فلسفه اوگوست کنت...ادامه مطالب وبلاگ را در ارشیو یا نوشته های پیشین سالهای قبل سیو و مطالعه کنید.

اوگوست کنت از سال 1814 تا 1816 شاگرد مدرسه پلی تکنیک بود و در همان دوره به این عقیده رسید که جامعه را باید نخبگان علمی سازمان دهند. کنت هر یک از علوم را به عنوان این که روش خود را در سیر تاریخی پیدایش و پیشرفت خود تکامل می بخشد در نظر می گرفت. او در کتاب درباره دین انسانیت گفت انسانیت به عنوان موضوع پرستش باید جای پرستش خدا را بگیرد. اندیشه تحولی رو به ترقی که معتقدات الاهی و تفکر متافیزیک جای خود را در ان به تشریح علمی و شناخت تحصلی می داد.

 

سه مرحله در تاریخ تفکر انسان

فلسفه طبیعت روشهای علمی را بررسی می کند و ترکیب منظمی از علوم جزیی گوناگون فراهم می اورد. تاکید اوگوست کنت بر این است که فلسفه اصیل صورت منظم کاربرد چیزی را به خود می گیرد که هولباخ عقل سلیم یا مفاهیم طبیعی نامیده است. ذهن یا نگرش تحصلی شرط لازم ان پیدایش و پیشرفت علوم طبیعی و نتیجه تکامل تاریخی ذهن انسان است. . منظور کنت از دوره اول دوره ربانی وجود ان مرحله تکامل ذهنی بشر است که وی در پی علتهای غایی حوادث است و انها را در اراده های موجودات متشخص ما فوق انسانی یا در اراده یک موجود از این سنخ می بیند . این مرحله به طور کلی عصر خدایان یا عصر خداست. این سه مرحله فرعی پی در پی بت پرستی- چند خدایی و یکتا پرستی بر روی هم دوره ربانی را تشکیل می دهد. کنت دومین دوره را را دوره متافیزیک می نامد. خدایان تبدیل به متافیزیک می شوند. ذهن به جای تبیین کردن پدیده ها بر اساس فعالیت مشیتی الاهی به مفاهیمی خیالی نظیر اتر – عناصر حیات بخش و امثال انها متوسل می شود. انتقال از دوره ربانی به متافیزیک هنگامی صورت می گیرد که مفهوم خدای فراطبیعی و متشخص جای خود را به مفهوم طبیعت می دهد. دوره سوم دورن تحصلی است. یعنی دوره نگرش یا ذهنیت علمی پخته. ذهن به پدیده ها یا واقعیتهای مشهودی می پردازد که انها را تحت قوانین توصیفی کلی نظیر قانون گرانش قرار دهد. این نوع شناخت واقعی – قطعی و سودمند است. کنت هر دوره را با صورت مشخصی از سازمان اجتماعی مرتبط ساخته است. دوره ربانی با اعتقاد به قدرت مطلق و حق الاهی شاهان و با نظم اجتماعی نظامی گرانه همراه است. یعنی نظم اجتماعی با اعمال قدرت از بالا حفظ می شود . در دوره متافیزیک رزیم قبلی اماج انتقاد اساسی قرار می گیرد. اعتقاد به حقوق صوری و به حاکمیت مردم رایج می گردد و حکومت قانون جای قدرت سلطنتی و روحانی را می گیرد. سر انجام دوره تحصلی با توسعه جامعه صنعتی همراه می شود . زندگی اقتصادی انسان در کانون توجه قرار می گیرد و نخبگان علمی به وجود می ایند که کار انها سازمان دهی و تنظیم جامعه صنعتی به طریقی معقول است.

فیلسوفان عصر روشنگری اروپا

دوبرنال کتابهای پزوهش های فلسفی درباره هدف های اصلی علوم اخلاقی و اثبات اصلی مقدم جامعه منتشر کرد. شاتوبریان فلسفه اصحاب دایره المعارف را اموخت. لامنه عنوان کرد که اخلاق می تواند جدا از دین روی پاهای خود بایستد. او از ازادی کامل وجدان برای همه دفاع نمود. تاثیر روشنگری پس از انقلاب فرانسه هم ادامه یافت و همین که اوضاع و احوال به حد کافی استقرار یافت کار علمی کسانی چون دالامبر و کوندورسه تکامل و شکوفا شد. خواست کوندورسه این بود که نظام اموزشی مبتنی بر اخلاق غیر دینی و جدا از تاثیر کلیسا و روحانیون باشد. توجه کوندورسه تکامل بخشیدن به علمی بود که موضوع ان طبیعت بشری بود. من دوبیران به درون بینی و گفت و گو با خود میل شدید داشت و می گفت هر جا که پای عقل گرایی در میان است لا ادری گری تنها نگرش مناسب است. انسان این قدرت را دارد که یا با فضیلت شود یا بدکار. می توان اخلاق را با خرد و تفکر با جریان عقل گرایی و بر اساس مشاهده و تجربه تاسیس کرد . تاسیس اخلاق می تواند بدون هیچ گونه وابستگی به اعتقاد دینی باشد. من دوبیران تاکید می کرد اعتقاد به خدا لازمه داشتن زندگی اخلاقی نیست. بلکه انسان در توان خود دارد که اخلاقی زندگی کند . یک ملحد از هر جهت می تواند ارزش های اخلاقی را خوب بشناسد و سعی کند ان ها را از طریق افعالش به تحقق رساند. شرط رسیدن به خوشبختی این است که قوا یا تواناییهای ذهنی انسان باید به هماهنگی و توازن برسد. کولار می گفت برای عیان ساختن اصول بنیادی دین و اخلاق نیازی به هیچ گونه قدرت ما فوق طبیعی نیست. کوزن عقیده داشت تامل در باب تاریخ فلسفه نشان می دهد چهار نوع نظام اساسی هست که عناصر بنیادی هر فلسفه ای است. اول حس گرایی است. فلسفه ای که فقط متکی بر حواس است. بعد از ان ذهنی گرایی است که واقعیت را در قلمرو اندیشه می یابد. سوم فلسفه عقل مشترک است و در وهله چهارم عرفان است که از حواس روی بر می گرداند و به درون پناه می برد. فلسفه مورد نیاز قرن نوزدهم فلسفه ای بود  که استقلال کلیسا را با طرد مادی گرایی و بی خدایی در می امیزد. زوفروا می گفت فلسفه جای شریعت مسیحی را خواهد گرفت یا ممکن است بگیرد و مسایلی را حل کند که اظهارات دین و متافیزیک دیگر نمی تواند به انها پاسخ گوید. او غقیده داشت هر کس تعهدی دارد . هر فلسفه  ای که به طور کلی صادق باشد در اصل بیشتر توضیح عقل مشترک و عقل بشریت است تا تشریح اندیشه ها – دیدگاهها- اوضاع و احوال و نیازهای جامعه ای خاص. زوفروا در تفکرات روان شناختی اش که به تواناییهای ذهنی انسان – تکامل و همکاری انها می پردازد عقل را به نحوی ترسیم می کند که استعداد ادراک حقیقت را دارد.زوفروا  درباره حقوق طبیعی توجه خود را بیشتر به مضامین اخلاقی معطوف داشت. نیک و بد به یک معنی نسبی است. زیرا هر کس تعهد خاص خودش را در زندگی دارد. اعمال خوب انهایی است که به اجرای این تعهد کمک می کند. اما اعمال بد انهایی است که با اجرای ان تعهد سازگار نباشد. فوریه فیلسوف دیگری هست که عنوان می کند باید سازمان اجتماعی  به خصوصی به نام فالانز به وجود اید. یعنی گروهی از مردان – زنان و کودکان که از دهها هزار نفر از مردم تشکیل می شود. اعضای فالانز افرادی با خلق و خوها- تواناییها و سلیقه های مختلف هستند. اینها می توانند بر اساس شغل یا نوع کار دسته بندی شوند. اما نباید به هیچ یک از اعضا کاری سپرد که او مناسب ان کار نباشد یا ممکن است ان را ناخوشایند بیابد. بنا بر این هر عضو فالانز برای پرورش استعدادها و عواطف خود به سر حد کمال فرصت کامل خواهد داشت و اهمیت کار خاص خود را در برنامه کلی درک خواهد کرد. او خود را به منزله نیوتن تفکر اجتماعی – کاشف قوانین تکامل اجتماعی و کاشف انتقال از تمدن به جامعه ای هماهنگ و کامل می پنداشت. فیلسوف دیگر عصر روشنگری سن سیمون بود که به تکامل جامعه اعتقاد داشت. دالامبر اعتقاد به علم را به عنوان سر چشمه روشنگری در ذهن سن سیمون بر انگیخت. سن سیمون فلسفه قرن هجدهم را به عنوان فلسفه ای انتقادی و انقلابی توصیف کرد. حال ان که بر ان بود که فلسفه قرن نوزدهم باید خلاق و تشکیلاتی باشد. فلاسفه قرن هجدهم برای وازگون کردن نظام مذهبی و فیودالی دایره المعارفی تدوین کردند. فیلسوفان قرن نوزدهم هم باید برای به وجود اوردن نظام صنعتی و علمی دایره المعارفی تدوین می کردند. به عقیده سن سیمون علم بود که زیر پای مرجعیت کلیسا و اعتبار اصول جزمی کلامی را خالی کرده بود. در عین حال تعمیم رهیافت علمی از فیزیک و اختر شناسی به خود انسان بود که شالوده تجدید سازمان اجتماعی را فراهم اورد. شناخت انسان تنها چیزی است که می تواند به کشف راههای اشتی دادن منافع مردم بینجامد. سن سیمون در اثر خود به نام نظام صنعتی به این خواست اکتفا کرد که امور مالی باید در دست شورای صنعت باشد و انستیتو دوفرانس نقشی را که روزی کلیسا در اموزش ایفا می کرد به عهده بگیرد. سن سیمون می گفت نادانی تنها سد پیشرفت نیست و اشاعه شناخت علمی و حکومت به وسیله متخصصان برای به تحقق رسانیدن ارمان برادری انسان کفایت نمی کند. باید خود مداری و خود پرستی را سد پیشرفت به حساب اورد و بدون روحیه و اخلاق مناسب نمی توان بر خودخواهی غلبه کرد. سن سیمون به مسیحیت دنیوی شده نظر داشت . مسیحیت جدید . مسیحیت مربوط به عصر جامعه صنعتی و عهد علم تحصلی بود. پرودون در 1843 اثری به نام ایجاد نظم در انسانیت انتشار داد. در این اثر گفت که ذهن انسان در جریان دو مرحله پیاپی دین و فلسفه به سوی مرحله علمی پیشرفت می کند. او در 1853 فلسفه پیشرفت را منتشر کرد. پرودون می گفت ثروت دزدی است. منظور او از ثروت ان چیزی بود که استفاده نا مشروع می دانست. انقلاب فرانسه ارمان های ازادی- برادری و برابری را بیان داشت. اما از جهت مثبت ناقص و تا اندازه ای شکست بود. مارکس و انگلس معتقد بودند که تحول مطلوب جامعه فقط می تواند از راه انقلاب دست یافتنی باشد.

منبع. تاریخ فلسفه جلد9- از من دوبیران تا سارتر- فردریک کاپلستون

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در دوشنبه بیستم آبان 1392 و ساعت 11:31 |

وظایف فیلسوف در دوره تحصلی

یکی از وظایف اصلی فلسفه از نظر اوگوست کنت رسیدن به وحدت یا ترکیب علوم است. از لحاظ تاریخی جامعه شناسی اخرین علمی بود که بر صحنه ظاهر شد. بدون شناخت قوانینی که در جامعه شناسی برای جامعه تنظیم شده است جامعه تجدید سازمان نمی یابد. بدون شناخت قوانین مربوط به انسان در جامعه نمی توانیم نوسازی و پیشرفت اجتماعی را به طرز موثر پیش ببریم و به انها برسیم. اوگوست کنت جامعه شناسی یا فیزیک اجتماعی را لازمه دیگر علوم پایه و اوج تکامل علم و خدمت خاص مرحله تحصلی به پیشرفت فکری انسان می داند. جامعه شناسی به طور کلی در واقع شامل ایستایی شناسی اجتماعی و پویایی شناسی اجتماعی هر دوست پیشرفت را به منزله تکامل تدریجی نظم می داند. باید به مونتسکیو ارج بنهیم که برای بررسی سیاست به عنوان علم واقعیتها نه علم اصول جزمی نخستین کوشش مستقیم بزرگ را به کار بست. مونتسکیو می گفت فیلسوف باید پدیده های انسانی را مستعد این بداند که تحت قانون در اید. نظر اوگوست کنت این است که جامعه در دوره ربانی فقط جامعه ای نظامی بود که برای پیروزی سازمان داده می شد. در دوره متافیزیک که دوره انتقال بود جامعه نیز مرحله انتقال را می گذراند. در دوره تحصلی جامعه با توجه به تولید سازمان می یابد و جامعه ای صلح طلب است که هدفش مصلحت عموم است. در دوره تحصلی یا صنعتی غریزه اجتماعی تحت تاثیر عوامل وحدت بخش علم و صنعت گرایش دارد که به طور کلی هیات عشق به انسانیت را بگیرد. چون جامعه صنعتی به سوی کمال رشد کند وحدت بشریت که شناخت علمی عمومی و صنعتی شدن تسهیل کننده ان است با هدایت نخبگان علمی به جامعه صلح طلبانه ای نایل خواهد شد که اختلافها در ان با بحث منطقی حل و فصل خواهد شد. شناخت قوانین مربوط به رفتار انسان شرط اصلی برنامه ریزی اجتماعی هوشمندانه و موثر است.

هستی بزرگ و دین انسانیت

اوگوست کنت عقیده راسخ داشت که جامعه را کسانی باید سازمان دهند که از شناخت واقعی برخوردارند . کنت هم مانند افلاتون اعتقادی به دمکراسی و مردم سالاری نداشت و می گفت از شهروندان نظام حکومتی تحصلی انتظار می رود اصولی را که نخبگان تحصلی مذهب یعنی دانشمندان و فیلسوفان عصر جدید گذاشته اند قبول کنند . این نخبگان باید در جامعه اموزش را زیر نظر بگذارند و افکار عمومی را بسازند و حکومت هم باید از این افراد به عنوان مشاور انتخاب کند . عالی ترین صورت زندگی اخلاقی از نظر کنت در عشق و خدمت به انسانیت خلاصه می شود. او چون خدا را یک موجود تخیلی و ساخته ذهن می دانست ناگزیر بود در جای دیگری سراغ معبود را بگیرد و عقیده داشت افراد فقط با وقف کردن خود به خدمت به انسانیت می توانند از خود پرستی فرا بگذارند و از انسانیت به عنوان یک هستی بزرگ و جاویدان صحبت می کرد. 

منبع. تاریخ فلسفه جلد9- از من دوبیران تا سارتر- فردریک کاپلستون

تجزیه و مرگ تمدنها از دیدگاه پروفسور ارنولد توین بی

توین بی مورخ بزرگ انگلیسی عقیده دارد مطالعه تاریخ امپراتوری مصریان- هخامنشیان- ساسانیان و اعراب نشان می دهد این تمدنها حالت تولد- جوانی و انحلال و مرگ داشته اند. یک حالت متناوب در تاریخ جامعه های مذکور وجود دارد که ان را پتریفیکاسیون می نامند. بروز این حالت منجر به تجزیه و مرگ این جوامع گردید/مانند انحلال ساسانیان و پیروزی اعراب بر انها/ . به نظر توین بی هنگامی که دوره تجزیه یک جامعه اغاز می گردد طریقه متنوع روش زندگی و احساسات و خصلتهای انسانها به کلی تغییر می یابد. به جای هر یک از خصلتهای جامعه در دوره پیشرفت و سازندگی به دو خاصیت متضاد تبدیل می شود که یکی از انها پاسیف است یعنی مفعول بی اراده و بدون مقاومت و دیگری اکتیف یا فعالیت نام دارد. تاین بی به پاسیف تز و به اکتیو انتی تز می گوید. روان هر فرد بشری در امور مربوط به اجتماع که تاثیر در سرنوشت ان جامعه دارد سه خصلت از خود بروز می دهد. سلوک و رفتار- احساسات- روش زندگی

1-طریقه سلوک. در جامعه در حال پیشرفت و ترقی دو خصلت خلاقیت و تقلید و شبیه سازی دیده می شود و در جامعه از هم گسیخته در حال فروپاشی مانند وضعیت فعلی ایران خصلتهای بی قیدی و سهل انگاری- تنبلی- تن پروری- بی غیرتی- عدم علاقه به کار- اعتیاد-عیاشی و... در افراد ان جامعه دیده می شود.

2- احساسات. در یک جامعه در حال پیشرفت و ترقی مانند ملت زاپن شوق به پیشرفت و سازندگی در تمام امور- علاقه به علم و دانش و ورزش و هنر و موسیقی و...در جامعه دیده می شود و در جامعه در حال فروپاشی و تجزیه مانند وضعیت الان عراق بی ارادگی- نداشتن هدف- نا امیدی و اعتقاد به تقدیر  جبر و سرنوشت- اضطراب- پریشانی- اقسردگی و خود کشی -بیماریهای روانی و...در جامعه فراوان دیده می شود.

3- طریقه زندگی. وقتی یک تمدن در حال فروپاشی هست  وسعت دید و طرز فکر افراد ان جامعه از توجه به عالم کبیر یا ماکرو کوسم به عالم کوچک یا میکروکوسم تغییر می یابد. در این حالت در جامعه اعتقاد به ظهور اخر الزمان / مانند اواخر دوره ساسانیان و کناره گیری از دنیا / در ایران که بعد از حمله مغول گروهی از مردم که قدرت مقابله با انها نداشتند از واقعیتهای دنیا فرار می کردند و سوفی و درویش شدند/ . هر وقت در جامعه ظلم و ستم و بی عدالتی به نهایت خود می رسد و مردم قدرت مقابله با انها را ندارند مردم  به اخرالزمان معتقد می شوند و در انتظار یک منجی هستند که انها را نجات دهد.

فوتو ریسم.

فوتورسیم عبارت است از اعتقاد به ظهور اخر الزمان و نشستن در انتظار اخرت و منجی غیبی. در واقع این اعتقاد در دوره پیری و مرگ تمدنها دیده می شود/ مانند یهودیان که قبل از ظهور مسیح زیر یوغ بردگی امپراتوری روم بودند و عیسی مسیح را منجی خود دیدند و به او گرویدند/. افراد نا امید این جوامع با این اعتقاد دست از تلاش و کوشش بر می دارند و منتظر یک ناجی هستند تا انها را نجات دهد.

دتاشمان یا کناره گیری و ترک دنیا خصلت جامعه از هم گسیخته و مرگ تمدن هست. دتاشمان عقب نشینی افراد جامعه از مبارزه با مشکلات و حاکمان جبار است و پناه اوردن به خلوت تنهایی و در خود فرو رفتن و دنیا را خوار و بی ارزش حساب کردن. بعد از حمله اعراب و مغولان خون خوار به ایران مردم ایران که جان و مال و  ناموس و سرزمین خود را از دست داده بودند چنان از این وضعیت نا امید و درمانده شده بودند که عده ای از شهرها فرار می کردند و در معابد یا کوهها زندگی می کردند و اندیشه تصوف و صوفی شدن و درویش و بی ارزش شمردن زندگی و لذات دنیا از همین جا پیدا شد. حمله عرب و  مغول چنان مردم ما را در نا امیدی و افسردگی شدید فرو برد که عده ای مانند خیام و  حافظ شیراز از دنیا کناره می گرفتند و با نوشیدن شراب و مستی می خواستند از واقعیتها و ظلم بزرگی که به مردم شده بود فرار کنند  و خود را به بی خبری و نیستی و مستی می زدند که اندیشه تصوف یا کناره گیری از دنیایی که حاکمان ان مغولان و ترکان و اعراب خون خوار بودند از همین جا پیدا شد.

اعتقاد به جبر و سرنوشت.

در جامعه ای که رو به انحطاط و نابودی می رود مردم ان نا امید شده و چون فکر می کنند از دست انها کاری ساخته نیست تسلیم حوادث تلخ روزگار می شوند و خود را به دست بی رحم تقدیر می سپارند/ مانند جوانان معتادی که به جای این که همت کنند و با اعتیاد مبارزه کنند تسلیم سرنوشت تلخ خود می گردند/ . حس تقدیری شدن و اعتقاد به سرنوشت کور متضمن بی ارادگی و فقدان هدف و سپردن امور به قضا و قدر و قرار دادن خود در معرض امواج حوادث روزگار است و یکی از درد ناکترین محنتهای روان است که نصیب مردان و زنانی می شود که در دوره مرگ تمدن یا انحطاط جامعه زندگی می کنند. معتقدین به تسلیم و اهل تقدیر احساس می کنند کلیه امور دنیا تابع حکو شانس و داشتن پیشانی است. اعتقاد به سرنوشت مانند اعتیاد به تریاک برای جوامعه بشری بسیار خطرناک است .

منبع. فلسفه نوین تاریخ- ترجمه دکتر بها الدین پازارگاد- تهران- 1334

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 و ساعت 17:2 |


تمدن و ملالت های ان از زیگموند فروید...   ادامه مطالب وبلاگ را در ارشیو یا نوشته های پیشین سالهای قبل سیو و مطالعه کنید. 

زیگموند فروید در کتاب تمدن و ملالت های ان به بررسی عواملی می پردازد که موجب به وجود امدن تمدن شده اند و امروز هم نیروهای محرک پیشرفت یا بازدارنده تحولات جامعه متمدن را تشکیل می دهند. بخشی از انگیزه های غریزی که هم به معنای خاص و هم عام جنسی هستند که در ایجاد بیماری های روانی نقشی فوق العاده مهم ایفا می کنند. در روان کاوی فروید شک به عقلانی بودن انسان به نقطه اوج می رسد. همه فرمانها و دستورات اخلاقی به منظور ایجاد همبستگی و اتحاد بین انسان ها دستوراتی هستند که نوع بشر قادر به پیروی از ان ها نیست و به هنگام نزاع و تعارض نیروهای غریزی نیرومند تر از موازین فرهنگی و قوانین اخلاقی هستند. روان شناسی از دیدگاه فروید کلیدی است برای فهم نامعقول بودن روان انسان و معمای زندگی فرد و جامعه. از نظر فروید نیاز به دین از بی پناهی دوران کودکی و نیاز به پدر ناشی می شود به خصوص به این علت که این احساس از زمان زندگی کودکی به طور ساده ادامه نمی یابد بلکه در اثر ترس از نیروی غالب سرنوشت مداوم نگاه داشته می شود. منشا طرز فکر دینی را می توان در خطوط کلی به وضوح تا احساس بی پناهی در کودکی پیگیری کرد. بشر اولیه به خدایان یا پدری متعالی اعتقاد داشت که نیازهای فرزندان ادم را می شناخت و به انها توجه می نمود. این افکار بسیار کودکانه و دور از واقعیت است که برای یک طرز فکر بشر دوستانه دیدن این که اکثر انسانهای فانی هرگز نمی توانند از این دید به زندگی فراتر روند دردناک است و کشیشان امروز باید بدانند که دین را دیگر نمی توان حفظ کرد. علم و هنر از نظر ارزش زندگانی می توانند جای دین را بگیرند یا ان را جبران کنند. مشکل تمدن این جاست که هدف زندگی به وسیله برنامه اصل لذت تعیین می گردد اما با وجود این برنامه اش با همه جهان در ستیز است. اما بشر امروز در زندگی ماشینی زیر فشار این همه رنج گوناگون عادت کرده است که انتظارات خود را از سعادت کاهش دهد . چنان که اصل لذت نیز خود تحت تاثیر جهان بیرون به اصل واقعیت که کم توقع تر است تبدیل می شود.  وسوسه ترین نحوه گذراندن زندگانی ارضای بی حد و مرز همه نیازهاست. اگر انسان امروز بتواند لذات را به سرچشمه های کار روحی و فکری ارتقا دهد بیش از همه سود برده است . در این صورت سرنوشت نمی تواند لطمه زیادی به او وارد اورد. بشر امروز ممکن است به یک فرد پارانویایی تبدیل شود یعنی ان جنبه از جهان را که در نظر او رنج اور است به وسیله ارزو اصلاح و این جنون را داخل واقعیت کند. دین و مذهب هم به قیمت تثبیت نابالغی روحی به وسیله اعمال فشار و کشاندن انسان ها به جنون جمعی بسیاری از انان را از نوروز فردی مصون می کند. ان چه به طور عمده موجب شوربختی ما است چیزی است که به ان تمدن می گوییم. علت نوروتیک شدن فرد این است که فرد نمی تواند ان همه ناکامی را که جامعه به منظور خدمت به ارمانهای فرهنگی بر گرده او سوار می کند تحمل کند.  کلمه  تمدن به مجموعه دستاوردها و نهادهایی گفته می شود که زندگی ما را از زندگی اسلاف حیوانی ما دور می کند. والایش سایق ها یکی از جنبه های بسیار برجسته تکامل تمدن است و این امکان را به وجود می اورد که فعالیتهای عالی روانی – علمی- هنری  و...یک چنین نقش پر اهمیتی را در زندگانی ایفا کنند اما اگر این محرومیت از نظر اقتصاد روانی جبران نشود باید در انتظار اختلالات جدی بود. به عقیده فروید همین ناکامی های جنسی است که افراد موسوم به نوروتیک نمی توانند تحمل کنند. افراد نوروتیک به وسیله علایم بیماری شان جانشینی برای سایق های ارضا نشده خویش ابداع می کنند که یا خود باعث رنج می شود یا به علت این که در رابطه انان با محیط اطراف و جامعه مشکل به وجود می اورد سرچشمه رنج انان می گردد.   وجود گرایش به پرخاشگری عاملی است که رابطه ما را با همنوعان مان مختل و تمدن را وادار به کوشش می کند. تمدن باید همه وسایل را فراهم اورد تا سایق پرخاشگری انسان ها را محدود کند و تظاهر ان را به وسیله واکنشهای روانی در سطح پایین نگاه دارد. تمایل به پرخاشگری یک محرک سایق اصیل و مستقل انسان است و در عین حال بزرگ ترین مانع تمدن است. تکامل  تمدن باید نمایانگر مبارزه میان عشق و مرگ یعنی سایق زندگی و سایق تخریب باشد و به این علت تکامل تمدن را باید به طور خلاصه مبارزه زندگی نوع بشر نامید.  از نظر فروید عذاب وجدان که در انسانهای با جامعه مدنی رخ می دهد فقط  ترسی اجتماعی است. یعنی افراد جامعه اگر اطمینان داشته باشند که مرجعیت از کار انان با خبر نمی شود و نمی تواند انها را سرزنش کند به خود اجازه می دهند که به زشتکاریهایی که برای انان راحتی فراهم می کند دست زنند. علت ترس انها فقط این است که افشا شوند/ مانند زندگی  در شهرهای بزرگ که مردم همدیگر را نمی شناسند/. از انجا که تمدن زیر فرمان یک انگیزه عشق درونی است که می خواهد انسان ها را به شکل یک گروه به یکدیگر متصل و با هم متحد کند. تنها از راه تشدید مداوم احساس تقصیر به این هدف می رسد. انسانها اکنون در چیرگی بر طبیعت تا جایی پیش رفته اند که می توانند به کمک ان یکدیگر را تا اخرین نفر نابود کنند. انها به این امر واقف هستند و نا ارامی و اظطراب و ناخشنودیشان تا حد زیادی مربوط به همین موضوع می باشد.

منبع. تمدن و ملالت های ان- زیگموند فروید- مترجم. محمد مبشری 


جادو و دین در زندگی بشر...

انسان ابتدایی به حکم زندگی ناگزیر از ان است که نمودهای هستی را بشناسد. پس به ناچار برای فرو نشاندن نا امیدی و بی سرانجامی خود به  دنیای خیال و تصورات خود پناه می برد و با تخیل خود هستی را تبیین می کند. این گونه فعالیت ها که زاده خیال پروری و امید بشر ابتدایی بودند که به موازات کارهای مثبت تولیدی جریان می یابند جادو نام گرفته اند. انسان جادو کار ابتدایی برای تبیین حرکات خود و طبیعت باور می دارد که چیزی یا نیرویی در همه چیزها جریان دارد و همه تغییرات زاده ان است. بومیان مه لانزی این نیرو را مانا می گفتند. به گفته مردم ابتدایی هر جا که مانا باشد قدرت و نشاط هست و هر کس از مانا تهی شود به نادانی می گراید.

پیدایش دین در زندگی بشر.

انسان نخستین چنین می پندارد که پایداری جسم بسته به روح یعنی عاملی غیر جسمانی است و مرگ وقتی دست می دهد که روح از جسم جدا گردد و به اصل خود واصل شود. به طور مثال وحشیان قبیله استرالیایی مورن گین اعتقاد دارند مرگ هنگامی روی می نماید که روح از جسم بیرون رود و به چاهی که زادگاه نخستین اوست باز گردد. پس هر یک از اقوام ابتدایی مطابق مقتضیات اوضاع زندگی اجتماعی خدایان و شیطان هایی برای خود می افرینند. در مرحل بعدی تاریخ ادیان اعتقاد به توتم و فتیش به وجود می اید. یعنی انسان ابتدایی به این نتیجه رسیده بود که حیوان یا درختی خاص را به عنوان جد خود انتخاب می کند و نیا پرستی به وجود می اید . بعد از مرحله پرستش اجداد و نیاکان دین پدید می اید. . کلمه دین به معنی شبکه ای از اعتقادات پیچیده به نیروهای فوق طبیعت و شعای و مناسک موافق ان مفاهیم و احکام می باشد. مدیران سازمان های دینی موافق مفاهیم و احکام و شعایر خود بعضی از اشیا و اعمال را وابسته نیروهای فوق طبیعت می دانند و مقدس می خوانند و به این نتیجه می رسند که هر چیزی که مقدس نیست به ناگزیر پلید است. دین دست کم در مراحل نخستین خود سخت به جادوی ابتدایی می ماند. به این معنی که جادو کار و دین دار هر دو می کوشند که با تدابیری هستی را بر سر مهر اورند و اسایش خود را تامین کنند. جادو کار و دین دار هر دو می خواهند به خواسته های خود برسند و ارزوهای خود را بر اورند با این تفاوت که جادو کار نیروهای کمک رسان را در دل طبیعت می داند و می خواهد انها را تسخیر کند و دین دار ان نیروها را در خارج طبیعت می جوید. جادو کار بر نیروهای طبیعی عمل می کند و انها را به همراهی می خواند اما دین دار از نیروهای غیر طبیعی می خواهد که او را در مقابل یروهای طبیعی دریابند. هنگامی که جامعه ها از دوره گرد اوری خوراک به دوره تولید خوراک رسیدند دین اغاز ترقی کرد. در دوره گرد اوری خوراک همه اعضای جامعه در کار جادوگری شرکت داشتند. نخستین دین یاران یا مدیران امور دینی جامعه موافق تکامل روز افزون اجتماعی به تنظیم مفاهیم و احکام و مراسم پرداختند و سازمان های مخصوصی به وجود اوردند. برای جلب عطوفت ارواح نیک و خدایان نیایش گاه ها و تشریفات مرموزی درست کردند. کاهنان یا روحانیون گذشته از نقش تنظیم و اداره احکام و مراسم دینی به کارهای دیگری مانند پزشکی و نجوم و تاریخ گذاری و تقویم و اموزش و پرورش نیز اشتغال داشتند.

ضعف عقاید دینی در عصر حاضر...

پیشرفت روز افزون علم به خصوص از قرن 17 به بعد و نظریاتی مانند نظریه خورشید مرکزی و نظریه تکامل طبیعی معتقدات دینی  مردم را سخت متزلزل کرد. از زمان انقلاب صنعتی تا کنون انسانها از کیهان شناسی دینی و فلسفه های دینی روی بر گردانده اند. در قرن حاضر تحصیل کرده ها کمتر از مردم عامی جذب دین می شوند. روزگاری در دنیای مسیحی و اسلام زمام حکومت در دست سازمانهای دینی بود ولی اکنون حکومت در جوامع غربی از دین مستقل است و کشیشان دیگر در امر حکومت دخالت نمی کنند. اگر هدف دین را برگزاری مراسم دینی بدانیم باید بگوییم در اینده راه رسیدن به این هدف به هیچ رو میسر نخواهد بود و انسان خردمند و روشنفکر به مناسک ظاهری که بر اساس اعتقادات جزمی فراهم امده اند نخواهد گرایید. اگر ایمان به عظمت هستی و وظایف بزرگ انسانی و ایثار برای بشریت را هدف زندگی خود بدانیم دیگر به دین نیازی نخواهیم داشت . جامعه ها در جریان تکامل خود به تدریج به این هدف معنوی تقرب جسته اند و در این راه از وسایل گوناگون علم و هنر و فلسفه سود جسته اند. افراد بسیاری هستند که در راه علم و هنر و فلسفه و خدمت و فداکاری بر معنویت دست یافته اند و از همان ارامش عمیق افراد مذهبی  بر خوردار شده اند.

منبع. زمینه جامعه شناسی . مولف ا. ح. اریان پور 

جنگ در جامعه شناسی.

در حوزه ارتباطات دولت ها اگر کنشهای پیوسته به حد کفایت بر کنشهای گسسته غالب ایند صلح رخ می نماید و اگر خلاف ان واقع شود وضع دشواری که جنگ نام گرفته است تظاهر می کند. رقابت و ستیزه در انسانهای نخستین شبیه جنگ میان حیوانات بود اما رقابت و ستیزه در جوامع متمدن به صورت دیگری انجام می شوند. رقابت و ستیزه انسان متمدن هیچ گاه وقفه ای در ان صورت نمی گیرد. انسان از اغاز پیدایش خود تا کنون پیوسته از موازین زندگی حیوانی فراتر رفته و خود را از نظام طبیعت ازاد کرده است. ستیزه های گروهی جوامع ابتدایی زاده عوامل زیر بودند.

1-     غنیمت و غارت

2-     بیگانه ترسی

3-     خود نمایی

4-     تلافی و انتقام

اما ستیزه های گروهی در جوامع متمدن بسیار بیشتر از اینها هستند. در جامعه متمدن جنگ معلول عوامل نظری و عملی پیچیده متعدد است. قدرت مندان برای تاراج جوامع دیگر دست به جنگ می زنند و به قصد ان که اکثر مردم جامعه را به جنگ بکشانند ندا در می دهند که جنگ انها جنگی سود جویانه نیست بلکه جنگی است محض مصالح وطن – دین یا انسانیت و مردم ساده لوح را فریب می دهند تا در جهت اهداف انها جان فشانی کنند. جنگ در اصل ستیزه خشن منظمی است که بین دو یا چند اجتماع مستقل در می گیرد. در روزگاران گذشته برخی از جوامع اسیایی بر اثر رام کردن اسب و ساختن گردونه انقلابی در جنگ به وجود اوردند و سلطه خود را بر جوامع دیگر تحمیل کردند. انگلیس پس از انقلاب صنعتی با کشتی های بخاری نیرومند خود بر دریاها مسلط شد و تا قرن 19 ابر قدرت دریا ها بود و سپس به ترتیب امریکا- المان – زاپن و  روسیه در مقابل انگلیس قد علم کردند.

جنگ در عصر حاضر

در عصر حاضر بر اثر ترقی صنعتی عظیم سلاحهایی ویران گر که برای نابودی تمام جوامع متمدن کافی هستند به دست امده اند. از قرن 15 به بعد به همان نسبت که بر قدرت سلاحهای تخریبی افزوده است شماره تلفات جنگها افزایش یافته است. تکامل صنعت ایجاب می کند که همواره سلاح های مخرب وحشت اوری به دست ایند. حکومتهای جدید در زمان جنگ تمام سازمانهای تولیدی مهم جامعه را در اختیار می گیرند و به خدمت جنگ وامی دارند . از این رو جنگ برای جامعه هزینه هایی سرسام اور پیش می اورد و در نتیجه جامعه را به فقر اقتصادی می کشاند و از پیشرفت بهداشت و اموزش و پرورش و ترقی فرهنگ معنوی جامعه جلو گیری می کند.  تاریخ نشان می دهد مردم اغلب کشورها با وجود اختلافات گوناگون خود خواستار خصومت و انهدام یک دیگر نیستند. عامل اصلی جنگ ملتها سودجویی حکومت هاست و این عاملی است که از جدایی ها و تعصبات اقوام و ملل بهره برداری می کند. گروههایی که زمام حکومت ها را به دست دارند برای تامین منافع خود از تعصبات مردم خود سود می جویند و انها را بی دریغ به جان یکدیگر می اندازند . از این رو برای تامین صلح باید به موازات تامین دوستی ملتها از خودکامگی حکومتها جلوگیری کرد.

منبع. زمینه جامعه شناسی. ا. ح. اریان پور- تهران 


روان شناسی کارل گوستاو یونگ

از نظر یونگ روان انسان دارای 3 طبقه است.خوداگاه  - ناخوداگاه فردی که متشکل از محتویات به صورت ناخوداگاه درامده است  و ناخوداگاه جمعی که میراث امکانات نمادین و برجسته که فردی نیست بلکه بیشتر بشری و حیوانی است و به شیوه های خاص بنیان روانی فرد را می سازد. ناخوداگاه جمعی متشکل از محتویاتی است که شباهت به اشکال اساتیری یا تصاویری از همین دست دارند. به همین لحاظ اساتیر اقوام و ملتها نشانه های واقعی خوداگاه جمعی هستند. ناخوداگاه جمعی را از دو جنبه می توان بررسی کرد. از جنبه اساتیری و از جنبه تجزیه و تحلیل خود فرد. شرایط روانی حاکم بر محیط اثار اساتیری را پشت سر می گذارد و موقعیتهای خطرناک جسمی یا روانی اوهام عاطفی را بر می انگیزانند که یونگ به انها کهن الگو می گوید. جنها و دیگر شیاطین در صحراهای خشک عربستان زندگی می کنند که زاده تخیلات عرب بدوی هستند. بیماری و مرگ هم در نظر سرخ پوستان امری طبیعی نیستند عامل انها همیشه ارواح یا جادوگران هستند. ناخوداگاه این مجموعه تمام کهن الگوها مخزن تمامی ان چیزهایی است که بشریت از دورترین و تاریک ترین مراحل اغازین موجودیت خود شاهد ان بوده است . ناخوداگاه دستگاهی فعال از کنشها و واکنشها و قابل دسترس که زندگی فردی را از راههای نامریی معین می کند سرچشمه غرایز است که تمام خلاقیتهای بشری مانند اثار بتهوون- نسبیت اینشتین و طرحهای داوینچی از ناخوداگاه بروز می کنند. . ناخوداگاه جمعی عبارت از توده عظیم یادگارهای موروثی در طول تاریخ تحول بشری است که در ساختار مغزی هر فرد پیدایش می یابد. ناخوداگاه مخزن نیروهای دریافتی روان و اشکال یا گروههای منظم یا کهن الگوهاست که نیرومندترین اندیشه ها و جلوه های بشری ناشی از کهن الگوهاست . کهن الگوها به نوعی عوامل پنهان در اعماق روح ناخوداگاه هستند. یا ریشه هایی فرو رفته نه تنها در زمین در مفهوم محدود بلکه به طور کلی در دنیا هستند. اعتقاد به اهریمن است اظطراب یا شیاطین – ساحره ها- جادوگران و ارواح همان گونه که قصه های کودکانه تکرار سلسله تبار مذهب شب قدیم کودک نیز رفتار روانی انسان بدوی و ته مانده اعتقادات اجدادی است. روان کودک تحت تاثیر روان والدین به ویزه روان مادرش قرار دارد. اما روان فردی کودک بعدها شکل می گیرد. روان مادر کهن الگوهایی از تصاویر هراس انگیز را در روان کودک به جنبش در می اورد حتی اگر زن در سر تخیل نزدیکی جنسی با مرد دیگری را بپروراند در ذهن و روان کودک اثر می گذارد. کهن الگوی مادر می تواند مفاهیم بی نهایت متنوعی داشته باشد. در دسترس ترین کهن الگوی کودک مادر است. افراد سفید پوست در امریکا خیلی تحت تاثیر روانی سیاه پوستان قرار گرفته اند. نمایشهای احساسات مذهبی – گردهمایی ها که سفید پوستان انجام می دهند و ...تحت تاثیرخلق و خوی ذاتی سیاهان است و به سهولت می توان یک زن  امریکایی  زیبا را با سبکسری سیاهان دید. اخلاق بد و خشن و مسابقات کشتی کج و فوتبال امریکایی به زحمت می تواند یاداور اجداد زرمنی انها باشد و بیشتر به اخلاق مردم روستاهای سیاهان افریقا شباهت دارد. نزاد سیاه تاثیر روانی بسیار زشتی روی افراد سفید پوست متمدن گذاشته اند که می توان از موسیقی بی بند و بار جاز انها به خوبی احساس کرد. برداشت امریکایی از ورزش کشتی کج و بوکس بسیار دور از ارامش و لطافت اروپاییان است . تنها سلطه تفکر سرخ پوستی در ذهن انها می تواند با خشونت و قساوت ورزشهای انها مقایسه شود. و کارهایی مانند احضا روح در امریکای متمدن به علت تاثیر عقاید سرخ پوستها در روان انها به وجود امده است. عواطف اگاهانه به شیطان نسبت داده شده اند . عاشق شدن به جراحت از پیکان های عشق تبدیل می شود. وقتی خشم ما را از خود بی خود می کند ما دیگر خودمان نیستیم و یک شیطان یا روح ما را تسخیر کرده است. همان وازه روح که در فضای اولیه قدیم طنین انداز شد هنوز در قرن 21 به بقا و موجودیت خود در درون ما ادامه می دهد. از نظر یونگ هر عاطفه ای نوعی تمایل خاص دارد که به صورت یک عقده در اید. روان تصویر عاطفه روانی است و پیشینیان ارواح را اشباح  و تصاویر می نامیدند. اگر در روح یک بیمار روانی سیر کنیم در کانون خطرناک ترین اشوب ها دست و پا می زنیم.  محتویات روانی مانند سپاهی متمرکز در اردوگاه و در حالت اماده باش است که به بخشهای مختلف شناسایی تقسیم شده است. جهان بینی فروید از نظر یونگ یک ماتریالیسم  عقلی است  و این جهان بینی کافی نیست. فرضیه فروید هیاهویی برای هیچ بود . بسیاری از چیزها در این طبقه قرار داشتند اما نه همه چیز. ناخوداگاه گیرنده تمام چیزهایی است که ما فراموش کرده ایم. تمام چیزهایی که گذشته یا پس رانده شده اند ولی در عین حال فضایی است که در ان تمام وقایع تصعید شده جریان دارند.

500 سال می گفتند شیطان او را تسخیر کرده است و ما امروزه می گوییم او یک بیمار هیستریک است. وقتی می گوییم شیطان کسی را تسخیر کرده است واقعیت را گفته ایم. او از یک تاثیر روانی نامریی رنج می برد و نمی تواند بر ان فایق اید. این چیز نامریی همان است که عقده مستقل یا خود مختار نامیده می شود و رفتارش مانند یک جن مزاحم است. از دیدگاه انسان بدوی اجنه و شیاطین علت بیماریها هستند. روان انسان در هنگام تولد روح سفید نیست که هیچ چیز در ان نقش نبسته باشد و هیچ انسانی با مغز نو و اکببند و نوین به دنیا نمی اید. مغز انسان به طور مادر زاد فرایند سلسله ای بی پایان از اجداد است.  اجزا اعضای ادمی دستگاهی  است موروثی و تقلیدی از اصل اجداد. پس انسان مجهز به یک دستگاه روانی  به دنیا می اید که کمتر از لوح سفید نیست. جنون امیز ترین اوهام تسلط دورترین اعصار روح بشری می درخشند. یک بیمار روانی تخیلاتی را پرورش می دهد که درست شبیه انها را می توان در میان انسان های بدوی دید.  یونگ این فضای توده روانی موروثی را ناخوداگاه جمعی می نامد.  ناخوداگاه جمعی یک محدوده تاریک نیست. تجربیات اجدادی از میلیونها سال پیش است. پزواک رخدادهای ما قبل تاریخ است که هر قرن انبوهی بی شمار از فرعیات و تفاوتها را به ان افزوده است. ناخوداگاه جمعی به عنوان مخزن تاریخ عمومی است. از نظر انسان بدوی بیماری و امثال ان مانند مرگ ریشه در اجنه و شیاطین و ارواح خبیث دارند یا ناشی از سحر و افسون هستند. در دنیای انسان تاریخی  هر چیزی دارای روح است . بارزترین نمونه ها را می توان در توهمات بیماران روانی در ارتباط با کشف و شهود یافت. در هر کجا که یک بخش مستقل روح فرافکن شود یک شخص نامریی به وجود می اید. ارواح در روحانیت عادی این گونه پیدایش می یابند.

اندیشه های جان استوارت میل درباره ازادی مدنی و حکومت....

از نظر میل هر انسانی باید ازاد باشد که تواناییهای خود را طبق اراده و تشخیص خود پرورش دهد به شرط این که به شیوه ای عمل نکند که با عملکرد همین ازادی توسط دیگران تعارض پیدا کند. هر قدر افراد جامعه ازادانه خود را پرورش دهند جامعه به همان میزان غنی تر می شود . پرورش ازادانه فردیت یکی از لوازم اصلی خوشبختی انسان و مایه پیشرفت فردی و اجتماعی است. ناز به ازادی از اینجا حس می شود. تنها بخشی از رفتار هر فرد که به خاطر ان که در برابر جامعه مسوول و متعهد است رفتاری است که به دیگران مربوط می شود. در جامعه وحشیان چه بسا استبداد مشروع باشد به این شرط که هدف از استبداد اصلاح حال انان باشد. ولی هنگامی که تمدن تا حد معینی پیشرفت کرده باشد اصل فایده مندی اقتضا می کند که فرد از ازادی کامل برخوردار باشد مگر ازادی در ضرر زدن به دیگران. غایت انسان در جامعه تکامل بخشیدن هر چه والاتر و هماهنگ تر به قوای اوست در جهت نیل به یک کل همساز و کامل. میل معتقد است که اگر افراد خود را به این شیوه پرورش دهند خیر و خوشی عام افزایش می یابد. جامعه نباید در ازادی فردی دخالت کند مگر وقتی که یک زیان مشخص یا خطر مشخص زیان متوجه فرد یا جامعه باشد. وقتی که دمکراسی به معنای حکومت نماینده یک اکثریت است تضمینی وجود ندارد که اکثریت بر اقلیت ستم روا ندارد. تعبیه های مشروطه نظیر حق رای همگانی و تناسب تعداد انتخاب شوندگان با تعداد انتخاب کنندگان بدون جریان تعلیم و تربیتی که احترام  راستینی نسبت به ازادی فردی و حقوقی همه شهروندان در مردم بپروراند کافی نخواهد بود. بیماری که گریبان گیر حکومتهای دیوان سالارانه یا بوروکراتیک می گردد و باعث مرگشان می شود پرداخنن به جزییات بی حاصل است. میل در اموزش و پرورش تاکید را بر کیفیت یعنی بر پروردن شخصیت فردی می گذاشت.

هاکسلی . تکامل اخلاق و لا ادریگری.

به نظر هاکسلی داروین نظریه تکامل را بر پایه استواری نهاده بود.. اخلاق مستلزم ایستادن در برابر روند تکامل و بر خلاف ان حرکت کردن است. در تنازع بقا قدرتمندان تمایل به له کردن و لگد کردن ضعیفان دارند. حال ان که پیشرفت اجتماعی عبارت است از روند کاینات را در هر گام ملاحظه کردن و روند دیگری را که می توان روند اخلاقی نامید جانشین ان ساختن. در مورد انسان پیشرفت اجتماعی مستلزم تحکیم پیوندهای همدلی متقابل و ملاحظه و مدارا و خیر خواهی و رعایت قیود خود خواسته در مورد گرایشهای ضد اجتماعی است. روند تکامل اخلاقی با روند تکامل کیهانی ناسازگاریها و نامهخوانیهایی ارد . چرا که هدف روند اخلاقی به بار اوردن کیفیات متفاوتی است. ارتقا اخلاقی جامعه نه به تقلید از روند کیهانی یا گریز از ان بلکه به مبارزه با ان بستگی دارد.  روند کل کاینات یا کیهان هیچ گونه ربطی با غایات اخلاقی ندارد. هاکسلی ارزشهایی چون همدلی – خیر خواهی- رعایت حال دیگران و...در روند کیهانی چنین ارزشهایی را نمی یافت. او بر ان بود که اگاهی یا شعور کارکرد مغز است. اگاهی همانا پدیده ای ثانوی است که هر گاه ماده به حد ساخت و سازمان خاصی رسید پدید می اید . این نظریه همراه با دفاعش از جبر حاکی از ماتریالیست بودن او بود. ماتریالیسم قایل به این است که در جهان چیزی جز ماده و نیرو وجود ندارد.

ماتریالسم جان تیندال.

تیندال می گفت قول به این که رشد بدن خودکار است و تفکری که ما می اموزیم با فیزیک مغز همبسته است بیان موضع ماتریالیسم است. ماتریالیستها تصریح دارند که دو سلسله پدیده یعنی رویدادهای جسمی فیزیکی در مغز به هم پیوسته اند.  ذهن و پدیده های ان یک زمان در یک توده ابر اتشین نهفته بوده اند و همه کاینات  نتیجه بازی و برخورد بین اورگانیسم و محیط در طی ادوار و زمانهای کیهانی است. ولی نتیجه ای  که می گرفت این بود که ماده را نباید به کلی کور و کر و بیجان دانست باید ان را حاوی زندگی و پدیده های ذهنی شمرد. قول به این که خدایی افریدگار و موجودی که خارج از کهکشانها باشد نه فقط بی پایه و بدون دلیل تجربی بلکه مخالف با روح علم است. سر لسلی هم بر این نظر بود که لا ادریگری تنها نظرگاهی بود که با روح علمی راستین هماهنگ بود.  اما نباید ماتریالیسم علمی و لاادریگری را منکر ارزشهای اخلاقی در نظر اورند. تیندال به تاکید می گفت که ارزشهای اخلاقی مستقل از اعمال و عقاید دینی هستند و ماتریالیسم علمی را نباید تحقیر کننده یا خوار دارنده والاترین ارمانهای بشری به شمار اورد. لسلی می کوشد کار اسپنسر را در بنا نهادن اخلاق بر پایه تکامل دنبال گیرد.

رومانز و دین.

رومانز می گفت هر چند تا ان جا که عقل ما کار می کند چه بسا هیچ جهانی بدون خدا نتواند پدید امد ولی شاهد راستینی بر وجود خدا وجود ندارد. ج.ا. میل اوگوست کنت را می ستود و امادگی داشت که به نحو کلی راجع به دین انسانیت سخن بگوید. ولی علاقه ای به پیشنهادهای کنت برای سازمان دادن یک کیش نوین یا خواب و خیالهای دیگرش درباره سلطه روحانی و فکری – عقلی که فیلسوفان پوزیتویست باید اعمال کنند نداشت. ه. هاکسلی فلسفه کنت را کاتولیسیسم منهای مسیحیت می نامید. انجمن پوزیتویستی لندن در سال 1867 تاسیس شد و کسانی که رهبری پی یر لافیت و سر دمدار پوزیتویسم را قبول داشتند کمیته پوزیتویستی لندن را تشکیل دادند که در سال 1881 کانونی از ان خویش افتتاح کرد. در سال 1853 کتاب فلسفه علوم مثبت کنت را منتشر کرد. یعنی قایل به فلسفه ای بود که کلی ترین تعمیمها را از نتایج علوم اخذ می کرد و از هر ان چه فرا تجربی باشد رویگردان بود. ویلیام کینگدون  ریاضیدان کلیفورد هم به مباحث  فلسفی علاقه فوق العاده ای داشت و تبلیغ گر پر شور دین انسانیت بود. شاید معروفترین اندیشه فلسفی کلیفورد همان ذهن- ماده او باشد که ان را برای حل مساله بین روحانی و جسمانی پیشنهاد کرد. کلیفورد در زمینه دین تندرو و متعصب بود. نه فقط روحانیان را دشمنان بشریت و مسیحیت را افت می شمرد بلکه به هر گونه اعتقادی نسبت به وجود خدا حمله می کرد. او را با نیچه مقایسه کرده اند . اما او سنگ یک دین جانشین یعنی همان دین انسانیت را به سینه می زد. هر چند استقرار ملکوت انسان را در پیشرفت علم می دید. کلیفورد از عاطفه ای جهان گیر که انسان می تواند نسبت به کل جهان داشته باشد سخن می گفت . بیشتر در این اندیشه بود که چگونه بشر جانشین خدا شود و اعتقاد به خدا را مخالف با پیشرفت انسان و اخلاق می دانست.

منبع. تاریخ فلسفه جلد 8 . از بنتام تا راسل


استبداد و خودکامگی  در ایران

مولفه اصلی حکومت استبدادی حاکمیت بی قانونی است. در استبداد اراده خودکامانه و خودسرانه سرور مستبد که در راس حکومت قرار دارد جایگرین قانون می شود و سرور مستبد از طریق اعمال خودسرانه و خودکامانه اراده شخصی اش بر مردمی حکومت می کند که از حق تعیین سرنوشت خویش محروم هستند. حاکمیت بی قانونی به معنای فقدان قانون نیست بلکه به این معنی است که اراده شخص مستبد اعتباری فراتر از قانون دارد . اما اراده خودکامانه سرور مستبد در حکومتهای استبدادی این است که مطلق و فراتر از قانون است. در جوامع سنتی که اغلب دینی هستند با الگو برداری از قدرت مطلق خداوندی و منبعث دانستن اراده و قدرت سرور مستبد از ان قدرت این اعتقاد ترویج داده می شود که برای استقرار سامان اجتماعی اراده ای باید بر جامعه مستولی شود و حکم براند که مطلق باشد. در این جوامع بله قربان گویانی در راس بخشهای مختلف حکومت قرار داده می شوند که در برخورد با هر ان چه سرور مستبد اراده می کند فقط می گویند شنیدم و اطاعت...

شیوه های طرد شرم در استبداد.

شرم را به معنای خشم به خویشتن دانستیم. سرور مستبد یا فاقد تجربه حس شرم است و یا اگر شرمنده شود دیگر سرور مستبد نیست. سرور مستبد نیز همچون دیگر انسانها اهدافی را اعلام می کند که چه بسا نمی تواند ان ها را متحقق کند. او هرگز به دلیل تصمیمات و دستورهای اشتباه به علت اسیبهایی که به جامعه وارد می شود شرم را حس نمی کند. و اعلام می کند دستورها و تصمیمهای او همه صحیح هستند و عامل هر چه نتایج مصیبت بار ان خوانده می شود دشمنان داخلی و خارجی هستند که پیوسته علیه او به توطیه گری مشغولند. اگر استبداد دشمن خارجی نداشته باشد سریع یک دشمن داخلی درست می کند و نام ان را جاسوس بیگانه و...می گذارد. استبداد بدون دشمن خارجی فرو می پاشد. به طور مثا ل اگر میان اعراب و اسراییل صلح نمی شود دلیل ان این است که بسیاری از رزیم های کشورهای عربی به علت ماهیت استبدادی شان به دشمنی به نام اسراییل نیازدارند تا علت شکست ها و نا کامیهای خود را اسراییل معرفی کنند و بدون این دشمن خیالی کشورشان از هم می پاشد. برای سرور مستبد هر تصمیمی که اتخاذ می کند و هر کرداری که انجام می دهد درست ترین تصمیم و کردار یا تنها تصمیم و کردار درستی است که ممکن بوده انجام دهد و هیچ راه دیگری نداشته است. از دیر باز در کشور ما این تفکر حاکم بوده است که اگر شاه نباشد کشور در هرج و مرج و ظلم و ستم فرو خواهد رفت. این موضوع به حاکم مستبد این امکان را می داده است که هر عمل خود را با توسل به ضرورت صرف توجیه کرده و نسبت به خود ان عمل و پیامدهای ان هرگز حس شرم را تجربه نکند. هر خودکامه ای به ضرورت باید چنین و چنان می کرده تا مملکت را از فروپاشی و مردم را از ستم به یکد یگر و جامعه را از هرج و مرج نجات دهد. به طور کلی ما ایرانیان اغلب اماده ایم تا در مواجهه با پیامدهای نا مطلوب تصمیمات و کردارهای اشتباه و غیر اخلاقی خود دیگران مغرض یا حسود یا دشمن خویی را معرفی کنیم که با دغل کاری هایشان و چوب لای چرخ ما گذاشتن باعث شده اند فرصت نیابیم تصمیمات صحیح را اجرا کنیم. مردمی که تحت استیلای استبداد از حق تعیین سرنوشت خود محروم هستند  و مجبورند فقط از اراده خودکامانه سرور مستبد پیروی کنند نیز چندان با تجربه حس شرم مواجه نمی شوند و از فردی که حس شرم ندارد نمی توان انتظار داشت  مسوولیت  کردار خویش را بپذیرد. حکومت استبدادی از طریق محدود و یا سرکوب کردن حوزه عمومی است که مردم تحت سلطه خود را از حق تعیین سرنوشت محروم می کند. حکومت با تهدید و یا سرکوب حوزه عمومی مردم را به انزوای حوزه شخصی زندگیشان عقب می راند.  همین حس اجبار تقدیر امیز یا غیر تقدیر امیز به فرمانبرداری است که باعث می شود فرد در درون خود یا در مناسبات با دیگران مسوولیت کردارهای خود را نپذیرد. مردم تحت سلطه استبداد مردمی هستند که همواره خود را در معرض تهاجم و دشمنی می بینند که هیچ حقی برای انان قایل نیست  و فرد در این جوامع هرگز از عمل خویش هر چه که باشد شرمنده نمی شود. حکومت استبدادی تا حد امکان به سرکوب و محدود سازی حوزه عمومی زندگی اجتماعی می پردازد تا اراده خود سرانه و خودکامانه سرور مستبد بدون هیچ مانعی مردم را به انقیاد در اورد. حکومت استبدادی با تسلط بر مردم انان را هدف تهاجم و تجاوز و غارت گری خود قرار می دهد . فساد قدرت در این نوع حکومت زمینه ساز همه گونه فسادهای دیگر در ساختار این حکومت می شود که از حکومت به جامعه سرایت می کند و سرایت فساد از حکومت به جامعه باعث می شود تا هر یک از احاد مردم برای تامین ثبات و امنیت علیه یکدیگر به تجاوز و غارتگری دست زنند. استبداد حاکمیت وضعیت جنگ همه با همه است. در حاکمیت استبداد هر دیگری یک دشمن به شمار می رود. در حاکمیت استبدادی نه دولت وجود دارد و نه ملت می تواند وجود داشته باشد. جنگ همه علیه همه معطوف به وضعیتی است که منافع و مصالح شخصی متضاد افراد رویا روی هم قرار می گیرند. در چنین شرایطی است که هر کس با هر کس خصومت ورزیده و می جنگد. حکومتی که خصلت نمایندگی مردم را نداشته باشد فقط غارتگر مردم است و مردمی که نسبت به یکدیگر حس ملی نداشته باشند بی مهابا دست تجاوز و دزدی به سوی یکدیگر می گشایند. وضعیت جنگ همه علیه همه در چنین شرایطی استقرار می یابد.  در جامعه هم هر روشنفکر ایرانی از تخریب تهاجمی یعنی به شکست کشاندن روشنفکر دیگری که او یا سازمان او را رقیب خود می شناسد بیشتر از تلاش موفقیت جویانه خود خشنود می شود.

جنگ همه علیه همه و ریاکاری در حکومت استبدادی.

انتظار صداقت داشتن و صراحت و راست گویی از ایرانیان پوچ و محال است. تمایل به پوشیده داشتن خود از چشم دیگران هر ایرانی را به راز سر به مهری تبدیل می کند که راز گشایی از ان اگر نه ناممکن دست کم بسیار مشکل است. فرهنگ ایرانیان در اساس صراحت را نیکو نمی شمارد . این در حالی است که صراحت یکی از مهم ترین عناصر فرهنگ مدرن و از موثر ترین خصلت هایی است که فرد را به سوی تجربه حس شرم هدایت می کند. در وضعیت جنگ همه علیه همه هر فردی به سادگی متقاعد می شود که اگر معایب و ضعف ها و ناراستی های خود را اشکار کند در واقع ابزار تهاجم و تعدی به خود را در اختیار دیگرانی قرار داده است که همواره حاضرند در جهت منافع خودشان به او اسیب رسانند. در وضعیت جنگ همه علیه همه که از منظری خاص به معنای فقدان حوزه عمومی مستقل است احاد مردم نمی توانند از هویت فردی مستحکم و یکپارچه ای بر خوردار شوند.

جنگ همه علیه همه و فساد.

عنصری که در شرایط جنگ همه علیه همه رشدی سرطانی می یابد فساد است. چه مالی- مادی- سیاسی- اجتماعی یا اخلاقی. فساد نوعی تهاجم و غارتگری پنهان است . از منظر انسان تحت استیلای استبداد دارایی حکومت خوان یغمایی است که از یغمای او و دیگرانی همچون او گسترده شده است. بنا بر این او باید بکوشد فرصت نشستن بر کنار این سفره و پر کردن کیسه خود را بیابد. انسانی که غارت حکومت از طریق فساد را حق و نشانه زرنگی می داند دیگر به این توجه ندارد که با دست زدن به فساد به فردی فاسد تبدیل می شود . او حس شرم را طرد می کند و همچنان به فساد خود ادامه می دهد. قضاوت کردن در مورد دیگران نیز می تواند همچون ابزاری هم تدافعی و هم تهاجمی در شرایط جنگ همه علیه همه به کار برده شود. غیر انسانی ترین صورت بروز ان غیبت کردن است. ان چه غیبت کردن را به خصلتی بسیار ضد اجتماعی و ضد اخلاقی تبدیل می کند تهاجم به دیگری و تخریب او به علت حسادت و با هدف دفاع از خویشتن است. در حکومت استبدادی فرد با غیبت کردن می کوشد وجود حقیرش را از خود و دیگران لاپوشانی کند. در شرایط خصومت همه علیه همه نه رقابت بلکه حسادت با یکد یگر عامل غیبت کردن می شود. . ما ایرانیان بسیار اسان به انتقاد از دیگران می پردازیم و هدف ما بیشتر تخریب طرف مقابل است نه انتقاد سازنده. . در شرایطی که استبداد بر جامعه حاکم است مردم از رفتار حکومت تاثیر می پذیرند. استبداد حکومتی است که با اراده خودسرانه  انی و لحظه ای سرور مستبد عینیت می یابد . از این رو این حکومت فاقد هر نوع پای بندی به هر نظام اخلاقی است.  در ایران به علت حاکمیت استبدادی گرایش متعصبانه به اموزه ها و ایین ها چه بسیار در پیروی کورکورانه از اشخاصی بروز می یافته که تجسم ان اموزه ها و ایین ها تلقی می شده اند. رابطه مرید و مرادی بین پیروان متعصب و رهبران در پیروی کورکورانه فرد پیرو از رهبران دینی  و یا سیاسی بارز می شده است.

منبع. در ستایش شرم/اسیب شناسی اجتماعی ایران/ مولف . حسن قاضی مرادی. نشر اختران


+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 و ساعت 15:33 |

دولت در فلسفه هگل.

دولت از نظر هگل گوهر اخلاقی خوداگاه است. دولت ذهن اخلاقی است در مقام اراده حقیقی و پدیدار و روشن بر خویش که به خود می اندیشد و به خویش اگاه است و تا انجا اگاه است اگاهی خویش را به عمل در می اوردهگل از دولت با والاترین زبان سخن می گوید. دولت پخته یا کامل اصل ازادی شخصی را به معنای معمول کلمه رعایت می کند. دولت پخته نزد هگل ان دولتی است که بیشترین امکان پرورش ازادی شخصی را که با حقوق حاکمیت اراده کلی سازگار باشد فراهم کند. پایداری دولت بسته به ان است که اعضای ان بر حسب وضعها و توانمندیهای گوناگون خود هدف کلی را هدف خود بدانند. ساختار سیاسی در فلسفه هگل چیزی نیست که بتوان ساخت و پرداخت بلکه حاصل کار قرنهاست و بر ایند پرورشی است که ایده و اگاهی عقلانی در ملتی یافته است. ساختار عقلانی می باید به رشد ازادانه شخصیت فردی میدان دهد و حقوق فرد را محترم  شمارد. . در فلسفه هگل کار فیلسوف روشن کردن ارمان عملی فرهنگ یا ملتی است که خود بدان تعلق دارد.

فلسفه تاریخ.

تاریخ فلسفی یا فلسفه تاریخ چنان که هگل می گوید جز به معنای وارسی زرف اندیشانه تاریخ نیست. تنها ایده ای که فلسفه با خود می اورد همانا ایده ساده عقل است. یعنی این که عقل بر جهان فرمانرواست و این که تاریخ جهان فرایندی عقلی است. عقل باید در تاریخ بشر عمل کند و برای کشف این اصل باید به مطالعه سیر رویدادها پرداخت. مقصود هگل از دولت ان کلیتی است که در اعضای خود و از راه انها می زید. به نظر او یک روح ملی تنها در دولت و از راه ان هست که برای خود می زید . پس ان قومهایی که دولت ملی خود را بر پا نکنند در عمل بیرون از عرصه تاریخ جهانی می مانند. به نظر هگل هر ملتی حکمی دارد که در درون تاریخ نهفته است . سرنوشت واقعی هر ملتی همان حکم اوست. هگل عقیده دارد در هر دوره خاصی ملتی به روش خاص خود نماینده جریان پرورش روح جهانی یا جان جهان است. هگل اشاره می کند که در این تاریخ جهان هیچ کار بزرگی بدون شور و عشق انجام نگرفته است. اما جان جهان شورهای مردان بزرگ تاریخ را همچون ابزار به کار می گیرد.  هگل رند مشرب نبود .نه تنها به ارزش برخی از انسانها که به ارزش شخص انسانی در مقام انسان باور داشت و می توان گفت که نزد او اصل قدرت حق است. برای مثال یک انقلابی بزرگ از دیدگاه یک نظام اجتماعی چه بسا ادم بدی شمرده شود. اما از دیدگاه تاریخ جهانی کردار او بر حق است زیرا کاری  را می کند که جان جهان می طلبد. تاریخ جهان از نظر هگل در اساس دیالکتیک روحهای ملی دولتهاست و ملتها و دولتها شکلهای معینی هستند که روح در تاریخ به خود می گیرد.

فلسفه مارکسیسم.   بقیه مطالب وبلاگ در ارشیو یا نوشته های پیشین وبلاگ سیو و مطالعه کنید


مارکسیسم به راستی فلسفه ای است زنده بدین معنا که الهام بخش و انگیزاننده و مایه پیوند نیرویی است که خوب یا بد در جهان نفوذ گسترده ای دارد. در دولت ان چنان که هگل به ان می اندیشد انسان از سرشت راستین خود بیگانه می شود. مارکس همچنین به هگل می تازد . مارکس خواهان بر انداختن پادشاهی و رواج سوسیال دمکراسی است. مارکس دین را بازتاب یا فرانمودی از انحراف جامعه انسانی می داند. هنگامی که زندگی سیاسی- اجتماعی و اقتصادی انسان از کمال بخشیدن به ذات راستین انسان ناتوان می شود انسان  جهان وهمی دین را می افریند  و شاد کامی خود را در ان می جوید . ان چنان که دین تریاکی می شود که انسان را معتاد و نشیه می کند. مارکس عقیده دارد اندیشه می باید راه به عمل بگشاید یعنی به انقلاب اجتماعی متوسل شود. از فلسفه می باید بر گذشت و این بر گذشتن تحقق یافتن فلسفه است. فلسفه می باید مسایل نظری را رها کند و در توده ها رخنه کند و چون چنین کند دیگر فلسفه خیالی نیست بلکه صورت یک انقلاب اجتماعی به خود خواهد گرفت که می باید از دست ستم دیده ترین طبقه جامعه یعنی پرولتاریا بر اید. مارکس می گوید انسان از راه کار و کوشش خویش و از راه خود بیگانه گشتن بر از خود بیگانگی خود را کمال یا واقعیت می بخشد. مارکس فلسفه ای بنا می نهد که منجر به پدید امدن وضع تاریخی تازه ای که در ان انسان بر از خود بیگانگی اش نه فقط در اندیشه بلکه بر واقعیت چیره می شود. مارکس و انگلس بر ان بودند که مراحل جنگ طبقاتی است که شکل دولت – قانون- دین و اخلاق را تایین می کند. مارکس می گفت اگر چه فیلسوفان کوشیده اند جهان را از راههای گوناگون درک کنند اما نیاز راستین دگرگون کردن جهان است. مارکس در سال 1847 کتاب فقر فلسفه را به فرانسه منتشر کرد.در 1859 مارکس در برلین در باب سنجشگری اقتصاد سیاسی را به چاپ رساند. مارکس در کتاب سرمایه نوشت که سیستم بورزوایی یا سرمایه داری در بر دارنده ستیزه طبقاتی است. زیرا ارزشی که یک جامعه تولید می کند همانا به ااصطلاح کار بلوریده است.

ماده باوری مارکس.

بنا به عقیده مارکس لوگوس ان حقیقت نخستینی است که خود را در ضد خود یعنی طبیعت نا هشیار فرا می نماید و سپس در مقام روح به خود باز می گردد. مارکس و انگلس در برابر این ایده باوری متافیزیکی نظریه فویرباخ را پذیرفتند که واقعیت نخستین را طبیعت می داند. طبیعت جدا از تمامی فلسفه وجود دارد . طبیعت ان پایه ای است که ما انسانها که خود فراورده طبیعت هستیم بر ان بار امده ایم. جز طبیعت و ادمیان چیزی در میان ما نیست و ان موجودات عالی تری که خیال پردازی دینی ما افریده است چیزی جز بازتاب خیالی گوهر ما نیست. ماده باوری مارکس و انگلس ماده باوری دیالکتیکی است. جنبش دیالکتیکی نزد مارکس و انگلس نخست در واقعیت یعنی در طبیعت و تاریخ یافت می شود. در فلسفه مارکس انسان یک موجود اجتماعی است. برای ان که انسان انسان باشد رابطه داشتن با همنوعان خویش برای او اساسی است و صورت پایه ای جامعه خانواده است. به تناسب هر مرحله از پیشرفت ابزارهای تولید برای بر اوردن نیازهای انسانی میان انسانها روابط اجتماعی خاصی وجود دارد و میان کنش پویای ابزارها یا نیروهای تولید با روابط اجتماعی انسانهاست که بنیاد تاریخ را می سازد.

برداشت ماده باورانه از تاریخ.

از نظر مارکس کار و کوشش فراورنده انسان یکراست یا نایکراست زندگانی سیاسی وی- قانون و اخلاقیات و دین و هنر و فلسفه وی را تایین می کند. مارکس از نیروهای فراوری یا تولید چنان سخن می گوید که گویی این نیروها خود چنین یا چنان می کنند. اما او ان قدر نادان نیست که گمان کند این نیروها خود را بدون هیچ عامل انسانی کمال می بخشند. نخستین شرط وجود تاریخ بشری وجود افراد زیبنده انسانی است. روابط اجتماعی ادمیان در فرایند فراوری خود می تواند در نیازهای انسانی و نیروهای فراوری اثر داشته باشد. از نظر مارکس این شیوه فراوری زندگی مادی است که فرایند کلی زندگانی اجتماعی – سیاسی و ذهنی را تایین می کند. ان چه تعیین کننده زندگانی انسانها است اگاهی ایشان نیست بر عکس این زندگانی اجتماعی انان است که تعیین کننده اگاهی انان است. مراتب اسمانی یزدان شناسی قرون وسطایی از خدا گرفته تا گروه فرشتگان و مجلس قدیسان چیزی جز بازتاب ایدیولوزیک ساخت فیودالی قرون وسطایی نیست که عوامل اقتصادی تعیین کننده ان است. بنابر این اقتصاد ی که شکست یا پیروزی در رقابت اقتصادی ربطی به شایستگیهای شخصی نداردبلکه وابسته به قدرتهای در نیافتنی و مهار ناپذیر اقتصادی است. مارکس بر ان است که نیروهای فراوری در یک جامعه در مرحله خاصی از تکامل خویش با روابط کنونی فراوری در تضاد قرار می گیرد. در هر شکل جامعه که بر بنیاد نهاد مالکیت خصوصی قرار داشته باشد. میان طبقات کشاکشی گاه اشکار و گاه نهان وجود دارد و در مانیفیست کمونیست می گوید که در تاریخ جامعه تا کنون تاریخ ستیزه طبقاتی است و دولت الت یا ابزاری است در دست طبقه زیردست. ان گاه که طبقه بر اینده که سود وی در بر افکندن نظم کنونی و کهن گشته اجتماعی است تضاد میان نیروهای فراوری و روابط فراورندگی را دریابد انقلاب در می گیرد. از نظر مارکس وظیفه کوشش انقلابی به ویزه حزب کمونیست ان است که پرولتاریا را به زبان هگلی از حالت طبقه ای در خویش به صورت طبقه ای برای خویش در اورد. مارکس در فقر فلسفه می گوید که بزرگترین نیروی فراوری همانا طبقه انقلابی است. این است ان نیروی فراورندگی که با نظام اقتصادی کنونی در ستیز می اید و ان را با انقلاب بر می افکند. انسان برای واقعیت بخشیدن به خویش می باید خود را عینیت بخشد. دین از نظر مارکس نماینده از خود بیگانگی انسان است . اگر از خود بیگانگی را در ساحت اقتصادی و اجتماعی پشت سر بگذاریم فرا نمود دینی ان نیز نا پدید خواهد شد و سر انجام انسان کامل – انسان یک پارچه در میان خواهد امد و اخلاق انسانی جایگزین اخلاق طبقاتی خواهد شد و انسانیت اصیل فرمانروا خواهد شد. فلسفه مارکس و انگلس به ما این توانایی را می بخشد که اهمیت و اثر زرف زندگی اقتصادی بشر یا زیر ساخت را ببینیم. مارکس همیشه فلسفه خود را وسیله ای برای دگرگونی جهان می انگاشت نه ان که جز بر داشتی از ان نباشد.

منبع. تاریخ فلسفه – جلد هفتم- از فیشته تا نیچه- مترجم داریوش اشوری

 

فلسفه شوپنهاور.

 شوپنهاور هیچ گاه در کلام پایبند ادب نبود. فیشته و شلینگ و هگل را سخت نکوهش می کرد و خود را دشمن بزرگ انها می دانست و عرضه کننده حقیقت ناب به بشریت. شوپنهاور عقیده داشت زندگی خود یک معما است و زندگی خود را صرف اندیشه درباره این معما کرد. او در سال 1884 کتاب مشهور خود جهان همچون خواست و باز نمود را به چاپ رساند. شوپنهاور فرهنگی بسیار پهناور داشت و نویسنده ای زبر دست بود. مردی با شخصیتی و اراده ای قوی که هرگز ترسی از بیان عقاید خود نداشت. . او اشاره می کرد که این قدیس است که باید فیلسوف شود نه فیلسوف قدیس. او در 1813 در وایمار با شرق شناسی به نام ف. مایر اشنا شد که وی را با نوشته های فلسفی هند اشنا کرد و دلبستگی او به حگمت شرقی تا پایان زندگیش بر جا ماند و در پیری به اوپانیشادها می اندیشید. جای شگفتی نیست که وی نظریه خود درباره جهان همچون تصور یا بازنمود را با نظریه هندی مایا همعنان کرده باشد. نظریه جهان همچون تصور اگر چه به گمان شوپنهاور پاره ای جدایی ناپذیر از فلسفه اوست البته گسترش وضع نظری کانت است. شوپنهاور می گفت راهنمای رفتار انسان اخلاقی اصول است و اصول نیازمند مفاهیم است. در انسان عقل پدیدار می شود که وی را در کشف راههای تازه بر اوردن نیازها و ساختن ابزارها توانا می کند. او در کتاب جهان همچون نمود خواست زندگی می گوید هر کسی اگر به درون خود بنگرد می تواند این واقعیت را دریابد و ان گاه که بر این شهود بنیادین دست یافت به حقیقت راه یافته است و تنها می باید این کشف را به سراسر جهان گسترش دهد. او سلسله کار و کوششهای بشری را هرگز به خوردن و اشامیدن و جفت گیری کردن محدود نمی داند یعنی به وسایل نگاهداشت زندگانی فرد و نوع. اما نخستین کار کرد عقل را نمودی از همان سرشت خواست می داند که خواست زندگی است.

بد بینی شوپنهاور.

شوپنهاور خواست را کوششی بی پایان و کور می دانست . ان چه شاد کامی یا لذت می نامیم چیزی جز باز ایستادن گذرای خواهش نیست. رنج تنهایی هست که سبب می شود موجوداتی همچون انسانها که چنین کم یکدیگر را دوست می دارند همدمی با یکدیگر را بجویند . و نیروهای بزرگ عقلی کاری جز افزودن بر توان رنج کشی و زرف تر کردن تنهایی فرد نمی کند. سر چشمه اصلی بدترین بدیهایی که انسان از ان رنج می برد همانا انسان است. انسان گرگ انسان است. دولت نه نمودگار خدا که چیزی جز افریده ان خودخواهی روشن بینی نیست که می کوشد جهان را اندکی تاب اوردنی تر از ان کند که در نبود دولت می بود.

او عقیده داشت برای کاهش رنجهای بشر می توان کارهایی انجام داد اما اگر گمان کنیم که می توانیم سرشت بنیادی جهان یا زندگی بشری را دگرگون کنیم به خطا رفته ایم. در طبع این فیلسوف گرایشی به روشن نگری و تکیه بر جنبه های سیاه جهان و زندگی بشری و تاریخ وجود داشت.

ریشه تمام شرها نزد شوپنهاور بندگی خواست است و فرمانبری از خواست زندگی اما ذهن انسان را می توان چنان پرورش داد که مرزهای بر اوردن نیازهای جسمانی را در نوردد و نیرویی افزون بر نیروی لازم برای به انجام رساندن کارکردهای نخستین زیستی و عملی را در خود بپروراند. انسان از نظر شوپنهاور این توانایی را دارد که از زندگی بیهوده هوسرانی و از خود پرستی و ستیزه جویی بگریزد. او برای گریز از بندگی خواست دو راه پیشنهاد می کند. راه نخستین زرف اندیشی هنری و راه هنر است و دومین روش پارسایی و راه رستگاری . او انسانی است که زرف می اندیشد و نگره او زرف اندیشانه است نه شهوانی. و شهوت در وی با تجربه هنری ارام گرفته است. عالی ترین هنر شاعرانه نزد شوپنهاور ترازدی است . زیرا در ترازدی سرشت حقیقی زندگی بشری را می بینیم که به قالب هنر ریخته شده و به شکل درام فرا نمود شده است. یعنی ان درد نا گفتنی . ان مویه بشریت. ان پیروزی شر. ان سروری تسخیر زن بخت و از پا افتادن راستان و پاکان.

اخلاق در فلسفه شوپنهاور.

در اندرون هریک  ازما به راستی ددی هست که در کمین فرصت است تا برای زخم زدن بر دیگران نعره بر اورد و بخروشد و اگر او را باز ندارند سر نابودیشان را داشته باشد. این حیوان درنده این شر ریشه دار فرا نمود مستقیم خواست زندگی است. اگر اخلاقی وجود داشته باشد باید انکار خواست یا کشتن این حیوان درنده هدف ان باشد.  اخلاق باید صورت انکار خواست زندگی و روی گرداندن از زندگی به خود بگیرد. او زندگی پارسایانه و فقر و کشتن نفس و تن سپردن به مرگ برای رهایی از بندگی خواست را بزرگ می شمارد. هدف نهایی فضیلت و زهد چیست/ اشکار است که انسانی که خواست را انکار می کند جهان را به هیچ نمی گیرد. ان گاه که خواست از خویش روی گردان شود و خود را انکار کند جهان ما با همه خورشیدها و کهکشانهایش هیچ نیست .در فلسفه او جهانی پر از رنج و شر و ستم را با الوهیت یکی دانستن یا ان را تجلی خدا شمردن سخنی است سخت بی معنا  و پوچ. نزد شوپنهاور واقعیت بیشتر نا عقلی است تا عقلی و جهان نمودی است از یک انگیختار یا انرزی کور و بی هدف. خواست چنان که شوپنهاور نشان داد خود را در درد و رنج و شر نمایان می کند . اما ایده ناهشیار خود را در نهایت داشتن – غایت مندی – تکامل خرد پذیر و پیشرفت به سوی اگاهی نمایان می کند. لذتهای زرف اندیشی و کار و کوشش عقلی در فلسفه او مثبت است.

 

منبع. تاریخ فلسفه- جلد هفتم- از فیشته تا نیچه- مترجم داریوش اشوری

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه سی و یکم خرداد 1392 و ساعت 22:31 |

نهضت سربداران خراسان.    ادامه مطالب وبلاگ را در ارشیو یا نوشته های پیشین مطالعه کنید.   

مردم ایران پس از هجوم صحرانشینان لگام گسیخته مغول و ترک به رغم سستی و بی سیاستی محمد خوارزمشاه و خلیفه بغداد هیچ گاه از پایداری در برابر متجاوزان غارتگر و خون خوار باز نایستادند. مقاومت مردم شکلهای گوناگون داشت . در اغاز امر به صورت حماسه جلال الدین که مورد تایید و حمایت مردم بود تجلی کرد و بعد به صورت قیامهای محلی مانند خروج تارابی در بخارا یا گرایش به مذهب تشیع در برابر مذهب تسنن/ که مورد نظر مغولان بود/ ظاهر گشت. باز پسین ضربه را خروج سربداران خراسان بر کاخ فرمانروایی و غارتگری ایلخانان مغول وارد کرد و یحیی کرابی سرور سربدار بساط خودکامی طوغای تیمور را در خراسان سرنگون کرد. سربداران خراسان در سال 1353 میلادی به سلطه مغولان هولاکویی در ایران پایان بخشیدند. بین سالهای 1330 و 1380 میلادی در تاریخ ایران بر اثر افزایش فشار بزرگان چادر نشین ترک و مغول و تشدید بهره کشی امیران و ملوک الطوایفی از روستاییان اتش جنگهای داخلی تیزتر شد. پس از مرگ ایلخان ابو سعید جنگهای داخلی و مبارزه ملوک الطوایف به خاطر کسب قدرت لشکریان و برخی از امیران فیودال سخت زیان دیدند. در قرن 14 میلادی خروج سربداران خراسان از لحاظ وسعت بزرگترین و مهم ترین نهضت ازادی بخش خاور میانه بود. اغلب مردم ایران هم به همراهی مالکین فیودال ایرانی و تاجیک وارد میدان مبارزه می شدند. چون انها هم از خودکامی و دزدی و غارت و تجاوز اعیان صحرانشین ترک و مغول به ستوه امده بودند. در این میان بغض و نفرت قیام کنندگان تنها متوجه مغولان و ترکان نبود بلکه علیه سران و بزرگان اسکان یافته ایرانی با مالکان و مستوفیان و روحانیون سنی هم که از دیرباز به خدمت فاتحان کمربسته تابع یاسای چنگیز گردیده بودند هم کینه می ورزیدند. در حمله جغتای مغول به خراسان ان محل غارت شد. مزارع طعمه اتش گردید و عده زیادی از روستاییان برده و اسیر شدند. اعیان ترک و مغول در خراسان بسیار نیرومند بودند. به ویزه امیران طایفه اویغور ترک زبان و طایفه مغولی اویرات نفوذ فراوان داشتند. در نهضت سربداران شهر سبزوار یکی ازکانونهای اصلی تشیع در ایران و یکی از مراکز سنتهای وطن پرستی در ایران بود.

 قیام در ولایت بیهق خراسان..

اولین قیام علیه مغولان در روستای باشتین نزدیک سبزوار اغاز شد. باشتین مرکز یکی از 12 بلوک ولایت بیهق بوده است. قیام از ان جا شروع شد که 5 سرباز مغول در خانه حسین حمزه و حسن حمزه از روستای باشتین وارد شدند و از انها زن و شراب خواستند. وقتی مغولها مست شدند خواستند به خواهران انها تجاوز کنند. دو برادر شمشیر بیرون اورده و گفتند سر به دار می دهیم و تن به ذلت نمی دهیم و 5 مغول خون خوار را به هلاکت رساندند. به تدریج مردم باشتین و بقیه روستاهای اطراف به انها پیوستند. انها به تدریج مسلح شدند و عبدالرزاق را به عنوان سردار خود انتخاب کردند. در چند جنگ ترکان و مغولها را شکست دادند و سرانجام نهضتی به نام سربداران خلق کردند. سر بداران در همه خراسان بر سر امیران ترک و مغول ریختند و اموال و غنایم بسیار جمع کردند. دشمن اصلی سربداران فیودالهای بزرگ و خاین ایرانی و روحانیون سنی بودند که به تبعیت از مغولان در امده بودند. سر بداران شهر سبزوار را که از ظلم و ستم مغولان به تنگ امده بودند تسخیر کردند و انجا را پایتخت خود کردند. بعد از ان سربداران جوین و اسفراین و جاجرم و بیارجمد را تسخیر کردند. عبدالرزاق خود را امیر نامید و بر مسند حکومت تکیه زد و خطبه و سکه به نام خویش فرمود. سربداران به رهبری وجیه الدین مسعود لشکریان بزرگان صحرانشین مغول و ترک و سران فیودال محلی را که به مغولان پیوسته بودند تار و مار کردند. وجیه الدین مسعود با 3000 سپاه فداکار از جان گذشته در یک روز 70 هزار سپاه امیران ترک خراسان را نابود کردند. منابع ایرانی این روز را روز پیروزی ایرانیان بر ترکان یعنی صحرانشینان مغول و ترک می شمارند. در اثر این شکست مغول تمام خراسان غربی به کشور سربداران پیوستند.  مورخان تاریخ این پیروزی بزرگ را سال 742 هجری ذکر می کنند. در سال 741 سربداران اسفراین و جاجرم و بیار و جام و بسطام و دامغان و سمنان را تسخیر کردند. سربداران لشکری مرکب از 10 هزارمرد جنگی فداکار گرد اوردند که هدف انها رهایی سراسر خراسان از سلطه مغولان وحشی بود.خدمت مهم و انکار نکردنی سربداران انهدام بقایای حکومت هولاکوییان بود.  اما بعدها سربداران دو طایفه شدند . اتباع شیخ حسن را شیخیان می گفتند و اتباع امیر مسعود را سربدار می گفتند. با تاسف دو طرز فکر مخالف در میان سربداران رواج گرفت. یکی اعتدالی یا میانه رو یا سربداری و دیگری نهضت افراطی یا درویشی و شیخی. اختلافات داخلی سربداران از نظر دشمنان ایشان پوشیده نماند. با تاسف فراوان اختلافهای داخلی میان سربداران چنان شدت یافت که در سال 762 قمری کار به جنگ داخلی میان انها کشید که باعث خوشحالی مغولان خون خوار شد.

انقراض دولت سربداران.

در اخر بین امیر ولی و علی موید از دو جناح مختلف سربداران جنگ در گرفت. امیر ولی به قلمرو علی موید حمله کرد و در سال 783 هجری به طرف سبزوار حرکت کرد و انجا را محاصره کرد. علی موید پس از تحمل 4 ماه محاصره برای این که از مرگ نجات پیدا کند خیانت بسیار بزرگی به کشور کرد. به فاتح اسیای میانه تیمور لنگ ترک متوسل شد و از او کمک طلبید.تیمور لنگ جلاد و سرکوب کننده نهضتهای ازادی بخش مردم ایران شد و دوباره راه و رسم کشورداری مغولان خون خوار را در ایران پدید اورد . تیمور با همراهی و خیانت سربدار امیر حسین به همراهی چادرنشینان مغول و ترک  به کلی نهضت سربداران را سرکوب کردند. مردم سبزوار که از حاکم خود خیانت دیده بودند نمی خواستند تسلیم تیمور لنگ شوند و اماده جنگ شدند اما با این که مردانه جنگیدند شکست خوردند. تیمور کشتار وحشتناکی از مردم سبزوارکرد و دستور داد 2000 نفر از قیام کنندگان سربداران را لای دیوار برجی نهادند و انها را زنده به گور کردند. بدین روش که دست و پای ادمهای زنده را می بستند و انها را به ردیف در کنار یکدیگر قرار می دادند و بعد روی انها را با اجر و ملات می چیدند . قیام سربداران در اینجا به طور خلاصه ذکر شد علاقمندان به تاریخ ایران کتاب سربداران  اثر پطروشفسکی را حتما مطالعه کنند.

منبع. سربداران- مولف پطروشفسکی- ترجمه کریم کشاورز

مکتب فلسفی اگزیستانسیالیسم

فلسفه در قرن بیستم بین دو مکتب فکری عمده شد.در محافل دانشگاهی بریتانیا و امریکا مکتب اثبات گرایی منطقی یا تجربه گرایی رواج گرفت. مکتب اثبات گرایی منطقی تاکید فلسفه سنتی بر موضوعاتی چون خدا و سعادت و مفهوم ازادی را مواردی غیر حسی می داند و رد می کند. این مکتب بیشتر متاثر از تعلیمات لودویگ ویتگنشتاین فیلسوف اتریشی است و بر منطق و نظریه دانش تاکید می ورزد.و تحت تاثیر روشها و دستاوردهای علوم نوین برای اثبات مدلهای خودریاضیات و زبان شناسی را پذیرفته است. به نقد ان چه مردم باور دارند و به تحلیل ان چه مردم می گویند و چگونه می دانند دلبستگی نشان می دهد.سابقه مکتب اصالت وجود به قبل از قرن بیستم می رسد لکن اثر کنونی ان به خصوص در شکل الحادی از نا امیدیهای دو جنگ جهانی و فرو پاشی ارزشهای سنتی ریشه می گیرد. این مکتب اظطرابهای قرن بیستم را منعکس می کند و بعد از جنگ جهانی دوم به خصوص از طریق انتشار اثار دو تن از نظریه پردازان فرانسه زان پل سارتر و البرت کامو معروف شد. نقطه اغاز مکتب اصالت وجود برای سارتر و کا مو حذف خدا از صحنه کاینات بود. اما در عین ان که غیبت خدا از صحنه زندگی غم انگیز بود اما این معنا را هم در بر داشت که انسان  سرنوشت از پیش نوشته شده ندارد و در کاینات  بدون داشتن اینده و امید تنها و منزوی است. طبق نظر کامو وقتی دنیا پوچ و بی معناست انسان نیز بی معنا و بی مقصود می شود . انسانی که به این طریق در غرقاب نا امیدی و افسردگی فرو می رود جز یک امید چیزی برایش باقی نمی ماند و ان هم امید به خود است. کامو می گوید در عین ان که دنیا پوچ است اما تا زمانی که خود مردم به این معنا معترف نباشند پوچ نیست. مردم در دنیا منحصر به فرد هستند و نوع موجودیت انها با همه مخلوقات به کلی متفاوت است. به سخن سارتر موجودیت انسان بر جوهر او مقدم است. انسان اول موجودیت دارد و سپس خود را تعریف می کند. طبق نظر سارتر انسان چیزی جز ان نیست که او از خود می سازد و این اصل اول اگزیستانسیالیسم است. سپس انسان باید مسوولیت کامل ان چه وجود خود اوست بر عهده بگیرد. ارزشهایی برای خویش بیافریند و به زندگی خود معنا دهد. این کار تنها با مشارکت در زندگی میسر است . بدین ترتیب مکتب اصالت وجود خواهان اخلاق عملگرایی و مشارکت در زندگی است. اما انسان نمی تواند بدون مشارکت با دیگران خویشتن را تعریف کند. بدین قرار پیام اخلاقی این مکتب درست به اندازه ذات خود این فلسفه اهمیت دارد. اساس پیام این مکتب اصالت خود انسان است و می گوید افرادی که با خود صادق هستند نمی گذارند جامعه از انان شخصیت زدایی کند. مکتب اصالت انسان مبارزه برای کشف شخص انسان در عصر شخصیت زدایی است. سارتر می گوید انسان با توسل به ماهیت طبیعی و ثابت خود دیگر بهانه ای ندارد و باید مسوول اعمال خود باشد. جبری در کار نیست . انسان ازاد است و انسان ازادی است. وقتی کسی به این دنیا پرتاب می شود حتی اگر خدایی وجود نداشته باشد خود او مسوول هر عملی است که انجام می دهد . طرفدار مکتب اصالت وجود به قدرت هیجان اعتقاد ندارد. طرفدار این مکتب فقط می اموزد که مسوول هیجان و کردار خود است. 

منبع. تمدن مغرب زمین- جلد دوم- مولف اشپیل فوگل- ترجمه محمد حسین اریا


+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 و ساعت 19:53 |


فیلسوفان عصر روشنگری اروپا...منظوراز دین خرافاتی در اینجا منظور دین کاتولیک کشیشان است

شناخته ترین نام در میان فیلسوفان قرن هجدهم نام ولتر است. او هیچ گاه در تقبیح کلیسا به عنوان دشمن عقل و یار و مدد کار تعصب خستگی نمی شناخت. عده ای فلسفه قرن هجدهم را جنبشی می دانند که روز به روز در راه کفر و بی دینی پیش می رفت و عده ای  هم ان را رهایی تدریجی ذهن از خرافه مذهبی و استبداد کلیسا می دانند. فیلسوفان قرن هجدهم دشمن نظام سیاسی بودند و راه را بر وقوع انقلاب هموار می کردند. انها اعتقاد راسخی به پیشرفت یعنی توسعه نگرش علمی از فیزیک گرفته تا روان شناسی و اخلاق و زندگی اجتماعی انسان داشتند و به اعتقاد انها مذهب دشمن پیشرفت فکری و به کار بردن ازادانه و اشکار عقل بود. فیلسوفها اعتقاد داشتند طریق درست تحقیق مراجعه به خود پدیده ها و توسل به مشاهده به منظور پی بردن به قوانین و علل انهاست. فیلسوفان عصر روشنگری فرانسه می کوشیدند تا اخلاق را از متافیزیک و علم کلام جدا کنند. انها کوشش می کردند تا اخلاق را روی پاهای خودش بایستانند.  بل می گفت کشوری مرکب از ملحدان ممکن است و لامتری عقیده داشت نه تنها ممکن است بلکه مطلوب است. اما ولتر می گفت اگر خدایی وجود نداشت برای خیر و مصلحت جامعه لازم بود او را اختراع کنیم. بل نه تنها مذهب و عقل بلکه مذهب و اخلاق را نیز از هم جدا می کرد و بر این عقیده بود خطای بزرگی است اگر چنین بیندیشیم برای داشتن زندگی اخلاقی وجود معتقدات و انگیزه های مذهبی ضروری است. این امکان پذیر است که جامعه ای اخلاقی داشته باشیم متشکل از مردمی که به جاودانگی روح و در حقیقت به خدا بی اعتقاد باشند. صدوقیان که به زندگی پس از مرگ اعتقاد نداشتند بهتر از فریسیان بودند که چنین اعتقادی داشتند. تجربه زندگی نشان نمی دهد که پیوندی ناگسستنی میان ایمان و عمل وجود داشته باشد. انها به مفهوم انسان اخلاقی خودمختار رسیده بودند که برای ان که زندگی خود را در تقوی به سر برد نیازی به ایمان مذهبی ندارد.

فونتنل.

فونتنل عقیده داشت در روزگاران اولیه معرفت صحیح به ندرت دست می یافت و ذهن ناگزیر از توسل به تبیین اساتیری بود. ولی در جهان امروز معرفت صحیح به حدی رشد یافته است که تبیین اساتیری جای خود را به تبیین علمی می دهد. خدای فونتنل خدای طبیعت بود که در ادراک علمی جهان خودنمایی می کند.

مونتسکیو.

فیلسوفان روشنگری فرانسه می کوشیدند تا زندگی اجتماعی و سیاسی انسان را دریابند . یکی از مهمترین اثاری که در این زمینه نوشته شد رساله مونتسکیو در قانون بود. مونتسکیو شیفته ازادی و دشمن استبداد بود.او در اثر خود درباره قانون به مطالعه تطبیقی جامعه و قانون و حکومت می پردازد. مونتسکیو حکومت را به سه نوع جمهوری و سلطنتی و استبدادی تقسیم می کند. جمهوری ممکن است یا دمکراسی باشد وقتی عامه مردم قدرت عالی را در دست داشته باشند یا اریستو کراسی باشد وقتی قدرت تنها در دست بخشی از مردم باشد. در حکومت سلطنتی پادشاه موافق قوانین اساسی معینی حکومت می کند و در حکومت استبدادی هیچ قوانین اساسی و هیچ نگهبان قانونی وجود ندارد و در حکومت استبدادی مذهب نفوذ فراوان دارد. اصل و بنیان حکومت جمهوری تقوای مدنی است. اصل حکومت سلطنتی شرف و در حکومت استبدادی ترس حکمفرماست. مونتسکیو مدافع پر شور ازادی بود و چون از استبداد نفرت داشت قانون اساسی لیبرال را بهترین قاون اساسی می دانست. او می گفت ازادی سیاسی عبارت از ازادی لجام گسیخته نیست بلکه تنها عبارت از توانایی انجام دادن کاری است که قانون  اجازه انجام دادن ان را می دهد . ازادی سیاس مستلزم تفکیک قواست. بدین معنی که قوای مقننه – مجریه و قضاییه نباید در دست یک نفر یا یک گروه از مردم باشد. باید این قوا جدا و مستقل از هم باشند به نحوی که هر قوه بتواند بر قوه دیگر نظارت کند و تضمینی در برابر استبداد و زیاده رویهای جابرانه قوه دیگر باشد.

ولتر.

 نام او با حملات تند  بر کلیسای کاتولیک به عنوان یک نهاد و بر تعالیم مسیحی همراه است. ولتر در سال 1734 به سیری رفت و در انجا رساله در ما بعد الطبیعه خود را نوشت. او فیلسوفی زرف نبود اما متاثر از اندیشه های لاک بود. اثر مهم او به نام رساله درباره اداب و رسوم در سال 1756 انتشار یافت. نوشته های ولتر جامع روح روشنگری فرانسه بود. ولتر می گفت عالمان هندسه که فیلسوف نیستند علل غایی را رد کرده اند ولی فیلسوفان حقیقی انها را پذیرفته اند. هرگز صرف تجمع اشیا نمی تواند هماهنگی و نظام عالم هستی را توجیه کند. ولتر در کتاب خود درباره نیوتون از ملحدی که وجود خدا را به دلیل وجود شر در جهان انکار می کند سخن می گوید. ولتر در کتاب فیلسوف نادان بر ان است که اراده ازاد سخنی بی معنی است و می گوید بسیار عجیب است که یک حیوان کوچک پنج پا قدی/منظور انسان است/ استثنایی بر قانون حاکم بر جهان هستی باشد. در رساله درباره مابعدالطبیعه خاطر نشان می کند که ان چه در منطقه ای فضیلت نامیده می شود در جای دیگر رذیلت نام می گیرد و قوانین اخلاقی همان قدر متنوع است که زبانها و اداب و رسوم متنوع هستند. ولتر از مدافعان سرسخت ازادی سیاسی بود و مانند لاک معتقد بود که دولت باید حقوق انسانها را محترم بشمارد و مانند منتسکیو شرایط ازادی معمول در انگلستان را می ستود. کمال مطلوب او استقرار حکومتی سلطنتی بود خیر اندیش که از اندیشه فیلسوفان روشنی بگیرد. دشمن ولتر حکومت سلطنتی نبود بلکه بیشتر کلیساییان بودند اما او یکی از موثرترین اشاعه دهندگان اندیشه پیشرفت بود. مقصود ولتر ازاین کلمه پیشرفت فکری و علمی و اقتصادی بود تا پیشرفت سیاسی. ولتر عقیده داشت پادشاه روشنفکر بهتر می تواند زمینه پیشرفت در علم و ادب و تحمل اندیشه ها را فراهم اورد.

دایره المعارف. دیدرو و دالامبر...

گنجینه بزرگ ادبی اندیشه ها و ارمانهای روشنگری فرانسه دایره المعارف یا فرهنگ مستدل صنایع و شغلها بود. دایره المعارف که برگرفته از فکر ترجمه فرانسوی کتاب دایره المعارف یا فرهنگ چیمبرز بود به دست دیدرو و دالامبر طبع و نشر شد. . دایره المعارف کتاب جامعی بود شامل افکار ازاداندیشان و عقلی مذهبان که هم دشمن کلیسا بود و هم دشمن نظام سیاسی موجود. دنی دیدرو اعتقاد به خدا را رها می کند و به خدا ناشناسی و الحاد رو می اورد و مردم را به ازاد کردن خود از یوغ دین فرا می خواند. او ادراک را به اتمها که با مونادهای لایب نیتس مطابقت دارد نسبت می دهد. این اتمها در بعضی از ترکیبات خود موجودات زنده را تشکیل می دهند که شعور در انها بر پایه پیوستار متشکل از اتمها به وجود می اید. به عقیده دالامبر وظیفه فیلسوف اخلاقی  تصریح مقام انسان در جامعه و تکلیف انسان در مصروف داشتن قوای خود در راه مصلحت و خوشبختی مردم است. لامتری در مسایل دین لا ادری مذهب کامل است. بل می گفت کشوری مرکب از ملحدان ممکن است و او می گفت نه تنها ممکن است بلکه مطلوب است. به عبارت دیگر دین نه تنها جدا از اخلاق است بلکه مخالف ان است. در نظر دلباک هر گونه نیاز به مبدا خدا یا هر موجود یا موجودات فوق جهانی را نفی می کند. نظم یا نظام جهان مشیت خدایی نیست. بلکه حاصل طبیعت اشیا و قوانین ذاتی انهاست. او عقیده داشت دین دشمن خوشبختی و ترقی ادمی است. و می گفت نادانی و ترس خدایان را افریده اند  و پندار و شیفتگی و فریب تصور زیبا یا زشتی از انها کشیده اند. ضعف انها را می پرستد . ساده لوحی انها را استمرار می بخشد و استبداد ایمان به انها را در جهت منافع خود تقویت می کند. اگر بتوان دین این ابزار نیرومند استبداد را بر انداخت اسان تر می توان تکامل نظام اجتماعی را به جای نظامی که باعث این همه رنج و بدبختی است را بر پا داشت. دلباک در محکوم ساختن کشیشان و حکومتها با عباراتی تند و هواخواهی از یک نظام اجتماعی نو تردید به خود راه نمی دهد و عقیده دارد اخلاق باید از پیش فرضهای متافیزیک و خداشناسی جدا شود و در مطالعه علمی انسان به ان مبنای استواری داده شود.

روسو و نظریه حکومت .

روسو می گفت من اعمال صحیح قوه مجریه را حکومت یا اداره عالی می نامم و فرمانروا یا زمامدار را کسی یا هیاتی می دانم که عهده دار این اداره است. روسو هیچ میانه ای با فرمانروایان یا حکومتهای خودکامه و جبار نداشت و می گفت انها باید خدمتگذار مردم باشند نه ارباب انها. در تمام زمانها درباره بهترین شکل حکومت بحثهای بسیار کرده اند غافل از این معنی که هر یک از حکومتها در مواردی بهترین حکومت و در مواردی بدترین حکومت است. با این همه می توان گفت که حکومتهای مبتنی بر دمکراسی مناسب کشورهای کوچک- حکومتهای اشرافی مناسب کشورهای متوسط و حکومتهای سلطنتی مناسب کشورهای بزرگ است. ولی همه انواع حکومت مستعد سو استفاده و فساد هستند. اگر ملتی از خدایان تشکیل می شد حکومت ان ملت حکومت دمکراسی بود . بنابر این حکومت دمکراسی مناسب ادمیان نیست. منظور روسو ان دمکراسی است که در میان انواع شیوه حکومت بیش از همه امکان دارد باعث فساد حکومت و جنگ داخلی شود که سقراط به ان حکومت توده بی سواد مردم و نیچه به ان جنون سر شماری و بی اعتقادی به مردان بزرگ می گفت. روسو می گفت باید دانایان و متخصصان بر توده مردم حکومت کنند به شرط ان که این اطمینان وجود داشته باشد که انها به نفع مردم حکومت می کنند نه به نفع خود. در حقیقت گرایش انسان به تباهی و فساد در تمام انواع حکومتها امری طبیعی و اجتناب نا پذیر است. هیات سیاسی نیز مانند بدن انسان به محض تولد شروع می کند به مردن/ همان نظریه تولد و مرگ تمدنها در فلسفه تاریخ ارنولد توین بی/. حتی کشوری که اصول و ساختمان و قوانین ان از همه استوارتر باشد روزی شاهد مرگ تمدن خود خواهد بود/ مانند انقراض هخامنشیان و ساسانیان/ همان طور که یک بدن سالم و نیرومند سرانجام خواهد مرد. روسو هم مانند ارسطو می گفت اگر می خواهیم یک کشور خوب داشته باشیم باید شهروندان با تقوا و دارای اصول اخلاقی داشته باشیم. بدون  شهروندان خوب کشور خوب نمی تواند وجود داشته باشد و اگر کشور در قوانین و حکومتش گرایش به فساد شهروندان داشته باشد شهروندان خوبی نخواهیم داشت. در حاکمیت وجدان باید عامل تصمیم گیرنده باشد و افراد جامعه باید خود را با تصمیم ملت صاحب حق حاکمیت وفق دهد.

فلسفه ولتر.

در اثار ولتر فقدان نگرش مبتنی بر الهیات قدیس و اگوستینوس جلب توجه می کند. در نظر او تاریخ عرصه تاثیرات متقابل اراده ها و انفعالات نفسانی ادمی است و پیشرفت در صورتی میسر است که انسان از شرایط حیوانی فراتر رود و عقل را حاکم خود کند. به خصوص وقتی این عقل به صورت استبداد روشنگری در اید که یگانه عامل قادر به تامین اصلاح اجتماعی حقیقی است. ولی تصور تاریخ به عنوان تدبیر و مشیت  الهی و قایل بودن به این امر که تاریخ متوجه غایتی فوق طبیعی است در تفکر ولتر جایی ندارد. وقتی ولتر از نیاز به نوشتن تاریخ با روحیه فلسفی سخن می گوید مقصود او به بیرون ریختن افسانه ها و داستانهای جن و پری از تاریخ است. ولتر در خواست می کند که بررسی متافیزیک به یکسره کنار نهاده شود. در کتاب ملاحظاتی درباره تاریخ ارزو می کند جوانان به مطالعه جدی تاریخ بپردازند

کندورسه.

کندورسه بیش از ولتر به پیشرفت بشر اعتقاد داشت. زیرا ولتر با وجود اعتقاداتش به برتری عصر روشنگری هیچ اعتقادی به قوانین حاکم بر تاریخ بشری نداشت. کندورسه کتابی درباره پیشرفت تحت عنوان طرح نقشه ای تاریخی از پیشرفتهای روح انسانی نوشت که مهمترین کتابی است که او را به عنوان فیلسوف به شهرت رساند. مطالب عمده او در این کتاب اعتقاد به قابلیت تکامل انسان - اعتقاد به این که تاریخ انسان چیزی جز پیشرفت تدریجی از تاریکی به روشنایی و از توحش به تمدن نیست. کندورسه خشونت و شرارت زمان را ناشی از نهادها و قوانین بد می دانست که دست اورد حاکمان و کشیشان است. زیرا او نه تنها با سلطنت بلکه با خرافات و مذهب کاتولیک هم دشمنی می ورزید. اموزش و پرورش و اصلاح قوانین اساسی را مهمترین وسیله تامین پیشرفت به شمار می اورد. کندورسه از اولین کسانی بود که در سال 1792 طرحی برای ایجاد نظام اموزش و پرورش غیر دینی به مجلس تقدیم کردند. بر طبق طرح او ریاضیات و علوم طبیعی و فنی و اخلاقی و سیاسی موضوعات درسی اموزش و پرورش پیشرفته تر را تشکیل می داد

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 و ساعت 14:36 |

علل عقب ماندگی ایران قسمت دوم.

همان گونه که در مطالب ارشیو اشاره شد هجوم قبایل همسایه عرب و ترک و مغول به ایران نقش بسیار مهمی در عقب ماندگی ایران داشته اند. در ایران جایی برای خواسته های شخصی و گرایشهای فردی باقی نمی ماند. در شرق دین و دولت دو روی یک سکه هستند. با ورود اعرب به ایران،تفکر ایرانی اسلامی از همان آغاز به بیراهه رفت و فلسفه  عقلی یونان نتوانست در ایران ریشه بگیرد. متفکران فلسفه ایرانی از فارابی تا ابن سینا و بیرونی و ملاصدرا را آلوده به وحی و عرفان شد به طوری که عقل یونانی در تفکر آنها مغلوب وحی اسلامی شد. اتحاد اعراب و ترکان در ایران زمینه ساز عقب مانده ترین تعابیر از اسلام سنتی شد. در ایران اسلام هم مانند هر دین دیگری در خدمت منافع سلطه گرایانه  اعراب و ترکان و ایرانیان قرار گرفت. اگر هجوم مرگبار ترکان و مغولان عقب مانده به ایران وجود نداشت جامعه  ما خیلی زودتر از جوامع اروپایی به دوران بورژوازی و پیشرفت گام می نهاد. زمانی که مغولان بر ایران مسلط شدند. افت عمیق فرهنگی، علمی و فلسفی بر ایران حاکم شد و سپس به جای تفکر علمی و فلسفی پند و اندرز نویسی رایج شد. با غلبه کامل مغولان، جامعه به انفعال کشیده شد و صوفی گری و کشمکش کیشهای دینی جای هر گونه خلاقیت فکری را گرفت. صدمات و لطمات روحی و فرهنگی حمله مغول به ایران بیش از تخریب فیزیکی و خسارتهای اقتصادی آن بود. در ایران دین سنتی و محافظه کار به صورت بخش جدایی ناپذیر حکومت باقی ماند. این ترکیب-دین و حکومت-اساس عقب ماندگی فلسفه  عقلی در ایران بوده است. در ایران فلسفه  عقلی به عرفان آلوده شد و از فردگرایی فاصله گرفت که دلیل آن ادغام دین و دولت بود فلسفه  عقلی هم سیاست استبدادی و هم دین را به چالش می طلبید. در جوامعی که استبداد شرقی حاکم بود پاسخ تمام سوال های فلسفی و علمی از طرف دستگاه قدرت و روحانیون داده شده بود و نیازی به تفکر انسانی باقی نمی ماند. فلسفه  اسلامی فقط  تفحص و جستجو گری در چارچوب اصول دین را مجاز می شمرد. اندیشه  اسلامی تعقل گرا نبود. وضع بد اقتصادی سرکوب اندیشمندان و در گیری های پی در پی میان حکام محلی و ناحیه ای در ایران و رقابت آن ها برای پیوند دادن حکومت خود به خلفای اسلامی و حکومت قبایل ترک متعصب که بی اندازه در رواج اسلام و قلع و قمع آزاد اندیشان پافشاری می کردند عامل بزرگی در عقب ماندگی ایران بود. فلسفه  آغشته به عرفان کسانی چون سهروردی و ملاصدرا هرگز نمی توانست در ایران عصر رنسانس مانند اروپا را به وجود آورد. فلسفه  غزالی مغلوب عرفان است. غزالی یکی از هدف های اصلی خود را مبارزه با جریان های فلسفی و مبارزه با آزاد اندیشان قرار داد. غزالی که مخالف با روشنفکران بود در انکار فلسفه کتاب تهافت الفلاسفه را نوشت. وی در این اثر از الهیات و فلسفه  ارسطو در برابر فلسفه  ماتریالیستی دفاع کرد و فلسفه  عقلی را کفر آمیز خواند. برجسته ترین فیلسوف مدافع دینی ناصر خسرو بود که برای عقل غایتی قایل بود که به کلی به نقض عقل می انجامد که قرن ها ایران را گرفتار خرافات و موهومات کرد. سهروردی و خواجه نصیر توسی هم دین و فلسفه را حقایقی می دانستند که فیلسوف برای پرستش خداوند کشف می کند. تجربه نشان داده است هر گاه دین از پشتوانه  دولتی و قهر برخوردار باشد نابودی فلسفه  مستقل را به دنبال خواهد داشت. در تنها جامعه ای که فلسفه  عقلی رشد کرد، یعنی یونان دین دولتی نبود و تلاش فلسفه در جهت دینی کردن یا فلسفه کردن دین نبود، تلاش فلسفه  اسلامی برای شناخت فلسفی وجوه دین، در شرایطی که دین در قدرت حکومتی ادغام شده بود، در بهترین حالت به عرفان کشیده شد. فرایندی که فلسفه با آن انجام می شود مربوط به کل بشریت است در حالی که عرفان در انزوای فردی سیر می کند و دینداری نمی تواند پیشرفت و توسعه را در خود هضم کند. در شرق و در تمدن اسلام پاسخ تمام سوال های فلسفی را دستگاه دینی با دین دولتی داده بود و حق فکر کردن را از انسان سلب کرده بود. رمز پیشرفت غرب این بود که پدیده ای که قرن ها پیش از آن در یونان پیدا شد و در فلسفه  عقلی آن متبلور گردید. در آن جا حاکم ایده آل نه بهترین شارع دین، بلکه بهترین فیلسوف به شمار می آمد. در محیط های بسته مانند ده و روستا، فرد پاسخ تمام سوالات مربوط به زندگیش را در زمینه  فلسفی از قدرت های دینی و حکومتی می گیرد و آن ها را مطلق می پندارد. جامعه  سنت گرا و عقب مانده ای مانند ایران پاسخ به پرسش های فلسفی زندگی را از پیش آماده دارد و منبع و مرجع پاسخگویی مشخصی است و چون همگان از آغاز تولد می آموزند که چون پاسخ سوالات آن ها پیشاپیش داده شده است، نیازی برای تفحص و جستجو گری برای سوالات خود ندارند. در ایران پس از اسلام خلفا، شاهان و حاکمان محلی هزاران نفر از نخبگان فکری و اهل اندیشه را به اتهام زندیق، ملحد، رافضی و قرمطی از دم تیغ گذراندند و یا چون حسنک وزیر بر دار کردند. امام محمد غزالی و سهروردی قلم های خود را در حمایت از خلافت اعراب به کار بردند و کلام و تصوف، هر دو را جهت پیکار با فلسفه  عقلانی به کار بردند و بعد از آن ها جلال الدین دوانی پا به عرصه می گذارد که استبداد را توجیه می کند و از پس او ملا حسین واعظ کاشفی می آید که به سلطنت وجهه  الهی می بخشد و این توجیهات زمینه را برای حضور شیخ صفی الدین اردبیلی و شاه اسماعیل صفوی فراهم می آورند که حکومت مستبدانه  خود را بر مشیت الهی استوار سازند. سهروردی حاکم را جانشین خدا روی زمین می داند. پایه  توجیه فلسفی این اتحاد را سهروردی از فارابی که متاثر از فلسفه  جمهور افلاطون و نظریه ی پادشاه فیلسوف گرفته بود با این تفاوت که جای فیلسوف را اشراف می گیرد. مخالفت غزالی با علم و فلسفه تا آن جا پیش رفت که بازی شطرنج و علوم حساب و هندسه و ریاضیات را آفت خیز خواند و گفت آموختن ریاضیات به دین صدمه می رساند و در واقع جانب خلافت عباسی و حاکمیت دینی را گرفت. غزالی با فلسفه  یونانی نه تنها به دلیل عقلی بودنش، بلکه به دلیل آن که در اسلام تزلزل ایجاد می کرد ضدیت ورزید و به قول مشاهی عقل یونانی را در جهان اسلام به قتل رسانید. در واقع آن چه مانع پیشرفت علم و هنر و ... شد، تقابلی بود که میان فلسفه  عقلی و دین حکومتی به وجود آمد. علت افول علم در ایران دینی دولتی بودن آن بود. دلیل اصلی مخالفت غزالی با فلسفه  عقلی یونان این بود که فلسفه  انسان را روشنفکر و منتقد می کرد و چه چیزی خطرناک تر از نیرومند شدن ذهن مردم برای خلفای مستبد و زورگو وجود دارد. علما می گفتند تعلیم فلسفه و علم حرام است. چون تدریس علم و فلسفه به نتایجی منتهی می شد که خلاف کتاب و سنت است. در ایران از آن جایی که دین به حکومت وصل بود فلسفه و فیلسوف یا می بایست تابع قدرت شود و یا اگر مخالفت می کرد زندیق و کافر شناخته می شد و از کار خود اخراج می شد. ابن رشد یکی دیگر از فیلسوفان بود که خلیفه فرمان داد او را لعن و نفرین کنند و تمام کتاب های او را آتش بزنند. خرد ستیزی کسانی چون غزالی و فقها برای حفظ و نگه داری دین بود. این امر باعث افول و خاموشی علم در ایران شد. دینداران متعصب که غم احیا و حفاظت از نهاد دین را می خوردند، چون گسترش علم را مغایر با گسترش دین می دانند. با پیشرفت علم مخالفت می کنند. در ایران ادغام دین و حکومت ناشی از نوع مالکیت ارضی و نوع مالکیت زاییده ی شرایط اقلیمی خارج از کنترل انسان بود. پس از همه گیر شدن  اسلام در ایران دین، ابزار سرکوب اهل عقل و علم شد. خود حمله  مغول عواقب مخربی بر تمدن ایران باقی گذاشت. مراکز علمی و فرهنگی از جمله کتابخانه های زیادی را آتش زدند. مزارع کشاورزی و شبکه های آبیاری را از بین بردند و آن ها را به چراگاه تبدیل کردند. در نتیجه پویایی جامعه رو به افول گذاشت و عرفان و نحله های غیر عقلی دامنه دار تر شد و مردم را نسبت به سرنوشت خود بی اعتنا ساخت. در ایران کمبود آب دشواری بزرگ شرق برای تولید بود. سازمان تامین آب قدرت متمرکز حکومتی را می طلبد. خشونت دولتی در کشور های اسلامی پیش از آن که اسلامی باشد ناشی از عقب ماندگی و عدم توسعه  این جوامع است. آن چه امروز ایران را عقب نگاه داشته است عوامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دینی است. به طور کلی جوامع در روند مدرن شدن ( نوگرایی ) هنجارهای سنتی از جمله معیارهای اخلاقی رفتار و ارزش داوری را از دست می دهند و قانون جایگزین اخلاق و ملاک درستی و نادرستی رفتار انسان و مناسبات اجتماعی می شود. جامعه  ایران طی این قرن پس از انقلاب مشروطیت از مرحله  اول یعنی از دست دادن هنجارهای اخلاقی گذشته است اما به مرحله  دوم یعنی قانون گرایی نرسیده است. به همین علت است که جامعه  ایران از نازل بودن سطح اخلاق و بی قانونی رنج می برد. در عصر مدرن با ضربه خوردن به هنجارهای فرهنگی، انسان نیاز دارد از طریق قوانین و ارتقا ارزش های اخلاقی مدرن، این خلا را پر کند.

منبع:

چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت دکتر کاظم علمداری نشر توسعه

 

جنگ در فلسفه ی هابز

کوشش فرد در پی بقا و کامجویی خود، به هم چشمی و بد گمانی در حق دیگران می انجامد. هر کس خواهان آن است که دیگران چنان احترامی برای او قایل شوند که او بر خود می نهد و چون ببیند که او را فرومایه و حقیر می دارند، سخت می رنجد. در نهاد بشر سه علت اصلی برای جنگ و جدال می یابیم. هم چشمی بدگمانی خودپسندی.هابز نتیجه می گیرد تا زمانی که انسان ها سر به فرمان قدرت واحدی ( دولت ) به سر نبرند، در وضع جنگ به سر می برند. طبیعت جنگ هم فقط در زد و خورد نیست بلکه میل آشکار به جنگیدن است. هابز وضع طبیعی جنگ را به صورت حالتی مجسم می کند که در آن از فرهنگ و تمدن اثری نیست بدین معنی که دستیابی به صلح و تمدن تنها از راه بر پا داشتن جامعه و بنیاد نهادن حکومت میسر است. در جنگ فقط قدرت و حیله دو فضیلت عالی است. چیزی به نام مالکیت وجود ندارد. ثروت و زن و فرزندان متعلق به کسی است که قدرت بیشتری دارد ( قانون جنگل ). هر انسانی بنا به حکم غریزه خواهان صیانت نفس و امنیت است. طلب عقلانی امنیت نفس انسانها را به تشکیل حکومت ها و دولت ها می کشاند. چون انسان ها در واقع به دنبال تشکیل جوامع سازمان یافته بر می آیند و سر به تابعیت حکومت می سپارند. خود دولت بر آیند هم کنشی میان نیرو هاست و عقل انسان، جلوه گر در کرداری است که این قواعد مبین آن هستند. هرکس باید تا جایی که امیدوار است برای صلح پایدار بکوشد و هنگامی که از رسیدن به صلح عاجز ماند مزایای جنگ را به کار گیرد. هابز حکومت را بر پایه  قرار داد اجتماعی بنیاد می گذارد و می گوید انسانها باید به قرارداد خود وفا کنند. این قانون سرچشمه ی عدالت است. هنگامی که قراردادی در کار نباشد، هیچ عملی ظالمانه نیست ولی چون قراردادی بسته شد نقش عدالت پر رنگ می شود.

پیدایش حکومت و نظریه  قرارداد:

قوانین دولت اگرچه بنا به عقل بشر وضع شده اند اما با انفعال های طبیعت وحشی انسان جور در نمی آیند و قراردادها بدون شمشیر کلماتی خالی بیشتر نیستند و ضرورت دارد که قدرتی مشترک یا حکومتی متکی به زور و توانا به کیفر دادن وجود داشته باشد. باید تعداد زیادی از افراد تمام قدرت و اختیار خود را به یک پادشاه یا انجمنی از افراد دانا واگذار کنند تا همه  اراده های ناشی از تفکر افراد را به اراده ای واحد تبدیل کند. گروهی که این چنین در شخص واحد یگانه گشتند حکومت یا  civitasنام می گیرند. این طرز پیدایش آن لویاتان بزرگ است ( هابز لویاتان را نماد دولتی با اقتدار تام نهاد و عنوان تصنیف مشهورش را از نام او گرفت ). هابز ماهیت حکومت را به منزله  شخص واحدی تعریف می کند که افراد زیادی به موجب قرارداد های متقابل با یکدیگر، همگان خود را عامل اعمال او گردانده اند، به این قصد که او توانایی و استطاعت همه ی آنان را به نحوی که صلاح بدانند در راه تامین صلح و دفاع مشترک به کار گیرد. به عقیده  هابز، با تمرکز اقتدار در شخص حاکم است که می توان از شر هرج و مرج یا جنگ داخلی رهایی یافت. نظریه  قرارداد ابزاری است برای نمودن خصلت عقلانی تبعیت از حاکم و قدرت ورزی او.

حقوق حاکم:

حق دارنده  قدرت حاکمیت است که داور یا گمارنده  همه  داوران عقاید و آیین ها هست .چرا که این داوری بایسته  صلح است و جلوی ناسازگاری و جنگ داخلی را می گیرد. هابز از اراستیانیسم ( برتری قدرت دولت بر کلیسا ) دفاع می کند و کلیسا را تابع دولت می نهد و ادعای افرادی را که می گویند نماینده  ابلاغ وحی الهی یا پیام های آسمانی هستند را باطل می داند.

آزادی اتباع:

قانون با پشتیبانی احکام عدالت همان ابزاری است که انسان را از شرارت و تجاوز نسبت به دیگران باز می دارد. هابز می گوید آزادی که در تاریخ و فلسفه های یونان و روم باستان آن را ستایش کرده اند، آزادی برگزیدن حاکم و نوع حکومت اعم از پادشاهی، دمکراسی یا جمهوری است نه این که هر فردی مجاز است هر کاری دلش خواست انجام دهد. آتنی ها و رومی ها آزاد بودند یعنی در انتخاب حکومت آزاد بودند. در هیچ حکومتی نباید همه  اعمال را قانون تنظیم کند و افراد جامعه در خرید و فروش اجناس مسکن خوراک آزادی بیان و نوشتن باید آزادی داشته باشند. نزد هابز وظیفه دولت وسیله متحد کردن افراد ستیزه جو با هم است. او تظاهر منش انسان و نیروهای جدایی جوی دخیل در جامعه  بشری را در جنگ داخلی به وضوح می دید. او دولت را وسیله ای ضروری برای بازداشتن انگیزه های شرور انسان می دانست و آکویناس هم دولت را نهادی طبیعی می پنداشت که کارکرد اصلی آن تحقق بخشیدن به خیر و رفاه و امنیت جامعه است. فلسفه  هابز را می توان چنین نگریست که دخالت افزون قدرت را در پویایی زندگی سیاسی و تاریخ به زیرکی دریافته است.

منبع:

تاریخ فلسفه جلد 5 فیلسوفان انگلیسی مولف: فردریک کاپلستون مترجم: امیر جلال الدین اعلم-

 

 

منشور سازمان ملل متحد

 ما مردمان ملل متحد با تصمیم به در امان داشتن نسل ها ی آینده از آفت جنگ که در مدت عمر یک انسان دو بار رنج های توصیف ناپذیری را به نوع بشر تحمیل کرده، به اعلام مجدد ایمان خود به حقوق اساسی بشر، حیثیت و کرامت و ارزش شخص انسان، برابری حقوق مردان و زنان و نیز ملت ها از بزرگ و کوچک، به ایجاد اوضاع لازم برای حفظ عدالت و رعایت تعهدات ناشی از عهدنامه ها و منابع حقوق بین المللی، به هموار ساختن راه پیشرفت اجتماعی و برقراری بهترین اوضاع زندگی در آزادی فزاینده و برای دست یابی به این هدف ها، با تصمیم به عملی ساختن دگر پذیری، زیستن در حال صلح با یکدیگر و با روحیه  حسن همجواری به متحد ساختن قوای خود برای حفظ صلح و امنیت بین الملی، به پذیرش اصول و ایجاد روش هایی که به کار نبردن نیروی سلاح ها را جز در مورد منافع مشترک تضمین کند بر آن شده ایم تا برای تحقق این مقاصد تشریک مساعی کنیم.در نتیجه دولت های متبوع ما، توسط نمایندگانشان  که در شهر سان فرانسیسکو گرد آمده اند و از اختیارات کاملی که صحت و اعتبارشان به رسمیت شناخته شده برخوردار هستند. این منشور ملل متحد را تصویب کرده اند و سازمانی بین المللی را تاسیس می کنند که ملل متحد نام دارد.

ماده 1-تمام افراد بشر آزاد زاده می شوند و از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق با هم برابرند. همگی دارای عقل و وجدان هستند و باید با یکدیگر برادرانه رفتار کنند.

ماده 3- هر فردی حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.

ماده 4- هیچ کس را نباید در بردگی یا بندگی نگاه داشت.

ماده 5- هیچ کس نباید شکنجه شود یا با او رفتاری ضد انسانی یا تحقیرآمیز صورت گیرد.

ماده 6- هر کس حق دارد شخصیت حقوقی اش در همه جا به رسمیت شناخته شود.

ماده 7- همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند از حمایت یکسان قانون بهره مند گردند.

ماده 9 هیچ کس را نباید خودسرانه توقیف، حبس یا تبعید کرد.

ماده 12- نباید در زندگی خصوصی، امور خانوادگی، اقامتگاه یا مکاتبات هیچ کس مداخله های خودسرانه صورت گیرد یا به شرافت و آبرو و شهرت کسی حمله ور شود. در برابر چنین مداخله ها و حمله هایی، برخورداری از حمایت قانون حق هر شخصی است.

ماده 14- در برابر شکنجه، تعقیب و آزار، هر شخصی حق درخواست پناهندگی و برخورداری از پناهندگی در کشور های دیگر را دارد.

ماده 15- هر مرد و زن بالغی حق دارند بی هیچ محدودیتی از حیث نژاد، ملیت یا دین با همدیگر ازدواج کنند.

ماده 16- ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه  مرد و زن صورت گیرد.

ماده 18- هر شخصی حق دارد از آزادی اندیشه، وجدان و دین بهره مند شود. این حق مستلزم آزادی تغییر دین یا عقیده، در قالب آموزش دینی، عبادت ها و اجرای آیین ها و مراسم دینی به تنهایی یا به صورت جمعی است.

ماده 19- هر فردی حق آزادی عقیده و بیان را دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.

ماده 20- هیچ کس را نباید به شرکت در هیچ اجتماعی مجبور کرد.

ماده 21- اراده مردم، اساس قدرت حکومت است. این اراده باید در انتخاباتی سالم ابراز شود که به طور دوره ای صورت می گیرد.انتخابات باید عمومی، با رعایت مساوات و با رای مخفی یا به طریقی مشابه برگزار شود که آزادی رای را تامین کند.

ماده 23- هر شخصی حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد یا به اتحادیه های موجود بپیوندد.

ماده 24- هر شخصی حق استراحت، فراغت و تفریح دارد و به ویژه باید از محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی ها و تعطیلات ادواری با دریافت حقوق بهره مند شود.

ماده 26- هر شخصی حق دارد از آموزش و پرورش بهره مند شود. آموزش و پرورش و دست کم آموزش ابتدایی و پایه باید رایگان باشد. آموزش ابتدایی اجباری است. آموزش فنی و حرفه ای باید همگانی شود. و دست یابی به آموزش عالی با تساوی کامل برای همه امکان پذیر باشد تا هر کس بتواند بنا به استعداد خود از آن بهره مند گردد.

ماده 27- هر شخصی حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی اجتماعی سهیم و شریک گردد و از هنر ها به ویژه از پیشرفت علمی و فواید آن بهره مند شود.

ماده 29-  هر فردی فقط در برابر آن جامعه ای وظایفی بر عهده دارد که رشد آزادانه و همه جانبه  او را ممکن می سازد.

منبع:

اعلامیه  جهانی حقوق بشر- مولف: گلن جانسون مترجم: محمد جعفر پوینده نشر نی

 

جادو و جادو گری از نظر جیمز فریزر

در جوامع انسان اولیه شاهان باستانی اغلب کاهن بوده اند. در آن ایام الوهیتی که در شاه متجلی است از اعتقادی ژرف بر می خاست. شاهان نه فقط به عنوان کاهن یا واسطه  بین انسان و خدا، بلکه خود نیز به عنوان خدا حرمت داشتند. اغلب از شاهان انتظار می رفت در فصل مناسب باران ببارانند و آفتاب کنند. یک انسان نخستین به نظر او جهان قلمرو عظیمی است که عوامل فوق طبیعی یعنی اشخاصی آن را اداره می کنند که همان انگیزه ها و محرک های خود او را دارند. جادو نظام جعلی قانون طبیعی و راهنمایی فریبنده تماس است.جادو علم کاذب و هنری بی ثمر است. جادو در نظر یک انسان ابتدایی همیشه هنر بود نه علم. علم در ذهن توسعه نیافته  او وجود نداشت. در جادوگری دستورات مثبت افسون است و دستور های منفی یا نهی کننده ( حرام ) تابو نام دارد. جادوی مثبت یا افسون می گوید این کار را انجام بده تا چنان شود و جادوی منفی یا تابو می گوید این کار را نکن و گر نه بد می شود. منظور از جادوی مثبت یا افسون ایجاد نتیجه ای مطلوب است. غرض از جادوی منفی یا تابو اجتناب از نتیجه  نامطلوب.تابو نمی گوید دست به آتش نزن این قانون عقل سلیم است اما دستور های تابو در جادوگری مخالف عقل و بیهوده و عبث اند. افسون قطب مثبت و تابو قطب منفی است. تابو را می توان جانب منفی جادوی عملی نامید. آن جا که مصلحت قبیله در گرو این آیین های جادویی دانسته می شود، جادوگر به منزلتی بزرگ و پر نفوذ ارتقا می یابد و ممکن است حتی مرتبه و اقتدار فرمانده یا شاه را کسب کند. بنابراین حرفه  جادوگری بعضی از توانا ترین و جاه طلب ترین افراد قبیله را به خود جلب می کند، زیرا وسیله  کسب افتخار، ثروت و قدرت است. در این مرحله از تکامل اجتماعی قدرت های بزرگ به دست باهوش ترین افراد و بی اخلاق ترین شخصیت ها می افتد. در زمینه  سیاست دسیسه گر مکار و برنده  بی رحم ممکن است به صورت فرمانروایی خردمند و بخشنده در آید. تا آن جا که حرفه ی عام جادو گری بر تشکیلات جامعه  بدوی اثر می گذاشت، بر آن بود که کنترل امور را به توانا ترین اشخاص بسپارد. یعنی سلطنت پادشاهی را جایگزین دمکراسی می کرد. جادوگر تردید ندارد که علت های معین همواره معلول های معین به بار خواهد آورد. او بر خلاف آدم های مذهبی به قدرتی برتر ( خدا ) متوسل نمی شود و خود را بنده  هیچ خدای پر ابهتی قرار نمی دهد. شباهت نزدیکی بین مفاهیم جادویی و علمی جهان وجود دارد. اصول تداعی به خودی خود عالی است و به یقین در کارکرد ذهن انسان اهمیت اساسی دارد. به کار گیری درست آن به علم و کاربرد نادرستش به جادو می انجامد که خواهر حرامزاده ی علم است.هر جادویی دروغ و عقیم است. زیرا اگر قرار بود راست و بارور باشد دیگر نه جادو که علم بود. عیب بزرگ جادو نه تصور کلی آن از هماهنگی طبیعت، بلکه در درک نادرست قوانین خاص حاکم بر رویدادهای طبیعی است. قواعد درخشان یا درست پیکره  علم کاربردی را تشکیل می دهند که فنون می نامیم. قواعد کاذب نیز همان جادو است. اگر بدین سان جادو نزدیک ترین خویشاوند علم است باید دید ارتباط آن با دین چیست؟ دین تسکین و ترضیه  نیروهای فوق بشری است که هادی و ناظر روند طبیعت و حیات بشر انگاشته می شوند. دین یعنی اعتقاد به نیروهایی فراتر از انسان و کوشش در سازش دادن یا راضی کردن آن هاست. زیرا باید به وجود خدایی معتقد بود تا برای خشنود کردنش کوشید. دین نخست مستلزم اعتقاد به نیروهای فوق بشر است که جهان را هدایت می کنند و سپس کوشش در خشنود کردن آن نیرو هاست و بر آن است که می توان نیروهای متعالی را که اداره کننده  جهان هستند ترغیب یا وادار کرد که این حوادث را به نفع ما منحرف کنند. این انعطاف پذیری متضاد بالقبول جادو و علم است که هر دو عمل فرایندهای طبیعت را راسخ و تغییر ناپذیر می دانند. اما جادو اغلب با ارواح سر و کار دارد و جادوگر ارواح را مجبور می سازد با مراسم و طلسم های مناسب اغفالشان کند در مراحل اولیه، نقش کشیش و جادوگر اغلب با هم در آمیخته بود. انسان برای مقاصد خود، با نیایش و نذر، حسن نظر خدایان یا ارواح را جلب می کرد. آیین دینی و جادویی را همزمان انجام می داد اوراد و نماز را در یک آن می خواند و از ناسازگاری نظری رفتارش چندان اطلاعی نداشت و به هر حیله و وسیله ای می خواست به هدف خود برسد. جادوی قدیم مبنای مذهب است. مومنی که می خواست توجه خدایی را جلب کند راهی نداشت جز آن که دست به دامن او شود. جادو در بسیاری مکان ها و زمان ها با مذهب آمیخته و ادغام می شود. در تاریخ بشریت جادو کهن تر از مذهب است. دین فعالیت عوامل هشیار مافوق بشر را در پشت صحنه  مریی طبیعت در نظر دارد. دین مبتنی بر مفاهیمی است که به ندرت می توان تصور کرد به ذهن ساده  حیوان رسیده باشد. ظهور جادو در مسیر تکامل نوع بشر قبل از دین بوده است اقوام متمدن جهان در دوره ای از تاریخ خود از مراحل فکری متشابهی گذشته اند. جادو نماینده  مرحله ی ابتدایی تر و خام تر سن انسانی است. که همه  نوع بشر در راه رسیدن به دین و علم از آن گذشته اند. پس عصر جادو در همه جا قبل از عصر دین بوده است. کشف بزرگ پوچ و بی اثر بودن جادو منجر به این شد که انسان برای نخستین بار دریافت قادر نیست به میل خود در بعضی نیروهای طبیعت تصرف کند این اقرار به جهل و ضعف انسان بود. انسان دریافت تمام کوشش های او در این راه بی ثمر بوده است. انسان به این فکر افتاد اگر این جهان بزرگ بدون کمک او به راه خود می رفت می بایست به این دلیل باشد که موجودات قوی تر از او ( خدایان ) وجود دارند که امور جهان را اداره می کنند. اکنون عصر جادو تمام شده بود و عصر مذهب شروع شد. انسان خود را به این موجودات متعال که دخالتشان در همه  جلوه های عظیم و متنوع طبیعت پیدا بود نشان می داد و از خدایان می خواست بر او رحمت آورند. مذهب که با تصدیق اجمالی و محدود نیروهای فوق بشری آغاز شده بود با افزایش دانش عمیق تر می شود و به اعلام وابستگی مطلق انسان به الوهیت می انجامد.

 

قربانی کردن انسان در مکزیک ( قوم آزتک ):

هیچ مردمی رسم قربانی کردن انسان را به عنوان نماینده ی خدا با آن رواج و تشریفات معمول در میان آزتک های مکزیک باستان انجام نداده اند. به گفته  شاهاگون، راهب فرانسیسکن، که بهترین مرجع ما درباره  مذهب آزتک است قربانی کردن خدای مجسم در انسان در عید پاک رخ می داد. در این جشنواره خدای بزرگ در وجود شخصی که نماینده  وی بود می مرد و دوباره در شخص دیگری به دنیا می آمد که محکوم بود یک سال از افتخار مرگبار الوهیت بر خوردار شود و سپس مانند همه  پیشینیان خود در آخر سال به هلاکت رسد. به همین خاطر از میان اسیران جنگ فرد زیبایی را انتخاب می کردند. چهار دختر زیبا را بر او عرضه می کردند تا عروس وی گردند و او با آنان وصلت می کرد. موقع قربانی که می رسید کاهنان او را به بالای هرم می بردند. می گرفتندش و به پشت بر توده  سنگی قرار می دادند و در همان حال کاهنی سینه اش را می شکافت، دست به شکاف زخم فرو می کرد و قلبش را بیرون می آورد و به نشانه  هدیه برای خورشید بالا می گرفت. جسد خدای مرده را مثل پیکر قربانیان عادی از پله های معبد به پایین فرو نمی غلتاندند بلکه بر روی دست پایین می بردند و آن جا سر از تن جدا می کردند و بر نیزه ای می نهادند. چنین بود سرانجام محتوم کسی که بزرگترین خدای پانتئون مکزیک را مجسم می کرد.

دختری که نماینده ی الهه  ذرت بود بر روی تل غلات سر می بریدند، پوستش را می کندند و کاهنی آن را به تن می کرد.

گاهی اوقات زنان و دختران اسیر را قربانی می کردند. کاهنان دختری را تجسم الهه  ذرت می کردند. دختر را به بخور می آغشتند و سپس او را به پشت بر تل دانه و غلات می انداختند، سرش را می بریدند. خون قواره زن را در لگنی می ریختند و خون دختر را روی گیاهانی مانند ذرت فلفل و ... می ریختند تا متبرک شوند. آن گاه جسد بی سر دختر را پوست می کندند و یکی از کاهنان خود را در درون پوست خونین جا می کرد و همه  پوشاکی را که دخترک به تن کرده بود بر او می پوشاندند. سرانجام پرده  آخر این نمایش مقدس که ضمن آن جسد الهه  مرده  ذرت را پوست می کنند و مردی پوست او را همراه با همه  لباس های مقدس اش به تن می کند و با آن سر و وضع غریب در جلو همگان به رقص می پردازد خاتمه می یافت. کاهنی که پوست دختر قربانی را به تن می کرد مانند دراویش در جامعه  ما مورد احترام و مقدس بودند. زنان شفای فرزندان خود را از آنان می خواستند و به آنان صدقه می دادند.

قربانی کردن زنان در مکزیک:

وقتی ساعت قربانی زن اسیر فرا می رسید او را به بالای هرم می بردند. به نوک هرم که می رسید، قصابان ( کاهنان ) ابتدا اسیران مرد را قربانی می کردند و زن همچنان تماشا می کرد. وقتی نوبت قربانی زن می رسید، او را به پشت بر تخته سنگ می خواباندند و پنج مرد نگهش می داشتند و دو مرد دیگر با تکه چوبی یا با دندان های اره ماهی گلویش را سخت می فشردند تا نتواند جیغ بزند و گاهی کاهن سینه اش را با دشنه ای تیز می شکافت و دست در شکاف می کرد و قلبش را می کند و بیرون می کشید و در درون کاسه ای می انداخت. وقتی کار تمام می شد، مردم که شاهد مراسم قربانی بودند برای باده گساری و عیاشی به خانه می رفتند. جشنواره دیگری که در مکزیک اجرا می شد جشن پوست کندن انسان بوده است. مکزیکی ها در این جشنواره همه  زندانیانی را که در جنگ اسیر کرده بودند اعم از مرد و زن و کودک می کشتند. تعداد قربانیان بسیار زیاد بود. یک مورخ اسپانیایی قرن 16 برآورد کرده است که در مکزیک تعداد افرادی را که در محراب ها قربانی می شدند خیلی زیاد تر از آن هایی بود که به مرگ طبیعی می مردند. همه  کسانی را که برای گزیپ یا خدای پوست کنده قربانی می شدند نیز پوست می کندند و کسانی را که نذری کرده بودند پوست قربانیان را به تن می کردند و مدت 20 روز به این صورت در ملا عام ظاهر می شدند و همه جا مورد تفقد و استقبال قرار می گرفتند. محل کشتار همان سکوی واقع در راس معبد بود. بعضی از قربانیان بیچاره وقتی به پای پله ها می رسیدند ضعف می کردند بنا براین آن ها را از موهای سرشان می گرفتند و همه  آن راه پله های طولانی را تا بالا کشان کشان می بردند.به راس معبد که می رسیدند، یکی یکی روی سنگ قربانگاه به دست کاهن اعظم کشته می شدند و او سینه شان را می شکافت، قلبشان را در می آورد و رو به خورشید می گرفت تا آن گوی عظیم نورانی را با این اندام های خون چکان نیرو دهد. کاهنان یا قصابان لاشه ها ی اجساد را تحویل می گرفتند و با مهارت خاصی پوست را از زیر گردن تا پاشنه ی پا می شکافتند و پوست را سالم و یکپارچه، عین پوست گوسفند، در می آوردند، لاشه ی پوست کنده را سپس به صاحب آن یعنی کسی که زندانی را در جنگ اسیر کرده بود می دادند. او لاشه را به خانه می برد و تکه تکه می کرد. یکی از آن ها را برای شاه می فرستاد و دیگری به دوستان پیشکش می کرد یا از آنان دعوت می کرد به خانه اش بیایند و با لاشه ضیافتی سازند. پوست افراد قربانی متعلق به دستگیر کنندگان آن ها بود و می توانستند آن را به کسانی که نذر داشتند 20 روز پوست قربانی را به تن کنند کرایه دهند. جشن دیگری مکزیکی ها که به افتخار خدای آتش برگزار می کردند هر 4 سال جشنواره در سطحی وسیع برگزار می شد و تعداد انبوهی زن و مرد، زن و شوهر با آرایش خدای آتش و به عنوان تمثال های زنده  او قربانی می شدند. دست و پا بسته آن ها را زنده در درون کوره  بزرگی می انداختند و پس از آن که کمی در آتش برشته می شدند قبل از آن که بمیرند از داخل آتش در می آوردند تا کاهن قلبشان را به شیوه  معمول از بدن های بریان شده و تاول زده ای که هنوز از درد به خود می پیچیدند بیرون کشد. مقصود از این قربانی نیرومند نگه داشتن خدای اتش بود و گرنه خدای اتش زوال می یافت. بنابر این رسم کشتن انسانها در نقش خدایان در بسیاری از نقاط جهان رایج بوده است.

منبع. شاخه زرین- جیمز فریزر


 

فلسفه  دکارت

رنه دکارت در 31 مارس 1596 در تورن فرانسه به دنیا آمد. غرض اصلی دکارت تحصیل حقیقت فلسفی با استفاده از عقل محض بود و می گفت من درصدد بودم خود را یکسره وقف جستجوی حقیقت کنم. دکارت عقیده داشت فلسفه به معنای مطالعه  حکمت است و منظور از حکمت نه فقط احتیاط و دور اندیشی در امور عملی است، بلکه همچنین به معنای معرفت کامل تمام اموری است که انسان هم برای پیشرفت زندگی خود و هم برای حفظ سلامتی خود و برای کشف تمام صفت و فنون می تواند به آن علم داشته باشد. دکارت بر ارزش علمی فلسفه تاکید می کرد به قول او،تمدن هر ملتی متناسب با برتری و تعالی فلسفه  آن است و برای یک دولت هیچ چیز بزرگتر از آن نیست که واجد فلسفه  حقیقی و راستین باشد. دکارت مصمم بود که فقط به عقل خود و نه به حجت گذشتگان اعتماد ورزد. او می خواست روش صحیحی برای پژوهش حقیقت بیابد و آن را به کار گیرد، روشی که وی را قادر می ساخت حقایق را به نحوی معقول و منظم اثبات کند. غایت مطلوب دکارت تاسیس یک فلسفه علمی جامع بود یعنی منطقی که به ما می آموزد چگونه عقل خود را برای کشف حقایقی که بر ما مجهول است به بهترین روش هدایت کنیم. دکارت در تاملات خود، یک قضیه وجودی فکر می کنم پس هستم را به عنوان اصل اصیل وضع می کند. قضیه فکر می کنم پس هستم، به شرط آن که به معنی اثبات وجود من، مادام که فکر می کنم، گرفته شود، از هر گونه شک حتی شک اغراق آمیز بر کنار است. دکارت به جبر معتقد نبود و عقیده داشت قدرت بر فعل اختیاری بزرگترین کمال انسان است و با به کار بردن آن به نحو خاصی حاکم بر اعمال و افعال خویش هستیم. انسان باید بکوشد تا پیوسته بر خویشتن و نه بر بخت غلبه کند و امیال خود را تغییر دهد و باید تصمیم بگیرد تمام عمر را در پرورش عقل و در حصول حداکثر پیشرفت و کمال در جستجوی حقیقت صرف کند.

ماهیت خیر در اندیشه دکارت :

میل هنگامی خوب است که از معرفت حقیقی ناشی شود و هنگامی بد است که مبتنی بر نوعی خطا باشد.پیروزی از راه فضیلت عبارت از انجام دادن اعمالی است که ما خود آن را بهترین عمل می دانیم. تملک سعادت، زیستن در سعادت چیزی جز کمال قناعت و خرسندی روح نیست. ضروری نیست که عقل ما هرگز خطا نکند کافی است که وجدان ما گواهی دهد که ما در عزم و فضیلت پیوسته درصدد عمل به اموری بوده ایم که آن ها را بهترین عمل تشخیص داده ایم. برای حکم درست اخلاقی دو چیز لازم است، نخست معرفت به حقیقت و دیگر عادت به حفظ و تصدیق این معرفت در همه  مواردی که لازم باشد. باید به وسعت و دامنه  جهان هستی پی ببریم و عالم را عالمی که فقط برای مصالح شخصی ما آفریده شده نپنداریم. کمال خیر عبارت از عمل به فضیلت و یا واجد بودن همه  کمالاتی است که اکتساب آن ها در اختیار است و کاربرد صحیح عقل برای راه بردن زندگی فقط عبارت از مداقه و بررسی ارزش همه ی کمالات جسم و روان بدون تسلیم به انفعالات است که می توان آن ها را با کوشش به دست آورد. برای رسیدن به سعادت در زندگی باید دو قاعده را رعایت کرد. قاعده  اول به کار بردن هر کوششی است برای دانستن این که در همه  رویدادهای زندگی چه چیزی را باید انجام داد و چه چیزی را نباید انجام داد. قاعده  دوم عبارت از داشتن عزم ثابت و راسخی برای اجرای اوامر عقل است بدون آن که تحت تاثیر انفعالات و شهوات قرار گیرد.

ملاحظات کلی درباره  دکارت:

دکارت مهم ترین فیلسوف فرانسوی است. تاثیر او در تمامی سیر حکمت در فرانسه آشکار است.یکی از مهم ترین خصوصیات فلسفه  دکارت ایجاد پیوند نزدیک میان تفکر فلسفی و علوم است. هگل در کتاب تاریخ فلسفه  خود، دکارت را به عنوان مبتکر حقیقی فلسفه  جدید که مزیت اصلی او آغاز کردن از فکر بدون فرض های قبلی بوده است، ستوده است. فلسفه  دکارت فقط مرحله ای از سیر فلسفه به سوی ایدئالیسم مطلق تشکیل می دهد. ولی مرحله ای است با اهمیت بسیار،زیرا دکارت، با آغاز کردن از آگاهی یا فکر تحولی در فلسفه ایجاد کرده است. به نظر دکارت داشتن نظام درستی از فلسفه برای زندگی انسان دارای اهمیت بسیار است. دکارت آرزو می کرد فلسفه ای حقیقی تاسیس کند بر عقل محض و نه بر سنت گذشته مبتنی باشد و نیز فارغ از محدودیت های زمان و مکان باشد.

منبع:

تاریخ فلسفه  جلد 4 مولف: فردریک کاپلستون

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه دهم بهمن 1391 و ساعت 17:35 |

 

روشنفکران قرن 18 اروپا

قرن هجدهم به قرن روشنگری و عصر خرد معروف است.روحیه  کلی نهضت روشنگری در این زمان دارای خصوصیت عقل گرایانه بوده است. متفکران این دوره اعتقاد داشتند که عقل بشری ابزار خاص و یگانه  حل مسایل مربوط به انسان و جامعه است. همان طور که نیوتن طبیعت را مورد تفسیر قرار داده بود و طرحی برای پژوهش آزاد و معقول و فارغ از تعصب عالم طبیعت فراهم آورده بود انسان نیز باید عقل خویش را برای تفسیر حیات سیاسی، اجتماعی، دینی و اخلاقی به کار گیرد. منظور آن ها از عقل، عقلی بود که اعتقاد به وحی، احترام به آداب و سنن و ... در آن جایی نداشته باشد. در حوزه  اخلاق این تمایل به وجود آمد که اخلاق را از همه ی مقدمات متافیزیک و جهان اخروی جدا کنند و آن را علمی مستقل سازند. نهضت روشنگری نمودار بسط و گسترش جهان بینی علمی به خود انسان و تلفیق مکتب اصالت بشر، که از مشخصات نخستین مرحله  رنسانس بود، با این جهان بینی علمی است. آنان به فلسفه به عنوان افرادی برای آزادی، روشنگری و پیشرفت اجتماعی و سیاسی می نگریستند. این افراد عقل گرا و آزاداندیشانی بودند که اعتماد و اطمینان عمیقی به قدرت عقل برای پیشرفت انسان و جامعه داشتند و معتقد به آثار زیان بار استبداد و مطلق گرایی سیاسی و کلیسایی بودند. به تعبیر دیگر عقل گرایان آزاد اندیش و انسان دوست قرن نوزدهم از اخلاف متفکران مشخص عصر روشنگری بودند. فیلسوفان عصر روشنگری به طور کلی تاثیر پایداری در تکوین ذهن آزاداندیش و نیز در رشد بینش عرفی غیر دینی داشتند. به طور مثال دیوید هیوم با مذهب اصالت تجربه و شک و آزادی خواهی و رهایی از همه فرضیه ها، بهتر از هر شخص دیگری نمودار روحیه  عصر روشنگری است. عده  زیادی از نویسندگان این دوره ماتریالیست بودند. بارون دولباک می گفت جهل و ترس منجر به اعتقاد به خدایان شده است، ضعف موجب پرستش آنان شده، زودباوری مایه  حفظ و بقای آنان شده و استبداد، دین را برای تحقق اهداف سیاسی خود مورد استفاده قرار داده است. دیدرو که یکی از مولفان دایرة المعارف بود از نظریه دئیسم به نظریه  انکار وجود خداوند عدول کرد. لامتری در کتاب انسان یک ماشین سعی می کرد تا تفسیر مکانیستی دکارت درباره  حیات حیوان و نیز درباره  جسم به نحو کلی به انسان بسط دهد. نویسندگان نماینده  روشنگری فرانسه با استبداد سیاسی مخالفت می ورزیدند. سعی مونتسکیو معروف به مساله ی آزادی بود و بر حکومت قانون اساسی تاکید می کرد.ولتر هم به فرمانروای روشنفکر امید بسته بود. متفکران اصالت ماده، اعتقاد شدیدی به پیشرفت و وابستگی به روشنگری عقلی از خود نشان دادند. بیان رسمی این عقیده در فرانسه در کتاب طرحی از یک جدول تاریخی پیشرفت های روح بشر تالیف کندورسه نمایان شد. از همه  آثار سیاسی نهضت روشنگری نهضت روشنگری فرانسه کتاب روسو بیشترین تاثیر را در بر داشت. لایب نیتس نخستین فیلسوف بزرگ آلمان بود و نخستین مرحله از نهضت روشنگری در آلمان گسترش فلسفه  او بود.

موزس مندلسزون یکی از فیلسوفان مردمی بود که فهم فلسفه را برای طبقه  عوام آسان می کردند. او عقیده داشت اخلاق مستقل از الهیات و متافیزیک است. نژاد انسان وقتی به کمال رشد خود می رسد که بر این امر واقف گردد، هنگامی است که انسان، انسانیت را بدون ملاحظه  پاداش یا عذاب بهشت و جهنم انجام دهد.

فلسفه  سیاسی:

نخستین فیلسوف عصر روشنگری تامس هابز است. اثر سیاسی عمده  او لویاتان است که در سال 1651 انتشار یافت. هابز از بی سامانی و هرج و مرج و جنگ داخلی وحشت داشت و بر مساله قدرت تمرکز یافته و غیر قابل تقسیم بودن حاکمیت تاکید می ورزید. هابز انسان ها را به گونه ای ترسیم می کند که پیمان اجتماعی بسته اند که بر مبنای آن هر انسانی قبول می کند که حق حکومت بر خویش را به یک حاکم بپذیرد. اگر ما تفسیر خودمدارانه و فردگرایانه ای را درباره  انسان از پیش فرض کنیم، لازم می آید که قدرت در دست حاکم برای فایق آمدن بر نیروهای گریز از مرکزی که پیوسته در کار است متمرکز باشد. حکومت نهادی است که اجتماع آن را به عنوان وسیله ای لازم برای حفظ صلح، دفاع از جامعه و حمایت از حقوق و آزادی ها بر پا می دارد. روسو مانند هابز و لاک پیش از خود، چنین تصور می کرد که افراد در تشکیل جامعه با یکدیگر توافق می کنند. اما وقتی که قرارداد اجتماعی بسته شد، تن یا اندامداره  جدیدی به وجود می آید که دارای حیات مشترک و اراده  مشترک است.

پیدایش فلسفه  تاریخ:

مونتسکیو بر تاثیر شرایط مادی از قبیل شرایط اقلیمی در تکامل یک قوم یا ملت و نیز در عادات و قوانین آن تاکید می ورزید. مورخان قرن هجدهم پیشرفت را عبارت از پیشرفت در اصالت عقل، آزاد اندیشی و علم می دانستند. بولینگ بروک می گفت: تاریخ عبارت از فلسفه ای است که با مثال هایی به ما می آموزد که چگونه باید در اوضاع و احوال زندگی خصوصی و عمومی خود رفتار کنیم. قوانین حاکم بر حرکت تاریخ در پیدایش پیشرفت، انحطاط و سقوط هر قوم یا ملت خاصی تجسم می یابد. در مرحله  حکومت خدایان به عنوان چیزی که منشا و مهر تایید الهی دارد تلقی می شود. این عصر، عصر خدایان است. در مرحله  حکومت اشراف قانون در دست چند خانواده است که این عصر قهرمانان است. می توان سیر قهقرایی را به خصوص در قرون وسطی مشاهده کرد. اما رنسانس ( تجدید حیات )به آغاز یک فرهنگ علمی و اخلاقی رهنمون شد که توسعه و تکامل آن حد و مرزی نمی شناخت. اما ذهن بشر می تواند به وسیله  پیش داوری ها و عقاید کوته فکرانه و تعصبات دینی محدود شود. از این جهت تعلیم و تربیت، به خصوص تعلیم و تربیت علمی لازم است. پس طبیعی بود که در دورانی که تفکر بر مدار خود انسان می گشت علاقه به تکامل تاریخی فرهنگ انسانی افزایش یابد.

منبع:

تاریخ فلسفه   جلد (4) فردریک کاپلستون مترجم: غلامرضا اعوانی

 

کتاب شاخه  زرین

کتاب بسیار با ارزش شاخه زرین یکی از کلاسیک های بزرگ جهان و اساس شعور نوین است. سر کتابدار درباره  آن گفته است شاخه ی زرین در زمان خود از کتاب هایی بود که می بایست زیر لحاف و در نور چراغ مواشی می خواندند. وقتی چاپ نخست آن در سال 1890 منتشر شد بر دنیای ادب لرزه افکند. زیرا شاخه  زرین کتاب خطرناکی است که قدرت بر آشوبندگی اش را همچنان حفظ کرده است. بعضی کتاب ها اغلب تابو هستند همچنان که گاهی کلمات و حتی فکرها هستند. تابو حصاری بر گرد فرهنگ هاست، برج دیده بانی تعصب و قبیله گرایی، تعریف تعلق و سرزمین است. همه  ما چنین تابو هایی را محترم می داریم زیرا تابو ها، چه با جذب چه با دفع، به ما می گویند که ما کیستیم. جیمز فریزر نویسنده  این کتاب از همان آغاز پژوهشی واحد را در ذهن داشت که به کل فرهنگ و باورهای اولیه  بشر می پرداخت. جیمز فریزر متوجه شد ذهن بشر در متن فرهنگ ها و دوران مختلف، و به ویژه وقتی با مذهب و جادو آموخته شد معلوم شد که شباهت آداب و آرای بدویان با آموزه های اساسی مسیحیت شگفت آور است. فریزر در کتاب شاخه  زرین نشان می دهد که ما مردم پیشرفته قرن بیستم همان اعتقادات خرافات ترس ها و رسم و رسوم وحشیان قبایل آفریقا را داریم ( مانند اعتقاد به روح ). انسان به طور مثال باران می خواهد پس با رقص باران خواسته اش را بیان می کند که کارساز نیست. این عصر جادو است. پس چون توفیق نمی یابد بهترین کار بعدی را می کند و به زانو می افتد و نیایش می کند. این عصر مذهب است. وقتی دعا موثر نمی شود به پژوهش در علل دقیق عالم طبیعت می پردازد و بر اساس درک جدیدش می کوشد اوضاع را به صورت دلخواه در آورد. وجه مشترک جادو و علم این است که هر دو فن مداخله در طبیعت هستند. حال آن که مذهب همه  مسوولیت ها را به خدایان نسبت می دهد. در نظر فریزر، تابو ها شیوه های مصون سازی بعضی اشخاص و اعمال در برابر تماس زیان بار اجتماعی است. مردم شناسی فراهم ساختن تصویر درست، تصویر علمی، جامعه ی انسانی آن پروژه مشاهده  بی طرفانه تعریف می شود. مردم شناسی در نظر فریزر مطالعه  تفکر است، نه آن چه مردم امروز می اندیشند بلکه مطالعه  آن چه اندیشیده اند و نیز مراحلی که فرایند اندیشیدن طی کرده است. همچنان که برای دانشجویان ما قبل تاریخ قراردادی شده بود که دریابند همه  جوامع اولیه از مراحل شکارگری، شبانی و کشاورزی گذر کرده اند از مردم شناسی ذهنی نیز انتظار می رود مراحل مشابهی را در تاریخ تفکر بشر شناسایی کنند. فریزر در کتاب خود به همانندی خردی که فرهنگ ها را اعتلا می دهد و فراتر از همه به اولویت تفکر اعتقاد راسخ داشت. شناسایی کند. فریزر در کتاب خود به همانندی خردی که فرهنگ ها را اعتلا می دهد و فراتر از همه به اولویت تفکر اعتقاد راسخ داشت. کتاب شاخه ی زرین محصول یکی از وخیم ترین و نا آرام ترین دوران در تاریخ تفکر بشر است. دوره ای که عصر خود ما را پدید ساخت. مطالعه ان را به تمام محققان علوم انسانی پیشنهاد می کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روح در اندیشه ی وحشیان

همچنان که وحشیان در توضیح فرایندهای طبیعت بی جان آن را حاصل عمل موجودات زنده می دانند که در متن پدیدارها یا در ورای آن دست اندر کارند، پدیدارهای خود حیات را نیز چنین توضیح می دهند. اگر حیوانی یا انسانی زنده است و حرکت می کند بنا به اعتقاد وحشیان حیوانی کوچک یا انسانی کوچک در درون آن ها هست که حیوان را به حرکت در می آورد.اگر انسانی زنده است و حرکت می کند، فقط به این دلیل است که او انسانی کوچک و نامریی در جسم خود دارد که وحشیان و انسان های نخستین به آن روح می گفتند. هورون ها فکر می کردند روح دارای سر و بدن و دست و پا است و نمونه  کوچکتری از خود انسان است. اسکیموها معتقدند روح به شکل بدن است که به آن تعلق دارد اما ظریف تر و اثیری تر است. اهالی مالاکا روح انسان را آدم کوچکی تصور می کنند که بسیار نامریی و کوچک است و پس از مرگ برای همیشه از بدن بیرون می رود. وحشیان فکر می کردند روح از مجاری طبیعی بدن به خصوص از راه دهان و بینی فرار می کند. به این ترتیب در سلب گاهی قلاب ماهیگیری را به بینی، ناف و پاهای بیمار می بندند تا اگر روح اش خواست فرار کند بتوان با قلاب گرفت. اغلب روح را پرنده ای فرض می کنند که آماده  پرواز است. این مفهوم در اغلب زبان ها وجود دارد و به صورت استعاره در شعر ها هنوز باقی است. اعتقاد بر این است که روح آن کس که خوابیده است از جسم بیرون می آید. به این جا و آن جا سر می کشد تا آدم ها را ببیند و کارهایی را که به خواب می بیند انجام دهد. غیبت روح در هنگام خواب خطراتی دارد زیرا اگر روح به علتی از جسم برای همیشه جدا افتد، شخص جان از دست می دهد و می میرد. مردمان اولیه آدم خوابیده را بیدار نمی کردند زیرا روحش بیرون از بدن بود ممکن بود فرصت بازگشت را پیدا نکند. اگر بیدار کردن کسی ضرورت داشت این کار را به آرامی انجام می دادند تا روح فرصت کافی برای بازگشت داشته باشد. بعضی از قبایل کنگو معتقدند وقتی کسی بیمار است، روح اش از بدن خارج شده و در بیرون سرگردان است. در این وقت به جادوگر رو می آورند تا روح گریزان را باز آورد. باتاک های سوماترا اندوه، بیماری، وحشت زیاد و مرگ را به غیبت روح از بدن نسبت می دهند. وحشیان ربودن روح را به شیاطین نسبت می دهند. به این صورت، چینی ها غش و تشنج را کار یکی از ارواح بدکاره می دانند که دوست دارد روح آدمیان را از تن شان بیرون آورد. در غرب آفریقا، جادوگران همواره تله هایی کار می گذارند تا ارواحی را که وقت خواب از جسم خود گریخته اند گرفتار کند. وحشی اغلب سایه یا بازتاب خود را روح خود، یا در هر صورت بخش مهمی از خودش تلقی می کند. جزیره وتار جادوگرانی هستند که می توانند با نیزه یا چاقو زدن به سایه  کسی او را بیمار سازند. وحشی از سایه  بعضی آدم ها که به دلایل مختلف آن ها را منبع خطر و تاثیر سو می داند اجتناب می کند. او جز این خطرها عزاداران و زنان و مادر زنش را قرار می دهد. یک بومی استرالیایی یک بار از ترس مشرف به مرگ شد زیرا وقتی زیر درختی خوابیده بود سایه  مادر زنش بر پاهای او افتاده بود. ترس و وحشتی که وحشی نادان از مادر زن خود دارد جز آشناترین حقایق مردم شناسی بود. همچنان که بعضی مردمان روح شخص را در سایه اش می دانند بعضی دیگر نیز معتقدند روح شخص در انعکاس وی در آب یا آینه است. اهالی آندامان به سایه  خود یا عکس خود را در هر آینه ای روح خود می دانند. وقتی موتوموتو های گینه ی نو برای نخستین بار عکس خود را در آینه دیدند فکر کردند عکسشان روح آن هاست. در نیو کالدونی پیرمردان معتقدند عکس آدم در آب یا آینه روح اوست. وحشیان فکر می کنند تصاویر حاوی روح صاحب آن تصویر هستند.

منبع:

شاخه زرین جیمز فریزر مترجم: کاظم فیروزمند انتشارات آگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاریخچه ی برده داری سیاهپوستان آفریقا

مورخان برای توجیه اصطلاح اقتصاد جهانی به الگوهای بازرگانی اشاره می کنند که اروپا و آفریقا و آمریکا را به هم پیوند داده بود. کشتی های تجاری بریتانیا کالاهای ساخت این کشور را به آفریقا می بردند و آن ها را با محموله  برده عوض می کردند و سپس بردگان را به ویرجینیای آمریکا می رساندند و در آن جا می فروختند و در عوض توتون می خریدند و این کالا را به نوبه  خود به انگلستان باز می گرداندند. در میان تمام انواع کالاهای تجاری در قرن هفدهم، سود آورتر و شنیع تر از همه فروش بردگان سیاه پوست آفریقایی بود. اسپانیایی ها و پرتقالی ها در قرن شانزدهم خرید و فروش بردگان سیاه پوست را در آمریکا رایج کرده بودند، اما نیاز به برده برای کشتزارهای وسیع برای تولید اجناس سودآوری مانند شکر، توتون، برنج و پنبه سبب شد تا قرن هجدهم به اوج تجارت برده در دو طرف اقیانوس اطلس بدل گردد. به تخمین می گویند از مجموع 9.300.000 برده  آفریقایی دو سوم آنان در قرن هجدهم آورده شدند.  سالانه بین 75.000 تا 90.000 برده را با کشتی حمل می کردند که نیمی از آنان با کشتی های بریتانیا و بقیه با کشتی های فرانسوی هلندی پرتغالی دانمارکی و آمریکایی جا به جا شدند. کشتی های مخصوص حمل برده را از بنادر اروپا به ساحل آفریقا می راندند و از پایگاه هایی که اروپاییان در آفریقا تاسیس کرده بودند مشروب الکلی و برندی را به دلالان آفریقایی می دادند و به جای آن بردگان اسیر می گرفتند. بردگان را در بنادر و در تعداد 300 تا 450 نفری داخل کشتی می چپاندند. جاماییکا از مهم ترین مستعمرات بریتانیا سالانه با کار 200.000 برده  سیاه پوست، 5.000 تن شکر تولید می کرد. در سن دومینیک از مستعمرات فرانسه، همزمان 500.000 برده در 3.000 کشتزار وسیع کار می کردند.

خاطرات یکی از نویسندگان فرانسوی در مورد بردگان:

اسیران را از امرای مختلف می خریدند و به اروپاییان می فروختند، بعد از آن دلالان ظالم، بردگان را همچون قاتلان بسیار که به چوبه ی دار کشیده شوند، به جلو می راندند. سفیدپوستانی که مشتاق تسلط بر آن ها بودند آنان را در خانه ی کوچکی که در ساحل بنا کرده و خود در پشت دو توپ و 20 نگهبان سنگر گرفته بودند، تحویل می گرفتند، به مجرد انجام معامله سیاه پوستان را زنجیر می کردند و به داخل کشتی نزد هم جنسان زنجیر شده  دیگر می راندند. در اینجا افکار شوم و مبهمی، بردگان را در خود فرو می برد. هر چیزی ایشان را می ترساند و می لرزاند و آینده  نا معلوم، آنان را بی نهایت مضطرب می ساخت. سیاه پوستان در بند زنجیر در کشتی در اتاقی بودند که چون زندان ماتم زده ای بود و روشنایی روز در آن راهی نداشت اما هوا را به کمک پمپ به درون اتاق می دمیدند. روزی دو بار غذای نفرت انگیزی به آنان می دادند که اگر آن ها را از نعمت خود کشی محروم نکرده بودند لحظه ای زنده نمی ماندند. سیاه پوستان برده، تن پوش مناسبی نداشتند و عورت آن ها در دیدگان همه بود. کوچکترین سر و صدا و صحبت را به شدید ترین وجه کیفر می دادند. وقتی کشتی به بندری در آنتیل می رسید بردگان را به انباری می بردند و چون کالا در معرض تماشای خریداران می گذاشتند. صاحبان کشتزارها بر اساس سن و قدرت بدنی بردگان، تعداد مورد نظر خود را می خریدند و قیمت آن را می پرداختند و به کشتزار های خود می بردند و به ناظران یا پیشکاران می سپردند و از آن به بعد پیشکاران آنان را زجر می دادند. برای رام کردن برده ابتدا در مکان جدید چند روز به او اجازه  استراحت می دادند و سپس کج بیل و داس در اختیار او می گذاشتند تا به دسته  کارگران سیاه پوست بپیوندد. کار برده از سپیده دم صبح تا تاریکی شب ادامه داشت. تنها موقع نهار دو ساعت کار متوقف می شد. غذای یک سیاه پوست بالغ در هفته 900 گرم گوشت گوساله یا ماهی چرب نمک سود و دو ظرف تایپوکا ( غذای نشاسته ای از ریشه ی گیاه مانوک ) به او می دادند. این مستعمره ها به بهای مرگ بسیاری از بردگان سیاه به دلیل رفتار ظالمانه ی برده داران سالانه در دومینیک صد هزار تن شکر تولید می کرد. به رغم فریاد بلند و دسته جمعی فیلسوف ها در برانگیختن احساسات انسانی، استفاده از بردگان سیاه پوست همچنان در جامعه  غربی ادامه یافت.به طور کلی اروپاییان بردگان سیاه پوست را انسان های پست و مناسب کار غلامی و بردگی می دانستند. تا دهه  1770 و آغاز انتقاد از برده داری توسط مسیحیان مومن موسوم به انجمن دوستان یا کویکرها مدتی گذشت تا احساسات اروپاییان بر ضد برده داری برانگیخته شود. مرحله  رادیکالی انقلاب فرانسه در دهه  1790 فرا رسید و برده داری در فرانسه را لغو کرد. به رغم آن که منابع تهیه  برده در آفریقا از میان رفت باز هم بردگی در ایالات متحده  آمریکای جدید تا جنگ داخلی 1860 در این کشور ادامه یافت.

منبع:

تمدن مغرب زمین تالیف: اشپیل فوگل مترجم: محمد حسین آریا انتشارات امیر کبیر تهران

 

 

فلسفه ی اسپینوزا

باروخ اسپینوزا در 24 نوامبر 1632 در آمستردام در یک خانواده  یهودی به دنیا آمد. اسپینوزا عقیده داشت تشکیل یک جامعه  سیاسی، با آن که محدودیت هایی درباره  آزادی انسان در بر دارد، بر حسب نفع شخصی و مصلحت ذاتی معقول و روشن بینانه قابل توجیه است. قوام و ماهیت انسان چنان است که برای پرهیز از شر بزرگ بی سامانی و هرج و مرج، باید در زندگی اجتماعی سازمان یافته ای به انسان های دیگر بپیوندد. انسان خردمند دارای حق حاکم مطلق است تا بر وفق قوانین عقل زندگی کند. انسان احمق یا سست هیچ ملزم به زیستن طبق مقتضیات عقل روشنگر نیست، چنان که یک گربه هیچ مکلف به زیستن طبق قوانین مختص به طبیعت یک شیر نیست.

بنیاد جامعه  سیاسی:

هر کسی می خواهد تا حد امکان با اطمینان خاطر و به دور از ترس زندگی کند. انسان ها بدون کمک متقابل یا بدون عقل ناگزیر باید در نهایت تیره بختی زندگی کنند و متوجه می شویم انسان ها باید برای همزیستی با حداکثر آرامش خاطر و خیر ممکن به توافق برسند. در انعقاد یک قرارداد اجتماعی افراد حقوق طبیعی خود به قدرت حاکم واگذار می کنند. برای حاکم فایده ای ندارد که به مردم امر کنند که چیزی را که خوشایند آن هاست دوست نداشته باشند. اگر حاکم از روی هوا و هوس و با استبداد حکومت کند در جامعه چنان مخالفتی با او خواهد شد که قدرت بر حکومت خود را از دست می دهد و از دست دادن قدرت حکومت به معنای از دست دادن حق حکومت است. اسپینوزا در کتاب سیاست می گوید آن حکومت مشترک المنافعی از بیشترین اقتدار و استقلال برخوردار است که بر شالوده  عقل استوار باشد و با عقل هدایت شود. حکومتی بهترین است که در آن انسان ها زندگی خود را در وحدت سپری سازند و قوانین نقض نشود. معقول ترین حکومت ها آزاد ترین آن هاست، زیرا آزادانه زیستن، زیستن در وفاق کامل تحت هدایت کامل عقل است. اساس هر حکومت باید پرهیز از خواسته های نامعقول و تا حد امکان آوردن مردم تحت انقیاد عقل است. قانون باید معقول باشد و افراد جامعه باید در رفتار خصوصی و در اطاعت خود از قانون تحت هدایت عقل باشند نه مقهور ترس.

 

 

آزادی و تساهل:

با اینکه اسپینوزا تاکید زیادی بر قدرت داشت کمال مطلوب او زندگی بر مبنای عقل بود و اعتقاد راسخ داشت که یکی از جنبه های مهم جامعه ای که سامان عقلی یافته تساهل و مدارای دینی است. به هنگام بحث درباره  آزادی دینی که مردم هلند از آن برخوردار بودند می گوید که می خواهد نشان دهد نه تنها این چنین آزادی می تواند بدون به مخاطره افکندن آرامش عمومی، اعطا شود بلکه نیز بدون چنین آزادی، خداترسی و تقوی نمی تواند رشد یابد و آرامش عمومی فراهم نمی گردد. او نتیجه می گیرد که هر کسی باید آزاد باشد تا اصول اعتقادی خود را برای خویش انتخاب کند و ایمان یا اعتقاد هر شخصی را می توان با کردار آن شخص شناخت. هر کسی مالک و مسلط بر افکار خویش است و به هیچ وجه نمی تواند کسی را بدون نتایج فاجعه انگیز مجبور کرد تا بر وفق دستور قدرت حاکمه سخن بگوید. به عقیده  اسپینوزا غایت حقیقی حکومت آزادی است. زیرا هدف حکومت این نیست که موجودات عاقل را تبدیل به حیواناتی درنده یا عروسک های خیمه شب بازی کند بلکه باید آنان را توانا سازد تا نفس و جسم خود را در حداکثر آرامش به کمال لایق خود رسانده، خرد آنان را بی آن که در غل و زنجیر باشند به کار گیرد. باید به افراد جامعه آزادی اندیشه و بیان داد. ملاحظه  رفاه عمومی آزادی بیان را محدود می کند. پایمال کردن آزادی، بازرسی و تفتیش افکار و بیان موجب آفتی بزرگ است. سرکوب کردن آزادی اندیشه و بیان به هیچ عنوان نباید صورت گیرد. اگر جلوی آزادی بیان گرفته شود، نتیجه این خواهد شد که کار احمقان، چاپلوسان، دورو ها، منافق ها و بی وجدان ها سامان گیرد. برای پیشرفت در علوم و فنون آزاد، آزادی امری ضروریست و به بهترین وجه این آزادی را می توان در حکومت مردم سالاری فراهم کرد. اسپینوزا عقیده داشت قدرت نفس بر عواطف و آزادی نفس بسیار مشکل است با این همه می توان به آن دست یافت. پیشرفت عقلانی با کوشش ممکن است. برای اسپینوزا پیشرفت اخلاقی، از طریق پالایش تصورات مبهم قابل حصول است. او به صراحت درباره  انسان چنان سخن می گوید که ترغیب می شود که به جستجوی وسایلی برآید تا او را به کمال برساند. اسپینوزا عقیده داشت همه  چیزهای عالی همان قدر که نادرند دشوار هم هستند. اسپینوزا همه  اعمالی را که از عواطف ناشی می شود، از آن حیث که ذهن فعال یا واجد فاهمه هست قوت نفس می نامد. در قوت نفس دو جز را از یکدیگر متمایز می کنند. جز اول را شهامت یا کرامت نفس و جز دوم را شرافت نفس می نامد. مقصود از شهامت خواهشی است که به وسیله  آن هر کسی سعی در بقای امور متعلق به خویشتن فقط به حکم عقل دارد. مقصود از کرامت خواهشی است که به موجب آن هر انسانی سعی می کند که فقط به حکم عقل به دیگران یاری رساند و میان خود و آن ها پیوند دوستی برقرار کند. حیا، رافت و فضایل دیگر تحت عنوان کرامت جا می گیرند. احکام اخلاقی متضمن این است که انسان آزاد است که هر آن چه بخواهد احساس کند و به اختیار خود احکام خویش را درباره  خیر و شر تعیین نماید.

منبع:

تاریخ فلسفه جلد 4 مولف: فردریک کاپلستون

مترجم: غلامرضا اعوانی از دکارت تا لایب نیتس

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه دهم بهمن 1391 و ساعت 17:30 |

علل عقب ماندگی ایران....قسمت اول

مراد از تاریخ نوعی رویکرد و نگاه ویژه به رویدادهای گذشته است که بدون آن رویکرد ویژه، تاریخ به معنای جدید آن شکل نمی گیرد. تفسیر نخستین عنصر اساسی و قوام بخش تاریخ است. یکی از مهم ترین رویکردها در بررسی تحولات تاریخی، رویکرد جامعه شناسی سیاسی است. در ایران دو نهاد دین و دولت در طول تاریخ کانون دو مقوله اساسی سیاست یعنی سلطه و مقاومت بوده اند. ویل دورانت می نویسد: یک تمدن بزرگ تا از درون منهدم نشده از بیرون مغلوب نمی شود. رشد و استحکام یک تمدن باید در بطن همان جامعه شکل بگیرد. برای عقب ماندگی ایران علل مختلفی ذکر شده است. شکست ساسانیان از اعراب و ورود تازیان به ایران که هیچ گونه تمدنی نداشتند و فرهنگ و تمدن ایران را نابود کردند. حمله ترکان غزنوی و بعد مغولان به ایران حکومت ملوک الطوایفی ایلخانان مغول حکومت منحوس قاجاریه ترک که از دودمان مغولان بودند و قسمتهای مهمی از ایران را فروختند و جامعه را در منجلاب فقر و خرافات و بی سوادی غرق کردند. از همه مهمتر عامل دین که عامل اصلی حکومت در ایران بوده است و پادشاهان به نام دین هر جنایتی در ایران انجام می دادند.

در دنیای غرب تا قرون وسطی (قبل از رنسانس و عصر روشنفکری) کلیسا حاکم اصلی و قدرت جامعه بود که جلو رشد و توسعه علم و فرهنگ را می گرفت (مانند محاکمه گالیله و به آتش انداختن اخترشناسان) اما با پیروزی انقلاب کبیر فرانسه، نظریه پردازان نهضت روشنگری چون کندرسه، پایان موجودیت دین را در دنیا نوید دادند و در اروپا دین از دولت جدا شد. اما در ایران با ظهور سلسله صفوی ترک چنان جامعه را در خرافات و دروغ و موهومات فرو بردند که دیگر از زمان صفوی به بعد در ایران ما اندیشمندی نداشتیم تا دنیا در برابر آنان سر تعظیم فرود آورد.

(مانند خیام- ابن سینا- ابوریحان زکریا رازی سعدی و ...). البته در ایران خشکی آب و هوا و کمبود آب و شرایط اقلیمی نامناسب هم یکی از عوامل عقب افتادگی بودند. زیرا در یک شرایط تاریخی مشخص، عامل اقلیمی، در شرایطی دیگر عامل دینی و اعتقادی، یا فرهنگی و در شرایط متفاوتی عامل سیاسی می تواند عامل بازدارنده را در توسعه جامعه ایفا کند. پدیده عقب ماندگی فقط اقتصادی و عدم توانایی تأمین نیازمندی مادی جامعه نیست. عقب ماندگی در عصر کنونی شامل تمام وجوه مناسبات اجتماعی انسان از جمله سیاست، فرهنگ، دین، حقوق زنان، حقوق اقلیت های قومی، دین و مسلکی را شامل می شود.

در ایران ما یکی از علل عقب ماندگی وابسته بودن جامعه به کشاورزی و عدم رشد سرمایه داری و تجارت بوده است. پل باران جامعه ای که زندگی اکثر مردم آن هنوز به کشاورزی وابسته است را عقب مانده می شمارد.

پیدایش سرمایه گذاری سرآغاز توسعه غرب بوده است. اما در ایران به خصوص با ورود ترکان و مغولان یک سیستم فئودال و خانی به وجود آمد و جلوی رشد سرمایه داری و پیشرفت را گرفت. روشنفکران ایرانی مانند ابراهیم پورداوود- احمد کسروی صادق هدایت- میرزا آقاخان کرمانی و ... عامل دین را مسوول عقب ماندگی ایران می دانند.

میرزا آقاخان کرمانی می نویسد: هر شاخه از درخت اخلاق زشت ایران که دست می زنیم ریشه او کاشته عرب و تخم او بذر مزرعه اعراب است. با شکست ایران از اعراب و به دستور عمر کتابها را آتش زدند یا آنها را به آب ریختند و رشد علوم و فرهنگ در ایران از بین رفت. بعد از آن حمله ترکان و مغولان با کشتارهای وسیعی که در ایران کردند و چنگیز خان که بهترین صنعت گران آن زمان را به مغولستان فرستاد، سیستم عقب مانده فئودالی را در ایران حاکم ساختند. شیوه معیشتی شتر چرانی و خر چرانی عرب و ترک و مغول و پیوندهای خونی و عشیره ای در برابر گروههای شهر نشین عامل اساسی تخریب و افول تمدن ایران بودند.

در جامعه ایران مناسبات فرهنگی و اجتماعی ویژه ای حاکم است که مانع از پیدایش اندیشه های نوین عقلی ابداعی و خلاقیت های انسانی می شود. فرهنگی که به دین و فلسفه اسلامی آغشته شده است، مانع می شود که لانسان به گونه ای عقلی و علمی بیاندیشد. بنابراین عامل بازدارنده رشد در ایران، ذهنی بوده است. فکر خلاق و سازنده در فرهنگ فرسوده و ناتوان و غیر مولد ایرانی کمیاب و نادر بوده است. فرهنگ ایرانی دارای سرشت سترون یا فاسد نیست. جامعه کم بهره از تولید و کم دانش ماست که فرهنگی علم ستیز می پروراند. هرچه جامعه بی سواد تر باشد، دسترسی مردم به منابع خواندنی، اطلاعاتی و اندیشیدنی کمتر است. غرب نیز زمانی مانند شرق عقب مانده، سنتی و فقیر بود ولی پیدایش عواملی چون افراد متفکر و نو اندیش، سوداگر- مخترعان و مکتشفان و پیدایش تکنولوژی جدید سبب شد تا غرب از مرحله سنتی به مرحله مدرن گذر کند. غرب عامل عقب ماندگی شرق نبوده است. شرق نیز می تواند با دستیابی به این عوامل توسعه یابد (مانند کشور ژاپن و کره). رشد جامعه یعنی پایان فقر و کنار زدن هنجارهای سنتی و ایستای جامعه که باید در ایران صورت بگیرد. در کشورهای پیشرفته انسانها ارزشهایی را باور دارند که سازنده مناسبات رشد است. این گونه انسان ها که صاحب انگیزه پیشرفت، خلاقیت و ابداع گری هستند (مانند گالیله، لئوناردو داوینچی- فرانسیس بیکن و ...) در کشورهای عقب مانده کمیاب هستند. دلایل این کمیابی را می توان دیکتاتوری و اختناق سیاسی دانست که هرگونه پیشرفت و نوآوری را سرکوب می کند. از دیگر عوامل عقب ماندگی ایرانیان کمبود آب است که باعث می شده بیشتر مردم آن کوچ نشین باشند و زندگی شهری و تمدن و تجارت در بعضی نقاط (مانند کویر) بوجود نیاید. یگانگی دین و دولت در روند رشد تاریخ ایران را می توان یکی از قدیمی ترین و اساسی ترین دلایل کندی توسعه در ایران دانست. منظور از ادغام دین و حکومت یا حکومت دینی، جامعه ای است دین سالار (تئوکراتیک). در این جامعه، حکومت مشروعیت خود را نه بر رضایت مردم، بلکه بر ادعای مشیت الهی بنا می نهد. حکومت مذهبی آزادی بیان را محدود می سازد و خلاقیت و تفکر و پیشرفت را سرکوب می کند.

منبع: چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت. دکتر کاظم علمداری. این کتاب را حتما مطالعه کنید


 

کوره های آدم سوزی هیتلر

در جنگ جهانی دوم بر اساس افکار ضد یهود هیتلر، هاینریش هلمر و تشکیلات اس اس در ایدئولوژی مسوولیت انقراض و نابودی یهودیان را به عهده گرفتند. راینهاردهایدریش (1904-1942) رییس تشکیلات امنیتی اس اس مسوول اجرای حل نهایی این مسأله شد. پس از شکست لهستان، هایدریش به گروه ضربت که برای جمع آوری همه یهودیان لهستانی و متمرکز کردن آنان در محله های پست تعدادی از شهرهای لهستان تأسیس شده بود دستور اقدام داد. این نیرو در ژوئن 1941 مسوولیت جدیدی پیدا کرد و جوخه های مرگ با واحدهای کشتار متحرک تشکیل داد. این جوخه های مرگ اس اس با پیشروی ارتش آلمان در روسیه به دنبال آن حرکت می کردند و یهودیان را در روستاهای اشغالی روسی جمع آوری و اعدام و در گودالهایی که خود قربانیان پیش از تیرباران آنها را می کندند دفن می کردند. واحدی که برای این وظیفه انتخاب می شد به آبادی یا شهر داخل می گردید و به روسای یهود دستور می داد که همه یهودیان را برای اسکان مجدد فرا بخواند. از آنان خواسته می شد اموال قیمتی خود را به فرماندهان واحدها تحویل دهند. اندکی قبل از اعدام هم می بایست لباسهای خود را به جز لباس زیر از تن درآورند. آنگاه زنان و مردان و کودکان به محل اجرای اعدام، که اغلب در کنار گودال های عمیق چند تانک قرار داشت هدایت می کردند. آن جا ایستاده یا زانوزده تیرباران می شدند و اجسادشان را درون گودال می ریختند. این شیوه منظم کشتار برای جوخه های اعدام اس اس، مشکلات روانی به بار آورد. هیامر رهبر اس اس در سفر به مینسک واقع در اتحاد شوروی سربازان را مجبور به این قتل عام می کرد و می گفت هر سر بازی که یهودیان را قتل عام نکند نزد خدا و هیتلر مسوولیت دارد. گروه ضربت با روش تیرباران یک میلیون نفر را به قتل رساندند اما مدتی بعد این روش را برای حل مسأله مناسب ندانستند. نازی ها به جای آن به انقراض روشمند جمعیت یهود اروپایی در اردوگاه های مرگ که برای این کار پیش بینی شده بود روی آوردند. یهودیان کشورهای اشغالی را جمع می کردند چون گاو و گوسفند درون قطارهای باری می ریختند و به لهستان می بردند که در آنجا 6 اردوگاه برای نابودی یهودیان تأسیس شده بود. بزرگترین آنها اردوگاه آشویتس- بیرکناو نام داشت. متخصصان برنامه تی -4 که بین سالهای 1938 تا 1941 مسوولیت نابودی 80000 نفر به ظاهر نژاد نامناسب و علیل ذهنی و جسمی در آلمان را برعهده گرفتند.

بر اساس تجربه متخصصان این سازمان، تکنسینهای پزشکی از ماده سمی زیکلون بی (سیانورهیدروژن) استفاده می کردند که گازی فوق العاده کشنده است و تعداد زیادی آدم را در اتاق های گاز به سرعت هلاک می کند. این گاز را شبیه حمام می ساختند تا قربانیان به رغبت داخل آن شوند. بعد از هلاکت قربانیان، اجساد آنها را در کوره های مخصوص می سوزاندند.

قریب 30% از تازه واردان در آشویتس به اردوگاه کار اجباری می رفتند و بقیه را به اتاقهای گاز می فرستادند. بعد از هلاکت با گاز، اجساد را در کوره های مرده سوزی می سوزاندند. از اموال قربانیان و حتی از اجسادشان برای مقاصد اقتصادی استفاده می شد. موی زنان را قیچی و جمع می کردند و برای تشک یا تبدیل به پارچه به کار می بردند. از برخی محکومان هم برای تجارت پزشکی رنج آور سبعانه بهره می بردند. آلمانی ها بین 5 تا 6 میلیون یهودی را کشتند که از این عده بیش از 3 میلیون نفر از آنان در اردوگاه های مرگ از بین رفتند. 90% از یهودیان لهستانی و کشورهای بالتیک و آلمان نابود شدند. نازی ها 9 تا 10 میلیون نفر دیگر را از طریق تیرباران و گرسنگی و کار طاقت فرسا به هلاکت رساندند. از آنجا که نازیها، کولی های اروپایی را (مثل یهودیان) آنان را هم به روش منظم جمع آوری کردند تا معدوم کنند. قریب 40% از کل جمعیت یک میلیونی کولی های اروپایی در اردوگاه های مرگ کشته شدند.

کشتار فجیع: فرمانده اردوگاه و قربانیان آن

کشتار منظم میلیون ها مرد و زن و بچه در اردوگاه های مرگ، این فاجعه را به یکی از حوادث هولناک تاریخ بشری بدل کرد. اولین سند ذیل از گفته های رودلف هوس فرمانده اردوگاه مرگ در آشویتس اقتباس شده است.

در طول زمستان 1942 دو کوره شماره یک و دو ساخته شد. هر یک در طول 24 ساعت حدود 2000 جسد را می سوزاند. در قسمت تحتانی کوره های شماره یک و دو رختکن و اتاق های گاز واقع بود که هوای آن تهویه می شد.

اجساد را با آسانسور به طبقه بالا که کوره ها آنجا بود می آوردند. ظرفیت اتاق های گاز 3000 نفر بود. طبق محاسبه شرکت تاف، کوره های کوچکتر 3و4 در 24 ساعت 1500 جسد را می سوزاندند اما به زودی معلوم شد ساختمان کم دوام کوره های شماره 3 و 4 با داشتن چهار اجاق قرع و انبیق، مناست منظوری نیست که برای آن ساخته شده بود. کوره شماره 3 پس از مدت کوتاهی از کار افتاد کوره شماره 4 هم چندین بار تعطیل شد زیرا اجاق ها و دود کش های آن پس از 4 تا 6 هفته از کار می افتاد.

توضیح پزشک فرانسوی درباره قربانیان

حدود ظهر است که خط طویلی از زنان و کودکان و پیرمردان وارد حیاط می شوند. آنان ابتدا حمام می کنند و قهوه گرم می نوشند. همگی در حیاط برهنه می شوند. درها باز می شود و آنان را با فشار زیاد به داخل می رانند. اولین کسانی که وارد اتاق گاز می شوند خود را عقب می کشند. حس می کنند مرگ نزدیک است. سربازان نازی با نواختن ضربات قنداق تفنگ بر سر زنان بی پناه و وحشت زده که با ناامیدی کودکانشان را در بفل می فشارند به این هیایو خاتمه می دهند و آنان را به اجبار به جلو می رانند. درها بسته می شود و گاز سمی پخش می شود. صدای کوبیدن بر در و دیوار و صدای جیغ به گوش می رسد. آن گاه دیگر سکوت است. 5 دقیقه بعد درها باز می شود. اجساد از شکل افتاده و مچاله شده به هم چون آبشار به پایین می غلتد. اجساد که هنوز گرم است از زیر دست آرایشگر و دندان ساز می گذرد تا اولی موها را بچیند و دومی دندان ها را بکشد... بار دیگر حمل و نقل به سوی کوره آدم سوزی شماره 4 شروع می شود.

منبع: تمدن مغرب زمین- جلد دوم- تألیف: اشپیل فوگل- ترجمه محمد حسین آریا


 

فلسفه برتراند راسل

از میان تمام فیلسوفان انگلیسی معاصر، برتراند راسل در سراسر جهان از همه مشهور تر است. چون راسل تعداد زیادی کتاب و مقاله در زمینه اصول اخلاقی، اجتماعی و سیاسی نوشته است. راسل را پیامبر اومانیسم لیبرال، قهرمان کسانی که خود را خردگرا می دانند، آزاد از قید و بندهای جزمهای دینی و خرافات متافیزیک و در عین حال شیفته آرمان آزادی انسانی در مخالفت با توتالیتاریسم و نیز آرمان پیشرفت سیاسی بر وفق اصول عقلانی  می دانند. او همواره شجاعت دفاع از معتقداتش را داشته است و ترکیب یک شخصیت اشرافی ، فیلسوف، مقاله نویس ولتری در ذهن مردم بوده است. او به حق به خاطر کارش در حوزه منطق ریاضی نامبردار است ولی خود او این حوزه را بیشتر متعلق به ریاضیات می داند تا فلسفه. برتراند راسل در سال 1872 در انگلستان به دنیا آمد. پدر و مادرش لردو بانوامبرلی هنگامی که او کودک خردسالی، بود در گذشتند و او در خانه پدر بزرگش لرد جان راسل پرورش یافت. در سن 18 سالگی به دانشگاه کمبریج رفت و نخست به آموزش ریاضیات پرداخت. ولی در سال چهارم دانشگاه به فلسفه گرایش یافت. مک تاگرت و استوت به او چنین آموختند که اصالت تجربه بریتانیایی را خام بشمارد و در عوض به سنت هگلی رو آورد. او از 1894 یعنی سالی که کمبریج را ترک گفت، تا سال 1898 به این اندیشه ادامه داد که متافیزیک قادر به اثبات عقایدی در باب جهان است که احساس دینی او را به مهم انگاشتن آنها کشانده بود. (راسل اعتقاد به خدا را در سن 18 سالگی کنار گذاشت. ولی چند سال دیگر به این عقیده ادامه داد که متافیزیک می تواند توجیه نظری از رهیافتهای عاطفی مربوط به احساس مشیت و احترام به جهان، ارایه کند).

راسل در سال 1895 شروع به مطالعه اقتصاد و سوسیال دموکراسی آلمانی در برلین کرد. نتیجه این مطالعه، نگارش و انتشار کتاب سوسیال دموکراسی آلمان در سال 1896 بود. اغلب مقالات اولیه اش در باب مباحث ریاضی و منطقی بود. راسل در مورد دین می اندیشید که وجود شر و رنج در جهان ایرادی پاسخ ناپذیر در اعتقاد به خدایی که به خیرخواهی نامتناهی و قدرت مطلق وصف شده است ایجاد می کند، اما مدعی نیست که وجود نداشتن یک موجود الوهی فراتر از جهان قابل اثبات است. او لا ادری است. در عین حال اعتقاد هم ندارد که دلیلی واقعی بر وجود خداوند در کار باشد. سراپای فلسفه راسل با براهین سنتی اثبات وجود خدا را طرد می کند. در یک تحلیل پدیدار شناختی از علیت، هیچ استنتاج علمی بر وجود یک موجود فرا پدیداری نمی تواند معتبر باشد. هیچ چیز در تکامل جهان موید این فرضیه نیست که تکامل نمایانگر قصد و هدف الوهی است و حتی اگر این تز اثبات شود که جهان آغاز زمانی داشته است، ما حق نداریم که از ان نتیجه بگیریم جهان آفریده شده است. چون ممکن است جهان خود به خود آغاز شده باشد. شاید عجیب باشد که جهان خودبخود آغاز شده است ولی هیچ قانونی در طبیعت نیست که دلالت بر این امر داشته باشد که هرچه برای ما غریب می نماید نباید رخ دهد. هرچند راسل فکر نمی کند دلیلی بر وجود خدا وجود داشته باشد، این نکته را روشن کرده است که عقیده به وجود خدا بیش از اعتقاد به جن و پری خصومت او را بر نمی انگیزد. حملات راسل بیشتر متوجه شخصیتهای دینی مسیحی است که به نظر او بیشتر زیان به بار آورده اند تا سود. راسل در مقاله از جباریت غیر انسانی از بی تفاوتی شگرف طبیعت نسبت به آرمانها و ارزشهای انسانی سخن می گوید و پرستش قدرت بی محابا، زور و ستایش نظامی گری را محکوم می کند. او پشت کردن انسان را به این قدرت بی فکر و نیز ایجاد حوزه ارزشهای آرمانی مختص انسان را به دست انسان پیش بینی می کند. راسل از قدرت بی محابا بیزار بود و عشق به قدرت به خاطر قدرت را محکوم می شمرد. از دیدگاه او قدرت هدف نیست، بلکه وسیله ای برای نیل به هدفی در ورای خویش است. به عقیده راسل هدف کسانی که قدرت را دوست دارند باید اعتلای تعاون اجتماعی در کل نوع انسانی باشد. دموکراسی به عنوان سنگری در برابر کاربرد خودکامه قدرت اقامه شده است و می گوید ما هنوز یک سازمان جهانی کارآمد که قادر به کاربرد بهره های علم و دفع شررهایی که ممکن است علم به بار آورد پیدا نکرده ایم. فلسفه همواره برای راسل معرفت جویی یعنی جستجوی حقیقت عینی بوده است و این اعتقاد را ابراز داشته که یکی از وظایف عمده فلسفه در یافتن و تحسین کردن جهان است و کشف ماهیت غایی واقعیت. متافیزیک خیالی یافتن دلایل بد برای آن چیزی است که انسان به آن معتقد است و ذکر می کند بعضی از فیلسوفان اندیشه ها و برهانهایی به کار برده اند تا عقاید آرام بخشی که به نظر آنها دارای ارزش پراگماتیک می آمده ثابت کنند. طبق نظر راسل، فلسفه علم را مسلم می گیرد، بدین معنی که فلسفه باید بر بنیاد معرفت تجربی بنا شود. بنابراین فلسفه یه یک معنی باید از علم فراتر رود. مهمترین بخش فلسفه عبارت است از انتقاد و روشنگری مفاهیمی که غایی انگاشته می شود و به شیوه غیر انتقادی پذیرفته شده است. آشکار است که فیلسوف در حل مسایلی که وابسته به علم شناخته شده است در موضعی بهتر از موضع دانشمند نیست.فیلسوف  بنابراین باید در حل مسایل خاص خویش بکوشد و کار خود را انجام دهد. راسل تاکید می کند یکی از وظایف فلسفه پیش نهادن فرضیه های جسورانه راجع به جهان است. راسل از مسایل فلسفه به عنوان مسایلی سخن می گوید که لااقل در حال حاضر به هیچ یک از علوم تخصصی تعلق ندارد و علم هنوز در موقعیتی نیست که آنها را حل کند. علم آن چیزی است که کم یا بیش می دانیم و فلسفه آن چیزی است که نمی دانیم. اگر فرضیه های علمی تحقق پذیر باشند، آنگاه جز علم می شوند و دیگر فلسفی نیستند. این نظرگاه نمایانگر چیزی است که می توان جنبه پوزیتیوسیتی راسل نامید. به تقریب تمام پرسشهایی که بیشترین جاذبه را برای متفکران دارد آنهایی هستند که علم نمی تواند به آنها پاسخ دهد. به علاوه این وظیفه فلسفه است که این گونه پرسشها را به طور مثال اهداف حیات را مطالعه کند و لو این که نتواند به آنها پاسخ دهد. راسل قصد داشت فلسفه را به علم مربوط کند. چون علم نزدیکترین رهیافت به معرفت را در باب جهان به ما می دهد. فلسفه باید تا حد امکان علمی شود و ما بعدالطبیعه خیالی به دور افکنده شود. یکی از آرزوهای راسل این بود که فلسفه را جانشین عقاید مذهبی کند. فلسفه از یک تکاپوی سرکش برای نیل به معرفت واقعی سرچشمه می گیرد. این سخن را مسله می گیرد که واقعیت، یعنی جهان، قابل فهم است. کار دستاوردهای ادبی و علمی راسل، از منطق ریاضی گرفته تا داستان، فوق العاده شایان توجه است.

در تاریخ منطق ریاضی مقام او تثبیت شده می باشد و در فلسفه عمومی، تکامل بخشیدن او به اصالت تجربه به مدد تحلیل منطقی، همراه با پی بردن او به محدودیتهای اصالت تجربه به عنوان نظریه معرفت، مرحله مهمی را در اندیشه فلسفی بریتانیا تشکیل می دهد. عقل راسل او را به این نتیجه رسانده بود که در عرصه جهان هیچ چیز فراتر از انسان نیست.

منبع: تاریخ فلسفه- جلد 8 از بنتام تا راسل فردریک کاپلستون

مترجم: بهاء الدین خرمشاهی


 

ادیان ابتدایی

ادیان نخستین جهان دو گروه هستند. در یک گروه اعتقاد به پدیده های طبیعی هست نظیر باد رودخانه ستاره و آسمان. به همین دلیل به آن طبیعت باوری یا نیجریسم می گویند و گروه دیگر باور به پدیده های فوق طبیعی دارند مانند ارواح اشباح نفوس دیوان موجودات الهی و ... نوع دوم ادیان ابتدایی را جان باوری یا آنیمیسم می گویند. تایلر (Tylor) نخستین کسی است که نظریه آنیمیسم را از دیدگاهی کلی و اساسی تدوین کرد. طبق نظر اسپنسر مفهوم جان، نخستین بار از راه تماشای مناظر و مرایای بدیهی و تکراری حیات در خواب و بیداری به اندیشه انسان وحشی راه یافت. آن چه از اندیشه انسان ابتدایی در خواب و بیداری می گذرد برای او ارزش یکسان دارد. آن چه او را در عالم خواب می بیند یا می شنود، همچون دیده ها و شنیده های بیداری اوست. از لحاظ فکر انسان های نخستین، مرگ فرقی با غش کردن طولانی با خواب ممتد ندارد.

پس به نظر می رسد مرگ از جدایی جان از جسم ناشی می شود، یعنی شبیه چیزی که هر شب اتفاق می افتد، با این تفاوت که جسم، جان رفته را باز نمی یابد. از این روح، فکر تناسخ از همین مفارقت دایمی روح از بدن سرچشمه می گیرد. استقلال روح از جسم از همین جا به خیال انسان ابتدایی راه می یابد و جان رفته و بازنگشته، به روح سرگردان در فضا بدل می شود. انسان های نخستین فکر می کردند ارواح سازنده و صاحب اختیار و همه کاره جهان هستند. پس بنا به باور آنان حالا که این ارواح تا این اندازه در زندگی آنها دخالت داشتند راه عاقلانه آن بود که هنگام خشم گرفتن و آزار رساندن، آدمیان بکوشند آنها را با خود سر مهر آورند تا از شر آنها در امان باشند. دادن هدایا، انجام عبادات، تقدیم قربانی و تمام مراسم دینی از همین تفکر شروع شد تا از آزار و اذیت ارواح در امان باشند.

پس اولین کیش یا دین شناخته شده بشری را به مردگان و ارواح آنها می توان نسبت داد. از همین جاست که اولین مراسم، مراسم تدفین بود و در ابتدا قربانی ها همان خوردنیها بودند که با هدف سیر کردن مردگان خیرات می شدند و اولین محرابها و قربانگاه ها قبر مردگان بودند. از دیدگاه مردم شناسی به نام تایلر پیدایش و گسترش آنیمیسم یا جان باوری به دلیل طرز فکر خاص انسان ابتدایی بود که مثل یک کودک، نمی توانست میان جان دار و بی جان فرق بگذارد. بنابراین انسان های نخستین مثل کودک می اندیشیدند. چنین بچه ای میل دارد به هر چیز حتی اشیا بی جان مانند سنگ و درخت طبیعتی جان دار، چون طبیعت خود، نسبت دهد. جان های اشیا عهده دار پدیده های جهان مادی هستند مثل جریان آب ها، حرکت ستارگان، رویش گیاهان و ... پس فلسفه نخستین انسانی که مبتنی بر دین دنیا پرستی است، با فلسفه مادی و دنیایی به کمال می رسد. انسان نخستین با التماس و خواهش خواهان کمک ارواح می شود و با تقدیم هدایا و انجام عبادات درصدد جلب کمک آنها بر می آید و بدین گونه دین بشر ابتدایی به صورت دینی طبیعی و طبیعت پرستی ظهور می کند و رو به کمال می رود. وجود همزاد جز از راه خواب و رویا نمی تواند به انسان القا شود. این امر که انسان بفهمد چگونه می تواند در عالم خواب جاهای دور را ببیند در نظر انسان نخستین این اعتقاد به وجود می آمد که موجودی به نام روح در بدن او وجود دارد که در موقع خواب از جسم جدا شده و حتی با مردگان ملاقات می کند و موقع بیدار شدن به بدن بر می گردد. (حتی در قرن 21 هم افراد زیادی به این موضوع خرافی اعتقاد دارند). انسان های نخستین فکر می کردند انسان در خواب به سرزمین مردگان منتقل می شود یا با مرده ای محشور می شود. انسان پنداری خدا که بعد از توتم پرستی به وجود آمد از ابتدایی بودن به دور است و بیشتر نشان از فرهنگ و تمدن پیشرفته دارد تا ابتدایی. در آغاز، اشیا و پدیده های مقدس، در شکل و هیات جانوری و گیاهی نقش بسته اند و خدا را به انسان شبیه کردن بعدها به وجود آمده است. در استرالیا که سرزمین توتم پرستی است این جانوران و گیاهان هستند که نخستین موجودات مقدس هستند. اگر انسان ابتدایی عبادت و قربانی می کند به این خاطر است که درماندگی فکری او را مجبور کرده است که خواب و رویا را با معنی و با تعبیر بداند. طبیعت برای انسان نخستین بسیار اعجاب انگیز، وحشت آور، عجیب و معجزه پایداری است. همین حیطه فراگیر، شگفت آور، وحشت انگیز بودن طبیعت است که قوه محرکه اندیشه دینی و زبان را از زمان های آغازین فراهم کرده است. همه ابعاد طبیی حیات به نحوی در خور و زیبنده احساس فراگیری از بی نهایت بودن هستی را در ما بیدار کرده که همه وجود ما را فرا گرفته و بر ما تسلط دارد و ادیان جهان از همین احساس سر برآورده اند.

نیچریسم دین را به مجموعه ای از توهمات تبدیل می کند. تفکر دینی با واقعیت سازگاری ندارد مگر آن که با لایه ضخیمی استتار شود تا صور واقعی آن را پنهان دارد، این لایه ضخیم پرده ای است از اعتقادات محال و افسانه های اسطوره ها و اساطیر دامنه یابی بیش از حد خیالاتی است که متأثر از زبان، خود را بر همین مفاهیم بار کرده است. همواره آداب و رسوم دینی چیزی نیست مگر اسطوره ای که به محتوای آن عمل می شود. علاقمدندان برای تحقیق بیشتر در مورد ادیان ابتدایی می توانند کتابهای تاریخ جامع ادیان از جانی بی ناس و توتم و تابو از فروید را مطالعه کنند.

منبع: تاریخ ادیان ابتدایی و قدیم از دکتر جمشید آزادگان


 

آداب و تمدن روسیه قدیم

کشور روسیه امروز یکی از متمدن ترین کشورهای جهان به شمار می رود. اما تا 500 سال قبل قوم روس قومی وحشی و عقب مانده بودند که حتی خط و کتابت نیز نداشتند. در حالی که ما ایرانیان با تمدن 7000 ساله امروزه جز کشورهای جهان سوم هستیم. برای علل عقب ماندگی ما ایرانیان باید کتابهای مشروطه ایرانی از دکتر آجودانی و چرا غرب پیش رفت و ایران عقب ماند از دکتر کاظم علمداری را مطالعه کرد. روسهای سوئدی با اقوام بومی اسلاو آمیخته شدند و شاهزاده نشین کیف را آفریدند که آن را نخستین دولت روسیه می دانند. این شرح را ابن فضلان نماینده سیاسی مسلمان در سال 921 نوشته است.

روسها را دیدم برای تجارت می آمدند و در رود ولگا رفت و آمد می کردند. آنها از کثیف ترین خلق خدا هستند. خود را از بول و ادرار پاک نمی کنند و بدن خود را شستشو نمی کنند. دستهای خود را هرگز نمی شویند. این جماعت مانند خران، گمراهند. از شهر خودشان می آیند و کشتی های خود را در ولگا به لنگر می اندازند و در کنار آن خانه های بزرگی از چوب بنا می کنند. در هر خانه تعدادی بین 10 تا 20 نفر زندگی می کنند. آنها کنیزانی زیبا و طناز برای بازرگانان همراه دارند. هر مردی کنیز خود را در آغوش می گیرد در حالی که دوستش او را تماشا می کند. گاهی ایشان به طور دسته جمعی و با حضور یکدیگر این کار را می کنند و گاهی شخصی. بازرگان که نزد ایشان می رود تا یکی از آنها را خریداری کند می بیند او با کنیزش هم آغوش است و او را رها نمی کند تا احتیاجش از او رفع شود. آنان هر روز سر و صورت خود را با کثیف ترین و آلوده ترین آب شستشو می دهند. بدین طریق که هر روز کنیز غذا می آورد و لگن بزرگی از آب با خود دارد و آن را به آقای خود می دهد، او دستها و صورت و بینی خود را در آن می شوید. سپس در لگن تف می اندازد و آب بینی می ریزد و در آن ادرار می کند. چون از کار خود فراغت یافت کنیز لگن را نزد کسی که پهلوی اوست می برد. او نیز همین کار را در لگن می کند. کنیز بیچاره لگن را نزد تمام اشخاص موجود در خانه می گرداند. وقتی یکی از روسها بیمار شود در مکان دور از خودشان چادری برایش نصب می کنند و او را درون آن انداخته و مقداری آب و نان برایش می برند و می گذارند خودش یا خوب شود یا بمیرد و بعد او را می سوزانند. چنان چه شخص بیمار برده باشد او را به حال خود می گذارند تا سگها و پرندگان گوشتخوار آن را بخورند.

آنها هر وقت دزدی را دستگیر می کنند او را به پای درخت تنومندی آورده، ریسمان محکمی به گردنش می بندند و به آن درخت می آویزند تا در باد و باران تکه و پاره شود.

منبع: تمدن مغرب زمین جلد اول- تألیف: اشپیل فوگل ترجمه محمد حسین آریا

 

جزم اندیشی مسیحی

اریک فروم در کتاب جزم اندیشی مسیحی نشان می دهد که فرآیند تکامل اندیشه جزمی را تنها می توان از طریق شناخت و مطالعه ناخودآگاه درک کرد. اریک فروم عقیده دارد مذهب وظیفه بازداری هرگونه استقلال روانی توده های مردم را به عهده می گیرد. وظیفه مذهب رام سازی توده ها از نظر فکری و تبدیل آنها به کودکان اجتماعی مقبول و سر به راه برای مقامات و قدرتمندان است. مذهب یک کارکرد اساسی دیگر نیز دارد. توده های مردم را تا آن میزان ارضا می کند که زندگی برایشان قابل تحمل باشد،تا به فکر ایجاد دگرگونی در موقعیت خود نیافتند و از حالت فرزندان مطیع و خاکسار به فرزندانی آشوبگر تبدیل نگردند. مذهب تنها کمک می کند که مردم آسان تر  بتوانند خود را با محرومیتهای فراوانی که واقعیت به آنها تحمیل می کند، سازگار کنند. او برای مذهب یک تأثیر تخذیری قایل می شود که بر پایه آن، فرد از رنجها و بی پناهی های خود در برابر نیروهای طبیعی، تسکین می یابد. در ادیان ابتدایی خدایان وظیفه یافتند که: آنها می بایست خطرات طبیعت را باز دارند، انسان را با ستمگری سرنوشت به ویژه در زمینه مرگ آشتی دهند و سرانجام او را در برابر رنجها و محرومیتهایی که زندگی تحمیل می کند، تسکین دهند. باورهای مذهبی مسیحی که به صورت تعالیم و احکام عرضه می شوند، توهمند. تحقق کهن ترین، غریب ترین و مبرم ترین آرزوهای بشری است. راز نیرومندی آنها در نیروی عظیم آن آرزوها نهفته است. مشیت و قدرت پروردگار، پشتیبان ما در برابر ترس از مخاطرات زندگی است. فروید امکان ایستار مذهبی را در شرایط کودکی تأیید می کند. او ضرورت نسبی آن را برای بی پناهی و رنج بشر در برابر طبیعت در می یابد و نتیجه می گیرد که با گسترش کنترل و چیرگی بشر بر طبیعت، مذهب به عنوان یک توهم زاید بر می آید. یکی از کهن ترین منبع این گونه کامیابیهای خیالی مذهب است.  مذهب دارای کارکردی سه گانه است. برای همه بشریت به مثابه تسکین دهنده درد و رنجهای زندگی است. برای غالب افراد همچون مشوقی برای پذیرش موقعیت طبقاتی آنهاست و برای اقلیت مسلط، پناهگاهی است که آنها را از گزند کسانی که زیر ستمشان هستند، دور می دارد. مسیحیت به عنوان یک جنبش انقلابی موعود و پر اهمیت تاریخی از میان قشرهای فقیران، بی سوادان و توده های انقلابی برخاست و روی سخنش با فقیران و ستمدیدگان بود.

این ادعا که ملکوت نزدیک است و پرولتاریا فروانروای زمین خواهند شد به عنوان یک امید دلپذیر پا گرفت و ریشه دواند. محتوای پیام اولیه مسیحی نه اقتصادی بود و نه اصلاح اجتماعی، بلکه وعده تحقق برکت و رحمت در آینده ای نه چندان دور بود که در آن، فقیران ثروتمند، می شدند و به قدرت می رسیدند. پیام مسیحیت یا پیشنهاد خیال به جای واقعیت، انتظارت امید و انتقام را ارضا کرد.

یکی از قوی ترین نمونه از گرایشهای دین مسیح اولیه مونتانیسم بود. کیش گنوستیکی اندیشه های آخرت شناختی مسیحیان اولیه به ویژه مساله بازگشت دوباره مسیح و رستاخیز مردگان را به کلی رد می کند. گنوستیکها عقیده داشتند جهان محصول موجودی شریر یا برزخی است و می گفتند اگر آفرینش جهان امری تاریخی و حادث است پس از همان آغاز شریرانه بوده و یا محصول یک خدای برزخی، بی تفاوت و ناتوان است. پس در این صورت، این جهان رستگاری نخواهد یافت و همه امیدهای آخرت شناختی مسیحیت نخستین بر باد و بی بنیاد بوده است. نخستین نافرمانی که در واقع آغاز آزادی انسان نیز هست، چشمان او را باز می کند و او در می یابد که چگونه درباره خوبی و بدی قضاوت کند. گناه نخست بشر یعنی نافرمانی و خوردن سیب و آزادی اندیشه نخستین اقدام او برای آزادی است. این آغاز تاریخ انسانی است. انسان در فرآیند تاریخ رشد و توسعه می یابد و سربلند می کند. او عقل و نیروی مهرورزی خود را توسعه می دهد. او در فرآیندی تاریخی که با نخستین اقدامش برای آزادی و گفتن نه آغاز شد، خود را خلق می کند. اینک انسان برای عمل آزاد است. تصمیم به خود او واگذار می شود. او در گزینش ثواب و گناه و مرگ و زندگی آزاد است. نخستین اقدام بشر برای رهایی، یک اقدام نافرمانی است. او با این اقدام، یکتایی اصیل خود با طبیعت را جدا می کند و به خود و پیرامون خود و ناشناختگی های آن آگاه می شود و آن وقت که به هدف تسخیر کامل جهان از طریق نیروی عقل و عشق خود برسد او انسان دیگری است که گناه نخستین را باز نشسته و به بهشت برگشته است. تنها گناه او آغاز یک فرآیند جدال است که به آفرینی و روشنگری او می انجامد.

منبع: جزم اندیشی مسیحی- اریک فروم ترجمه منصور گودرزی انتشارات مروارید

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه ششم مرداد 1391 و ساعت 11:41 |

نظریه سیاستمدار افلاتون

زندگی یونانی گونه ای زندگی شهری بود، در دولت شهر (مدینه) به سر برده می شد و جدا از شهر تصور کردنی نبود. افلاتون عقیده داشت اگر همه شهروندان انسان های بد باشند، در واقع غیر ممکن خواهد بود که یک دولت شهر خوب برای خود ترتیب دهند. اما اگر کشور بد باشد، شهروندان خود را قادر نمی بینند که زندگی خوب را اداره و رهبری کنند. کشور مرکب از افراد آدمی است. قوانین اخلاقی مطلقی وجود دارد که بر همه آدمیان و همه کشورها فرمانروایی دارد. افلاتون عقیده داشت که دولتمردی (سیاست) یک علم است یا باید باشد. دولتمرد باید بداند که کشور چیست و زندگی آن چگونه باید باشد تا کشور و شهروندانش را به خطر غرق شدن نیندا زد. افلاتون مخالف سرسخت دموکراسی بود و می گفت: چون به گرداب زندگی عامه مردم نگریستم و حرکت پی در پی جریانهای حیله گری را دیدم مشاهده کردم که بدون استثنا نطام حکومت آنها بد است. قوانین اساسی آنها فاقد رستگاری است. کسانی که فرمانروای شهر یا کشور هستند باید فیلسوف باشند (منظور پروفسور اقتصاد و علوم سیاسی باشند). وظیفه آنها این است که تا آنجا که می توانند از تباهی اخلاقی شهروندان جلوگیری کنند. علاوه بر موسیقی، ورزشهای رزمی هم در تعلیم و تربیت مردم باید در نظر گرفته شود. از دیدگاه افلاتون اعتدال مدینه عبارت است از تبعیت لازم فرمانبرداران از فرمانروایان. فرد وقتی عادل است که تمام عناصر نفس او به نحو شایسته و هماهنگ کار ویژه خود را انجام دهند. کشور وقتی عادل یا درستکار است که تمام طبقات و افرادی که طبقات از انها ترکیب و تألیف شده است باوجدان و درستکار باشند. در کشور باید اختیار قدرت در دست فیلسوف پادشاه باشد. حاکم باید موافق معرفت حکومت کند. این معرفت باید معرفت حقیقت باشد. افلاتون در انتقاد از دموکراسی حاکمان کشور را به افرادی تشبیه می کند که هیچ تخصصی در دریانوردی ندارند و ناخدای کشتی می شوند و مردم را در دریای پر تلاطم مشکلات غرق می کنند. منظور این که سیاستمداران در حکومت دموکراسی هیچ تخصصی در کار خود ندارند و پیشنهاد می کند فرمانروایان شهر و کشور باید فیلسوف پادشاه باشند یعنی مردی که معرفت واقعی از مسیری که کشتی باید در پیش گیرد دارد و می تواند کمک کند کشتی (جامعه) از توفانها (حوادث) بگذرد و بر مشکلات غالب آید. عشق مفرط و نامعقول آزادی که از خصوصیات دموکراسی است به حکومت ستمگر منجر می شود.

دولتمرد (مرد سیاسی)

افلاتون که مخالف سرسخت دموکراسی نادان است می گوید عده زیادی از مردم، از هرگونه باشند، نمی توانند معرفت سیاسی داشته باشند یا کشور را خردمندانه اداره و رهبری کنند. دموکراسی از همه حکومتهای قانون مند بدتر است. حکومت عوام بی سواد از هر جهت ضعیف است و وقتی با دیگر حکومتها مقایسه شود نمی تواند هیچ خیر یا پیشرفت بزرگی برساند. رهبران حکومت دموکراسی حامیان بزرگترین بتها و خود نیز بت هستند. در حالی که بزرگترین مقلدان و جادوگران هستند. حکومت نباید به کسی به دلیل ملاحظات تبار و نسب و ثروت واگذار شود، بلکه به دلیل شخصیت و شایستگی برای فرمانروایی حکومت را باید به وی سپرد. مهمترین وزیر کشور، مربوط به آموزش و پرورش است. (وزیر آموزش و پرورش باید یک پروفسور به تمام معنی باشد). فرمانروا نباید اجازه دهد که تعلیم و تربیت کودکان که آینده کشور را می سازند در دست افراد نالایق و بی کفایت باشد. دولت باید کارشناسانی به خارج از کشور بفرستد تا ببینند که آیا چیز قابل تحسین در آنجا هست که تقلید از آن بتواند برای کشور مفید باشد و این کارشناسان باید در برگشت گزارش سفر را به شورای شبانه بدهند. (البته گزارش کار کارشناسان کشور ما در مورد دیسکو و کاباره ها و کنار دریا هست). افلاتون عقیده دارد فرمانروای کشور باید از وقوع جنگ به هر صورت جلوگیری کند و در صورت حمله دشمن خارجی گروه های رقیب و دشمن را با هم دوست و متحد کند. انسان در یک جامعه، نه تنها در اجتماع خانواده بلکه در اجتماع وسیع تر متولد می شود و در این جامعه است که باید خوب زندگی کند و به هدف خود برسد. او نمی تواند چنان رفتار کند که گویی یک واحد جداست که تنها برای خود زندگی می کند. نظریه سیاسی افلاتون و ارسطو در واقع بنیان تفکر ثمر بخش بعدی درباره طبیعت و دولت را فراهم کرده است. اما فکر بزرگ افلاتون درباره دولت این است که دولت زندگی مفید انسان را ممکن می سازد و به هدف دنیوی و رفاه و آسایش انسان کمک می کند.


 

فلسفه نیچه

فردریش ویلهلم نیچه در 15 اکتبر 1844 در روکن پروس زاده شد. پدرش که کشیش لوتری بود در 1849 فوت کرد و نیچه در محیط زنانه ای بزرگ شد. از 1854 تا 1858 در دبیرستان محلی درس خواند. از همان دوران تحصیل عاشق روح فرهنگ یونانی شد و در میان نویسندگان دوران باستان دوستدار افلاتون و آیسخولوس بود. در اکتبر 1864 به لایپزیگ رفت تا مطالعه زبان شناسی تاریخی (فیلولوژی) را نزد ریتشل دنبال کند. نیچه در این زمان از مسیحیت گسسته بود و هنگامی که در لایپزیگ با کتاب اصلی شوپنهاور آشنا شد یکی از جنبه های دلکش این کتاب برای او، بی خدایی نویسنده اش بود. نیچه کتاب بشری، بس بسیار بشری را در 1879 چاپ کرد. این کتاب به یک معنا پوزیتویستی است. نیچه از راهی غیر مستقیم به متافیزیک حمله می برد و می کوشد تا نشان دهد که آن جنبه هایی از تجربه و دانش بشری را که نیازمند توضیح ما بعدالطبیعی می دانند می توان از دید ماده باورانه (قوانین فیزیک) توضیح داد. برای مثال، خواستگاه جداگانگی اخلاقی نیک و بد آن است که برخی کردارها به تجربه برای جامعه سودمند هستند و برخی زیان بارند. اگر چه با گذشت زمان اصل فایده اندیشانه ی این جداگانگی از نظر ناپدید شود و نیز خاستگاه وجدان، ایمان به قدرت مرجع است. وجدان نه ندای خدا که ندای پدر و مادر و آموزگاران است. آمیزه ای از رنجوری و سرخوردگی از کارهای حرفه ای اش که سرانجام به بیزاری کشید، سبب شد که نیچه در بهار 1879 از کرسی استادی در بازل کناره گیرد و ده سال بعد را در آوارگی گذراند و در جستجوی تندرستی در سوییس و ایتالیا به مسافرت می رفت. نیچه در 1881 سپیده دم را منتشر کرد و در آن اعلام کرده بود، نبرد با اخلاق انکار نفس را آغاز کرد. از پی این کتاب در 1882 دانش شاد آمد که در آن به این اندیشه بر می خوریم که مسیحیت دشمن زندگی است. نیچه در این کتاب خدا مرده است را به زبان خود گزارش می کند و بر آن است که مرگ خدا افقهای گسترده ای را به روی جانهای آزاده می گشاید. در 1881 ایده بازگشت جاودانه به سراغ نیچه آمد. این طرح بر نیچه مانند نیروی الهام فرود آمد. این اندیشه که در ذهنش می جوشید از زبان حکیم ایرانی زرتشت در سرش افتاد که اصل آن اثر نامدار وی، چنین گفت زرتشت بود. زرتشت با ایده های ابر انسان و واژگون کردن همه ارزشها، نماینده سومین مرحله از اندیشه نیچه است. اما سبک شاعرانه و پیامبرانه اش به آن نمای اثری از یک اهل مکاشفه را می بخشد. فراسوی نیک و بد عنوان پیش درآمد فلسفه آینده را نیز بر خود داشت. نیچه طرحی نیز برای باز نمود سیستمی از فلسفه خویش داشت و یادداشتهای فراوانی برای آن کرد. عنوان خواست قدرت، برداشتی تازه از طبیعت یا خواست قدرت، کوششی برای برداشتی تازه از جهان بر آن نهاد. همان گونه که شوپنهاور فلسفه خود را بر بنیاد مفهوم خواست زندگی بنا کرده بود، نیچه نیز می خواسعت فلسفه خود را بر بنیاد ایده خواست قدرت بنا کند. سپس تکیه را تغییر داد و عنوان خواست قدرت، کوششی برای واژگون کردن همه ارزشها بر آن نهاد.

ابر انسان و پایگاه انسانی در اندیشه نیچه

نیچه اسطوره ابر انسان را همچون مهمیزی به انسان بالقوه والاتر و همچون هدفی برای او پیش می کشد. هدف نه انسانیت که ابر انسان است. انسان چیزی است که بر او چیره می باشد شد. انسان پلی است نه هدفی. اما این بدان معنا نیست که انسان با فرآیندی ناگزیر به ابر انسان بدل خواهد شد. ابر انسان یک اسطوره است. هدفی است برای اراده. ابر انسان معنای زمین است. نیچه بر آن است که انسان رشته ای است کشیده میان حیوان و ابر انسان. رشته ای بر فراز مغاکی. ابر انسان پدید نخواهد آمد مگر آن که افراد برتر دلیری کنند و همه ارزشها را واژگون کنند و لوح های کهن ارزشها را بشکنند. به ویژه لوح های مسیحی را و از درون زندگانی و قدرت سرشار خود ارزشهای تازه بیافرینند. ارزشهای تازه به انسان والاتر جهت و هدفی خواهد بخشید که ابر انسان، مظهر شخصی آن است. ما شابد بتوانیم گفت که مفهوم ابر انسان به معنای عالی ترین درجه پرورش و یکپارچگی قدرت عقلی، نیرومندی شخصیت و اراده، استقلال، شور، ذوق و قدرتمندی و در جایی اشاره می کند که ابر انسان قیصر روم است با روح مسیح.

نیچه اشاره می کند ابر انسان آمیزه گوته و ناپلئون می تواند بود و یا خدای اپیکوری بر روی زمین. ابرانسان نیچه انسانی بس فرهیخته تواند بود با مهارت تمام در همه کارهای بدنی و بردبار اما از سر قدرت چیزی را ناروا نخواهد شمرد مگر ناتوانی را خواه در زیر صورت فضیلت باشد یا رذالت و پستی. ابر انسان در اندیشه نیچه انسانی آزاد و مستقل است که به زندگی و جهان آری می گوید.

فلسفه نیچه

نیچه در کتاب دانش شاد می گوید بزرگترین رخداد روزگاران نزدیک یعنی این که خدا مرده است (منظور خدای خرافاتی دین مسیح) و این که دیگر ایمان به خدای مسیحی هم ارزشی ندارد تازه نخستین سایه خود را بر اروپا افکنده است. یعنی فروریختن ایمان به خدا راه را برای پروش کامل نیروهای آفریننده ی انسان می گشاید (منظور آن خدایی که گالیله را محکوم می کند). خدای مسیحی با امر و نهی هایش دیگر راه را بر ما نمی بندد و چشمان انسان دیگر به یک قلمرو دروغین مافوق طبیعی به جهان دیگر دوخته نمی شود. آنچه این دیدگاه در خود نهفته دارد آن است که تصور خدا دشمن زندگی است و این درست همان نکته ای است که نیچه در نظر دارد و با گذشت زمان با شدت فزاینده ای آن را بیان می کند. در غروب بتان می گوید که مفهوم خدا تاکنون بزرگترین دشمن زندگی بوده است. /در این جا باید اشاره شود دشمنی نیچه با خدا نیست با کشیشان قرون وسطاست/.

خدا فرمولی است برای هرگونه تهمت زدن به این جهان و هر گونه دروغ درباره جهانی فراسوی این جهان. سخن نیچه این است که خدای ویژه دین مسیح و اسقفان پول پرست دشمن زندگی است و هنگامی که این خدا فرانمود خواست قدرت می شود، آن خواست خواست گونه پست تر انسان است. از نظر نیچه ایمان نشانه ناتوانی، ترس، تباهی و نگره نفی کننده زندگی است. انگیزه اصلی رد این ایمان برای وی آن است که انسان می تواند جای خدا را در مقام قانون گذار و آفریدگار ارزشها بگیرد.

منبع: تاریخ فلسفه جلد (7). از فیشنه تا نیچه مؤلف: فردریک کابلستون مترجم: داریوش آشوری


 

فلسفه افلاتون

افلاتون یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان است که در سال 428 ق.م در یک خانواده آتنی متولد شد. افلاتون در آغاز خود را به مطالعه نقاشی و گفتن شعر و تراژدی مشغول می کرده است. افلاتون در سن 20 سالگی شاگرد سقراط شد. افلاتون دشمن سرسخت حکومت عامه با دموکراسی بود و طرفدار حکومت آریستوکراسی یا دانایان و متخصصان بود. کینه اصلی افلاتون علیه دموکراسی بیشتر به واسطه رفتاری بود که حکومت عامه با سقراط روا داشت. افلاتون می گفت حکومت عامه مردم فاقد یک رهبر توانا و دانا و مسوول است و رهبران به سبب ضرورت خشنود ساختن و راضی کردن توده مردم به آسانی فاسد می شوند. افلاتون نزدیک جایگاه تقدیس آکادموس قهرمان اولین آکادمی بنیاد نهاد. آکادمی را به حق می توان نخستین دانشگاه اروپایی نامید زیرا در آن جا مطالعات و تحقیقات محدود به فلسفه محض نبود، بلکه به رشته وسیعی از علوم مانند ریاضیات و اختر شناسی و علوم طبیعی گسترش داشت. هدف افلاتون پرورش دولتمردانی شجاع و با وجدان بود که هدف آنها خدمت به کشور و مردم باشد. افلاتون قصد روشنفکر کردن توده مردم بی سواد و نادان را داشت.

افلاتون از ما می خواهد یک غار زیرزمینی تصور کنیم که دهانه ای به طرف روشنایی دارد. در این غار انسان هایی زندگی می کنند که از زمان کودکی پاها و گردن هایشان طوری زنجیر شده است که پشت به دهانه غار و رو به دیوار درونی آن دارند و هرگز نور خورشید را ندیده اند. زندانیان که رویشان به دیوار درونی غار است نمی توانند یکدیگر و چیزهای پشت سرشان را ببینند. اما سایه های خود و سایه های این اشیا را که روی دیوار غار افتاده است می بینند. آنها فقط سایه ها را می بینند. این زندانیان نماینده اکثریت نوع بشرند، یعنی اکثر مردمی که زندگی خود را در حالت خیال و پندار می گذرانند و تنها سایه های واقعیت را می بینند نظر آنها در مورد زندگی و جهان بسیار ابلهانه است و به سبب شهوات و تعصبات خود و دیگران که به وسیله زبان و خطابه به آنها منتقل شده است به کجی و انحراف گراییده است. (منظور مردمی که سرگرم تماشای مسابقات پوچ فوتبال و قلیان و تریاک و شبکه فارسی وان و ... هستند) اما این زندانیان دربند گرفتار غار ضحاکان اگر ناگهان آزاد شوند و خورشید واقعی را ببینند و بفهمند قبلا در تاریکی و سیاه چال زندگی می کرده اند چون به نور خورشید نگاه کنند کور می شوند. (منظور مردمی که در خرافات و جهل و نادانی زندگی کرده اند طاقت شنیدن اندیشه های روشنفکرانه و علم و معرفت را ندارند). انسان محصور در غار جهالت باید از عالم سایه و شبح به جهان نور وارد شود. یعنی از دنیای تعصبات و شهوات و سفسطه ها به دنیای واقعی منتقل شود و به مشاهده و تفکر درا مور عالم و ستارگان و کهکشان ها بپردازد. اما زندانیان در غار که سالها شستشوی مغزی شده اند و مغز آنها خوراک مارها شده است تاریکی و جهل را دوست دارند و سایه و نادانی را حقیقت مطلق می پیندارند اگر بتوانند شخص روشنفکر یا رها شده از غار را می گیرند و به مرگ محکوم می کنند. (توده عوام طاقت شنیدن حقیقت را ندارند). از دیدگاه افلاتون کسانی که می خواهند فرمانروای شهر یا کشور شوند خیلی مهم است که روشنفکر و فیلسوف باشند. یعنی اگر آنها در دنیای خیال و پندار (غار) به سر برند، پیشوایان و رهبران کور، کوران (مردم) خواهند شد و شکست کشتی دولت و کشور وحشتناک تر از شکستن قایق کوچک شخصی و فردی است. کسی که گرفتار خرافات است و خیر حقیقی انسان را نمی شناسد نمی تواند به شیوه درست حیات انسانی را رهبری کند و فرمانروایی که خیر حقیقی جامعه را تشخیص ندهد و زندگی سیاسی را در روشنایی اصول جاوید (علم) ننگرد مردم خود و کشور را تباه خواهد ساخت. افلاتون عقیده داشت تنها با کمک عقل و مطالعه می توان به حقیقت دست یافت. در تمثیل غار خیر و صلاح بشر با خورشید مقایسه شده است که نور آن اشیا طبیعت برای همه مریی می سازد و به یک معنی، منشا منزلت، ارزش و زیبایی آنهاست. در کتاب جمهوری افلاتون ورزش را در میان اجزا تشکیل دهنده تعلیم و تربیت حقیقی می گنجاند و بعضی از انواع موسیقی را به علت اثر زیان آوری که در نفس دارند رد می کند. در این کتاب افلاتون ذکر می کند نفس انسان سه بعدی است. عقل اراده شهوت. عقل عاملی است که انسان را از حیوان درنده متمایز می سازد و عالی ترین رکن یا اصل نفس است. عنصر اراده که در انسان در شجاعت اخلاقی شبیه است و یار و یاور عقل است. شهوت هم به امیال بدنی مربوط است.

در فدروس مقایسه جالبی صورت می گیرد که در آن عنصر عقلانی به یک ارابه ران تشبیه شده است و دو عنصر اراده و شهوت به دو اسب. یکی از اسبها خوب است (عنصر اراده که یار و یاور عقل است و افتخار را با اعتدال و حیا دوست دارد). اسب دیگر بد است (عنصر شهوت که دوستدار هرزگیها و گستاخی هاست و در حالی که اسب خوب به آسانی بر طبق رهبری ارابه ران رانده می شود، اسب بد سرکش و مایل به اطاعت از ندای شهوت جسمانی است. عقل عالی ترین عنصر است و برای حکومت کردن به دنیا آمده است. در کتاب جمهوری سقراط این اصل را فرضی می کند که یک کشور پادشاه یا شخص عادی نمی تواند تباه و نابود شود مگر به واسطه شر و آفتی که درون آن است.

شرارتها و آفات نفس که منجر به نابودی می شود عبارتند از: ستمگری- افراط ترس- جهل و نادانی.

نظریه اخلاقی افلاتون.

اخلاق افلاتونی مبتنی بر جستجوی سعادت و نیک بختی است. به این معنی که در جهت حصول بالاترین خیر انسان که داشتن ان سعادت و نیک بختی حقیقی را در بردارد هدایت شده است. پروتارخوس می گفت خیر عبارت است از لذت اما سقراط معتقد بود خیر عبارت است از حکمت. سقراط می گفت انسانی که ذهن- حافظه- عقل- شعور و معرفت ندارد زندگی او با یک جانور دریایی یا یک صدف هیچ فرقی ندارد.

فضیلت.

در جمهوری افلاتون چهار فضیلت عمده یا اصلی را مورد توجه قرار می دهد. حکمت یا سوفیا- شجاعت- همت یا اندریا- اعتدال و خویشتن داری و عدالت. حکمت فضیلت جز عقلانی نفس استو شجاعت فضیلت جز اراده است. در حالی که اعتدال و خویشتن داری عبارت است از اتحاد اجزا اراده و شهوت تحت حکومت عقل. انسان نامتعادل کسی است که از ان چه برای انسان زیان اور است متابعت و پیروی می کند. تنها فیلسوف است که از معرفت حقیقی خیر انسان بر خوردار است.

منبع. دوره 8 جلدی تاریخ فلسفه- جلد اول یونان و روم – فردریک کاپلستون

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه ششم مرداد 1391 و ساعت 11:40 |

 

تحلیل و تفسیر رویا از دیدگاه کارل گوستاو یونگ

رویا پردازی مانند همه کارهای دیگر معنا دار است. هر عنصر ذهنی زنده، منتج از حالات درونی روانی است و از دیدگاه نظری باید تحلیل پذیر باشد. رویای یک کودک با رویای بزرگسال تفاوت دارد. درست مثل این که رویای یک دانشمند با رویای یک بی سواد از گونه ای دیگر است. چیزی فردی در رویا وجود دارد که در راستای سرشت روان شناسانه آن موضوع قرار دارد. اگر نتوانیم آرزویی را به واقعیت بپیوندیم، دست کم آن را در خبال به واقعیت پیوند می دهیم. اندیشه جاودانگی و زندگی ابد چیزی غیر از میل و آرزو نیست. هر رویا نمایانگر به واقعیت پیوستن یک میل سرکوب شده است. رویاها ساختاری روانی دارند که با دیگر درونه های خودآگاهی متفاوت اند.

آنها نمایانگر مداومت تحول نمونه وار درونه های خودآگاه نیستند. رویاها به صورت اجزاء یکپارچه زندگی خودآگاه روانی ما ظاهر نمی شوند. رویاها، همچون درونه های دیگر خودآگاه، از مداومت آشکار، قابل تشخیص، منطقی و عاطفی پدید نمی آیند، بلکه بازمانده های کنشی ویژه و روانی اند که در طول خواب رخ می دهد. در هر رویایی می توان جزییاتی یافت که در احساسات، اندیشه ها و حالات روز یا روزهای قبل ریشه دارد. رویاها گاهی از نفوذ چشمگیری بر حیات ذهنی خودآگاه بهره می گیرند. ترکیب آرا در رویا خیال انگیز و وهم انگیز است. یونگ معتقد است همه رویاها نسبت به درونه خودآگاه جنبه جبرانی دارند. هر چند رویاها در خود گردانی روان سهم دارند و به طور خودکار هر چیزی را که سرکوب شده، نادیده گرفته یا ناشناخته است باز می نماید و مفهوم جبرانی اش اغلب آشکار نمی گردد. رویاهای بی شماری هستند که فروید آنها را به عنوان هیجانات درون روانی مطرح کرده است. مانند عقاید اشخاصی که می خواهند واکنشهای نیرومند و عاطفی داشته باشند و به گونه ای آشفته می شوند که در خور بافت رویا می شوند و به شکل عقاید دردناک تغییر شکل می یابند و هر نوع واکنش قوی و عاطفی را امکان پذیر می سازند. بسیاری از رویاهایی که خواب را می آشوبند و فرد را مضطرب می کنند اغلب ساختاری اندوهناک دارند که از نظر منطقی به خلق وضعیتی بسیار عاطفی تمایل دارند و به قدر کافی شرایطی را پدید می آورند که عاطفه رویا بین را بیدار می سازند. همان گونه که بدن به طور هدف دار در برابر جراحات یا عفونت ها یا در برابر هر نوع شرایط ناهنجار واکنش نشان می دهد، به همین اندازه کارکردهای روانی در برابر آشفتگی های غیر طبیعی یا خطرناک واکنش نشان می دهند. رویا همانند پدیده ناخودآگاه، پدیده ای پیچیده و غیر قابل درک است.

نباید پدیده های رویا را فقط جنبه جبران پذیر و ثانوی درونه های خودآگاه بپنداریم. همان طور که تجربه های ما ژرفتر می شود، مشخص می شود که کارکرد ناخودآگاه در حیات روان دارای چنین اهمیتی می باشد که تاکنون آن را چندان مورد ارزیابی قرار نمی دادیم. نه تنها کارکرد ناخودآگاه باید به عنوان امری جبران پذیر و نسبی برای درونه خودآگاهی در نظر گرفته شود، بلکه درونه خودآگاهی باید در برابر دورنه انباشته و آنی خودآگاه همان قدر نسبی تلقی گردد. کارکرد آینده نگر، عبارت است از پیش بینی ناخودآگاه. وقوع رویاهای آینده نگر انکار پذیر است. خطاست آنها را پیشگویانه بنامیم. زیرا در ژرفا به اندازه تشخیص طلبی یا تعیین وضع آب و هوا قابل پیش بینی نیست. آنها فقط ترکیبی پیشگویانه از احتمالات هستند که ممکن است با رفتار عملی اشیا تطابق داشته باشند. کارکرد آینده نگر رویاها گاهی نسبت به ترکیباتی که ما آگاهانه می توانیم پیش بینی کنیم، بسیار برتر است. رویاها بارها نشان می دهند که پیوندی نمادین، درونی و برجسته میان بیماری محتوم جسمانی و یک مشکل روانی وجود دارد. میان آشفتگی جسمی و روانی پیوندی قطعی وجود دارد. رویاها پرتوهای فرعی بسیار جالبی بر کارکرد تداخلی جسم و روان می افکنند. وجه مشخصه دیگر رویا تله پاتی است. تله پاتی چنان که از روزگاران باستان تصور می کردند به راستی در رویاها اثر می گذارد. برعکس نظر فروید که می گوید رویا عبارت است از برآوردن کام اما آلفونس مایدر معتقد است که رویا عبارت است از خودنگاره خود به خودی از وضعیتی واقعی در ناخودآگاه. مایدر معتقد است زبان جنسی رویاها همیشه نباید به شیوه واقع گرا و ملموس تفسیر شود. کل فعالیت رویا ذهنی است. یک رویا مثل تئاتر است که رویا بین خودش در عین حال صحنه، بازیگر، آگاهی دهنده، تهیه کننده، نویسنده، تماشاگر و منتقد است. این حقیقت ساده اساس تصور معنی رویا را تشکیل می دهد. اگر یک رویا به من نشان دهد که چه اشتباهی کرده ام، فرصتی به من می دهد که نگرشم را اصلاح کنم و این خود همیشه مزیت به شمار می رود. چنین نتیجه ای از راه تفسیر بر پایه سطح ذهنی به دست می آید. تفسیر رویا انگاره ها از روی سطح ذهنی برای انسان نوین همان معنی را دارد که دور انداختن شخصیتها و بتهای اجدادی در نزد انسان های نخستین دارد. تفسیر رویا به عنوان کام روایی دوران کودکی یا به عنوان ترتیب هدفمند که به درد کوششی کودکانه می خورد برای رسیدن به قدرت، بسیار باریک بینانه است و نمی تواند برای سرشت ضروری رویا ها خوب داوری کند. یک رویا مانند هر عنصری در ساختار روانی، فرآورده کل روان است. رویا بخشی از کنش روانی غیر ارادی است و تا اندازه ای آگاهانه است که در حالت بیداری قابل بازسازی باشد. یک رویا فرآورده شگفت انگیز و درهمی است که با بسیاری از صفات بد مثل بی منطقی، اخلاق مشکوک، شکل ناهنجار و پوچی آشکار یا بیهودگی شناخته می شود. برای درک رویاها به حس ششم نیازی نیست. از تفسیر قالبی بن مایه رویاها باید اجتناب کرد. اگر چه رویاها به نگرش قطعی خودآگاه و وضعیت مشخص روانی مربوط هستند، ریشه هایشان در رکود تیره و غیر قابل تصور ذهن خودآگاه فرو می روند. این زمینه ناشناخته را ناخودآگاه می نامیم. ناخودآگاه یا زهدان رویاها کارکردی مستقل دارد. این را یونگ خودکاری ناخودآگاه می نامد. رویا نه تنها نمی تواند مطیع اراده ما باشد، بلکه اغلب در تقابل آشکار یا مقاصد خودآگاه ما قرار دارد. از دیدگاه یونگ رویاهای کوچک پاره های شبانه خیال پردازی های ما هستند که از فضای ذهنی و شخصی پدید می آیند. رویاهای مهم ارزشمند ترین جواهر گنجینه تجربه روانی به شمار می روند. ناخودآگاه جمعی در سطح ژرف ترین قرار دارد و بیشتر از ناخودآگاه شخصی از خودآگاهی جدا شده است. رویاهای بزرگ یا معنی دار از این سطح ژرفتر به وجود می آید.

چرا رویاها قابل درک نیستند؟از نظر یونگ رویا رویدادی طبیعی است و طبیعت میلی به تعارف کردن میوه های رایگان ندارد و نمی تواند مطابق انتظارات انسان رفتار کند. هدف آشکار تحلیل رویا بر آفتاب انداختن و تشخیص درونه های ناخودآگاه است که به نظر می رسد در روشنگری یا درمان روان نژندی اهمیت دارد. رویا حقیقت و واقعیت بیمار را بدان گونه که هست نشان می دهد. رویاها ممکن است در بردارنده حقایق گریز ناپذیر، اظهارات فلسفی، اوهام، خیالات وحشی، خاطرات، نقشه ها، انتظارات، تجربه های ناخودآگاه و حتی اوهام تله پاتیک و ... باشند. نیمی از زندگی ما در حالت کمابیش ناخودآگاه سپری گشته است. رویا به نحو خاصی عبارت است از بیان ناخودآگاه. همان گونه که روان جنبه روزانه دارد که خودآگاه می نامیم، جنبه شبانه و تاریک هم دارد که آن را ناخودآگاه می نامیم که مثل خیالات رویاگونه قابل فهم است. واقعیت روانی رویا به قدری پیچیده و نامفهوم است که تنها با بصیرتی دست نیافتنی و به شکل تیره و تار، قابل درک است. لایه بندی تکاملی روان در رویا آشکارتر است تا در ذهن خودآگاه ما. رویا در روان با استفاده از تصاویر سخن می گوید و غرایز را تشریح می کند که از ابتدایی ترین سطوح طبیعت به وجود می آید.

در آرشیو یا نوشته های پیشین وبلاگ هم مطلبی در مورد تحلیل رویا ذکر شده است. علاقمندان برای مطالعه بیشتر در مورد رویا کتابهای انسان و سمبولهایش /یونگ/ -تحلیل رویا (یونگ) و زبان گمشده از اریک فروم را مطالعه کنند.

منبع: رویاها کارل گوستاو یونگ ترجمه دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور نشر کاروان


 

مشاهیر بزرگ جهان

سقراط

سقراط در سال 470 ق.م متولد شد. می گویند از جوانی اخطارها یا پیامهای بازدارنده از سوی بانگ یا علامت اسرار آمیز یا دیمن (فرشته یا سروش) دریافت می کرد. آناکساگوراس از عقل به عنوان علت قانون و نظم تمام طبیعت سخن گفته بود و سقراط که از این عبارت به وجد آمده بود به مطالعه فلسفه آناکساگوراس پرداخت. سقراط در جوانی به این نتیجه رسید که خردمندترین انسان است زیرا به جهل خود واقف است و این رسالت را احساس کرد که در جستجوی حقیقت ثابت و یقین یعنی حکمت راستین باشد. سقراط مردی بود که علاقه اصلی او ساختن آدمیان و شهروندان خوب و متفکر است. روش عملی سقراط در صورت دیالکتیک یا گفت و گو بود. او با کسی داخل گفتگو نمی شد و می کوشید تا از او افکارش را درباره موضوعی بیرون بکشد و او را نسبت به جهل و نادانی خود آگاه کند. سقراط به ارزش نفس، به معنی فاعل صاحب اراده معتقد بود و اگر نفس به نحو شایسته مورد توجه و مراقبت باشد، اهمیت معرفت و حکمت حقیقی فهمیده می شود. سقراط دیگران را به تولید افکار درست در ذهن خویش، با توجه به عمل درست فرا می خواند. سقراط معتقد بود شناختی روشن از حقیقت برای هدایت صحیح زندگی اساسی است. وی می خواست افکار درست را به صورت روشن تعریف درآورد.

سقراط با مسایل اخلاقی سر و کار داشت. سقراط خود را با فضایل اخلاق مشغول می کرد. او به هر جایی که می توانست بزرگترین خوبی را به هر کس بکند رفت و درصدد بود تا هر انسانی را در میان شما متقاعد کند که باید مراقب خویش باشد و پیش از آن که در جستجوی منافع شخصی خود باشد خواستار فضیلت و حکمت باشد. سقراط می گفت معرفت همچون وسیله ای برای عمل اخلاقی می باشد و عقیده داشت هر عملی هر چند ممکن است لذت آور باشد نمی تواند سعادت حقیقی انسان را تأمین کند. به طور مثال نوشیدن شراب لذت بخش است اما شراب به سلامتی شخص لطمه می زند و او را گرفتار اعتیاد می کند و بر ضد به کار بردن بالاترین دارایی انسان یعنی عقل و خرد اوست که وی را از جانور وحشی متمایز می سازد. مرد خردمند می داند که مفیدتر  این است که خویشتن را دارا باشد تا این که خوددار نباشد. عادل باشد نه این که ستمگر باشد. شجاع باشد نه ترسو. در فلسفه سقراط سعادت به معنای بیشتر داشتن نعمتهای مادی نیست. تعلیم برای او به معنی تعلیم نظری محض نبود، بیشتر هدایت آدمی به بصیرت واقعی و روشنفکری بود. او شخصیتی اجتماعی و معروف بود که به سبب دیالکتیک یا گفت و شنود برای همه شنوندگان شناخته بود و بدون شک در نظر بعضی عقل گرایی بود که انتقادی مخرب علیه خرافات و گرایشی ضد سنتی داشت.

سقراط راضی شدن به عقیده عوام را خیانت به حقیقت می دانست. فلسفه کلبیان هم تقلیدی از شیوه عمل سقراط بود. سقراط آماده بود با سرپیچی از حکومت الیگارشی جان خود را به خطر اندازد تا این که مرتکب عمل غیر عادلانه شود. در نظر او فضیلت حکمت است و حکمت عبارت است از به روشنی دریافتن ارزشهای اکثریت نوع انسان. سقراط خود را در مقابل اقتدار حکومت و دولت قرار می داد. لیکن چنان به حق بودن اقتدار دولت و قانون معتقد بود که از فرصتی که برای فرار از زندان به او پیشنهاد شد استفاده نکرد. او اعلام کرده بود که فضیلت تنها راه سعادت و نیک بختی است و معتقد بود که سعادت و نیک بختی محرکی است برای عمل به فضیلت. مرد خردمند در انتخاب خود از لذت آگاهی و شناخت آینده را در نظر می گیرد. بنابراین او از افراط و زیاده روی که به درد و رنج منجر خواهد شد خودداری خواهد کرد.

محاکمه و مرگ سقراط

در سال 400 ق.م سقراط توسط رهبران دموکراسی که استقرار مجدد یافته بود به محاکمه کشانده شد. سقراط در این دادگاه متهم شد که خدایانی را که شهر پرستش می کند نمی پرستد بلکه جوانان را فاسد می کند. کیفر خواه تقاضای مرگ سقراط را کرد.

منبع: تاریخ فلسفه جلد اول یونان و روم ترجمه سید جلال الدین مجتبوی


 

ادیان مصر باستان

مصریان باستان خدایان متعدد را می پرستیدند. تا پیش از یکپارچه شدن مصر که اولین فرعون به نام منس بدان دست یافت و امپراتوری متحد و متشکلی در کل مصر پدید آورد خدای مقتدر مصر علیا، ست و خدای قدرتمند مصر سفلی هوروس بود. از مهمترین خدایان مصر ایزیس بود. ایزیس خدا بانوی مصری بود که نامش به خط هیروگلیف نوشته شده بود و در تندیس هایی که از او باقی مانده است در حال شیر دادن به فرزندش هوروس است. اوزیریس داور و فرمانروای جهان مردگان بود. هوروس خدای آفتاب فرزند ایزیس و اوزیریس بود که هر صبح متولد می شد و در هنگام شب می مرد. ست خدای رعد و برق و توفان بود که شبیه سگ بود.

ایزیس و اوزیریس و جهان پس از مرگ

اساس باور مصریان به جهان پس از مرگ، آرزوی جاودانگی و بی مرگی بود. این آرزو اولین بار در فرعون ها پیدا شد که غرق خوش گذرانی بودند. زیرا دل کندن از دنیا برای پادشاه و خدای روی زمین بسیار مشکل بود.

از طرفی خدا در باور آن مردم بی مرگ بود. کاهنان با توجه به مقولات و مفاهیم اساطیری که به موجب آنها خدایان عمر جاویدان دارند، فرعون ها را که فرزند خدا می دانستند در شمار بی مرگان در آوردند.

به همین دلیل بود که در اهرام که در واقع قبر فرعونها بود تمام وسایل و لوازم زندگی قرار می دادند تا روح فرعون پس از مرگ هم بتواند به خوشگذرانی و عیش و نوش با زنان ادامه دهد.

صرفه جویی در اموال آرامگاه ها

با گذشت صدها سال، فکر صرفه جویی و جلوگیری از فرستادن آن همه زن و کنیز زیبا، جواهرات، لباس ها و ... در جامعه پیدا شد. یکی از انگیزه های این فکر این بود که فرعون های جوان که جانشین فرعون های قبلی بودند گفتند چرا این همه ثروت و زن زیبا را به قبور بفرستیم و خود از آنها بی بهره باشیم به همین دلیل سر فرعونهای مرده کلاه گذاشتند و به جای زن و کنیز و غلام و اسب مجسمه های آنان را برایشان به قبر فرستادند. چون مصریان گمان می کردند هرچه جسد مرده سالم تر باشد در جهان آخرت سعادتمندتر خواهد شد مردگان را مومیایی می کردند. بهشت به اعتقاد مصریان در شمال مصر واقع بود. برچشمه رود نیل را مکان بهشت می دانستند. بهشت در اعتقاد مصریان جایی بود بسیار سرسبز با آب و هوای متعدل جنگلی و آبشار و آهو و زنان زیبا و  ... .

گاو آپیس

نره گاو مقدسی بود که در تصاویر مصر باستان خورشید و مار کبری میان شاخهای او ترسیم می شد. این گاو در ممفیس نگهداری می شد. گاو آپیس در دوران ما قبل تاریخ از توتمهای ادیان ابتدایی مصریان بود که بعدها جز خدایان مصر شد. آپیس مظهر آب رودخانه نیل، باروری و حاصلخیزی بود. بنا به اساتیر مصریها این گاو از آسمان آمد و ماده گاو نازایی را باردار کرد. در مرگ آپیس در مصر 70 روز عزاداری می کردند و مانند گاو آب و علف می خوردند.

آنوبیس: خدای نری بود یا سر شغال که مرکز کیش آن در سینویولیس بود. وی بر حنوط کردن و مومیایی کردن مردگان نظارت می کرد و نگهبان گورهای مردگان بود.

رع: خدای نری بود با سر شاهین که قرص خورشید و مار مقدس کبری بر تارک او می درخشید. مرکز کیش وی هلبوپولیس بود. رع، فراوان ترین شکل خدای خورشید است که در آسمان می درخشد.

آمون: خدایی است با ریش بزی و تاجی بر سر. مرکز کیش آن شهر کارناک در تبس بود. آمون خدای جنگ شد. آمون را به شکل مار مقدس کبری ترسیم می کردند که به جهان مردگان هم راه می یابد و قایقران مردگان می شود و در جهان زیرین به مردگان حیات می بخشد. قدرت آمون تا جایی رسید که پرستش آمون از کناره های فرات تا سودان گسترش یافت و در این دوره آمون رع بزرگترین خدایان شد. کار به جایی رسید که به مردم با تبلیغات دینی و عظمت دادن به آمون  رع فهماندند که فرعون ها پسران خدا هستند، زیرا آمون با ملکه های فرعون ها آمیزش می کند تا فرعون های آینده را بزایند، لذا فرعون ها فرزند خدا، خدازاده و جانشین خدا معرفی شدند تا این که با حمله اسکندر عمر فرعون پرستی به سر آمد. فرعون ها با این کارها که کاهنان یاری شان می دادند، جواز آسمانی می گرفتند تا بدانها حمله نشود و مردم فرعون ها را به چشم خدایان بنگرند.

آتون

نرینه خدایی بود به معنی قرص کامل خورشید، در دوره فرعونی اخناتون فرعون بدعت گذار به عنوان خدای یگانه پرستیده می شد. آتون ترکیبی از همه خدایان شد و پدر انسان ها از مصری و غیر مصری  شد.

اخناتون نام خود را از آتون گرفته است که به معنای بنده و خدمتگزار آتون است. در واقع اخناتون فرعونی است که درصدد گسترش یکتاپرستی درآمد. اخناتون تمام آثار عبادت مربوط به پرستش آمون را تعطیل کرد و به مبارزه با کاهنان ثروتمند برخاست. اما کاهنان دشمن او شدند و زمینه سرنگونی او را فراهم کردند.

(در کتاب سینوهه پزشک فرعون ماجرا کامل شرح داده شده است).

اخناتون به نام دین جدید یا یکتاپرستی ضربه کشنده ای بر پیکر عظیم کاهنان وارد آورد که با خرافات مردم را بازیچه خود ساخته بودند. اخناتون دست به کاری زد که با هزاران سال عادت فکری، عقاید مذهبی، در تضاد بود و سرانجام امپراتوری مصر که بر اساس خرافات بنا شده بود در زمان فرمانروایی اخناتون از دست رفت چون فرعون مقام خدایی خود را از دست داد و ترس مردم از فرعون ریخت و زمینه شورش و اغتشاش فراهم شد.

منبع. تاریخ ادیان ابتدایی و قدیم. دکتر جمشید ازادگان               

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه ششم مرداد 1391 و ساعت 11:39 |

 

قانون نامه حمورابی بابل باستان

قانون نامه حمورابی که در 3500 سال قبل در بابل تدوین شد حکایت از جامعه ای دارد که در عدالت سختگیری کرده است. کیفر جرایم جنایی در بابل باستان شدید و نسبت به طبقات اجتماعی متفاوت بود. در جامعه بین النهرین آن زمان دزدی رایج و کیفر آن شدید بود. اگر شخصی اموال معبد یا دولت را می دزدید، دزد یا خریدار هر دو به مرگ محکوم می شدند.

کیفر دزدیدن اموال شخصی سخت بود و سارق مجبور می شد ده برابر ارزش اموال رابه صاحب آن باز گرداند و در غیر اینصورت به مرگ محکوم می شد. از آنجایی که خانه های آن زمان را از خشت می ساختند و دزدان به راحتی می توانستند در آن حفره ایجاد کنند در قانون نامه آمده بود اگر دزدان در حین دزدی گرفتار گردند می باید در مقابل همان حفره کشته و لای جرز دیوار گذاشته شوند. (جامعه امروز ما در قرن 21 دزد را صاحب حقوق می داند و هرگز نباید به سارق در هنگام دزدی کتک زد یا توهین کرد). قانون نامه حمورابی از حاکم یک شهر می خواست تا دزدان را دستگیر کنند و اگر در این کار موفق نمی شدند، مجبور بودند اموال سرقت شده را خسارت دهند. اگر مأموران قاتل را دستگیر نمی کردند مجبور بودند به بستگان مقتول جریمه دهند. (امروز در کدام کشور پیشرفته دنیا پلیس و دولت به علت کم کاری مواخذه می شوند و مجبور به غرامت می گردند). از سربازان هم خواسته می شد تا وظایف و مسوولیتهای خود را در حفظ نظم و نگهداری کشور انجام دهند. قانون نامه از عملکرد صحیح به معنای قانون حفاظت از مشتری، حمایت می نمود.

بنایان مسوول هر آنچه بودند که می ساختند. اگر خانه ای خراب می شد خانه آن بنا را خراب می کردند. قانون نامه حمورابی حتی دستمزد دقیق کارگران و صنعتگران و ... را معلوم کرده است. بیشترین حجم قانون نامه حمورابی به ازدواج و امور خانوادگی اختصاص داشت.

ازدواج بدون قرارداد قانونی شمرده نمی شد، داماد هزینه عروسی را می پرداخت. اگر زن باردار نمی شد، مرد می توانست او را طلاق دهد اما جهیزیه او را می باید به خانواده اش برگرداند. در قانون نامه ذکر شده بود اگر در خانه ای آتش سوزی رخ  دهد و کسی اشیا متعلق به صاحب خانه را می دزدید، سارق را به درون آتش پرتاب می کردند. در قانون نامه حمورابی این اصل مسلم وجود داشت که هیچ کس حق ندارد پول قرض کند مگر آن که خود را مسوول بازگرداندن آن به صاحبش بداند.

اگر شخصی از طبقه اشراف جرمی را مرتکب می شد، مجازاتش شدیدتر از مجازاتی بود که برای همین جرم در حق یکی از مردم عادی روا می داشتند. آیا کدام شهر جدید امروز است که در آن حسن اداره به اندازه ای رسیده باشد که تاوان جرمی که به سبب سهل انگاری آن پیش آمده را بپردازد؟ آیا به راستی ما پیشرفت کرده ایم؟

منبع: تمدن مغرب زمین تألیف: اشپیل فوگل مترجم: محمد حسین آریا


 

ستارخان و انقلاب مشروطیت

انقلاب مشروطیت با تمام خوبی هایی که داشت در این انقلاب هم غفلت و اشتباه و در مواردی ظلم و تجاوز از مشروطه خواهان هم سر زد و قسمتی از کارها بدست توده مردم نادان و دموکراسی افتاد و غرضها و تجاوزها کار اصلاحات این مملکت را عقب انداخت. در زمان قاجار ترک فقر و فساد و نا امنی و رشوه خواری و عیاشی و جهل و ظلمت تمام اصول زندگی اجتماعی ما را استیلا کرده و از لحاظ سیاست خارجی هم تجاوز روسیه و انگلیس کشور ما را ذلیل و ویران کرده بود. تا این که نهضت مشروطیت ایران آغاز شد (برای شناخت نهضت مشروطیت کتاب مشروطه ایرانی از دکتر اجودانی را حتما مطالعه کنید. کنید) مظفرالدین شاه در 1324 ه.ق فرمان مشروطیت را صادر کرد و اولین مجلس ملی انعقاد یافت. روشنفکران امیدوار شدند که در کوتاهترین زمان ایران رو به توسعه و ترقی خواهد رفت و بهشت روی زمین خواهد شد. اما افسوس جهل و فساد و منافق بودن مردم و مسوولین کشور اوضاع را دگرگون ساخت و دوباره پادشاه قاجار محمدعلی شاه بر تخت سلطنت نشست. محمد علی شاه که مخالف مشروطه و پیشرفت کشور بود (چون نوکر و دست نشانده روسها بود) مجلس ملی را بمباران کرد و مشروطه خواهان در سراسر کشور فراری شدند. عده ای از رهبران مشروطه در تهران کشته شدند و فاتحه اولین مجلس شورای ایران خوانده و درهای امید به روی مردم بسته شد و سیاست استعماری روسیه در ایران پیروز شد.

در آغاز مشروطه در آذربایجان مردم قیام کردند و به نهضت ملی پیوستند. تمام شهر تبریز با شور و اشتیاق خواستار تغییر رژیم استبدادی قاجار شدند. اولین رهبران آزادی آذربایجان مانند سید حسن تقی زاده و طالبوف و روزنامه های پرورش اختر و قانون مردم آذربایجان را به قیام دعوت کردند و هنوز یک سال از صدور فرمان مشروطیت نگذشته بود که خیابانهای تبریز پر از مجاهدین مسلح گردید. یکی از دلاورترین این مجاهدین ستارخان بود اما مدتی بعد عده ای از روحانیون تبریز که مخالف پیشرفت مملکت و مشروطه بودند محفلی به نام اسلامیه درست کردند و به نام مشروطه شروع به مخالفت با مشروطه خواهی کردند و سعی در تثبیت حکومت قاجار کردند. در همین زمان مجلس ایران که خواهان مشروطه بود به فرمان محمدعلی شاه و ارباب او لیاخوف روسی فرمانده بریگاد قزاقخانه بمباران شد و بلافاصله مامورین دولت استبداد در شهرها شروع به سرکوب مشروطه خواهان و دستگیری رهبران آنها پرداختند. در آذربایجان هم رژیم استبدادی قاجار اقدامات شدیدی انجام داد و روحانیون اسلامیه کار تبلیغات و تکفیر را شدت دادند تا این که همه مجاهدین اسلحه برداشتند و علیه حکومت به پا خواستند. پاخیتونوف کنسول روس در تبریز و نوکران ایرانی آنها هم با حکومت قاجار متحد بودند و مردم را به سازش با حکومت محمد علی شاه که نوکر روسها بود تشویق می کردند. اما در این زمان مردی در تبریز  قیام کرد و مسیر تاریخ ایران را تغییر داد. ستارخان در مقابل تمام تلاش هایی که روسها انجام می دادند تا قیام را خاموش کنند شجاعانه وار دست به اسلحه برد و شروع به پایین آوردن بیرفهای تسلیم کرد و مدتی بعد عده ای از مجاهدین فراری به او پیوستند.

ستارخان که دو تن از برادران او کشته شده بودند با بعضی رهبران مشروطه در تماس بود و همین عوامل باعث شد ستارخان به مشروطه خواهان بپیوندد. انجمنی که ستارخان درست کرد یک عده انقلابی و آزادی خواهان تبریز بودند که انجمن حقیقت نامیده می شدند. این افراد سنگری درست کردند و با حکومت وقت می جنگیدند.

ستارخان رشادت و جنگاوری او معروف بود و تیرش رد نمی کرد و به هر سنگری می رفت از تیرباران شدید در می یافتند که سردار ستارخان در پشت سنگر است. این مقاومت مردانه تبریزی ها و جنگهای مجاهدین دلیر با رهبری مردان شجاعی مانند ستارخان و باقرخان و یاران آنها بود که سرانجام مسیر تاریخ ایران را تغییر داد. یعنی در آن زمان که دولت استبدادی قاجار و بساط وطن فروشی که داشت دوباره استقرار می یافت ستارخان بود که این حکومت ننگین را برانداخت. شکی در این نیست که در آغاز مشروطیت ایران کمک انگلیسیها به میهن پرستان بود که رهبران ملی را حمایت و تشویق نمودند چنان که دولت روسیه هم مخالفت می کرد اما ستارخان هرگز نمی دانست وضع سیاست و تمایلات روسیه یا انگلیس چیست؟ فقط در عالم عمل می دید انگلیسیها به آزادی خواهان پناه دادند و روسها با مشروطیت مخالفت و دشمنی کردند. با تاسف بعد از استقرار مشروطیت روسها که مخالف پیشرفت ایران بودند آذربایجان را تصرف کردند. بعد از استقرار ارتش روسیه در آذربایجان ستارخان و یارانش بنا به دستور دولت و مردم از هر گونه مقاومت خودداری کردند. اما بعد از این مدت قوای گیلان و اصفهان وارد تهران شدند و محمدعلی شاه ننگین را سرکوب کردند و رژیم مشروطیت برقرار گردید. اما در این هنگام بین مشروطیت و یاران ستارخان اختلاف و دودستگی پیش آمد و ستارخان با این که قصد جنگ با مشروطه خواهان را نداشت ناخواسته وارد جنگی شد که پای او در اثر تیراندازی آسیب دید. پس از آن ستارخان هرگز معالجه نشد در خانه منزوی شد و دو سال بعد فوت کرد اما به خاطر رشادت و فداکاریهای ستارخان و یارانش بود که زمینه سرنگونی حکومت خائن و وطن فروش محمدعلی شاه فراهم شد.

نویسنده: دکتر شفق از کتاب مردان خودساخته


 

تاریخچه بنی اسراییل

با از دست رفتن و واژگونی پادشاهی مصر و هیتی در حدود 1200 ق.م اطراف این سرزمین ها تعدادی پادشاهی و دولت شهر با قلمرو محدود به خصوص در سوریه و فلسطین پدیدار گردید. عبریها تنها قومی نبودند که در منطقه فلسطین سکونت کردند. قوم فلیسطین با تهاجم دریایی توانستند در دشت ساحلی فلسطین 5 شهر بنا کنند. قوم فلسطین اقوامی غیر سامی (عرب نبودند) و بیشتر از اهل جزایر اژه و کرت بودند که در سده دوازدهم ق.م به فلسطین آمدند.

عبریها

در جنوب سرزمین فینیقیه قوم سامی زبان دیگری به نام عبریها ساکن بودند که سنت تاریخی و منشا خود را به صورت بخشی از تورات درآوردند. روایت خود عبریها حاکی از آن است آنان از فرزندان ابراهیم هستند و از بین النهرین به فلسطین هجرت کرده و در اینجا به فرزندان اسراییل موسوم شده اند.

بعدها به علت خشکسالی به مصر مهاجرت کردند اما یکی از فراعنه آنان را برده کرد. از آن پس در اسارت بودند تا این که موسی در قیامی موسوم به خروج ایشان را از مصر بیرون آورد. عبریها در 1000 ق.م برای مقابله با فشار مداوم فلسطینیان پادشاهی خود را تأسیس کردند. بعدها بین اسراییل و فلسطین جنگ رخ داد و یکی از سرداران شائول به نام داوود نبی (1000-971 ق.م) عبریها را متحد و فلسطین ها را مغلوب سخت و تمام خاک فلسطین را به کنترل درآورد. بیت المقدس فتح شد و پایتخت پادشاهی متحد گردید.

سلیمان نبی (971-931 ق.م) پسر داوود در بالا بردن قدرت پادشاهی از پدر پیشی جست و قدرت عبریها را بسیار زیاد کرد. سلیمان بیشتر به خاطر ساخت بناها، از جمله قصری بزرگ با دفاتر حکومتی و دژهایی برای حفاظت از مسیرهای بازرگانی، معروف است. بعد از فوت سلیمان، وجود تنش میان طایفه های شمالی و جنوبی عبری به تاسیس دو پادشاهی جداگانه یکی پادشاهی اسراییل شامل 10 طایفه شمالی به پایتختی ساماریا و دیگری پادشاهی جنوبی یهودیه شامل دو طایفه به پایتختی بیت المقدس شد. بعد از آن کلدانیان (بابلیها) بیت المقدس را تصرف کردند و عبریها را به عنوان اسیر و برده به بابل بردند تا این که با حمله کوروش هخامنشی به بابل، یهودیان آزاد شدند و به سرزمین خودشان برگشتند. مردم یهودیه با آزادی از بابل دوام آوردند و عاقبت به یهودیان موسوم شدند و نام خود را بر یهودیت یا دین یهوه خدای یهود، نهادند.

اسارت یهودیان در بابل زمینه تحول وضع یهودیان را فراهم کرد و آن را به صورت دین بدون دولت درآورد. از آن به بعد اعتقاد به خدای یگانه هم خالق و هم مالک جهان بدون وابستگی به سرزمین خاصی، از ویژگی عبریها شد. تورات بر یک موضوع اساسی تاکید می کند و آن هم الزام تبعیت عبرانیان از خدای یگانه است.

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه ششم مرداد 1391 و ساعت 11:30 |

تاریخ وتمدن ایران 1  

بنا به گفته بیشتر مورخان فرهنگ نخستین جهان از ایران بوده و ایران در همه زمینه های دانش ادب فرهنگ و هنر پیشرو در جهان بوده است . ایرانیان از نخستین ملت هایی هستند که خط و خواندن و نوشتن را پدید آوردند.

(تمدن جیرفت- شهر سوخته سیستان انشان و شوش را مطالعه کنید) ایرانیان از 6000 سال قبل به بودن فلزات پی برده وآن را گداخته، باردانها وابزار جنگی ساختند و جانوران دشتی را اهلی کردند واز نفت در کارهای گوناگون بهره بردند. کاوشهای تپه سیلک کاشان نشان می دهد در 9000 سال قبل زندگی شهری و روستایی در ایران برقرار بوده است (دکتر مانوئل بربریان در کتاب دانش کیهان و زمین درایران ویچ) . پوشاندن تن مردگان به وسیله خاک سرخ (گل اخرا) درعلی کش و تپه زاغه در جنوب قزوین نشان می دهد که دراین روزگار کان و کانسار خاک سرخ شناخته شده و مردم به بازرگانی آن می پرداختند (ملک شهیرزادی 1367) . فیروزه از کهن ترین کانی های آرایشی و گرانبهای شناخته شده است که از سپیده دم تاریخ در کان فیروزه نیشابور بیرون آورده شده است. از فیروزه به صورت مهره های آرایشی در تپه زاغه جنوب قزوین در 8000 سال قبل ونیز در روزگار مهر گاره در 7000 سال قبل سود جسته می شده است (ملک شهمیرزادی 1367) کان فیروزه نیشابور، کهن ترین و نامورترین است که ایرانیان برای نخستین بار آن را از کانها بیرون آورده و سود جستند.

ایرانیان در 8000 سال قبل می توانستند دمایی برای 1083 درجه سانتی گراد را برای گداز وقالب گیری مس و فلزات دیگر پدیدار سازند (wer time 1973)  ایرانیان آموخته بودند که دمای آتش با وزیدن دمای طبیعی بالا می رود (تا نزدیکی 940 درجه سانتی گراد) و برای دست یابی به دمای گداز مس دراین زمان بایستی هنر کوزه سازی درست واثر دم طبیعی و مصنوعی آتش به این اندازه به این دما برسد.ایرانیان کوره های گداز فلزاتی ساخته بودند که دمای آنها به 1200 درجه می رسید مانند کوره های گداز فلز مس در تل ابلیس کرمان و بم. درفش مسی پیدا شده در تپه سیلک کاشان به دیرینگی 7100 سال قبل نشان دهنده پیشرفت این دانش و فن درایران زمین است. برای برداشت و بهره برداری از سنگ گچ با ابزارهای نخستین دو لایه های گچی در مارنهای سرخ رنگ میوسن کنده شده است.

کهن ترین ابزار سفالی پخته شده در بلندیهای ارمنستان مربوط به 7000 سال قبل است. آزمایشهای انجام شده بر روی ابزار مسی تپه سیلک کاشان نشان داده است که دراین روزگار از کانسنگ کالکوپیریت (سولفور آهن دارمس) سود جسته شده در 6000 سال قبل می باشد. در بررسیهای تل ابلیس (بردسیر کرمان) افزون بر پیدا کردن بوته و کوره مس ، پاره هایی از کانسنگ دهند یا مالاکیت، آزوریت و کالکوسیت پیدا شده است. بین 6000 تا 7000 سال قبل مروارید کوهی (کوارتز) از دهکده ای در نزدیکی دریاچه وان بیرون آورده می شده است واین بلور در ایران پیش از هخامنشی شناخته شده بود. روزگار میان 7000 تا 5000 سال قبل دوران شکوفایی کاربرد مس در شامیر امالتی در ارتفاعات ارمنستان بوده است.

 

ساخت سفال در ایران

خاک رس  به عنوان نخستین ماده کار به آسانی و فراوان دراختیار سفال گر قرار داشته است . نفوذ پذیری کم تری در برابر آب واستواری وپایداری بسیار دارد. پیدایش آجر و سفالینه ها درایران مربوط به 8000 سال قبل است. زنان که در خانه نگه دارنده آتش بودند از 8000 سال قبل به ساختن سفال با دست ادامه دادند. دراین دوره هاست که چرخ سفالگری پدیدار می شود. کاوشهای تپه سیلک کاشان پدیدآوردن چرخ سفالگری را دراین تاریخ روشن می سازد. بهره گیری از کوره برای نخستین بار درایران در مرز هزاره هفتم قبل از میلاد تاریخ گذاری شده است. پروفسور واندنبرگ اشاره می کند که هیچ تمدن کهن مانند ایران روشهای محلی و مکتبی سفال گری را این گونه با طرحهای تزیین پربار نیامیخته است.واندنبرگ تاریخ کهن ترین سفال ایران را دوران نوسنگی قبل از هزاره ششم پیش از میلاد که در تل گوران پیدا شده می داند. رومن گیرشمن سیلک را به عنوان کهن ترین محل زندگی انسان در دشت ایران و نخستین نشانه بازمانده او را به 7000 سال پیش از میلاد رسانیده است. چارلز ویل کینسون می گوید : سفال تپه سراب کهن ترین سفال ایران است که دیرینگی آن به 8000 سال قبل بر می گردد . گوسفند و بز   برای نخستین بار در شمال باختری ایران به ویژه کردستان، اهلی شده اند و نیز جو و گندم برای نخستین بار در 10000 سال قبل به وسیله ساکنان باستانی در کریم شهمیر (کردستان عراق) کاشته شده است.انسانهای غارنشین از آغاز هزاره نهم قبل از میلاد در شمال ایران می زیستند . در تپه یحیا در کرمان، کانهای مس و کارگاههایی از آن هزاره هفتم و ششم قبل از میلاد به دست آمده که آرتور پوپ پیدایش آن را پیش گویی کرده بود. پروفسور پوپ در کتاب شاهکارهای هنر ایران اشاره می کند که کشاورزی دامپروری و ساخت ظروف سفالین و کوزه گری و بافندگی از دشت ایران آغاز شده است و به بقیه نقاط دنیا رسیده است. درایران مدتها قبل از سده سوم حتی از روزگار کاسیتها به کار بردن لعاب روی باردانهای سفالین برساخته بوده است. ساخت لعاب از سوی ایران به چین رفته است (صنایع ایران دکتر مهدی بهرامی )

 

متالوژی مس درایران

نخستین نشانه های کاربرد مس ناب طبیعی برای ساختن ابزار مسی در آناتولی پیدا شده است اما نشانه های مسی که از زنده کردن وآب نمودن مس پدید آمده و نیز پیدایش توده های فراوان سرباره که بر نشان بیرون آوردن و آب کردن سنگهای مسی نشان می دهد این روش ساخت مس در 8000 سال قبل در آن کرانه ها انجام می گرفته است. درایران از کهن ترین کرانه های قابل زیست ، سیلک کاشان است. تکنولوژی آب کردن فلزات و ریخته گری مس درایران وآسیای صغیر دریک زمان پدید آمده اند. بر پایه دیدگاه اسمیت و ورتایم ، ابزارهای مسی پیدا شده در تپه سیلک کاشان و تپه حصار از مس ناب طبیعی ساخته شده اند. گذر از روزگار سنگ به روزگار فلزات در سیلک و چکش کاری مس در 7000 سال قبل انجام گرفته است . کوزه گری و فلزکاری وآب کردن مس و ریخته گری در 7000 سال قبل در سیلک انجام می شده است.

 

متالورژی طلا درایران

برخی از مورخان براین باورند نخستین بار مصریان و مردم بین النهرین در 7000 سال قبل دست به استخراج طلا زده اند.(سیر تکاملی تولید آهن و فولاد درایران وجهان از دکتر ناصر توحیدی). درایران کانهای طلا و نیز ساز و برگهای لازم برای شست وشوی طلا در موته قرار گرفته بین کاشان واصفهان پیدا شده اند وکوششهای متالورژی در موته برای استخراج طلا به 8000 سال قبل بر می گردد . در 6000 سال قبل هم کاروانیان ایران به کار تجارت طلا مشغول بودند. جام مارلیک یکی از زیباترین باردانهای پیدا شده در تپه چراغ علی بوده و از گرانبهاترین جامهای جهان است. که از طلای ناب ساخته شده است و مربوط به 3000 سال قبل می باشد.نقره در روزگار باستان برای ساختن زیور ابزار، سکه ها و ظرفها به کار می رفت بعد از طلا ونقره سرب زیاد مورد استفاده بود . سرب از ابتکارات مصریان است و برای اولین بار مصریان سرب را پیدا کرده و برای رنگ آمیزی چشم به کار می بردند. بعد از مصر ایرانیان به خصوصیات سرب پی بردندو آن را از سنگ سرب به وسیله کوره های زغالی جدا نموده و مورد بهره برداری قرار دادند. توده هایی فراوان از سرباره کوره های ساخت سرب با قطرهای 7 تا 8 متر در نزدیکی کانهای نخلک و کوره های ذوب فلز در کویر لوت وتبس پیدا شده اند. سرب درایران در 6000 سال قبل برای ساختن لوله های آب ، پوشش بام ساختمانها وابزار خانه بکار می رفته است.

 

ایرانیان پیشرو فرهنگ و دانش در جهان بوده اند

بیشتر دانشمندان براین باورند که تمدن و فرهنگ از ایران به غرب و تمدن بین النهرین رفته است . (دکتر کریستی ویلسون) . کرویزر هم در کتاب خود ریشه و سرچشمه تمدن و فرهنگ جهان را از ایران می داند . پروفسور پوپ می نویسد : اختراع کشاورزی و فلز کاری و مبانی اندیشه های دینی و فلسفی و نوشتن و دانش اعداد واختر شناسی و ریاضی از سرزمینی که امروزه فلات ایران خوانده می شود آغاز شد (کتاب هنر ایران) پروفسور آی لیف در کتاب میراث ایران می گوید: تا جایی که تاریخ تا کنون به ما نمایان شده به جز از ملت یهود هیچ ملت شرقی دیگری تا این اندازه در ترکیب دادن تمدن و فرهنگ امروزی و اندیشه بشر مانند ایرانیان نشان گذار نبوده است. کریستین سن می نویسد: همه تیره های انسانی، برتری ایرانیان را پذیرفته اند. گیرشمن در کتاب ایران از آغاز تا اسلام می نویسد: ایرانیان نخستین ملتی بودند که امپراتوری جهانی پدید آوردند و روح دادگری و آزاد منشی را که تا آن زمان بر بشر ناشناخته بود گسترش دادند.


 

اندیشه حافظ از دیدگاه احمد کسروی

باید دانست که سرچشمه درماندگی و بدبختی مردم مشرق زمین وایران باورهای بیهوده و گمراهیهای بسیاری است که به نامهای گوناگون رواج یافته است. یکی از کتابهای پرضرر دیوان حافظ می باشد که بدآموزیهای زهرآلود از خراباتیگری، جبری گری ، صوفی گری و ... را در بردارد.(باید دانست دیوان حافظ پس از فاجعه حمله مغول سروده شده که مردم سعی می کردند این مصیبت بسیار بزرگ را فراموش کنند ودر خرابات و میخانه خود را به بی خبری ومستی می زدند). حافظ با این که بزرگترین غزل سرای دنیاست اما با تفکر خود خونها را از جوش می اندازد، سهشها را بیکاره می گرداند ، ناامیدی وبی پروایی به زندگانی و خوش گذرانی و بی دردی را می پروراند و غیرت وجوانمردی را می کشد. در زمان حافظ چند رشته از دانش و نیک و بد رواج داشته که با هم مغایرت داشتند مانند فلسفه یونان و نو فیلسوفان صوفیگری خراباتیگری تاریخ ایران با افسانه ها نجوم و طالع بینی جبری گری و ...

حافظ با همه اینها آشنایی داشته و همین علوم خیالی مانند طالع بینی و افسانه اسکندر و خضر و جام جهان نما و... فهم و خرد او را از کار انداخته و مغزش را آشفته و خرفت کرده است (برعکس فردوسی بزرگ می فرماید : خرد برتر از هر چه ایزد بداد). به ویژه آن که حافظ شراب زباده می خورده  بیشتر مواقع مست بوده واز روی عقل سخن نمی گفته است.

چه بود گر من و تو چند قدح باده خوریم           باده از خون رزانست نه از خون شماست

حافظ گاهی اوقات صوفی می شود

حجاب چهره جان می شود غبار تنم               خوش آن دمی که ازاین چهره پرده برفکنم

گاهی خراباتی می شود :

حدیث از مطرب و می گو وراز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

گاهی از نجوم و طالع بین افسانه ای کمک می گیرد:

بگیر طره مه طلعتی وغصه نخور                  که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

 

گاهی جبری گری می شود و معتقد به سرنوشت است:

نصیب من چو خرابات کرده است اله              دراین میانه مرا زاهدا بگو چه گناه

حافظ با دستورهای اسلامی و خراباتیگری و صوفیگری و فلسفه یونان که همگی با هم ضد هستند آشنا بوده اما با همه آنها بوده و طرفدار هیچ کدام هم نبوده است . حافظ یک فرد خراباتی است چون مغز خود را از اندیشه های متضاد پر کرده بود و همین خراباتیگری او را بی عقیده به همه چیز کرده بود.

خراباتیان چه می گفتند؟

خراباتیان گروهی بودند که این جهان را هیچ و پوچ پنداشته وآن را یک دستگاه بیهوده می پنداشتند و بر نظام کائنات وآفریدگار ایرادهای بسیار می گرفتند. می گفتند از جستجو و تحقیق در نجوم و جهان کسی چیزی را درک نمی کند و راز این جهان نامفهوم است(حافظ باید درقرن بیستم با تلسکوپ فضایی هابل به کیهان می نگریست تا پی به عقاید پوچ خود می برد)

در پرده اسرار کسی را ره نیست                زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

حافظ عقیده داشت مطالعه و تفکر درجهان هستی کاری پوچ و بیهوده است و بهتر است این دو روز عمر را با زن و شراب خوش بگذرانیم

(کتابهای رنسانس وآغاز عصر خرد از ویل دورانت را مطالعه کنید تا بدانید گالیله- کپرنیک- نیوتن جیمزوات بیکن و ... با مطالعه و تفکر در جهان اروپا را دگرگون ساختند وانقلاب صنعتی به وجود آوردند و ما جهان سوم را برده خود ساختند. کتاب جامعه شناسی نخبه کشی از نشر نی را هم مطالعه کنید).

حافظ می گوید این جهان یک نظام پوچ و بیهوده است که آغاز وانجام آن مشخص نیست و نباید دراین باره فکر کنیم و ما نباید بیهوده خود را به زحمت بیندازیم و چون آخر کارمان مرگ و نیستی است بهتراست دراین دنیا به خوشگذرانی بپردازیم. اگر تاریخ ایران پس از اسلام را مطالعه کنیم بعد از پیروزی تازیان در گوشه وکنار این مملکت قهرمانانی مانند بابک- مازیار- سندباد ، ابومسلم و... علیه حکام بنی امیه (حجاج یوسف و ...) می جنگیدند.

و مردم هم با رشادت همراه و یاور آنها بودند اما در آغاز قرن هفتم در ایران هیچ نشانی از غیرت و مردانگی نیست. چنگیز خون خوار وحشی به شرق ایران آمده وچهار سال کشتار کرده است (مردم بخارا با یک میلیون جمعیت خود تسلیم مغولان می شوند واسلحه های خود را تحویل مغولان می کنند تاروز بعد تمام آنها را قتل عام کنند. در قرن هفتم هیچ نشانی از شجاعت وجنگاوری درایران نیست. یمه و سوتای دوتن سردار مغول با 30000 نفر از جیحون و قفقاز گذشته میلیونها انسان را قتل عام کردند و هزاران زن ودختر را اسیر و برده کردند به طوری که فقط 12000 دختر زیبا را به عنوان هدیه به حرمسرای چنگیز بردند . فقط در شهر نیشابور 700 هزار نفر قتل عام شدند. اما دریغ از یک مقاومت وایستادگی در برابر مغول .

چرا ملت ایران در قرن هفتم این چنین ضعیف و پایمال شده بودند. دراین زمان اندیشه های صوفی گرانه مانند اندیشه حافظ و مولوی (برعکس اندیشه فردوسی که همه جا صحبت از جنگاوری و دلیری و میهن پرستی می باشد .

همه سر به سر تن به کشتن دهیم                       از آن به که ایران به دشمن دهیم/

غیرت و جنگجویی و میهن پرستی را از مردم گرفته و مانند امروز مردم را اسیر حقه بافور و تریاک و شراب کرده بود. سرچشمه تمام کارهای انسان مغز و تفکر اوست.تفکری که جهان را هیچ و پوچ می شمارد چگونه توقع دارید این فرد متفکر یا جنگجو شود و برای میهن خود بجنگد . صوفی طرفدار حافظ که درآن زمان مالیخولیا و وحشت و خون و شمشیر جهان خواران مغول وحشی را خدا می پندارد آیا می توان امید بست که شمشیر دست گیرد و به جنگ مغول خون خوار برود. در زمان مغول اندیشه حافظ و صوفی گیری درایران رواج بسیار یافت چون رواج این افکار سمی را به نفع خود می شمردند. مردم باید در میخانه شراب می خوردند وجنایات مغولان را فراموش می کردند تا آنها نیرومندتر شوند. صوفیان مانند حافظ و مولوی با این افکار خود ملت ایران را ذلیل و برده مغولان کردند . برای مغولان چیزی بهتر از اندیشه حافظ و صوفیگری وجود نداشت تا غیرت ومردانگی را بکشند و پناه به می و معشوقه وشراب برند.

تا قبل از حمله مغول چون نوشیدن شراب درایران ممنوع بود و مطابق اسلام گناه کبیره بود خراباتیان در شهرها جرات ابراز وجود نداشتند اما با آمدن مغولان به ایران صوفیها جانی تازه گرفتند و دم در آوردند

تسلط مغولان بر ایران بهترین فرصت برای صوفی گران بود تا غیرت مردانگی  و روح جنگجویی را از مردم بگیرند ومردم را به خرابات بکشانند.   

این به نفع مغولان بود که ایرانیان ستمدیده خود را با باده و می و شراب وموسیقی سرگرم کنند وآن ستمهای بزرگی به آنها رفته بود را فراموش کنند و به فکر انتقام از مغولان خونخوار نباشند. این به سود مغولان بود که عده ای مانند حافظ به مردم درس می دادند که با مستی گذشته را فراموش کنید و به فکر آینده نباشید ومی گفتند هرچه بلا بر سر انسان بیاید از طرف خداست و می خواهد انسان را آزمایش کند. زیرا مغولان که هزاران نفر  از مردم ما را به قتل رسانده بودند وهزاران هزار زن و دختر را برای فحشا به مغولستان برده بودند وایرانیان را مانند اسب رام شده زیر فرمان خود در آورده بودند بسیار نیازمند بودند که ایرانیان گذشته را فراموش کنند و به فکر انتقام از حیوانات درنده مغول نباشند . چه لذتی برای مغولان ازاین بالاتر که دیوانگانی به نام صوفی عقیده داشتند خداوند چنگیز خان را برای انتقام از خون شیخ مجدالدین بغدادی روانه ایران کرد

پس جا دارد حافظ پرستان دست از تعصب بیجا بردارند و حقایق را با چشمان باز ببینند

منبع: مقاله حافظ چه می گوید از شادوران احمد کسروی

 

فروهر سمبل ایران باستان

از آن جایی که هر کشور و ملتی نشانه و سمبولی از خود دارند، ایرانیان یکی از کهن ترین مردمانی هستند که سمبولی بسیار شگفت انگیز و سرشار از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جا گذاشته اند این نشان فره وشی یا فروهر نام دارد که قدمت آن حدود 4000 سال تخمین زده شده است . تاریخچه فره وشی یا فروهر به پیش از زمان تولد زرتشت حکیم و فیلسوف باز می گردد. اینک به تشریح این شنان ملی می پردازیم:

1- قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخصی نیکوکار و یکتاپرستی دارد که رفتار و ظاهر مرتب و پسندیده اش الگوی دیگر مردم بوده است و دیگران تجربیات او را ارج می نهادند.

2- دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش دادار هستی اورمزد خدای واحد ایرانیان دارد که زرتشت در 3750 سال قبل به جهان هدیه نمود.

3- چنبره(حلقه ای ) در دست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان واهورامزدا بسته می شود وانسان باید خدای واحد را ستایش کند. مورخان حلقه های ازدواج را که بین جوانان رد و بدل می شود برگرفته از همین چنبره می دانند وآن را یک رسم ایرانی می دانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن وشوهر هم با دادن چنبره( حلقه) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند.

4- بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای واحد ایرانیان است.

5- سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان اشو زرتشت دارد که بی شک می توان گفت تا هزاران سال دیگر در جهان باقی بماند  واین سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردم جهان است. این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش شده همان کردار نیک گفتار نیک و پندار نیک ایرانیان است .

6- در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره (حلقه) بزرگ قرار گرفته است که اشاره به دایره روزگار و جهان هستی دارد که انسان دراین میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روانشان شاد و مورد آمرزش قرار گیرد.

7- دو رشته از حلقه به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایرانی دارد. یکی طرف راست دیگری سمت چپ . نخست سپنته مینو که همان نیروی الهی اهورامزدا است. و دیگری انگره مینو که نشان از نیروی شر و اهریمنی دارد. انسان در میان این دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد.

8- انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک- پندارنیک و گفتار نیک دارد

پس تنها راه  و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید اشو زرتشت همین سه فرمان است که دیده می شود. امروز جهان راه وروش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود برگزیده است و خرافات وعقاید پوچ را به دور ریخته است.

منبع:www.ARIARMAN.COM-ARSHAM PARSI

 

كتاب قلعه حيوانات وكمونيست ها

جرج ارول، نويسنده انگليسي خالق دو رمان مزرعه حيوانات واوتوپي 1984 است. كتاب قلعه حيوانات او درباره ديكتاتوري استالين شوروي و رمان اوتوپي 1984 او پيرامون فاشيسم هيتلري است. ارول در سال 1903 در شهر مطهري در بنگلادش امروزي به دنيا آمد . پدر و مادرش انگليسي تبار بودند كه به خدمت نيروهاي استعماري انگليس در شبه قاره هند درآمده بودند. جرج ارول را مي توان يكي از مدافعان و سخن گويان فاشيسم و توتاليتاريسم قرن گذشته دانست. او مي نويسد در حكومتهاي توتاليتر تمامتگرا مانند هيتلر واستالين روشنفكران را يا به قتل مي رسانند يا به سكوت وادار مي كنند يا اين كه آنها را مجبور مي كنند تا استعدادها و فكر خود را بفروشند (درخدمت دولت باشند). دركتاب قلعه حيوانات او به انتقاد از روشنفكراني مي پردازد كه بعد از به قدرت رسيدن، اصول اخلاقي وانقلابي را زير پا مي گذارند و مانند حاكمان قبلي فاسد و مبتذل و پول پرست مي شوند. كتاب ديگر جرج ارول اوتوپي 1984 است. دراين كتاب او به پيش بيني رژيمهاي تمامتگرا و توتاليتري مي پردازد كه احساسات وآگاهي انسانها را دستكاري مي كنند وغريزه هاي مهم و طبيعي انسان مانند عشق و همدردي را فلج مي كنند. ارول فرزند دوره استعمار و استثمار واستحمار انگليس بود كه در شبه قاره هند به دنيا آمد. سوسياليست شده عليه فاشيسم جنگيد و از استالينيسم سرخورده شد. او هميشه به دنبال حقيقت بود و مي دانست آزادي و عدالت فقط در زير چتر حقيقت قادر به ادامه زندگي هستند. او از ديكتاتورهايي شكايت مي كرد كه حتي مهاجرت دروني روشنفكران را نيز تاب نمي آوردند و آنها را تعقيب و مي كشتند . نگاه يقين ستيز و پرسشگر و شك آميز ارول را علاوه بر كتابهايش شايد بتوان در واپسين روزهاي زندگي اش پرسيد كه 2×2 تا چه قدر مي شود ؟ و ارول جواب داد برعكس اين پرسش از دشوارترين پرسشهاي دنياست. جرج ارول حتي از برخورد با مسلم ترين امور و قضايا نيز ما را به نگاهي ترديد آميز و پرسشگرانه فرا مي خواند. كتابهاي قلعه حيوانات و رمان 1984 مجادله اي پايدار، مستدل و ضد كمونيستي است كه هم چنين ايرادهاي نيش داري به فرهنگ غرب و ارزشهاي آن و سران فاسد آنها وارد مي كند. عبارات برادر بزرگ تو را زير نظر دارد و جنايت فكري از كتاب 1984 كه طعنه از حكومت استالين است اكنون در فرهنگ غرب جا افتاده است. ارول در تمام عمر به ساختار سياسي دمكراتيك و رد هر گونه حكومت استبدادي متعهد بود. موضوع كار ارول خطر تماميت خواهي واستبداد به طور كلي بود نه خطر ناشي از يك نوع خاصي از تشكيلات اجتماعي.

 

 

قلعه حيوانات

در پايان جنگ جهاني دوم هيتلر به عنوان يك هيولا توصيف مي شد و كسي هنوز از ماهيت پليد استالين كمونيست اطلاعي نداشت. استالين بعدها كار خود را به عنوان دشمن بي امان مردم كه در موضوع پاكسازيهاي داخلي ميليونها نفر را به قتل رساند، آغاز كرد. استالين انديشه ماركس و سوسياليسم را آلوده كرد واز كمونيسم به عنوان وسيله اي براي كسب قدرت شخصي بهره‌برداري كرد.

در كتاب قلعه حيوانات انقلاب را خوكها رهبري مي كنند كه رهبر آنها ناپلئون است و يك خوك دیگر نقش استالين را دارد . درابتدا كليه حيوانات برابر هستند و براساس اصول كلي كه خوك ديگري به نام پير ارشد قوانین آنها را پيشنهاد كرده، زندگي مي كنند. پير ارشد در واقع نماينده ماركس وانديشه برابري اوست. با اين حال خوكها به تدريج حاكم مي شوند. فرمانهاي پير ارشد كه بر ديوار انبار قلعه نقاشي شده است به آهستگي تغيير داده مي شود تا بقيه حيوانات را سر در گم كند . تنها حيواني كه شرارت خوكها را درك مي كند الاغي به نام بنجامين است اما از اعتراض خودداري مي كند . بنجامين اغلب نماينده روشنفكران بدبين فرضي مي شود كه هيچ اميدي به بهبود امور ندارند. كتاب 1984 هم مانند قلعه حيوانات در نتيجه ظهور استالين به ارول الهام شد. در زمانه اي كه درباره استالين به عنوان دوست انسانها خيال بافي مي شد ، ارول از بصيرت كافي براي شناسايي هويت ديكتاتور خونخوار روسيه وجسارت كافي براي بازگو كردن واقعيت به جهان ساده دل برخوردار بود. بازجو در رمان 1984 واقعيت حكومت كمونيستي را افشا مي كند. بگذار تا بگويم كه واقعيت برون ذاتي نيست . واقعيت در ذهن انسان وجود دارد، نه تنها در ذهن فرد كه مرتكب اشتباه مي شود بلكه تنها در ذهن حزب كه جمعي و جاودانه است. آن چه در تلقي حزب، حقيقت باشد حقيقت است.

ارول يك فاش كننده تمام عيار و برجسته ترين شاخصه اش نقد قدرت است. سوسياليستها قطبهاي بزرگ سرمايه داري غرب را به خوك تشبيه كردند . خوكهايي كه با گذشت زمان با آغاز استحاله درمنشور حيوانات از آن جز عبارتي نامفهوم بر جا نمي گذارند و بيش از گذشته در سلوك و رفتار به فئودال مخلوع مزرعه شبيه مي شوند تا ان جا كه پنهاني با آدمها كه دشمن اصلي حيوانات هستند در صلح وسازش در مي آيند.

در كتابهاي جرج ارول ساخت اصلي اجتماع هيچ گاه تغيير نيافته است كه يادآور اين بيان آنوتول فرانس است  به خود وعده نمي دهم كه انقلاب ( منظور حكومت كمونيستي) مساوات را برقرار خواهد كرد . اين غير ممكن است هميشه در جامعه بزرگ و كوچك و فقير و ثروتمند وجود خواهد داشت. در رمان 1984 كه واقعيت روسيه كمونيستي را افشا مي كند بزرگترين بخش اداره بازرگاني شامل افرادي است كه وظيفه آنها رديابي وگردآوري تمام نسخ كتابها، روزنامه ها وديگر اسنادي است كه از خير انتفاع افتاده مشمول انهدام شده بوند. در رمان 1984 شعار اين كار را نكن Thou shatt not شعار ديكتاتورهايي چون استالين مخوف اين كار را بكن Thou shatt شعار توتاليترها جدا مي شود و به تو هستي مي رسد.

توتم و تابو

هنوز در قرن 21 انسانهايي وجود دارند كه از نظر عقايد به انسانهاي نخستين خيلي نزديكترند تا به ما وآداب ورسوم وعقايد آنها مربوط به هزاران سال پيش مي باشد. دراعتقاد انسانهاي نخستين توتم، حيواني است خوردني، بي آزار يا خطرناك وحشت انگيز، توتم جد گروه يا طايفه و فرشته حامي و نگهبان قبيله است و براي آنها پيامهاي غيبي مي فرستد و در عين حالي كه براي ديگران خطرناك است، فرزندان خود را مي شناسد وانها را حفظ مي كند. عنوان توتم داشتن، به فلان حيوان معين يا شي مخصوص منحصر نيست بلكه به همه افراد طبقه يا نوع توتم تعلق دارد . وابستگي فرد به توتم پايه همه وظايف اجتماعي بسياري قبايل ابتدايي است. در هر نقطه اي كه توتم پرستي وجود دارد قانوني پيدا مي شود كه براساس آن اعضاي يك توتم معين نبايد با يكديگر روابط جنسي داشته باشند  اين همان قانون ازدواج با بيگانه است كه از خصوصيات مهم توتم پرستي است. جيمز فريزر در كتاب شاخه زرين نشان مي دهد كه وحشيان که مطابق نظر ما اخلاقي نيستند با چه خشونتي با مرتكبين به زنا با محارم رفتار مي كنند و كيفر آن مرگ است. از ديدگاه ما تابو مبين دو معناي متضاد است. از يك طرف مقدس و وقفي است واز طرف ديگر خطرناك، وحشتنناك، ممنوع واسرار آميز . تابو به معناي غير قابل وصول و به معناي محدود و ممنوع است . وونت تابو را قديمي ترين مجموعه قوانين غير مدون بشري مي داند. تابو از ارباب انواع قديمي تر و قبل از پيدايش همه اديان است. تابو بنا به تعريف دايره المعارف بريتانيكا آمده است. الف : مقدس يا ناپاك بودن اشخاص واشيا ب: نوع ممنوعيتي كه ازاين وضع ناشي مي شودج: نتايج تقدس يا ناپاكي كه در صورت سرپيچي از اين ممنوعيت ظاهر مي شود. هدفهاي تابو عبارت است از حفظ اموال و وسايل كار و مزرعه و ...متعلق به اشخاص از گزند دزدان . نظام كيفري بشريت، در مراحل آغازين تكوين خود از تابو آغاز كرده است. كسي كه از تابويي هتك حرمت كند، به همين سبب خود نيز تابو مي شود. مجرم مي تواند پاره اي از خطرات ناشي از سرپيچي از تابو را با انجام مراسم توبه و عمل به مناسك تزكيه و تطهير از خود برگرداند. تابو ممكن است دايمي يا موقتي باشد . كشيشان ، روسا و مردگان و هر چيزي كه به آنها تعلق دارد، جز دسته تابوهاي دایمي هستند. تابو به اشخاص واماكن و اشيا به همه آن حالات دوره اي اطلاق مي شود كه يا واجد اين خصلت اسرار آميز هستند  و يا وسيله يا منبع آن به شمار مي روند. تابو همه آن چيزهايي است كه در عين حال مقدس و فراتر از حد معمولي اشيا و خطرناك و ناپاك واسرار آميز است .ملت يا فرهنگي نيست كه طعم آثار خطرناك هتك حرمت تابو را نچشيده باشد . تابو از همان منبعي سرچشمه مي گيرد كه قديمي ترين و بادوام ترين غرايز بشري يعني از ترس از اعمال قواي شيطاني به وجود آمده اند. تابو چيزي جز ترس از نيروي شيطاني نيست كه به صورت عيني و خارجي درآمده است. وونت معتقد است تابو مظهر و حاصل اعتقاد انسانهاي نخستين است به نيروهاي شيطاني واهريمني و تابو بعدها ازاين ريشه جدا گشته و به شكل كهنه پرستي و محافظه كاري درآمد.شياطين هم مانند ارباب انواع جز مخلوقات قواي رواني انسان هستندو فقط بايد پي به چگونگي پيدايي آنها ببريم. مفهوم تابو بيشتر به اين معناي حد واسط يعني معناي شيطاني، چيزي كه نبايد لمس شود، مي خورد. اگر كسي احترام تابو را نگاه ندارد خود نيز با لمس كردن شي تابو، تابو مي شود و كسي حق ندارد با او تماس بگيرد. منع هاي ناشي از وسواس مانند ممنوعيتهاي تابويي، باعث ايجاد محروميت ها و محدوديت هاي بسياري در زندگي بيماران مي شود. تابوها ممنوعيت هاي بسيار قديمي هستند كه در گذشته از خارج به نسلي از انسانهاي وحشي كه خود نيز آن را از نسل قبلي ممكن است به ارث برده باشد، تحميل شده است. حفظ تابو يك اثر حتمي داشته است وآن حفظ ميل اوليه به انجام امر ممنوع ميان اقوام وحشي است. تابو منعي بسيار قديمي است كه از خارج به وحشيان تحميل گشته و برضد شديدترين اميال آدمي هدايت شده. حفظ تابو يك اثر حتمي داشته است وآن حفظ ميل اوليه به انجام امر ممنوع ميان اقوام وحشي است و ميل به سرپيچي از آن در ناخودآگاه وحشيان باقي مانده است. تشريفات تابويي كفاره دادن و توبه كردن قديمي تر از مراسم تطهير مي باشد. نيروي جادويي منسوب به تابو در واقع همان نيروي وسوسه كننده آن در انسان است و به صورت يك چيز مسري عمل مي كند. رفتار اقوام وحشي در مورد روسا و شاهان بر دو اصل استوار است كه مكمل يكديگرند . هم بايد خود رادر برابر آنها كه تابو هستند حفظ كرد و هم اين كه خود آنها را حفظ و حراست كرد.

تابوي مردگان

درميان قبايل وحشي مرده نجس و ناپاك است و كسي كه مرده اي را لمس كرده ناپاك مي شود . مردي كه با مرده اي تماس يابد، نمي تواند وارد خانه اش شود انسان نخستين به غريزه از جسد واز هم پاشيدگي جسم بعد از مرگ وحشت داشت. وحشيان از حضور روح مرده وحشت داشتند واز فكر بازگشت آن در ترس بودند بنابراين به آيين و تشريفات زيادي متوسل مي شدند تا مانع بازگشت مرده شوند . وونت عقيده دارد ترس از شياطين موجد تابوست مطابق اين نظريه، فرد از دست رفته در همان لحظه مرگ به يك شيطان تبديل مي شود و درصدد آزار واذيت زندگان برمي خيزد. آنها فكر مي كردند روح مرده به زنده ها  حسادت مي كند و به روشهاي مختلف آنها را بيمار مي كند و مي كشد تا آنها را به خود ملحق ساخته و به آرزوي خود برسد. تابو محصول يك تضاد عاطفي است. نتيجه تضاد درد خودآگاهانه و كاميابي ناخوآگاهانه است كه مرگ يكي از عزيزان آن را سبب گشته است. تابوي مردگان محصول ترس از مرده است .ارواح خبيث و شيطاني همان فرافكني احساسات خصومت آميزي است كه بازماندگان بر ضد مردگان عزيزشان در ناخودآگاه خود انباشته اند. فرافكني و نسبت دادن دشمني ناخودآگاهانه به ارواح خبيث و شيطاني كه از مختصات تابوي مردگان است يكي از موضوعات مهمي است كه نقش مهمي در تشكيل حيات رواني وحشيان دارد. فرا فكندن نيات بد خويش به دنياي خارج و ربط دادن آن به ارواح خبيث و شياطين قسمتي از نظامي را تشكيل مي دهد كه آن را استنباط زنده بيني مي گويند. ممنوعيت تابويي چيزي جز نتيجه يك تضاد عاطفي نيست.

تجزيه وتحليل ماهيت تابو موجب روشن شدن سر منشا عذاب وجدان در انسان مي گردد. مي توان از يك تابوي وجداني يا احساس گناه وقتي از تابو هتك حرمت مي شود، سخن به ميان آورد . تابوي وجداني قديمي ترين قالبي است كه پديده هاي وجداني در آن ريخته و بيان مي شده است. تابو در حكم فرمان وجدان اخلاقي است و هتك حرمت از آن موجب احساس گناه وحشتناكي مي شود، احساسي كه درعين طبيعي بودن سر منشا آن نا مشخص است.هر وقت چيزي به شدت ممنوع مي شود به يك ميل و آرزو مربوط است چون وحشيان پيوسته تحت فشار وسوسه كشتن  پادشاهان و ارتكاب زنا با محارم بودند. احكام بي شماري كه زنان به هنگام عادت ماهيانه ناگزير به پيروي از آن هستند علتش تابو و ترس خرافي از خون است. ازدواج با بيگانه كه درانسانهاي نخستين رواج گرفت هدف آن جلوگیری نسل جوان از زنا با محارم بود. توتم اسم گروهي بود و به سبب آن كه اسم آبا واجدادي گروه پيروان بود يك معنا و اعتبار اساتيري داشت .

 

سحر و جادو

هسته اوليه نظام زنده بيني همين تصورات و تجسمات مربوط به ارواح است وارواح چيزي جز همان روحهاي افراد نيست كه حالا ديگر مستقل شده اند. از اين كه انسانهاي نخستين تحت تاثير پديده هايي كه خود را به ذهن او تحميل مي كردند، اين طور واكنش نشان داد كه مفهوم ارواح را به وجود آورد و بعد آن را به اشيا و جهان خارج گسترش داد.سحر و جادو چيزي نيست جز هنر نفوذ در ارواح و معاشرت با آنها همان طور كه در شرايط مشابه با انسان رفتار مي كنيم، يعني تسكين و سازش با آنها و جلب محبت و حمايت آنها. جادو قديمي ترين قسمت فنون زنده بيني است. زنده بيني به نظريه هاي روح مربوط مي شود كه به آن آنيميسم گويند يعني زنده ديدن همه اجزا طبيعت و اعتقاد به روح. جادو در مواردي كه روحاني نشدن طبيعت هنوز تحقق نيافته به كار گرفته مي شود. جادو براي رسيدن به اهداف تسلط بر طبيعت وانسانها و حفظ فرد در برابر دشمن به كار گرفته مي شود. انسان ابتدايي پس از آن كه جهان را پر از ارواح دانست و نتوانست برآن مسلط شود چنان كه علم مي كوشد تا مسلط شود شروع به جلب رضايت و كمك از آنها نمود.جادوگري مردم قديم نه تنها به دانش و درام منجر شد بلكه آداب ديني و قرباني و دعا و... را بوجود آورد. علاقمندان براي مطالعه بيشتر كتابهاي شاخه زرين از جيمز فريزر و لذات فلسفه ويل دورانت را مطالعه كنند.

منبع: توتم وتابو زيگموند فرويد- ترجمه دكتر ايرج پورباقر استاد دانشگاه تهران

 

تاريخ وتمدن ايران 2

كشاورزي درايران

پروفسور پوپ در كتاب بررسي هنر ايران مي نويسد:سرچشمه و ريشه كشاورزي و دامداري از فلات ايران است.بيش از 7000 سال قبل كشاورزي در اطراف درياي كاسپين (كلمه خزر را به كار نبريم) و بين النهرين رواج داشته است. گروه باستان شناسي دانماركي بعد از كاوش در تپه گوران لرستان به اين نتيجه رسيده اند كه به گمان زياد، دانش كشاورزي كه رستاخيزي رو به پيش هم ناميده مي شود از لرستان آغاز شده است. گيرشمن زيست گاه آغازين گندم و جو را درايران مي داند . اسبرس يا يونجه كه بومي ايران است در روزگار هخامنشيان از ايران به اروپا و يونان برده شد . برنج كه بومي هندوستان است، ايرانيان در روزگار هخامنشي به بين النهرين آوردند ودرآنجا كاشتند (گيرشمن) . تخم مو- زعفران- پياز- خيار و گل ياسمن براي نخستين بار در ايران كاشته شده است. زنبق ، گل لاله، ياسمن، ياس بنفش را اروپاييان از ايران به اروپا بردند و كاشتند.

گل لاله از كناره درياي كاسپين (مازندران) به اروپا رفته و در هلند به صورت وان تهول ناميده شده است (نشريه وزارت امور خارجه، مقاله مفتاح سفير ايران درهلند) .

دامداري درايران

بنا به اساتير ايران هوشنگ نخستين كسي بود كه به رام كردن گاو والاغ و گوسفند پرداخت  و سگ را براي نگهباني گله آموزش داد. بيشتر جانوران بياباني در 10 هزار سال قبل در فلات ايران اهلي شده اند مانند گاو وبز و گوسفند. به تدريج روند اهلي كردن حيوانات از فلات ايران به مصر واروپا رسيد. چون گوسفند بياباني در مصر يافت نمي شد.

بنابراين مصر نمي تواند سرچشمه و آغازگر كشاورزي آميخته با گله داري باشد .كبوتر سفيد و خروس حدود 5 هزار سال پيش به نام سروش خوانده مي شد در ايران بوده و به وسيله هخامنشيان به اروپا برده شده است. اسب هم نخستين بار درايران رام شده و پرورش يافته است.در پارسی اوستايي براي اسب چنين نوشته شده در اسپوباشارم زواي تي ما. اسب در سرزمين ايران مورد استفاده بوده است وآن چه كه به نام اسب عربي خوانده مي شود متعلق به ايران بوده است چون سرزمين گرم و خشك عربستان محل مناسبي براي پرورش اسب نيست. در سيلك كاشان ، استخوانهاي اسبي به دست آمده كه معروف به اسب پرزوالسكي است. پروفسور گوردون چايلد مي گويد: اسب ابتدا در بخش خاوري ايران و شايد مرو اهلي شده باشد اين جانور در 1500 سال قبل از ميلاد به وسيله هيكوسسها به مصر برده شده است.

 

قالي بافي درايران

يكي از نامورترين شاهكارهاي جهان پارچه بافي و قالي بافي است. در پازيريك روسيه قالیهايي از دوره هخامنشيان به دست آمده كه نشان از ديرينگي هنر درايران مي باشد. فرش بهارستان نامبردار به فرش بهار خسرو قالي بزرگي كه در تالار بار يكي از كاخهاي شاهنشاهي ساسانيان گسترده شده بود آن را فرش زمستاني مي گفتند و آن فرش زربفت بود و 60 متر طول و 60 متر عرض داشت . اين قالي به گونه اي بافته شده بود كه از چهارطرف آن چهار فصل سال را نشان مي داد. در فصل زمستان منظره بهار را نشان مي داد وشاه در هر فصلي كه در آن مي نشست منظره فصلي ديگر را مي ديد. در متن اين قالي بزرگ خيابانها و منظره زيباي شهرهاي ايران باستان را كشيده بودند كه رودها از ميان باغهاي سرسبز و كوههاي مرتفع و پربرف مي گذشت. شاخ و برگ درختان اين قالي از طلا و گوهرهاي گرانبهاي رنگارنگ بود. وقتي اعراب به ايران حمله كردند اين قالي بزرگ را به مدينه بردند وعمر آن را با شمشير پاره پاره كرد و نصيب سرداران عرب شد. پس از آن در طول 1400 سال در هيچ نقطه جهان هرگز نتوانستند چنين فرشي را ببافند.

 

پارچه بافي در ايران

پروفسور پوپ دركتاب شاهكارهاي هنر ايران مي نويسد بافندگي آغازين از فلات ايران بوده است .از گزارشهاي باستان شناسي شوش معلوم مي شود ايلاميها رشته ها و نخها را با مهارت مي بافتند و به صورت پارچه درمي آوردند. دراين دوره سوزنهاي سوراخ در خياطي نيز پيدا شده اند .از دوران ساسانيان بيش از 60 نمونه از كارهاي بافندگي بازمانده است كه در موزه هاي ايران و هندوستان پديدار است.

 

معماري درايران

چرزي گوفسكي مي نويسد: تمام ويژگيهاي اساسي ساختمانهاي گنبدي وآسمانهاي ضربي و حتي ساختمانهاي صليب شكل كه ترکیب واقعي ماندگاري هنر بيزانس به شمار مي رود از ايران سرچشمه گرفته و براي نخستين بار درايران گسترش يافته است. پروفسور تالبوت هم عقيده دارد تاق بيضي شكل ، بكار بردن گنبدهاي گچي براي آراستن نماي ساختمان و ... قبل از آن كه در بيزانس گسترش يابد درايران مورد نگرش قرار گرفته بود . چرزيگوفسكي به اين نتيجه رسيده كه سرچشمه رواق كليسا را بايد از آتشكده هاي ايران باستان دانست. هنر گچ بري و ساختن شكلها از گچ و نگاره هاي گوناگون براي نخستين بار در دوره اشكانيان ديده مي شود. ايلاميها گچ را با ساروج درهزاره دوم پيش از ميلاد در ساختن تاقهاي آجري به كار برده اند. هيچ چيز بهتر از سود جستن از گچ بري گواهي روشن درباره گذر هنر شرقي به جهان روم و يونان نمي دهد. ترديدي نيست كه اين هنر درايران پايه گذاري شده است (هنر ايران از رومان گيرشمن). زيباترين بنايي كه با گچ وآجر ساخته شده بود كاخ كسرا در مداين بود .

 

موسيقي درايران

باربيتوس سازی که امروزه  ساز غربي شناخته می شود همان بربط يا سينه مرغابي است و پاندورا همان عود دسته بلندي است كه درايران به تنبور شهرت دارد. اعراب ساز ديگري را كه داراي كاسه ميان باريك و نامبردار به رباب است در همين زمان از ايرانيان آموخته اند. به كار بردن دساتين بر دسته ابزارهاي هونياكي براي موازنه پرده يعني آهنگ نيز به تقليد از ايرانيان بود و واژه دساتين جمع كلمه دستان است. ساز سه تار در هند و تركيه رواج گرفت و در چين به سي تره نامگذاري شد. ساز ديگر ايراني از گونه رباب است و به نام فيچك ناميده مي شود در كشورهاي ديگر رواج گرفت. بعد از اسلام درايران كتابي پر  ارزش درباره موسيقي منتشر شد يكي كتاب فارابي به نام الموسيقي كبير كه به وسيله جهنيز هيسپالينز به انگليسي ترجمه شد و هونياك ايران را به همه دنيا شناساند.

پروفسور جان ودرپير بعد از يك سري تحقيقات كه درباره آهنگهاي ديني زرتشتي و سنجش آنها با ترتيلهاي آغاز مسيحيت كرد چنين نتيجه گرفته كه ترتيلها همه سرچشمه و ريشه انبازي دارند واين ريشه و سرچشمه در ايران است و تاريخي بسيار كهن دارد و نمونه اصلي اين آداب و مناسك با آيين مهر به تمدن روميان نفوذ كرده است .ترتيل كليساي كهن مسيحي شباهت بسيار با ترتيل زرتشتي دارد. مسيحيت اين سبك را از ترتيل زرتشتي اقتباس كرد و پيشينه ترتيل كليسايي آمبروازي و گريگوري را از آن پديد آورد . درتیاتر سوگ سياوش هم كه ريشه آن به 4000 سال قبل در بخارا مي رسد تعزيه سوگ سياوش همراه با موسيقي و سازهايي مانند طبل، نقاره و شيپور و ديگر ابزارهاي هونیاك اجرا مي شد كه هدف آن از ياد نرفتن هونیاك ايراني بود.

 

پزشكي درايران

دراساتير ايران فريدون پادشاه پيشدادي را بنيان گذار دانش پزشكي و ترياق دانسته اند. در تاريخ كهن پزشكي ايران نام دو نفر ديده مي شود. يكي يما yema و ديگري تراتااوناي پزشك واختر شناس است . در كتاب اوستا سرچشمه بيماريها را به علت عدم بهداشت فردي و محيط ، پليدي و كردارهاي زشت و وسوسه انگيز انگره مئين يو معرفي كرده است (بيماريهاي اعصاب و روان).

هرودوت مي نويسد: بسياري از پزشكان مصري به ويژه چشم پزشكان در دربار داريوش بزرگ كارگذار شغل پزشكي بودند و هنگامي كه دانشگاه سياس در مصر ويران شد داريوش آن را بازسازي كرد و كتابهاي زيادي به اين دانشگاه هديه كرد. كوروش بزرگ عقيده داشت بيشتر بيماريها از پرخوري و خوردن غذاهاي فاسد و بدبو و آب وهواي كثيف و ورزش نكردن سرچشمه مي گيرد. بزرگترين مركز دانش پزشكي در ايران باستان دانشگاه پزشكي گندي شاپور بود. گندي شاپور بين سالهاي 141 تا 171 ميلادي به فرمان شاهپور اول ساساني در محل دهكده شاه آباد كنوني قرار گرفته در جنوب دزفول ساخته شد. اما دانشكده گندي شاپور  بين سالهاي 310 تا 379 ميلادي به فرمان شاهپور دوم با نماي 8×8 شبيه خانه هاي شطرنج ساخته شد و تا قرن سوم هجري كه دانشگاه پزشكي بغداد ساخته شد يعني مدت 600 سال پرارج ترين دانشگاه پزشكي خاورميانه بود.در اين دانشگاه بنا به گفته ادوارد برون تمدن پنج كشور بزرگ آن روز به هم آميخته شد: تمدن ايران- هندي سرياني يوناني و اسكندراني و از تركيب اينها پزشكي گندي شاپور پديد آمد. در اين دانشگاه كتابهاي پزشكي تمام نقاط جهان گردآوري و بررسي شد و مطالب سودمند تمام كتابها را جمع آوري و آن را كامل كردند. اين پژوهشها وتحقيقات بعدها در دانشگاه بغداد به كار گرفته شدند. در كتاب اوستا در 3750 سال قبل دستور به پاكيزگي بدن و لباس و نخوردن غذاهاي فاسد و بدبو ، ورزش كردن وافكار را به پاكي انديشه و خردعادت دادن، آلوده نكرده آب و... داده شده است. درايران باستان جراحان زيادي وجود داشتند كه شكستگي و در رفتگي را به خوبي مي شناختند و با مهارت آن را درمان مي كردند وانگيزه آن را استه ويداتو (شكننده استخوان) مي ناميدند.بيماريهاي چشم را از روي رنگ و به نامهاي سپيدچشم (آب مرواريد) سرخ چشم (ورم ملتحمه) سبزچشم (گلوكوم) مي ناميدند .ايرانيان باستان از روزگار ديرين آب مرواريد را مي شناختند وآن را درمان مي كردند.دركتاب اوستا از گياهي نام برده شده كه معني آن بيهوشي است كه امروزه آن را آنستزي مي گويند. درايران باستان، مي (شراب) يكي از ابزار مهم آنستزي بوده يعني كار (ناركوز ) را انجام مي داده است . دراوستا از گياهي به نام بنگ (بيهوشي) نام برده شده كه در زبان پهلوي به صورت منگ درآمده است.

منبع. دوازده هزاره پویندگی ایرانیان از دکتر عبدلعظیم رضایی

 

كيش وآيين در ايران باستان

از روزگار ساسانيان يك نامه داتيك به نام ماتيكان هزار داتيستان به جاي مانده كه درباره داوري و داوري خواهي نوشته شده است. در نزدايرانيان باستان نگه داشتن پيمان براي همگان بايسته و شايسته است بود.در مينوي خرد پيمان شكني از گناهان بزرگ به شمار مي آمد. شاهنامه نيز پيمان شكني را مايه هر گونه درد وآزار جهاني مي شمارد . اندرز فرمان (پند واندرز) بخشي ديگر از داد و دادگري ايرانيان باستان است. دركتاب اوستا پندهاي اخلاقي زيادي بيان شده بود مانند دروغگو دشمن خداست(پيكار و دشمني اهريمن با راستي). در آب ادرار نكن، خدا را خوش نمي آيد( رنجاندن آناهيتا با پليد كردن آب) ، روي آتش روشن آب نريز كه فرشته آتش مي رنجد، آب دهان بر زمين ميفكن، نان را زير پا مينداز ، در بهار كه آهوان دشتها به فرزند شير مي دهند به شكار نرو، در زمستان كه زمين پوشيده از برف است براي پرندگان دانه بريز، در كيش ايرانيان باستان اشا قانون راستي و داد است. كار كردن به راستي در انديشه، گفتار و كردار است كه زرتشت به مردم آموخت. در اوستا آمده كه هيچ كنشي راست نيست، مگر آن كه با قانون اشا سازگار باشد. اشا يا راستي پويايي يا دينامیسم  تكامل انسان را نشان مي دهد و فرد راستگو هميشه خوشبخت است. راستي چكيده آيين زرتشت است . اهورا مزدا جهان را در انديشه (وهومن) پديد آورد و در وجدان (دئنا) شكل داد آيين زرتشت ، ديني پيشرو وآرمان آن، رسايي آفرينش است كه تنها با پوييدن راه اشا، شدني است . در كيش ايرانيان باستان اراده و سرنوشت مردم در دست خود آنان است و جبر و تحميل جايي ندارد. اشا نشانه اخلاق و دستور جدا كردن خوب از بد است . گاتها دروغ و پنهان كاري  و تقيه را زشت و ناسازگار مي داند . ريشه اخلاقي اشا در فروزه هاي اهورايي است. انسانها مي توانند با نيرومندكردن پايه اخلاقي كه در آنان به درستكاري (امانت) گذاشته شده است به پايه اشويي برسند وآنان كه فضيلتهاي اخلاقي را در خود خاموش مي كنند به انگره مئين يو مي پيوندند. دركيش ايرانيان باستان اهورا مزدا وانسان در فروزه هايي شريك هستندكه يكي از آنها آزادي واختيار است . درايران باستان مغان خود از فرزانگان و دانشمندان بودند و كورش كبير دادگري و راستي را از مغان آموخت. افلاتون ، زرتشت را اولين قانونگذار حقوق بشر در جهان مي داند.در ايران باستان رشوه دادن و رشوه گرفتن از گناهان بزرگ شمرده مي شد وجرم هر دو مرگ بود. كمبوجيه دستور داد تا پوست قاضي دادگاه را كه رشوه گرفته بود وبه ناحق حكم صادر كرده بود زنده زنده كندند و پوست را بر صندلي دادگاه كشيدند و پسرش را روي پوست بدر نشاندند ( به عنوان قاضي) تا متوجه باشد كه چه حكمي صادر مي كند. داريوش هخامنشي در عين حال كه براي قانون سخت گير بود، هواخواه و جوياي حقيقت و دادگري بود. مادر كوروش خطاب به او گفته بود كه در نزد پارسيها برابري مردم در برابر قانون را دادگري و داد مي نامند. رفتار پدر بايد سرمشقي از اين دادگري وآن چه باشد كه مردم كشورخواهان آن هستند.

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 و ساعت 11:54 |
روان شناسی  زرتشت  نیچه  از دیدگاه   کارل گوستاو یونگ

نه تنها ذهنیت نیچه بسیار پیچیده است بلکه زرتشت او وشیوه ای که نیچه برای رسیدن به هدفش برگزیده نیز بسیار پیچیده است . نیچه فراتر از غریزه و بر بلندای رفیع تعالی قهرمانانه زیسته است. او از بشر ، از آدمی زاد حیوان صفت که با غرایز حیوانی خود زندگی می کند بیش از اندازه بیزار بود . از نظر یونگ نیچه به خاطر همه عظمت و اهمیتش شخصیتی بیمارگونه داشت . اعلام ظهور اخلاق، اراده معطوف به قدرت، بازگشت ابدی ، مرگ خدا وابرانسان را در کتابهایی مانند تبارشناسی اخلاق، فراسوی نیک و بد وغروب بتان نشان داد. او در زرتشت پیامبر ایرانی، سخنگوی خویش را یافته است که از ضرورت زیر و رو ساختن کامل نگرش، باورها و آرمانهای بشری سخن می گوید. یونگ از اهمیت زرتشت نیچه به عنوان فاجعه عظیمی که اروپا و جهان را در بر می گرفت آگاه بود. نیچه نیروی جاذبه خاصی برای برترین اندیشمندان قرن بیستم داشته است. هم زرتشت پیامبر هم نیچه هر دو لذت گرایی شهوانی فلسفه آسایش خوشگذرانی و کام بخشی را نکوهش می کردند و هر دو درونگرا بودند . نیچه می گوید به این دلیل زرتشت را برگزیده که او مبتکر تقابل خیر و شر بوده است. آموزه او ستیز کیهانی میان نیروهای روشنی و تاریکی است و او کسی است که این جنگ بی پایان را ابدی کرده  است . با گذشت زمان پس از 4000 سال زرتشت مجبور است دوباره زنده شود (نیچه) تا خیر وشر را که خود برای نخستین بار در دوران باستان از هم جدا کرده با یکدیگر آشتی دهد .

نیچه ارزنده ترین ووالاترین الگو را برای پیر فرزانه اش برگزیده است ، زیرا برای او این الگو، بیانگر چنین تجربه ای بوده است .

درچینن گفت زرتشت، دریاچه زاد بوم ناخودآگاه فردی است که ترک می کند تا به ناخودآگاه جمعی برسد . دریا نماد ناخودآگاه جمعی است . زرتشت دریاچه را ترک می کند تا به دریا برسد یعنی از خودآگاه به دنیای ناخودآگاه قدم می گذارد که بی کران است. بعد زرتشت به کوهستان می رود یعنی می خواهد در مقام بالاتری قرار گیرد، به کوهستان رفتن به معنای ترک روان شناسی خانواده و جامعه است تا در تنهایی افق فکری اش را گسترش دهد. به قول معروف آن کس که از قله کوه به پایین می نگرد بر تراژدیها می خندد.

پس از رفتن به قله کوه زرتشت به خورشید می نگرد . خورشید نماد چیزی بالاتر از آگاهی انسانی و خوداگاه است . خصلت او برتر از آگاهی محدود بشری است و نماد آگاهی و نور است . این خورشید در واقع همان روشن بینی حاصل از آگاهی غریبانه اوست. در جای دیگر کتاب سخن از مار و عقاب می گوید ، حیوانات به معنای غرایز هستند . عقاب شهود و روشنفکری است و مار نیروهای اهریمنی و شهوانی . عقاب روان است و مار جسم . مار به معنای تمامی احساساتی است که انسان را مبتذل و پست می کند و  عقاب پرنده نور، اندیشه بسیار والایی است که با خورشید سخن می گوید . و الهام و شور و شوق فراوان در خود دارد. پس از آن عقاب و مار با هم یکی می شوند که به معنای آشتی و تلفیق تضادهاست. وقتی می گوید زرتشت همراه عقاب و مار است یعنی همانند رویاها در راستای غرایزش پیش می رود در جایگاه درستی قرار گرفته و همزمان از دیدگاه روحانی و دنیوی به دنیا می نگرد. او بر قله کوه در کنار خورشید جا داشته که نماد آگاهی و معرفت پرشوری است که همیشه با آن رودررو بوده است. اکنون باید کوه را ترک گوید و به جهان اسفل یا جهان مردمان عادی بیابد و پیامش را به گوش انها برساند.

فلسفه ابرانسان نیچه :

اساس آفرینش و علت آن از خود فراتر رفتن انسان یا همان آفرینش ابرانسان است . نیچه در اینجا می گوید انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد. یعنی باید از او فراتر رفت و بر او پیروز شد . زمان فرافکنی کردن خداوند به چیزی خارج از خودمان به سرآمده است این دوران گذشته است و باید آن را در خویش یا در خود بیابیم. وقتی انسان مرگ خدا را اعلام می کند در درونش اتفاقی افتاده است آن اتفاق فزونی آگاهی است، نوعی تابوشکنی. نیچه به صحبت در باره ابر انسانی ادامه می دهد که قادر به آفرینش خویش است . زرتشت حالا مظهر انسان به علاوه خداست . او قادر است خود را نابود کند و موجودی فراانسانی بیافریند که محصول خدا وانسان است . نیچه علاقه زیادی به کوهستان داشت . این بخشی از قوه تخیل اوست که خود را در انزوا و در بلندی کوه بلندی می بیند که از آنجا قادر است آینده بشریت را به نظاره بنشیند و یا زندگی را در زیر پای خویش ببیند. ابرانسان فرمول نیچه برای خود است. شما با آفرینشی فراتر از خود، یک ابرانسان می سازید . از دیدگاه او انسان با آفرینشی فعال، ابرانسان را خلق می کند . انسان باید به ما نشان دهد که ابرانسان معنای زمین است. آفریدن چیزی فراتر از خود ، فرمولی است منشا گرفته از این فکر که این ما هستیم که ابزار فرایند آفرینش هستیم .

آفرینش در ما واز طریق ما صورت می گیرد در چنین گفت زرتشت بندباز همان ابرانسان است که ماتریالیست است . بندباز در واقع انسان معمولی را که مشغول زندگی خویش است ، به باد ناسزا می گیرد. بندباز کوشش نیچه است برای ابرانسان شدن. وقتی بندباز برای مردم از واپسین انسان سخن می گوید وآنها را چون فراموش کرده اند ابرانسان شوند، خوار وحقیر می گرداند، مردم برای بندباز هلهله می کنند زیرا باور ندارند بشود از مغاک گذشت وبر ریسمان باریکی قدم نهاد . کهن نمونه پیر فرزانه مجموعه ای از افکار واندیشه های زیبا است. ترکیبی است از عالی ترین اندیشه های قابل تصور. منظور نیچه این بوده که ای واپسین انسانها، برخیزید و بکوشید از مغاک بگذرید. بندباز نماد عقل یا خرد نیچه است و نیچه با او یکی انگاری کرده است و دلقک سایه اوست که بیرون می جهد . دلقک نیروی اهریمنی است که به افکار او می خندد. دلقک را می توان سایه کنش گر نامید .انسان بندیست بسته میان حیوان وابرانسان . بندی بر فراز مغاکی ... آن چه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت. وقایع پس از انقلاب فرانسه انسانهای حساس ومتفکر را به شدت تکان داد. نیچه جهان را حاصل خطایی وحشتناک می دانست . شکافی در دنیا بود بود که حاصل محاسبات غلط در آفرینش جهان بود و به این نتیجه رسید که شیطان نابود نشدنی است. او جهان را حاصل اتفاق محض می دانست که مانند تصویر آرمانی یک اراده کور پدید آمد . آینده نگری و هدفی هنگام خلق جهان در کار نبود . نیچه می گفت انسان به نیروی خردی مجهز شده که می توانند مانند آینه خود را بازتاب دهد .

نیچه به شدت از خودآگاهی اش در رنج بود . این اتفاقی است که برای همه نابهنگامان می افتد، کسانی که برای زمان خود ساخته نشده اند و هم عصرانشان آنها را درک نمی کنند. نیچه در ابتدا استاد دانشگاه بازل بود، ولی خوب درکش نکردند، پس خود را با عقده اش محبوس کرد و منزوی زیست. بعد ناخودآگاه او با تمامی برون گرایی هاش ظاهر شد. با فروریختن اعتقادات متافیزیکی ، من انسان مهم شد. زمانه ، زمانه فردگرایی بود که من ناگهان خود را در مقام ضد خدایی می یابد . نیچه پیامبری ماده گراست او به دنبال ابرانسان بود، انسانی که حتی از تن نیز فراتر رفته است. ابرانسان موجودی جدید است که در آن ، تن مطیع و تحت فرمان اراده است.

دولت از نظر نیچه :

نیچه دولت را نیروی عظیم و غول آسایی می دانست که انسانی نیست . زیرا ملت در تمامیت خود دیگر انسان نیست . جانور بزرگی است که برای اهلی کردنش هیولایی دیگر لازم است. حتی ظریف بین ترین مردمان هم از دولت در امان نمی مانند .باید بپذیرند که دولت کارکردی دارد و باید به آن خدمت کنند واگر چنین کاری نکنند زیر پای این هیولا از بین می روند. مشکل زمانی پیش می اید که انسان عقیده خود را به فراموشی بسپارد. یعنی روحش را به آن سازمان بفروشد و تابع بی چون و چرای دیکتاتورهایی چون قذافی گردد . نیچه معتقد است که اگر روحتان را بفروشید بدترین کار را در حق دولت و خودتان انجام داده اید، زیرا دولت با وسوسه شما به این کار، مرتکب جرم می شود. پس اگر مانند نیچه هیولا را بر پایه اخلاق مورد قضاوت قرار دهید، مانند یک کرگدن یا اسب آبی موجودی بسیار بی اخلاق است. شما هرگز نمی توانید بگویید رفتار هیولا (دولت) شرم آور یا دردسرآفرین است یا شرور است. قرار نیست هیولا چنین مسایلی را رعایت کند این شما هستید که روحتان را به دیکتاتورهایی چون هیتلر فروخته اید و تاوان آن را خودتان می پردازید. نیچه دولت را باتلاقی مملو از افراد خاین و پلید می بیند، ولی این نهاد بشری است، این ها انسانها هستند . تا وقتی جامعه اصلاح نشود و مردم فریبکار و دروغگو باشند  دولت هم پلید و خاین است چون دولت از تک تک افراد جامعه به وجود می آید. نیچه معتقد است یک روح والا متعلق به توده مردم نیست بلکه باید خارج از آن باشد. ابرانسان نیچه انسانی است که روحش را به سازمان (دولت )نفروخته است . و تابع عقیده مردم نیست و همرنگ جماعت نمی شود. بیشتر مردم روحشان را به دولت می فروشند اما افراد آزاده خود را وقف هیولا نمی کنند، او نشانی از آزادی با خود دارد و تنها می توان به او امیدوار بود که با هیولا کنار بیاید و بر پشتش سوار شود . (در چین باستان قهرمانان را سوار بر هیولا مجسم می کردند)

 از نظر نیچه دولت آن جاست که خودکشی اندک اندک همگان زندگی نام گرفته است. دولت آن جاست که همگان از نیک و بد زهر می نوشند. بنگرید این زایدان را هرچه بیشتر ثروت جمع می کنند فقیرتر می شوند بنگرید این بوزینگان چالاک را . ببینید چگونه از بر و روی همدیگر بالا می روند واین گونه یکدیگر را به لای و لجن و گودال فرو می کشند .

به تمام دانشجویان رشته های روان شناسی و تاریخ فلسفه پیشنهاد می کنیم کتاب سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه را حتما مطالعه کنند.

منبع: سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه- از کارل گوستاو یونگ مترجم : دکتر سپیده حبیب انتشارات کاروان تهران   

 

انسان شناسی( قسمت اول)

شباهت انسانها و میمونها از جهت کالبد شناسی- ساختمان مغز- ویژگی های ژنتیکی و بیوشیمیایی آشکاراست. انسانها و میمونهای بزرگ در رده بندی جانورشناختی به یک فرا خانواده به نام انسان نماها تعلق دارند. انسانها- شامپازه ها و گوریل ها در 98% از DNA ها یشان اشتراک دارند. نخستین انسان گونه هایی که نیاکان میمونها، میمونهای بزرگ و انسانها بودند بیش از 40 میلیون سال پیش پدیدار شدند. در انسان گونه ها قابلیتهای عمیق دیدن و رنگی دیدن، ممکن است با هم تحول یافته باشند. هر دو این قابلیتها به انسان گونه های اولیه کمک کرد تا جهان درختی شان را بشناسند. توانایی زنان در سوزن نخ کردن، منعکس کننده همکاری ظریف چشمها و دستها است که میلیونها سال طول کشید تا به آن دست یابیم. نسبت حجم مغز به بدن درمیان انسان گونه ها بیشتر از میمونکها است. ساختار شانه و استخوان تر قوه میمونهای بزرگ و انسانها نشان می دهند که ما و آنها نیا و اجداد مشترکی داشتیم. عامل مشترک میان میمونها- بوزینه ها و انسانها این واقعیت است که ژنها رفتار و زندگی اجتماعی آنها را چندان برنامه ریزی نمی کنند.

دیرین شناسی:

دیرین شناسی به بررسی زندگی در دوره باستان بر پایه مدارک سنگواره ای اطلاق می شود و دیرین انسان شناسی همان بررسی انسانهای دوره باستان و نزدیکترین نیاکانشان است. دوره پالئوزوئیک عصر حیات باستان بود که در آن ماهیها- دوزیستها و خزندگان ابتدایی زندگی می کردند. دوره مزوزوئیک عصر میانی را در بر می گیرد که در آن خزندگان و دایناسورها- پرندگان و پستانداران در آن زندگی می کردند. دوره ترتیاری 5 زمانه دارد که عبارتند از: پالئوسن- ائوسن- اولیگوسن- میوسن و پلیوسن.

پالئوسن از 65 سال میلیون سال  قبل و همزمان با نابودی دایناسورها آغاز شد. که نخستین دوره پراکنش عمده پستانداران بود. و دوره آخر هولوسن است که از 11000 سال  قبل و بعد از آخرین عصر یخ بندان آغاز شد که بشر زندگی شکار ورزی را رها کرد و رو به کشاورزی و دامپروری آورد و دهکده ها و ... ایجاد شدند.

نخستینهای آغازین (اجداد اولیه انسانها و میمونها ):

نخستینها در 65 میلیون سال گذشته یعنی در عصر سنوزوئیک زندگی می کرده اند که خود این عصر به هفت دوره تقسیم می شود. در 65 میلیون سال قبل آمریکای شمالی به اروپا متصل بود ولی به آمریکای جنوبی اتصال نداشت. عصر مزوزوئیک با یک انهدام عظیم و جهانی گیاهان و جانوران از جمله دایناسورها، به پایان رسید. از آن پس، پستانداران به عنوان جانوران بزرگ زمین و مسلط جایگزین خزندگان و دایناسورها شدند. اجداد اولیه ما یا نخستینها حدود 36 میلیون سال قبل از طریق تطبیق با زندگی درخت زی به نخستین (شبه میمون) تبدیل شدند. دگرگونی در دستگاه بینایی در جهت تطبیق با درختها بوده که ادراک عمق ناشی از آن، پرش نخستینها را آسان تر ساخته است. در زماته اولیگوسن (38 تا 23) میلیون سال قبل انسان گونه ها پرجمعیت ترین نخستینها شده بودند. انسان گونه های فیوم روی درختان زندگی می کردند و میوه ها و دانه های درختی را می خوردند. زمانه اولیگوسن دوره دگرگونی عمده زمین شناختی و آب و هوایی بود. در همین دوره بود که آمریکای شمالی و اروپا از هم جدا شدند و به قاره های جداگانه تبدیل شدند. نخستین سنگواره های انسان نماها به زمانه میوسن (23 تا 5 میلیون سال قبل) تعلق دارند. پروکنسول ها آخرین نیای مشترک میمونهای قاره آمریکا و میمونهای بزرگ هستند. اورانگ اوتانها بیش از 13 میلیون سال قبل، از تبار دیگری که منتهی به میمونهای آفریقایی و انسانها شده بود جدا گشته بودند.

جایگنتوپیته کوس:

جایگنتوپیته کوس بزرگترین نخستینی است که روی زمین زندگی می کرد. این نوع که تنها در آسیا زندگی می کرد از میلیونها سال قبل تا 400000 سال پیش پا بر جا بود و زمانی با اعضای نوع ما یعنی هوموارکتوس، همزیستی داشت. عده ای فکر می کنند نسل آن منقرض نشده و در ارتفاعات هیمالیا زندگی می کند و نام آن را غول برفی گذاشته اند. این حیوان بزرگترین میمونی بوده که روی زمین زندگی می کرده است و درخت زی نبوده. به هر حال بقای یک نوع جانور به یک جمعیت به اندازه کافی بزرگ نیاز دارد که با هم تولید مثل کنند و مناطقی مانند هیمالیا مناطقی نیستند که این نوع میمون بتواند خود را با آنها تطبیق دهد ونسل آن در 400000 سال قبل منقرض شده است.

انسانواره های آغازین: (پیدایش انسانهای نخستین از میمونها)

دایناسورها 200 میلیون سال فرمانروای مطلق کره زمین بودند که 65 میلیون سال قبل با برخورد یک سنگ آسمانی به زمین از بین رفتند و جای خود را به انواع پستانداران- نخستینها- میمونها و انسانها دادند. اگر تاریخ زمین را 24 ساعت شبانه روزی فرض کنیم (که هر ثانیه آن 50000 سال می شود)

1- نخستین سنگواره ها در ساعت 45/5 دقیقه صبح به وجود آمدند.

2- نخستین جانوران مهره دار ( ماهیها و خزندگان ) ساعت 9 شب پدید آمدند.

3- نخستین پستانداران در ساعت 45/10 دقیقه شب پیدا شدند.

4- نخستین نخستینها ( اجداد میمونها و انسانها ) در ساعت 43/11 دقیقه شب به وجود آمدند.

5- نخستین انسانواره ها در ساعت 58/11 دقیقه شب پدید آمدند و انسان اندیشه گر در 36 ثانیه پیش از نیمه شب وارد زمین می شود.

انواع آسترالوپینه کوس:

انسانواره ها به سه نوع آسترالوپته کوس- انسان های راست قامت و انسان اندیشه گر  تقسیم می شوند. یکی از یافته های همین اواخر (1992) که به نام نوعی خودش آردی پیته کوس آغازین و در نهایت انسان آغازین تشخیص داده شده است.

آسترالوپیته کوسها پنج نوع دارند:

1- آنامنسی(4 تا 2 میلیون سال قبل)

2- آفارنسی(8/3 تا 3 میلیون سال قبل)

3- آفریکانوس(3 تا 5/2 میلیون سال قبل)

4- درشت اندام(6/2 تا 2 میلیون سال قبل)

5- کوس بواسی(6/2 تا 2/1 میلیون سال قبل)

آسترالوپیته کوس آنامنسی و آسترالوپیته کوس آفارنسی به احتمال زیاد اجداد همه انواع دیگر آسترالوپیته کوس ها و نیز انسانهای آغازین هستند که به صورت هوماهابلیس (انسان ماهر) حدود 2 میلیون  سال قبل پدیدار شدند. پس از هوموهابلیس ها ، انسان های راست قامت یا همان نیاکان مستقیم ما که سازندگان ابزارهای پیچیده و شکار گران و گرد آورندگان تعاونی بودند، تکثیر شده و گسترش یافتند تا این که سرانجام در سراسر جهان پراکنده شدند. آسترالوپیته کوس آفارنسیس،گر چه آشکارا یک انسانواره است ولی از بسیاری جهات چندان به شامپانزه ها و گوریل ها شباهت دارد که می توان گفت جد مشترک ما و میمونهای بزرگ آفریقایی بی گمان نباید قدیمی تر از 8 میلیون سال پیش باشد.سنگواره های آسترالوپیته کوس آفارنسیس نشان می دهند که 8/3 تا 3 میلیون سال قبل، نیاکان ما ویژگی مختلط میمون وارانه و انسان وارانه داشتند. گسترش کانال زایمان در زنان، روندی در تکامل انسانها به شمار می آید، با افزایش دهانه رحم باعث افزایش حجم جمجمعه و مغز در انسان شد. حجم مغز انسان گونه ها از 430 سانتی متر مکعب به 1350 سانتی متر مکعب یعنی حجم مغز انسان امروزی افزایش یافت. میانگین حجم مغز گوریل 500 سانتی متر مکعب است.

پایان دوره آسترالوپیته کوس ها و آغاز پیدایش انسان:

زمانی در فاصله  بین 3 و 2 میلیون سال قبل، نیاکان انسانهای آغازین انشعاب یافتند و از جهت تولید مثل از آسترالوپیته کوس های بعدی جدا شدند. در 6/1 میلیون سال قبل انسان راست قامت پدید آمد که مغزی بزرگتر و جمجمعه ای بزرگتر داشت. مساحت مغز افزایش یافت. انسان راست قامت یا اجداد ما انسانها شروع به شکار و گردآوری غذا کردند و ابزارهای سنگی ساختند. آسترالوپیته کوسها به دو گروه تقسیم می شود: یک گروه که نیاکان انسان بودند و در فاصله میان 3 تا 2 میلیون سال پیش، از جهت  تولید مثل از انسانواره های دیگر جدا شده بودند. این گروه که هوموهابیلیس نام گرفته است نخستین رده از نوع انسان و نیاکان انسان راست قامت بود. هوموهابیلیس در فاصله 2 تا6/1  میلیون سال قبل زندگی می کرد که در همین زمان به انسان راست قامت تکامل یافت. ابزارهای ساخت دست آنها بر پایه نام جایگاه کشف شان ابزارهای سنگی آن منطقه شناخته می شوند. قدیمی ترین ابزاری که تا کنون کشف شده قدمت آن به 5/2 میلیون سال قبل برمی گردد. انسان راست قامت با تکیه روز افزون بر شکار، ابزار سازی و توانایی های فرهنگی دیگر، سر انجام به کار آمدترین استفاده کننده زیستگاه دشتی تبدیل شد. در 1 میلیون سال قبل، نوع واحدی از انسانواره ها یا همان انسان راست قامت نه تنها انواع دیگر انسانواره ها را نابود کرد، بلکه پهنه انسانواره خاص خود را به آسیا و اروپا نیز گسترش داد.

منبع. انسان شناسی فیلیپ کتاک

آ

خلاصه ای از افکار استاد نراقی جامعه شناس

اگر قصد اصلاح جامعه را داریم باید بیماری و میکروب را هدف قرار بگیریم نه خود بیمار را. یکی از بزرگترین بیماری های جامعه ما این است که ما ایرانیان بسیار دروغگو هستیم، باید دروغ نگفت و با دروغگویی مبارزه کرد. یکی دیگر از عیوب  بزرگ ما ایرانیان عادت نداشتن به مطالعه و کتاب نخواندن است. بسیاری  از مردم گرانی کتاب یا مشکلات اقتصادی و نداشتن وقت را دلیل کتاب نخواندن خود می دانند در حالی که همین مردم برای خرید پژو 206- پراید تلویزیون LCD و ... پول دارند اما برای خرید کتاب مشکل اقتصادی را بهانه می کنند. برای تماشات مسابقات پوچ فوتبال- شبکه من و تو و ... وقت دارند اما برای کتاب خواندن وقت ندارند. مشکل بزرگ کشور ما عادت نکردن مردم به مطالعه است. افراد و نهادهای مدنی باید دولت را مجبور کنند تا کتابهای مجانی و ارزان قیمت را در اختیار مردم قرار دهند. بچه ها را باید با کتابهای مجانی یا ارزان قیمت از کودکی به مطالعه معتاد کرد. با تاسف فرهنگ اعتراض در برابر زور و بی قانونی درمیان ما ملت ایران رواج ندارد. باید خودمان را با تمرین عادت دهیم و فرزندانمان را از کودکی آموزش دهیم که در خانه- دبستان و اجتماع خودشان را مسوول بدانند و اگر خلافی در هر مورد از کسی مشاهده کردند، آن را مودبانه مورد سوال قرار دهند. اگر با دستوری  غیر موجه و غیر منطقی روبه رو شدند قدرت نه گفتن را داشته باشند. دولتمردان عاقل کسانی هستند که مردم را جهت اعتراض کردن و کاهش خواسته های اشباع شده  گاه خطرناکشان هدایت کنند و بسیاری از عوامل اعتراضهای مردم توسط خود همین مردم بر طرف کنند.

عیب بزرگ دیگر ما ایرانیان نداشتن شجاعت اخلاقی است. می گویند دروغ مادر تمام فسادهاست. به وجود آودنده و زاینده پلیدی ها و تباهی هاست. خود دروغ در بسیاری از موارد به علت نداشتن شجاعت اخلاقی است. برداشت ساده از کلمه شجاعت اخلاقی این است که شجاع مورد نظر ما بتواند بارشادت قد علم کند و کلمه نه را به هر چیز یا هر کس و در هر وقتی تشخیص داد ابراز کند. اگر شجاعت اخلاقی نداشته باشی تاریخ را تحریف می کنی و دروغ تملق به امثال سلطان محمود غزنوی  و چنگیز مغول می گویی و در مقابل میمون هارون تعظیم می کنی . شجاعت اخلاقی یعنی این که فکر و خواسته و میل و نظر خود را به صراحت و بدون دروغ بتوانی به طرف مقابلت منتقل کنی

و برای این کار به دروغ و چاپلوسی متوسل نشوی. باید به کودکان یاد دهیم که بی باکی و دلیری از چراغ قرمز رد شدن و لا به لای ماشینها با سرعت رفتن و گاز دادن به موتور سیکلت و ... نیست. زرنگی را با پشت هم اندازی و شارلاتی و دروغگویی و متقلب بودن و کلاه سر هم گذاشتن برابر ندانیم. در کشور ما با وجود این همه رییس و شهردار و فرماندار و رییس جمهور و ... تا حالا یک نفر پیدا نشده که شجاعت اخلاقی داشته باشد و اعلام کند من که در فلان سال شهردار بودم این کارهای اشتباه را انجام دادم، شهردار بعدی شما مراقب باش و دیگر این اشتباهات را تکرار نکن. اگر تک تک ما ایرانیان مسوولیت پذیر شدیم آن گاه تمام جامعه مسوولیت پذیر می شوند و دیگر اشتباهات خود را گردن بقیه نمی اندازند. در کشور ما همه سعی می کنند کاسه کوزه ها را سر این و آن بشکنند و خود را تبرئه کنند.

ما ایرانیان ملتی احساساتی و زود تحریک هستیم. مردم ایران با قلب و احساساتشان وارد مسایل اجتماعی می شوند و اهل تفکر و مطالعه نیستند و چندان به مرام نامه و حزب و ... پایبند نیستند. در دنیا کمتر جامعه ای مانند ما ایرانیان این همه پیچیدگی و اختلاف طبقاتی دارد. یک عده می سازند و عده ای دیگر همان ساخته ها را با جان و دل خراب می کنند. ما فقط زمانی که شخص خودمان در معرض تعدی و ظلم بی مهری قرار می گیریم از آزادی و رعایت حقوق انسانها دم می زنیم. ما با تفنگ و شلاق مشکلی نداریم، به شرط این که سر لوله تفنگ به طرف خودمان نباشد و شلاق خور کس دیگری باشد. یک نگاهی به وضعیت رانندگی مردم در شهر ها بیندازید. هر راننده ای خیلی راحت حقوق دیگران را از بین می برد و قانون شکنی می کند اما همه آنها ادعای روشنفکری می کنند و دنبال دمکراسی می گردند و دایم کشورمان را با ژاپن و سوئد مقایسه می کنند. رعایت خط کشی و حق تقدم عابر پیاده که دیگر مربوط به حکومت و رژیم نیست. ما ایرانیان علاقه خاصی به تخریب افراد به خصوص نخبه داریم و این عشق به تخریب در نزد ما ایرانیان آن قدر زیاد است که از این کار لذت  هم می بریم. مدیر تازه از راه رسیده یک اداره به راحتی هرآن چه را که نفر قبلی انجام داده غلط می انگارد و قصد دارد با تخریب مدیر قبلی طرحی نو افکند و دنیا را به خیال خود آباد کند و با تاسف افراد جامعه هم در این تخریبها نقش بسیار فعالی دارند. آخر این نخبه کشی تا کی باید در این سرزمین ادامه داشته باشد. اول به لجنش می کشند، لهش می کنند و از تخریب شخصیت او لذت می برند . با تاسف در کشور ما هر کسی از حکومت انتقاد کند نزد مردم کوچه و بازار روشنفکر شناخته می شود. در صورتی که معنای روشنفکر یا سیاستمدار بودن بسیار بالاتر از این حرفها ست. دولت ستیزی امروز در جامعه ما تبدیل به یک حرکت و ابزار روشنفکری شده است . در صورتی که روشنفکر شدن در جهان رسالتی بسیار دشوار است. روشنفکر باید دنبال این باشد که چرا مردم ما خرافاتی- جاهل- بی سواد- دروغگو و متقلب هستند نه این که خودشان دنبال مردم بدوند و حرفهای خوشایند را به خورد آنان دهند. مشکل بزرگ دیگر ما ایرانیان جزم اندیشی یا دگماتیسم است. جزم اندیشی صفت بسیار مخربی است که اگر توانست استیلای خود را بر فکر و مغز شخصی یا گروهی برقرار کند آن جامعه برای همیشه علم و دانش و مطالعه و تفکر و منطق را به مسخره می گیرد و آن جامعه مانند مزرعه ای ملخ زده می شود. کانت جزم اندیشی را بزرگترین محدود کننده خیر بشری می نامد و جزم گرا را دشمن بزرگ خردورزان.

چون باور دارند استقلال فکری حق مسلم هر انسان است. جزم اندیشی یک بیماری است که در تمام جوامع بشری یافت می شود. هیچ اسلحه ای خطرناک تر از باور اشباع شده غلط نیست. هیتلر اگر باورش نشده بود که نژاد آلمانی برترین است 6 میلیون یهودی به کوره های آتش نمی سپرد و جنگ جهانی را آغاز نمی کرد. حزب گرایی این عیب بزرگ را دارد که از یک محدوده معینی بیشتر اجازه جولان فکری را به تو نمی دهد و جلوی رشد ذهنی ات را می گیرد. واقعیت بینان و واقعیت پذیران در جامعه ما بسیار اندک هستند. جامعه ما جامعه پیچیده ای است. پیچیدگیهای عجیب و غریب این جامعه است که به صد ها دلیل اقلیمی و تاریخی امروز دچارش هستیم . جامعه ای که دمکراسی می خواهد مردمش باید اهل بررسی باشند. اهل تدبیر باشند. مسایل را عمقی نگاه کنند.ثابت رای باشند. استقلال فکری و عقیده داشته باشند. نه این که صبح یک چیزی بگویند و شب عکس آن را عمل کنند. یکی از اصلی ترین قواعد دمکراسی شناخت و تشخیص رعایت حدود مسوولیت و توقع مجاز و غیر مجاز در طرف یعنی حکومت و مردم از یکدیگر است.

انفجار جمعیت در ایران:

در سال 1330 با بهبود بهداشت جامعه جمعیت ایران به 15 میلیون نفر رسید. در سال 1350 جمعیت به 30 میلیون نفر رسید. در همان ایام به رغم بهبود وضع اقتصادی و بهداشت تعدادی از پژوهشگران جامعه شناسی نخستین نداهای کنترل جمعیت و خطرات افزایش جمعیت را اعلام کردند اما چون این موضوع از طرف حکومت اعلام شده بود با لجبازی و مخالفت مردم روبه رو شد و در دوران جنگ ایران با عراق نرخ رشد جمعیت به 37% در سال و به یکی از بالاترین نرخهای رشد جمعیت در جهان رسید. پایین آمدن سن ازدواج در آن زمان و مجازات سقط جنین و ... از عواملی بود که نرخ رشد جمعیت را به طور بی سابقه ای بالا برد. در صورتی که اگر یک بار ناجوانمردانه از تولد یک جنین آفریقایی یا ایرانی آن که در آینده باید با مشکل بیکاری و... روبرو شود جلوگیری کنیم هزار بار بهتر از آن خواهد بود که بعد از تولدش شاهد مرگ چندین باره اش در هر روز باشیم. مساله افزایش جمعیت به تراکم جمعیت می انجامد. بعد دردناکتر آن بعد اقتصادی است که بزهکاری و نا امنی به وجود می آورد. هر انسانی با استانداردهای مشخص به یک مقدار فضای زیست نیاز دارد که اگر آن را از او دریغ کنند دچار ناآرامی خواهد شد. مسایل روانی پیدا خواهد کرد و به دنبال آن تلاطم اجتماعی به وجود خواهد آورد. (در آرشیو یا نوشته های پیشین مطلبی تحت عنوان مالتوس و نظریه افزایش جمعیت ذکر شده است حتما آن رامطالعه کنید). امروز افزایش جمعیت بزرگترین مشکل کشور ماست و اگر دولت کنترل جمعیت را در راس اهداف خود قرار ندهد سیلی از مشکلات و بدبختی ها نصیب ما می شود. تمام مسایل مربوط به فقر- بیکاری- کمبود مسکن- تورم- کمبود آب و منابع زیرزمینی- اعتیاد- مشکلات روانی- ناامنی- بزهکاری- ترافیک شهرها و ... همه حلقه هایی هستند که سر زنجیر آن ها را باید در همین مشکل بسیار بزرگ افزایش جمعیت یافت. به تمام خوانندگان و بلاگ پیشنهاد می کنیم کتابهای جامعه شناسی خودمانی- پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی- جامعه شناسی نخبه کشی- جامعه شناسی خود کامگی- مشوطه ایران از دکتر آجودانی- ماجراهای جاودان در فلسفه و تاریخ فلسفه ویل دورانت را حتما مطالعه کنند.

منبع: پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی- حسن نراقی- نشر

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 19:33 |

 

روانکاوی تحریم زناشویی با محارم

مقایسه روان شناسی اقوام بدوی آن طور که مردم شناسی آن را به ما می آموزد با روانشناسی بیماران عصبی موارد اشتراک زیادی را نشان می دهد. حتی در میان قبایل آدم خوار با دقت خاصی و سخت گیری پرمشقتی جلوگیری از روابط جنسی میان محارم را در برنامه کار خود دارند.

 

توتم چیست؟

توتم یک جانور قابل خوردن، بی آزار یا خطرناک و هولناک یا یک گیاه مقدس یا یکی از قوای طبیعت مانند باران و آب می باشد که دارای رابطه خاصی با تمام طایفه است. توتم جد اصلی و نخستین قبیله و بعد روح محافظ و کمک کار آن به شمار می رود که به آنها حکمت و حل معماها و مشکلات را الهام می کند و در مواقع خطر کودکان خود را می شناسد و آنها را پناه می دهد. توتم از طرف مادر یا از طرف پدر به فرزندان به ارث می رسد.

تعلق به توتم، زیر ساز کلیه وظایف اجتماعی بومیان استرالیاست. توتم به زمین و مکان معین محدود نیست. هم توتمها به طور جدا از یکدیگر و با افراد توتمهای دیگر با مسالمت و صلح زندگی می کنند. توتمیسم در روزگاران گذشته در میان اقوام آریایی و سامی اروپا و آسیا نیز وجود داشته است. توتمیسم یکی از مراحل تطور حیات عقلانی بشر به شمار می رود. توتمیسم در مراحل مختلف افول، تطور، تحول و تبدیل به عقاید و آداب اجتماعی و مذهبی دیگری یافت می شود.

 

توتم و تحریم زناشویی

در تمام مکانهایی که اعتقاد به توتم وجود دارد این قانون یافت می شود که افراد نسل یک توتم نباید با یکدیگر دارای روابط جنسی باشند، یا مجاز نیستند که با یکدیگر زناشویی کنند. این عدم مجوز زناشویی با افراد مهم توتم نسبت اگسوگامی زناشویی با بیگانه یا بیگانه همسری است که با توتم متحد است. در استرالیا کیفر متداول برای داشتن رابطه جنسی با شخصی از یک قبیله ممنوع، مرگ است. در قبیله تاتاهی مرد زناکار را می کشند اما زن را تنها می زنند یا با نیزه زخمی می کنند به طوری که به آستانه مرگ نزدیک می شود.

تحریمهای توتمی در تمام قبایل جهان بیشتر متوجه امیال جنسی فرزند نسبت به مادر می باشد (که در نخستینها و میمونها هم دیده می شود).

زناشویی با بیگانه، رابطه جنسی مرد را با تمام زنان قبیله خود ممنوع و غیر ممکن می سازد. هر آن چه از یک توتم تولید شود، خویشاوند هم خون و یک خانواده خواهد بود. در قبایل وحشی یک نوع حساسیت و ترس شدید از نزدیکی جنسی با محارم از خود نشان می دهند که برای ما غیر عادی است. زناشویی گروه همسری آن است که شماره ای از مردان به تساوی شوهر شماره ای از زنان می باشند. هر مرد شوهر تمام زنان و هر زن همسر تمام مردان این گروه به شمار می رود. کودکان این زناشویی همسر تمام مردان این گروه به شما می روند. کودکان این زناشویی اشتراکی به حق یکدیگر را برادر و خواهر خود محسوب می دارند.

اسکوگامی توتمی زناشویی با بیگانه در نتیجه تحریم توتمی یا بیگانه همسری توتمی و یا تحریم روابط جنسی میان اعضای یک قبیله وسیله مناسبی برای جلوگیری از آمیزش جنسی محارم گروهی نسلهای بعد جلوه می کند.

توتمیسم اساس کلیه وظایف اجتماعی و حدود و مقررات اخلاقی قبیله است. وحشیان در مسایل مربوط به محارم حساس تر از ما هستند. شاید هم که آنها بیشتر مقهور وسوسه نزدیکی با محارم اند و از این رو به یک حافظ و مانع نیرومند تری از ما نیازمند هستند. در جزایر فی جی این وحشیان جنبشهای مذهبی و مقدسی دارند که در حل آنها به ویژه با محارم خود به برقراری روابط جنسی می پردازند. در جزایر سالومون از هنگام عروسی، داماد دیگر مجاز نیست که مادرزن خود را ببیند و یا با وی صحبت کند. قوم باسوگا به حدی از روابط جنسی با محارم متنفر هستند که حتی اگر حیوانات خانگی بدان تن دهند آنها را بدون مجازات نمی گذارند.

 

زناشویی یغمایی

زناشویی یغمایی در جاهلیت و قبل از اسلام معمول بوده است. در متعلقات جهاد با کفار زنانی که به اسارت گرفته می شدند بر جنگجویان مسلمان حلال بودند. گروهی از محققان اروپایی علت نفرت عرب را از نوزاد دختر و زنده به گور کردن آنها را، بیشتر در اثر وجود همین رسم زناشویی یغمایی دانسته اند که عرب از ترس آنکه مبادا دخترش به یغما رود  و به زور همخوابه دشمن گردد ترجیح می داد خود، وی را زنده به دست خویش به گور بسپارد.

 

روابط مادر زن و داماد در جوامع بشری (روان شناسی مادر زن و داماد)

رابطه میان داماد و مادرزن در میان اقوام متمدن تیره و تاریک است. به نظر می رسد که تضاد میان داماد و مادر زن حاکی از وجود عواطف متضادی در روابط این دو نفر باشد. این رابطه در واقع متشکل از تلاقی تضاد عاطفی است، یعنی دو عاطفه یکی ملاطفت آمیز و دیگری خصمانه با هم در آمیخته اند. در ایران آن قدر که مادر شوهر مورد نفرت است مادر زن مورد نفرت نیست. حسادت مادر شوهر بر اثر از دست دادن پسر خود معمولا به مراتب بیشتر است از حسادت مادر زن. دلایل این روابط خصمانه بین مادر زن و داماد این است که از طرفی مادر زن به خاطر از دست دادن دختر محبوب خود که باید از او چشم پوشی کند و دیگری عدم اعتماد و شکاک بودن نسبت به یک عنصر بیگانه داماد است که دختر خود را به او سپرده است.

عواملی که در تحریکات عاطفی خصمانه داماد نسبت به مادرزن دست در کارند می توان چنین بر شمرد:

یکی تصمیم وی که دیگر تحت سلطه و اختیار بیگانه قرار نگیرد و استقلال خود را حفظ کند. دیگری حسادت نسبت به کلیه کسانی که قبل از وی مورد لطف  و محبت زن وی بوده اند. گاهی اوقات که مادر زن دختر خود را خیلی دوست دارد. این خصوصیت خود را به جای فرزند پنداشتن در مورد مادر نسبت به دختر خود ممکن است آن قدر شدت یابد که مادر عاشق مردی شود که دختر وی خواهان اوست. در این مورد در اثر تضاد عاطفی روحی که عاشق داماد خود شده است ممکن است در فرجام این مبارزه درونی به بیماریهای سخت عصبی و روانی منتهی شود. در اثر روابط ممنوع تحریم جنسی با محارم مرد باید به ناچار از تمایل شدید خود نسبت به مادر و خواهر که محبوب ترین اشخاص دوران کودکی او هستند بکاهد تا متوجه و متمرکز بر روی شخص سوم بیگانه ای که شباهت و وجوه اشتراکی با آنها دارد، شود و داماد ملاحظه می کند مادر زن به وی نزدیک شده است و خواهان روابط جنسی با اوست. در واقع وجود مادر زن، خطر ایجاد وسوسه تجاوز جنسی به محارم رادر نظر مرد مجسم می سازد.

از طرفی کم اتفاق نیفتاده است که مرد ابتدا آشکارا به زنی که بعدها مادرزن وی می شود عشق ورزد، بدون اینکه هنوز تمایل او متوجه دختر وی شده باشد. روان کاوی راه هایی به ما آموخته که چگونه کودک به وسیله آنها در سیر تکوین و رشد و تکامل خود، گریبان خویشتن را از چنگال جاذبه جنسی محارم می رهاند.

پژوهشهای فراوان درباره زندگی جنسی جانوران نشان داده است که در میان آنان اجتناب و اکراه از جفت گیری با هم خونان و محارم وجود دارد. روباه، غاز و یک نوع مرغابی وحشی از جفت گیری با خواهر خود اکراه دارند.

حتی میمونهای بزرگسال از گروهی که در آن زاده شده اند بیرون می روند. این مهاجرت به آنها کمک می کند تا فراوانی پیوندهای زناکارانه در میانشان کاهش یابد. پرهیز انسانها از جفت گیری با خویشاوندان نزدیک، بیانگر یک گرایش عام در میان نخستینهاست. وحشت از این نزدیکی در انسان امری غریزی است و انسان اندیشه گر از جهت ژنتیکی به گونه ای برنامه ریزی شده است که گرایش به بیزاری از زنا با محارم را دارد. تبعید، زندانی کردن، مجازات مرگ و تهدید به کیفر ما بعد طبیعی برخی از مجازاتهایی هستند که برای این افراد در فرهنگهای متفاوت تعیین شده اند. انسانهای اولیه پی برده بودند از ازدواج خواهر و برادر بچه های عقب مانده زاده می شوند. جفت گیری برادر و خواهر طی چند نسل، باعث مرگ و میر و کاهش باروری می شود. ممنوعیت زنا با محارم برای این پدید آمد تا احساس جنسی را به خارج از خانواده هدایت کند.

 

ازدواج با محارم (خواهر و برادر) در دربار پادشاه مصر

در مصر باستان فرزند فرعون اعم از دختر یا پسر و فرزندان آنها مقدس و شایسته فرمانروایی بودند. اگر شاه همسری را انتخاب می کرد، بچه های خواهرش که در عقد مرد دیگری بودند بعدها می توانستند ادعای حق سطلنت کنند و مشکلاتی برای شاه یا فرزندانش در آینده فراهم کنند و ادعای الوهیت کنند. پس زناشویی سلطنتی خواهران و برادران کشمکشها بر سر جانشینی پادشاه را کاهش می داد و از تعداد مدعیان فرمانروایی می کاست و حق پادشاهی انحصار خانواده فرعون می شد.

منابع

1.      روان کاوی زناشویی با محارم، زیگموند فروید مترجم: دکتر ناصرالدین صاحب زمانی

 

انسان شناسی ( قسمت دوم)

همان گونه که اشاره شد هوموهابیلیس ها به انسان راست قامت، حدود 8/1 تا 6/1 میلیون سال قبل کوچکتر شدند. انسان راست قامت سرانجام زیست مایه گوشت شکار جانوران بزرگ را به عنوان مکمل غذایی در بین نوع انسان عمومیت بخشید. کره زمین انواع نابودیهای دسته جمعی را شاهد بوده است. بزرگترین بلا همان است که عصر حیات دیرین (پالئوزوئیک) را از عصر میانی (مزوزوئیک) جدا ساخت. این نابودی بزرگ در 245 میلیون سال پیش رخ داد که در آن 5/4 میلیون از 5 میلیون نوع جانور (بیشتر جانوران بی مهره) روی زمین نابود شدند. دومین نابودی بزرگ 65 میلیون سال قبل رخ داد که بر اثر آن دایناسورها از بین رفتند که در اثر برخورد شهاب سنگ با زمین ابر گاز و غباری به وجود آمد که آنها را از بین برد.

در 10 میلیون سال پیش که اولین انسان نماها ظاهر شدند حجم مغر آنان 500 سانتی متر مکعب بود که در    100هزار سال قبل به 1300 سانتی متر مکعب معادل مغز انسان امروزی رسید. انسان راست قامت بر اثر رشد جمعیت و پراکندگی به تدریج گسترش یافت و دگرگون شد.

ابزارهای دیرینه سنگی:

فنون ابزار سازی سنگی که در خارج از اولدووا تکامل یافتند، یعنی همان سنتی که تا 15000 سال پیش برقرار بود، با اصطلاح دیرینه سنگی توصیف می شود. بهترین ابزارهای سنگی از قلوه سنگهای آتش زنه ساخته می شوند که با دقت شکسته شده و به شیوه های پیش بینی پذیر چکش کاری می شوند. سنگهای کوارتز و سنگهای آهکی مستحکم نیز برای این کار مناسب هستند. سنت ابزارسازی عمده دوره دیرینه سنگی فرودین که انسان راست قامت به کار می برد، سنت آشولی بود که از غار   سنت آشول در فرانسه نام گرفته شده است. جایی که این ابزارها نخستین بار در آنجا کشف شدند. ابزارهای آشولی به انسان راست قامت کمک کرد تا پهنه زندگی اش را گسترش دهد. روند افزایش حجم مغز، پیوسته در تکامل بشری در کار بوده است.  ظرفیت حجم مغز انسان راست قامت از 800 تا 1250 سانتی متر مکعب در نوسان بود. پهنه زمانی حضور انسان راست قامت در آفریقا طولانی بود. در بستر چهارم اولدووا نیز سنگواره هایی از انسان راست قامت پیدا شده اند که قدمتشان به 500000 سال قبل می رسد. بزرگترین گروه از سنگواره های انسان راست قامت در غار شوکوتین چین پیدا شده اند. سنگواره های شوکوتین، نمونه هایی از یک مرحله گسترده در تکامل انسان به شمار می آیند. انسانهای شوکوتین در تاریخی اخیرتر از انسان جلوه و در فاصله 500000 تا 350000 سال قبل زندگی می کردند. مدارک باستان شناختی بر حضور انسان راست قامت در اروپا نیز  حکایت می کند. انسان راست قامت پهنه حضورش را از مناطق استوایی به نواحی نیمه استوایی و معتدل آسیا و اروپا گسترش داده بود.

انسانهای اندیشه گر دیرین:

در عصر های یخ بندان، جمعیت بسیار بیشتری در مناطق استوایی زندگی می کردند تا در اروپا. ما به این دلیل از تکامل اخیرتر بشر در اروپا اطلاع بیشتری داریم چون این کاوشها در اروپا بسیار بیشتر از آفریقا انجام شده اند. انسان اندیشه گر دیرین (300000 تا 28000 سال قبل) نخستین اعضای نوع ما را همراه با نئاندرتالها در بر می گیرد. حجم مغز انسان اندیشه گر دیرین حدود همین حجم در میان انسانهای نوین است ( یعنی 1350 سانتی متر مکعب).

نئاندرتالها:

نئاندرتالها نخستین بار در اروپا غربی کشف شده بودند. نخستین نئاندرتال در 1856 در دره ای در آلمان به نام نئاندر پیدا شد. نئاندتالها قوس ابرویی برجسته داشتند. نئاندرتالها کوتاه و قوی بودند و بالاتنه آنها نسبت به طول پایشان بزرگتر بود تا سطح اتکا کمتر شده و در نتیجه گرمای بدنشان حفظ شود. دندانهای پیشین درشت- صورتهای پهن- برجستگی های بزرگ ابرو- درشتی استخوان بندی و عظلات از ویژگیهای نئاندرتال هستند.

نئاندرتالها و انسانهای نوین:

انسانهای راست قامت به دو گروه جدا گانه تقسیم شدند که یکی نیاکان نئاندرتالها بودند و دیگری نیاکان انسان هوشمند، یا همان انسانهایی که از جهت کالبد شناختی نوین اند و از 40000 سال قبل در اروپای غربی پدیدار شدند.

نئاندرتالهایی که  در عصر یخ در اروپای غربی زندگی می کردند، از جهت کالبد شناختی آمادگی این را داشتند که به اروپاییان نوین تکامل یابند.

انسانهای اندیشه گر دیرین در خاورمیانه بیش از 50000 سال قبل از نابودی نئاندرتالهای اروپایی غربی، یکراست به انسانهای نوین تکامل یافته بودند. چنین می نمایند که انسانهای نوین به احتمال زیاد از یک نیای آفریقایی که از رده انسان اندیشه گر دیرین بود تکامل یافته اند.

درباره حوا یا مادر نخستین ما انسانها:

انسان اندیشه گر در تاریخی جدیدتر در آفریقا پیدا شد و سپس گسترش یافت و سرانجام تمام کره زمین را به اشغال خود در آورد. پژوهشگران برکلی در دانشگاه کالیفرنیا چنین نتیجه گرفتند که همه انسانهای امروزی از یک زن که حوا نام گرفته است که حدود 200000 سال پیش در ناحیه نیمه صحرایی آفریقا زندگی می کرد، سر چشمه گرفته اند. این حوا تنها زنی نبود که در آن زمان زندگی می کرد، ولی تنها زنی بود که باز ماندگانش، در هر نسلی از گذشته تاکنون، یک دختر داشتند. از آنجا که DNA میتوکوندریا تنها از طریق زنان انتقال می یابد، هر گاه زنی فرزند نداشته یا تنها پسر داشته باشد، این خط انتقال از بین می رود. جزییات نظریه حوا، نشان می دهد که بازماندگان این زن حدود 135000 سال قبل از آفریقا بیرون زدند. آنها سر انجام جای نئاندرتالها در اروپای غربی گرفتند و به تدریج بقیه نقاط جهان را به اشغال خود در آوردند. نئاندتالها در خاورمیانه هزاران سال با انسانهای نوین همزیستی داشتند. نئاندرتالها در خاورمیانه 40000 تا 60000 سال پیش زندگی می کردند. ولی در اروپای غربی، نئاندتالها شاید تا 28000 سال قبل باقی بودند. در 200000 سال قبل، نئاندرتالها فن انقلابی ساخت ابزار از ورقه های سنگ را که در آفریقای جنوبی اختراع شده بود تکمیل کردند.

هنر انسانهای غار نشین و نقاشی در غار:

نخستین نقاشی غار که تا کنون کشف شده به حدود 30000 سال قبل بر می گردد. ما اکنون بیش از صد جایگاه نقاشی غار را می شناسیم که بیشتر آنها از نقطه محدودی در جنوب غرب فرانسه و شمال غرب اسپانیا به دست آمده اند. مشهورترین جایگاه این نوع نقاشی، غار لاسکو است. بیشتر تفسیرها نقاشی غار را به جادو و مناسک مربوط به شکار نسبت می دهند. این هنرمندان نقاشی ممکن است بر این اعتقاد بوده باشند که با تسخیر تصویر یک جانور از طریق نقاشی و پیشگویی کشتن آن، می توانند بر نتیجه شکار تاثیر بگذارند. آیا مردم دوره فرازین دیرنه سنگی معتقد بودند که با نقاشی جانوران شکار می توانند بر رفتار جنسی یا باز تولید آنها نظارت کنند یا شاید این گونه فکر می کردند که جانوران هر ساله به همان محلی بر می گردند که ارواح شان به گونه ای تصویری تسخیر شده بودند. نقاشی های غار شاید نوعی از تاریخ تصویری بوده باشند. طرح ها و علایم حک شده بر استخوانهای جانوران ممکن است نشانگر این واقعیت باشند که انسانهای دوره دیرینه سنگی فرازین تقویمی را براساس مرحله شکل گیری ماه ساخته بودند. انسانهای دوره میانه سنگی سگها را برای همراهی در شکار اهلی کرده بودند. به کلیه دانشجویان رشته های تاریخ باستان شناسی- مردم شناسی و روان شناسی پیشنهاد می کنیم کتاب انسان شناسی تالیف کنراد فیلیپ کتاک را مطالعه کنند.

منبع: انسان شناسی(کشف تفاوتهای انسانی)- مولف: فیلیپ کتاک

مترجم: محسن ثلاثی- نشر تهران  1386-

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 19:21 |

تاريخچه مردم شناسي (قسمت اول ) 

مردم شناسي علمي است كه مي خواهد نشان دهد چگونه بشر تابع انگيزه هاي غيرعقلاني و ناخودآگاه مي گردد. اين امر مهم را مردم شناسي به كمك ساير علوم مثل تاريخ، باستان شناسي و روان شناسي انجام مي دهد.

تاريخ مردم شناسي به ما نشان مي دهد كه در سير تكاملي از حيوان به انسان ما تا چه حد از مبدا درنده خويي جلوتر آمده ايم. نزد انسانهاي نخستين توتميزم يكي از اساسي ترين صورت تشكيلات اجتماعي اقوام بدوي درسراسر جهان بوده است. توتم totem به معني شعار يا علامت خانوادگي و به معني طلسم مختص به يك فرد يا ايل است كه مورد احترام و ستايش افراد ايل مي باشد. اسكول كرافت مردم شناس مي گفت: ميان تابوي زن حائض در بين اقوام بدوي و تطهير و تابوهاي روابط جنسي كه در كتاب مقدس مذكور است مشابهتي وجود داشت. روزه سن تكليف در ميان سرخ پوستان برابر است با اقرار علني به ايمان در مذاهب مردم متمدن.

وي به تقويت اين فرضيه كمك نمود كه سرخ پوستان از مشرق زمين به آمريكا مهاجرت كرده اند. در سال 1724 لا فيتو كتابي نوشت موسوم به عادات وحشيان آمريكايي كه در آن به نحو بارزي پاره اي از رسوم قبايل ايروكوي آمريكا را با رسوم مصريها، يونانيها و روميها مقايسه مي كرد. او ثابت كرد كه سرخ پوستان هم انسان هستند و مردمي شاعر هستند واحساس دارند. هنري مورگان پدر علم مردم شناسي آمريكا مي باشد. مورگان به مطالعه درباره قبايل ايروكوي يا افعي‌هاي واقعي پرداخت. در نزد اين قبايل غرض از رقصها و تشريفات مخصوص آنها تسكين خشم ارواح وعلاج بيماريها بود . ايروكويها 32 رقص مشخص داشتند. خدايان باران- خرمن و باد را پرستش مي كردند و دعاگوي درختان سبزيجات آتش و آب بودند. تنباكو (قليان) مي كشيدند زيرا آن را وسيله ارتباط با عالم روحاني مي دانستند و اعتقاد داشتند كه دود قليان و   نشئه آن مانند عود به سوي روح اعظم بالا مي رود. باخوفن به اين نتيجه رسيد كه در بدوي ترين جوامع بشري، روابط جنسي به طور هرج ومرج صورت مي گرفت . زنان به علت آن كه موجوداتي نجيب تر و باعفت تر بودند ازاين كار نفرت داشتند. به اين نحو اولين مراسم عروسي و مالكيت در انحصار يك نفر به دست زنان صورت گرفت. اما گروهي از روان شناسان نظريه هرج ومرج جنسي دوران نخستين زندگي بشر را قبول ندارند. مك لنان در 1861 كتابي به نام عروسي بدوي چاپ كرد كه موضوع آن تحقيق درباره ريشه طرز تسخير و دزديدن زنان براي تشريفات عروسي بود. به عقيده مك لنان از آن جا كه قبايل وحشي نسبت به يكديگر در حالت خصومت و جنگ بودند و از آن جا كه ميان قبيله خودشان زنان تابو بودند و نمي توانستند با آن رابطه جنسي برقرار كنند به ناچار به قبيله هاي ديگر شبيخون مي زدند و زنان و دختران را مي دزديدند. در استراليا 100 سال قبل تنها راه زن گرفتن و عروسي دزديدن دختر از قبايل مجاور بود. رسم دزديدن زنان و دختران بين اعراب جاهليت هم برقرار بود. و به خاطر اين كه دخترانشان درآينده دزديده نشوند و مورد تجاوز قرار نگيرند آنان را زنده به گور مي كردند . در دوره كمونيسم جنسي چون به واسطه هرج ومرج در روابط جنسي به طور يقين نمي شد پدر هر طفلي را شناخت اين امر منجر به وضع قاعده اي گرديد كه بر وفق آن نسب كودك را فقط از جانب مادر معين مي كردند. اما اثبات هرج و مرج روابط جنسي اقوام بدوي ممكن نبود. ساير محققين وجود هرج ومرج در روابط جنسي اقوام بدوي را انكار كرده اند. عروسي از راه تسخير و دزديدن زن در خور فهم اما زنا با محارم از عفت به دور بود. مورگان اطلاع داشت كه در ميان پاره اي از قبايل، افراد طوايف مدعي بودند نسب از جانوري مي برند كه طايفه آنها بدان موسوم بود و اعضاي طايفه مجاز به خوردن توتم نبودند. مردمان جزاير في جي آدم خوار بودند و علاقه آنها به گوشت آدمي آنقدر زياد بود كه بزرگترين تعريف درباره لذيذترين خوراكها تشبيه آن بود به گوشت انسان. آدمخواران گوشت زن جوان برايشان بسيار لذيذ بود و مزه موز رسيده را مي داد. بهترين قسمت گوشت انسان از آرنج و ران زن جوان بود. رئيس قبيله راكي راكي ادعا مي كرد 900 نفر را خورده است. لباك متوجه شد آدمخواري قبايل نيوزيلند جزء شعایر ديني آنها محسوب مي شد. آدمخواري ارواح دشمنان را نابود مي كرد و قوت و جرات شخص را به آنان عطا مي كرد. گوشت دوشيزگان را براي لذت و گوشت پهلوانان را براي دليري و نيرومندي مي خوردند. لباك عقيده داشت پست ترين نژادها از بنياد عروسي محروم اند. درميان آنها عشق پاك وجود ندارد. درميان اقوام وحشي به ندرت به پاكدامني زن توجه مي شود. لباك مي گفت اديان اصلي واحدي داشته اند و دين در تاريخ بشر پنج مرحله را سپري كرده تا به شكل اديان متعالي رسيده است.

1- خداناپرستي: دراين مرحله هيچ گونه تفكر و يا اعتقادي وجود نداشت

2- طبيعت پرستي يا توتميزم : دراين مرحله اشيا طبيعي مانند درختان با حيوانات مورد پرستش بشر بود

3- شمن پرستي: دراين مرحله به وجود خداياني معتقد بودند قدرتمندتر از بشر و طبيعت و حيوانات.دسترسي به آنها فقط از طريق شمن ها (حكيم باشيان افسونگر) ميسر بود. (مانند اعتقاد آرياييان قبل از ظهور زرتشت) .

4- بت پرستي: دراين مرحله خدايان، طبيعت بشري به خود مي گرفتند و مقتدرتر اما تلقين پذير بودند. (مانند عربستان عصر جاهليت كه بتهاي لات و عزي و... را مي پرستيدند).

5- يكتاپرستي: دراين مرحله خداوند يكتايي را خالق دستگاه آفرينش مي پنداشتند و او را با پندارهاي اخلاقي قرين مي شمردند(انديشه يكتاپرستي ابتدا در 3770 سال قبل بوسيله زرتشت درايران وحدود 3300 سال قبل بوسيله اختاتون فرعون همزمان سينوهه و موسي تبليغ شدند). نظر لباك اين بود كه اصول اخلاقي امري است تحكمي كه از طريق قدرت پدري منتقل مي شود اعم از آن كه در مسايل ديني باشد يا مدني. ادوارد تايلور اولين كسي است كه مردم شناسي اجتماعي را به صورت علمي در آورد. تايلور مي گفت: فرهنگ يا تمدن عبارت از آن كل مركبي است كه شامل دانش، معتقدات، هنر، اخلاق، قانون، رسم و هر گونه استعدادها و عادات ديگري مي شود كه آدمي به عنوان يكي از اعضا جامعه فرا گرفته است. جادوگري كه همواره يك نوع جذبه ادبي تخيلي داشت اينك به صورت جديد جلوه گر شد زيرا مفتاحي گرديد از براي گشودن صندوقچه اسرار تمدن اقوام اوليه. جن اقوام مشرق زمين از آهن وحشت داشت به طوري كه حتي بردن نام آهن يا آهن ربا افسوني بود عليه جنها .تايلور نوشت در ظاهر اين جن وپري موجوداتي هستند متعلق به عصر حجر قديم وفلز جديد (اعتقادات مردم عصر حجر). مردم وحشي به همه چيز جان واحساسات بشري مي بخشيدند. كنت نوشت: آغاز دوران ديانت بشري هيچ نمي توانست باشد به جز يك حالت مطلق و بسيار پايداري از فتشيزم خالص. يعني اعتقاد به اين كه تمام عناصر طبيعت از حيوانات- كوهها- درختان رودها و... داراي روح هستند كه اساس و پايه بت پرستي از همين جا شروع شد، فتشيزم قبل از پيدايش پرستش خدايان چندگانه و يكتاپرستي وجود داشته است. ساكنان نواحي غربي استراليا روح را با نفس انسان معادل مي شمردند. سرخپوستان عقيده داشتند در عالم خواب ارواح مردگان بر آنها ظاهر مي شوند. اكثر اقوام وحشي معتقد بودند جانوارن داراي روح هستند . آنها اعتقاد داشتند بعد از مرگ روح از بدن آنها جدا مي شود و در عالم رويا بر خفتگان ظاهر مي شود. تايلور فرضيه خويش را آنيميزم يا فلسفه اصالت جان نام نهاد. قبايل مكزيكي تلاس كالان به تناسخ اعتقاد داشتند و مي گفتند اشراف بعد از مرگ تبديل به پرنده مانند بلبل و مردم پست به صورت راسوها موش و سوسك در خواهند آمد. بعضي قبايل كه براي مردگان به ماديات قايل نبودند عالم مردگان را جهاني در زير زمين مي پنداشتند . نظر تايلور اين بود كه چون بربريت جانشين توحش گرديد مفاهيم فيلسوفانه تري جاي اعتقاد به پرواز روح يا تناسخ را گرفت و تعيين حدود وثغور دنياي پس از مرگ ديگر احتياجي به جغرافياي محلي پيدا ننمود. قديمي ترين نوع پرستش نياپرستي بود كه ابتدا از مرحله اي ساده يعني ترضيه خاطر مردگان شروع شد و مردگان را به مقام الوهيت رسانده بود. پاره اي از بتها تنديسهايي از ارواح بودند كه خاصيت فتيش به خود گرفته بود كه منشا پيدايش بت پرستي بود. پرستش توتم يا حيوان مقدس در واقع يك احترام آميخته به ترس نسبت به خود حيوان بود. نظر تايلور اين بود كه در ميان قبايل بدوي تر بشري، خورشيد و ستارگان ، درختان و رودخانه ها، باد و ابرها جنبه شخصي به خود مي گيرند، موجودات جانداري مي شوند كه حياتي نظير افراد بشر يا حيوان دارند و به كمك جوارحي مانند حيوانات به انجام وظايف خويش دركائنات مي پردازند. مفهوم خداي نور به عنوان خداوند نيكي، در مقابل رقيبش خداوند بدي فكري است كه خود طبيعت عرضه داشته است و در اديان اقوام و ملل جهان به تكرار در مي آيد. فلسفه آنيميزم مبتني بر اعتقاد به وجود ارواح بود و شامل اصول عقايدي مي گرديد درباره موجوداتي معنوي كه به كائنات جان مي بخشيدند.

 

حکمت و فلسفه در ایران باستان

تا چند دهه پیش مورخان فقط یونانیان را ابداع کننده حکمت و فلسفه می دانستند. در صورتی که در تمام کشورهای مصر- ایران- چین- هند و بین النهرین هر کدام پیشرفتهایی در فلسفه داشتند که تمام معلومات این اقوام را یونانیها که دایم به مشرق سفر می کردند گردآوری کردند و اساس فلسفه یونانی یا فلسفه غرب را بنیان گذاشتند. فلسفه واژه عربی و از فیلو زفیپا یونانی philosophia گرفته شده است.

فیلو به معنای دوستدار و طالب و زئوفی یا سوفی یعنی دانش و حکمت روی هم رفته دوستدار دانش و دانایی معنی می دهد. اما معنای مجازی فلسفه عبارت از پژوهش و بررسی در روشهایی در اندیشه و کردار بشری می باشد. در دوران امپراتوری هخامنشی به علت امنیتی که شاهان هخامنشی به وجود آوردند بهم پیوستگی فرهنگی خاور و باختر تحقق پذیرفت و ایران یگانه عامل و نگاهبان و گسترش دهنده دانشها و فرهنگهای اقوام باستانی تابع خود شد و همین امر سبب شد فیلسوفان بزرگ یونان با  اندیشه های روشنگری و فیلسوفانه مسایل عمیق زندگی بشر را بررسی نمایند. یونانیان در کتابهای خود اشاره نموده اند که مغان ایرانی قرنها قبل از یونانیان فلسفه را تدریس می کردند و حتی ارسطو فلسفه را در ایران قدیمی تر از مصر دانسته است. مغان ایرانی بر اسرار علم طبیعی و حکمت و ریاضی آگاه بوده اند. کلمه ماد و ماژ و مغ و مگوش یا مجوس به فرد دانشور یا نابغه اطلاق می شده است و جمع زبانهای اروپایی کلمه ماژیک که از ریشه مغی آمده به کارهای شگفت انگیز و حیرت آور معنی می شود. ماژسته عنوان برترین مقام و به معنی اعلی حضرت از همین کلمه گرفته شده است. نام کتاب بطلمیوس مجسطی Almajesty یعنی برتر از همه کتابها به همین مناسبت می باشد. با تاسف تمام معلومات مربوط به ایران باستان در دو  حمله ویرانگر اسکندر و اعراب نابود شدند و اطلاعات ما از علوم آن دوره بسیار کم است. پلوتارک مورخ یونانی در کتاب مردان نامدار چند جا به علوم مغها اشاره می کند. هنگامی که تمیستوکلس سردار بزرگ آتن به دربار خشایارشا پناهده می شود و خشایارشا به  او اجازه می دهد به همدان برود و علوم مغان را که بیگانگان از آموختن آن محروم بودند از استادان این فن بیاموزد. در جای دیگر می گوید که فرزندان اردشیر هخامنشی فلسفه مغی ماژیاک را از دانایان علوم فرا گرفته بودند. استاد بارتولد روسی در کتاب جغرافیای تاریخی ایران می نوسد: توسعه علم و دانش تمدن یونانی که هرودوت و دیگران از آن سخن می گویند فقط زیر سایه فتوحات ایران حاصل شده است. امینانوس از قول افلاتون نوشته: فلسفه مجوسی در زمان باستان زرتشت تعلیم نمود و پس از او گشتاسب، پدر داریوش بیاموخته، به هند رفت و با برهمنان و فلاسفه آنجا آشنا شد و تجربه های خود را در اختیار هم وطنان خود گذاشت. در فلسفه زرتشت خوشبختی و بدبختی و گناهکاری و بی گناهی به دست خود شخص است. سه اصل اساسی فلسفه زرتشت گفتار نیک- پندار نیک- کردار نیک قرنها بعد در گفته های بودا این طور منعکس شد. در اعمالت با انضباط باش- در سخنت با انضباط باش- در افکارت با انظباط باش. از انعکاس تعلمیات عالی و حکمت زرتشت در افکار دمکریتوس- فیثاغورث- افلاتون- ارسطو و رواقیون مدارکی به دست آمده است. عده ای عشق افلاتون را زاده آیین مهر پرستی ایرانیان دانسته اند. ارسطو فلسفه و حکمت در ایران را قدیمی تر از فلسفه مصر می داند. فیثاغورث در همدان شاگرد زرتشت سوم بوده است. تاگور فیلسوف بزرگ هند می گوید: زرتشت بزرگترین پیامبری است که در تاریخ ظهور کرده و بوسیله فلسفه خود، بشر را از بار سنگین مراسم ظاهری و خرافات آزاد ساخت. او مانند پاسبانی بود که تنها بر قله کوه بلندی منتظر طلوع خورشید ایستاده بود و هنگامی که دید اولین اشعه خورشید از افق نمودار گشته، به وجد آمد و جهان خفته را با بانگ سرود خود از خواب غفلت بیدار ساخت. مولتون می نویسد: زرتشت از نخستین متفکرین است که آیین خود را بر پایه اخلاقی گذاشت. او در جستجوی یک آسمان نو و یک زمین نو بود که در آنجا درستکاری فرمانروا باشد. در کتاب سیر تمدن و تربیت در ایران باستان تالیف دکتر اسدالله بیژن از قول گوته چنین نقل شده که ایرانیان در پدید آوردن نگرش هومرال پیش قدم بودند. یعنی آدمی جهان کوچکی است ولی هستی او نماینده جهان مهین یا عالم اکبر است. در کتاب بندهش فصلی است که پیرامون این که جسم آدمی انعکاس عالم است. پشت آدمی آسمان را ماند، بافته ها خاک را ماند، استخوانها بسان کوههاست، رگها مانند رودخانه هاست، خون در تن آدمی آب دریاها را ماند، جگر بسان نباتات است و جاهای بدن که موی زیاد روید مانند جنگل است، نخاع آدمی مانند فلز مایع در زمین است- اسرار این جهان مجهول و راز بزرگ زندگی و پرسشی که در اوستا شده .... برای چه آفریده شده ایم؟ از کجا آمده ایم؟ به کجا می رویم؟ پیوسته مورد پرسش و ابهام و کنجکاوی متفکرین باستان بوده است و نخستین بار این سوالها را در کتابهای هندیان و ایرانیان یعنی ریگ ودا و اوستا می بینیم. در زمان اردشیر و شاهپور ساسانی مقدار زیادی از کتابهای چین و روم و هند به فارسی ترجمه شد و بعد از آنها انوشیروان همه را جمع آوری و بدانها عمل کرد. فلوطین فیلسوف رومی همراه کردیانوس با شاهپور اول جنگ داشت به ایران آمد و از علم و فلسفه ایرانیان استفاده کرد و در بازگشت به روم رفت و کار و تعلیم را دنبال کرد. انوشیروان شیفته علم و دانش بود و می گفت:

اقرار به شناسایی حق و دانش و پیروی کردن از آن یکی از بزرگترین آرایشهای شاهان است و بزرگترین زیان برای یک شاه دوری از دانش است.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم (مولوی)

منبع: هنر و مردم- شماره 69- تیرماه 1347- علی سامی

 

 

موسیقی در ایران باستان (قسمت دوم).

موسیقی زبان حال بشر و نمودار احساسات و اندیشه هایی است که به صورت آهنگهای دلنشین جلوه می کند. به خاطر تغییر نوع اقلیم جغرافیایی و آب هوا و تاثیر آن بر روحیه مردم موسیقی کشورهای مختلف با هم تفاوت زیادی دارند. باستان شناسان در بین النهرین لوحی گلی پیدا کردند که در آن گروهی به نواختن چنگ همراه با سرود آفرینش پرداخته اند و آلات موسیقی آنها طبل- سنج- زنگ- فلوت- بوق- شیپور- چنگ و عود بود. ایلامیها هم در 5000 سال قبل سازی شبیه به سنتور داشتند و در آثار آنها دو نمونه از دسته نوازندگان و سرایندگان دیده شده است. از جمله آلات موسیقی ایلامیها چنگ ذات الاوتار است که 16 رشته سیم تار داشته و مربوط به هزاره دوم پیش از میلاد است. این چنگ سه گوش دارد و یک طرف آن پهن است. مصریان باستان هم 14 ساز مختلف داشتند. کنفسیوس عقیده داشت بهترین راه اصلاح آداب و رسوم این است که به تنظیم موسیقی کشور توجه شود. آداب و موسیقی را هیچ کس نباید از نظر دور بدارد. ژاپنیها معتقد بودند موسیقی هم مانند زندگی از طرف خدایان به قوم ژاپن ارزانی شده است. وجود قطعات مسجع و منظوم در اوستا و ریگ ودا آثار ایرانیان و هندیان که از تشریفات مذهبی آنان بوده به خوبی پیشرفت موسیقی را در ایران باستان نشان می دهد. هرودوت می نویسد: کوروش در موقع حمله به آشور سرودی را آغاز کرد که سپاهیان با صدایی بلند همراه با ادب و احترام دنباله آن را خواندند. سایر مورخان یونانی نوشته اند: شاهان هخامنشی در موقع صرف غذا، دسته ای از نوازندگان موسیقی را می نواختند. تعداد نوازندگان هخامنشیان بسیار زیاد بود به طوری که پس از شکست داریوش سوم از اسکندر در جنگ ایسوس، 320 زن نوازنده به اسارت برده شدند. در جشن مهرگان (جشن پیروزی فریدون بر ضحاک) در زمان هخامنشیان در حضور پادشاه نوازندگان و خوانندگان آهنگ مورد طبع پادشاه را می نواختند. در سال 1336 هجری شمسی، ضمن کاوش در تخت جمشید یک شیپور بلند فلزی که اینک در موزه تخت جمشید قرار دارد یافت شد. بلندی این شیپور 20/1 متر و قطر دهانه آن 50 سانتی متر است. این نوع شیپور را در قدیم کرنا یا نای جنگی می خواندند که موقع جنگ به کار می رفته است. آلات موسیقی هخامنشیان عبارت بود از: کوس- کرنا- نی- شیپور- سنج و درای- در شاهنامه آمده که وقتی بیژن داخل چادر منیژه می شود، نوازندگان را می طلبد و در آن جشن 600 غلام رباب می زنند و آواز می خوانند. کریستین سن از قول شاهنامه نقل کرده که می و موسیقی در ایران باستان نیروی تازه ای به فکر برای نوشتن می دهد.

موسیقی در زمان ساسانیان:

در عهد درخشان ساسانی، موسیقی یکی از عوامل تمدن ایرانی و از هنرهای ملی بود که به حداکثر پیشرفت خود تا آن زمان رسید. آن قطعات از موسیقی ایرانی که هنوز تحت تاثیر موسیقی اروپا قرار نگرفته می توان دنباله همان موسیقی عصر ساسانی دانست  که موقع حمله اعراب به ایران مورد تقلید اعراب واقع شد. انواع میزانها و احساسات و روح موسیقی، همان روح آوازهای ایران زمان ساسانی است. موسیقی ایرانی در زمان ساسانی، به دستگاههایی تقسیم می شده که اعراب بعدها پس از اقتباس از ایرانیان آن را مقام نامیدند. هر دستگاه شامل یک پیش درآمد- آواز- تصنیف و رنگ و ضرب است. همه اجزا یک دستگاه یا مقام با هم مرتبط و هم آهنگ می باشد. نواختن هر دستگاه در سازها کوک مخصوص به خود را دارد که باید آهنگ و احساسات ناشی از همان دستگاه را بفهماند. رواج و اعتبار و اهمیت موسیقی ساسانیان از قواعد و مبانی آیین مزدک هم نمودار است. ابومنصور ثعالبی نوشته که بهرام گور 400 نوازنده از هندوستان به ایران دعوت کرد و این هنرمندان را بر سایر طبقات مقدم می شمرد. این هنرمندان به نام لولی خوانده می شدند. مسعودی در کتاب مروج الذهب می نویسد: نغم و ایقاعات و مقاطع و طروق الملوکیه که شماره آنها هفت و اختراع آنها به باربد نکیسا منسوب است، برای روزهای هفته ساخته شده بود و هم چنین موسیقی ایرانی قدیم 30 لحن داشت که هر لحن مخصوص به یکی از روزهای ماه بود و می گویند باربد را 360 نوا بوده است به شماره روزهای سال. چون سال آن زمان 360 روزه بود.  در زمان ساسانی هنر موسیقی پیشرفت بسیار زیادی کرد و عده ای از موسیقی دانان بزرگ چون باربد- نکیسای چنگ نواز- بامشاد- رامتین و سرکش از آهنگسازان بزرگ این دوره درخشان بودند. باربد در نخستین ملاقات با شاه، دستگاه یزدان آفرید- پرتو فرخار و سپس سبز اندر سبز را برای خسرو نواخت. باربد از بزرگترین آهنگسازان عصر ساسانیان بود. او سازنده هفت نوای خسروانی و 30 آهنگ و 360 دستگاه بود که با روزهای هفته و ماه و سال تناسب داشت. نظامی از 30 الحان او یاد کرده که در اشعار منوچهری منعکس شده است مانند الحانهای: گنج بادآور- آرایش خورشید- آرامش جان- دل انگیزان- خسروان- نوروز کیخسروی- سبز در سبز- باغ سیا وشان- راه گل- شاد باد- گنج سوخته- نوروز بزرگ- غم گلزار- گل نوش و ... در آرشیو یا نوشته های پیشین وبلاگ هم مطالبی در مورد موسیقی در ایران باستان و عصر ساسانی ذکر شده است. (فروردین 1387 وبلاگ)

منبع: هنر و مردم- سال 1349- شماره 94 و 95- نوشته علی سامی

 

شهر سوخته سیستان از قدیمی ترین تمدنهای بشر

باستان شناسان در قرن بیستم متوجه شدند که جلگه بین النهرین نخستین مهد تمدن بشر نبوده است و کاوشهای باستان شناسان معلوم ساخت شهرهای انشان در 40 کیلومتری شیراز و شهر سوخته سیستان همزمان با تمدن بین النهرین بوده اند. شهر سوخته مربوط به 6000 سال قبل معلوم نیست در نتیجه چه حادثه ای سوخته و ویران شده است. سپس در طول قرنها گذشت زمان آن را به فراموشی سپرده و بادهای موسمی قشری از شن شور کویر لوت را بر روی آن پوشانده است. ابتدا اورل استین انگلیسی بر فراز این تپه یک سفال پیش از تاریخ را پیدا کرد. پس از آن باستان شناسان ایتالیایی، پس از خاکبرداری و کاوش در شهر سوخته از همان روشهایی که در بمپی که در نتیجه آتش فشان وزوو ناگهان زیر پوسته ای از خاکستر پنهان شده بود استفاده کردند. روی شهر سوخته را پوسته ای به ضخامت 20 سانتی متر پوشانده بود. این پوشش موجب شده بود که در حدود 4000 سال ویرانه های این شهر قدیمی زیر خاک دست نخورده باقی بماند اما مردم آن محل هنوز فراموش نکرده بودند که این تپه باقی مانده تمدن پیشرفته ای است که در نتیجه آتش سوزی از بین رفته است و از پدر به پسر آن را تحت نام شهر سوخته می شناختند. کاوشها نشان داد که بلندی ویرانه های این شهر به 7 متر از کف جلگه می رسد، رود هیرمند همان طور که در شهداد اتفاق افتاده بود، مسیر خود را عوض کرد و ناچار ساکنان این ناحیه نیز تغییر مسکن دادند و این ناحیه متروک شد و به دست باد و شن و نمک بیابان سپرده شد. پس از این که کاوشها در این مکان آغاز شد در حدود چند میلیون قطعات شکسته سفال از زیر خاک بیرون آمد .در داخل اتاقها، تعداد بی شماری آثار زندگی از قبیل پارچه- شیشه و ... در پوشش نمک کاملا سالم مانده بود. در حدود دو میلیون اشیا مختلف تحت آزمایش قرار گرفت و برای حفظ آنها اقدامات لازم به عمل آمد. شهر سوخته در فاصله بین 2900 تا 1900 سال قبل از میلاد مورد سکونت بوده است. مردم این ناحیه در اوایل استقرارشان یعنی در حدود 2900 سال قبل از میلاد روابط نزدیکی با مردم جنوب روسیه و در اواخر 1900 قبل از میلاد با مردم ساکن دره پنجاب در هند رابطه نزدیکی داشتند. یک نظریه در مورد ساکنان شهر سوخته عنوان می کند که اینها مردمی بودند که در حدود 2900 سال قبل از میلاد از سوی شمال به طرف دهانه رود هیرمند که در نتیجه شرایط به خصوصی برای شهر نشینی مناسب بود سرازیر شدنده اند و سپس هزار سال بعد در زمانی که مسیر رود هیرمند تغییر یافت این مردم به طرف دره پنجاب مهاجرت کردند و در آن جا امپراتوری بزرگ موهنجودارو و هارایا را تشکیل دادند. باید به خاطر داشته باشیم که تمدن شهداد نیز در همین حدود اوایل هزاره سوم قبل از میلاد در نتیجه تغییر مسیر رودخانه از بین رفت و در آن زمان مردم شهداد با مردم پنجاب روابط نزدیکی داشتند. مردم سیستان در این زمان با تمدن بین النهرین اوروک و بابل با هم در ارتباط بودند و این روابط تجاری از راه زمینی و دریایی کنار خلیج فارس صورت می گرفت. مردم بین النهرین از همین طریق از سنگ لاجورد افغانستان استفاده می کردند. آزمایشهای میکروسکوپی در شهر سوخته نشان داد که در اینجا اجتماع ماهی ها و پرندگان و خرچنگها مورد استفاده غذایی بوده است. تعدادی پرنده و حیوان و ... وجود داشته اند که اهلی بوده اند. مجموع سطحی که باید مورد کاوش قرار می گرفت 100 هکتار بود که میلیونها آثار بسیار کوچک از استخوان و چوب و صدف تحت بررسی باستان شناسان ایتالیایی قرار گرفت.

اشیا دیگری که ساخت دست انسان بوده و از جنس فیروزه یا سنگ لاجورد در شهر سوخته به دست آمده است. کاوشگران حدس می زنند وسعت این شهر 70 هکتار بوده و در غرب آن مردگان به خاک سپرده شده اند.

با کاوش بر روی قبر و اسکلتها توانستند بفهمند صاحبان این قبرها از چه گروه نژادی بوده اند. سن مردگان هم در این قبرها مشخص شد و نسبت تعداد مردان و زنان و کودکان معین شد. معلوم شد در زمان معینی یک مرض مسری موجب مرگ تعداد زیادی کودکان و نوجوانان شده و آنها را به خاک سپرده اند. استخوان جنینی را در شکم مادرش که حامله و مرده بوده است تشخیص دادند. تعداد زیادی از ساکنان شهر سوخته به صنعت کوزه گری- حصیربافی- سنگ تراشی و تهیه جواهرات و زینت آلات از سنگ لاجورد یا فیروزه می پرداختند. تحقیقات باستان شناسان در ناحیه سیستان راه جدیدی برای بازسازی کردن مردم پیش از تاریخ فلات ایران بازنموده است. در مجاورت نزدیک یا دور از شهر سوخته هم در نقاطی مانند تپه یحیی و تل ابلیس و بم و شهداد کاوشهایی انجام شده که حاکی از وجود تمدنهای پیشرفته ای در جنوب ایران و سواحل خلیج فارس بوده است.

منبع: مقاله دکتر عیسی بهنام- مرداد ماه 1352


سیمای راستین خیام- فردین شیروانی- محسن شایگان

اگر تمام فیلسوفان بدبین جهان را از ظلمتکده تاریخ بیرون آوریم نام 3 نفر بیشتر از بقیه می درخشد. بودا- ابوالعلا معری- شو پنهاور- خیام دومین شاعر بزرگ دنیا بعد از فردوسی از دیدگاه یونسکو محسوب می شود. خیام شاعر- ریاضیدان- منجم و فیلسوف کتاب او بعد از انجیل در غرب پرفروش ترین کتاب محسوب می شود. نخستین موردی که ذهن بودا را به خود مشغول می کرده مساله بیماری- پیری و مرگ بود. بودا که خود فرزند پادشاه بود به علت تفکر در امور دنیا مرتاض شد و دریافت که زندگی شر است، اما شری است که می توان از آن اجتناب کرد. زندگی درد است و جهان قلمرو رنج. اما انسان آزادانه می تواند بر این رنج چیره شود. او باید به دور از عوامل شهوانی باشد که او را دوباره به تولید مثل و حیات باز می گرداند. بودا می گفت اشکهایی که تاکنون از چشم انسان جاری شده با آب تمامی اقیانوسها برابر است (به قول خیام جیحون اثری ز اشک پالوده ماست). نه در زمین و نه در آسمان هیچ جایی نمی توان یافت که بتوان از مرگ و پیری رهایی یافت. اگر قول افلاتون را بپذیریم که فلسفه نوعی اندیشه گری و تفکر درباره نیستی است باید بگوییم بودا و خیام  فیلسوفان مرگ اندیش بوده اند و در نتیجه به نوعی سرگشتگی و یاس و دلهره گرفتار آمده بودند، اما بازتاب آنان در برابر این سرگشتگی یکسان نیست. بودا آن زمان که دانست زندگی رنج و درد است به نیروانا آویخت که این نیروانا شاید همان نیستی و خاموشی و سکون جاودانه است. بودا در سرزمین هند زندگی می کرد که فلسفه مادی و لذت خریدار- نداشت اما در سرزمین خیام آن زمان که جمعیت نیشابور بیش از یک میلیون نفر بود مردانی چون خیام را می پروراند که با وجود بد بینی خواستار لذت بردن از زندگی و زیبارویان و می و شراب بود. اما آن جا که خیام در اثر یاس فلسفی به نوعی نیهیلسم می رسد و اندیشه او در اطراف هیچ بودن حیات دور می زند، تشابه اندیشه او را با شانکارا بزرگترین فیلسوف هند می توان یافت.

شانکارا می گوید: جهان مایا Maya است که از لهاظ فلسفی به نوعی پرده- وهم- خواب و خیال یا جهل جهانی تعبیر می شود. یعنی به زعم شانکارا همیشه غیر واقعیت، شبیه می شود و این زاییده جهل و نادانی بشر است. شانکارا اعتقاد داشت جهان سراب است و  خواب و خیالی بیش نیست. اما خیام معتقد بود چون سرانجام نیست و نابود خواهیم شد بهتر است در این دنیا فرصت را غنیمت شمریم و به شادی بپردازیم که فردا دیر است.

شادی بطلب که حاصل عمر، دمی است

                                                              هر ذره ز خاک کیقبادی و خمی است

احوال جهان و اصل این عمر چه هست؟

خوابی و خیالی و فریبی و دمی است.

بودا مصلح نماینده و پیامبر فلسفه های روانی و تارک دنیاست که نقطه مقابل خیام به شمار می رود که متفکری دنیا دوست بود. خیام در کتاب نوروزنامه خود بی ترس از تعصبات مذهبی مانند حافط شراب ارغوانی را می ستاید. زیباترین افسانه و اسطوره را درباره پدید آمدن شراب که چگونه و کجا آن را ساخته اند، یاد می کند و به صراحت  می گوید بهترین انگور جهان، در هرات است. در اینجا سیمای بشاش یک طبیعی دان که عاشق آفتاب و گل و شراب و مظاهر زندگی زیباست نمایان می گردد اما بودا بهشت و قصر پدر را رها کرد و در تنهایی در جنگل زندگی کرد که طرز فکر او مخالف با خیام است. اگر بودا با آغوش باز به استقبال نیروانا و مرگ می رود تا فنا شود اما خیام نه تنها زندگی را نفرین نمی کند، بلکه آن را حیاتی معطر از گلبرگهای زیبا- زیبارویان عالم- آبشار- دامنه کوهها- آهو- بلبل- رنگین کمان و ... می بیند. اما خوشبینی خیام هم بالاخره با یاسی تلخ تمام می شود. خیام که ما را به مجلس شراب می برد وقتی شراب خیام را خوردیم و مست شدیم و به چشمان معشوق خیره گشتیم، ناگهان اشاره انگشت خیام به تابوتی که در کنار بزم پرده از رویش برداشته شده، مستی و خوشی را از سر ما خارج می کند و ما را متوجه یک حقیقت تلخ یعنی مرگ می کند و با اشاره و کنایه از گورستان و کفن و مرگ سخن می گوید. این سخنان از دهانه تنگ کوزه شراب بیرون می آید:

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز

                                                            تازو طلبم واسطه عمر دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

                                                           می خور که بدین جهان نمی آیی باز

اما خیام حتی در موقع مرگ هم می گوید:

چون در گذرم به می بشویید مرا

                                                              وز چوب رَزَم تخته تابوت کنید

یعنی با تمام ترسی که از گورستان و مرگ دارد می گوید پیکرش را با شراب بشویند و تابوتش را از چوب تاک یا انگور بسازند و بر قبرش گل و لاله بریزند و بدین سان خیام حکمت و افکار بودا را محکوم می کند.

ما با دو سیمای متفاوت از خیام رو به رو می شویم. از یک طرف خیام اخترشناس و ریاضیدان که سخت متین و عالمانه است از طرف دیگر او طرفدار شادی و  خوش زندگی کردن است که تمام خرافات و اندیشه های ادیان را به دور می ریزد. و می گوید:

 قومی متفکرند در مذهب و دین

                                                   قومی متحریند در شک و یقین

ناگاه منادی درآید ز کمین

                                                        کای بی خبران، راه نه آن است و نه این.

یا این که می گوید با لاله رخی اگر نشستی خوش باش.

برای شناخت بهتر خیام کتاب ترانه های خیام از صادق هدایت و نوار کاست رباعیات خیام متعلق به فریدون شهبازیان و محمدرضا شجریان را خریداری کنید و در یک شب مهتابی بر فراز کوهستان این آهنگ زیبا را گوش کنید و پس از آن احساسات خود را برای ما بیان کنید.

 

روان شناسی قصه و داستان- جلال ستاری

تعبیر داستان و افسانه ها بر حسب معنای ظاهری یا معنای باطنی آنهاست و در هر دو مورد فرضیه های بسیار وجود دارد. فرضیه هایی که در تعبیر ناظر به معنای ناسوتی حکایات و اساتیر به کار می روند عبارتند از: برق و روشنایی و تاریکی- آتش- مرگ و تولد که انسان نخستین آنها را به صورت خدایان درآورده و می پرستید. فرضهای مبتنی بر زبان شناسی- مردم شناسی- تاریخ و جغرافیا توجیهی که از تمثیلات فلسفی مشرق زمین مدد می گیرد با فرضیه ای که مبنع همه افسانه ها و اساتیر هند را می داند و به فرجام توجیهات مبتنی به روان شناسی. به موجب مکتب مردم شناسی، قصه و افسانه بقایای فرهنگ و مذهب ابتدایی مبتنی بر جان بینی (animism) و سحر (magic) است. اما این مکتب در توجیهات خود فقط به جان بینی نظر داشته و از سحر و جادو غافل مانده است. به اعتقاد بعضی روان شناسان همه موجودات شگرف هزار و یک شب تخیل قصه گویان نیست، برخی از آنها اثرات و بقایای آداب و رسوم دوران جان بینی یعنی روزگاری است که انسان گیاهان و جانوران را به عنوان خدا می پرستیده است. مسخ شده به صورت درخت و حیوان (مانند داستانهای کلیله و دمنه) یا حلول در گیاهان و جانوران که در هزار و یک شب دیده می شود بازمانده آیین پرستش جانوران و گیاهان به عنوان  خداست و انگیزه این پرستش بیم انسان از نیروی جانوران درنده یا خواص مرموز بعضی گیاهان بوده است. در مرحله بعدی توتم Totem یا حیوان مقدسی که جد نوع انسان پنداشته شده مورد پرستش قرار می گیرد و قربانی کردن این حیوان و خوردن گوشت آن به امید بهره مند شدن از نیروی مادی و معنوی اوست. در مراحل بعد تاریخ اندیشه بشر به طور مثال در مصر یا بین النهرین جانوران اساتیری که ترکیبی از اندامهای جانوران گوناگون هستند و همه مظاهر رمزی صفات مختلف به شمار می روند، به جمع جانوران واقعی افزوده می شوند. باری مکتب مردم شناسی انگلیس افسانه ها و قصه ها و ضرب المثلهای اقوام مختلف را که مضامین آنها معدود و در زمانها و مکانهای مختلف کم و بیش همانند هستند، شواهد یا بقایای معتقدات و نظرات بسیار کهن می داند. حکایات جانوران مانند داستانهای کلیله و دمنه و بعضی قصه های مربوط به شکار از این لحاظ اهمیت بسیار دارد. به اعتقاد c.w.von sydow قصه ها پیش از پیدایش فرهنگ هند و اروپایی، در دوره megalithqve پدید امده اند. دو مضمون اصلی قصه ها سفر به جهان دیگر و وصلتهای متعلق به مذهب  است. مراکز اصلی این فرهنگ را اسپانیا و آفریقای شمال غربی دانسته اند و چنین پنداشته اند که دامنه اش از آن نقاط تا  اندونزی و پولی نیزی امتداد داشته است. به زعم Huth اشاعه فرهنگ مگالیتیکی در سه قاره مبین سیر و سیاحت قصه ها در پهنه گیتی است. W.E.Peuckert و برخی دیگر می پندارند زادگاه اصلی قصه ها مدیترانه شرقی در دوره neolithiqve است. داستانهای هزار و یک شب درست است که در زمان عباسیان تدوین شدند اما برخی از داستانهای الف لیله و لیله دارای ریشه های عمیق و دور و درازی است که با گذشته اقوام بیابانگرد و شهر نشین سراسر زمین پیرامون بحرالروم از نیل تا دجله به هم آمیخته است. بعضی حکایتهای هزار و یک شب روایات مسخ و تحریف شده یا تغییر و تبدیل یافته مضامین بسیار کهن است که اصلشان در پاپیروسهای مصری- لوحهای گلی نینوا و سومر و ... وجود دارد. از یاد نباید برد که بقایای با شکوه سومر و عکاد و نینوا و بابل در سرزمین کهنسال بین النهرین نهفته است و از این رو نشانه های الاهه ایشتار و گیل گامش و Hovambabu نگهبان بهشت Dilmoun در قصه های بغداد بر جای مانده است چنان که خاطره مصر فراعنه در داستانهای مصری جلوه گر شده است.

تاثیر شگرف خرابه های شهرهای افسانه آمیز عاد و شداد و ارم ذات العماد هزار و یک شب نمودار گشته است. مکتب طبیعی بر خلاف مکتب مردم شناسی قصه ها و افسانه ها را نمادهای پدیده های طبیعی و کائنات می داند و بر این گمان است که غولها- دیوها- جنها و اهریمن نمودار پدیده های طبیعی چون توفان- تگرگ- سیل و ... هستند. به موجب این فرضیه اسرار طبیعت انسان را به خود مشغول داشته و او را به خیالبافی کشانده است. از دیدگاه انسانهای نخستین همه چیز طبیعت شگفت انگیز بود و مجهول. از این رو پرستش ماه و خورشید موجب پیدایش سحر و جادو و کلمات جادویی بوده است. در بعضی داستانها، اساتیر (مانند سیب خوردن آدم و رانده شده او از بهشت) دارای معانی قدسی هستند که تنها دانایان از آن با خبرند. این معانی را برای همه نمی توان فاش کرد. اثر بخشی قصه همان قدرت جادویی قصه را تشکیل می دهد و می دانیم که همه اقوام به سحر و جادو و اثر جادو بر انسان اعتقاد دارند. گروهی از روان شناسان اعتقاد دارند که آدمهای هزار و یک شب در گذشته خدایان بوده اند. ترس مردم میانه در داستانهای هزار و یک شب ترس از مسایل ناشناخته و خطرات ناشناخته است یا ترس از چیزهایی که در زندگی روزانه علت آنها را در نمی یابیم و مربوط به پسیولوژی یا روان شناسی ماورا می گردد.

نتیجه مقاله این که اسطوره یا قصه ممکن است دارای سه معنی باشد:

1.معنای گیتیانه: (protane) که همان معنای ظاهری و تاریخی قصه است و از این قبیل هستند روایات حماسی مربوط به افراد و  وقایع تاریخی. برای سازندگان اساتیر و قصه ها بسیار آسان بوده که وقایع تاریخی را چون قالب مادی آموزش نمادی به کار برند.

2.معنای قدسی یا مینوی که آموزش قصه است و آن نمایش پیکار روح و ماده در انسان و در واقع بیان یا زبان حال نماد ممیز آدمی است. این وجه روشنگر عناصر سازنده باطن انسان است و از این رو ملک کهن سال که در واقع معرف ناخودآگاه است در قصه مقام بسیار مهمی دارد.

3.معنای آموزشی قصه: در این لایه شاه پیر معرف ناخودآگاه جمعی یا صورت ازلی است. آموزش باطنی در واقع بیان نمایش نمادی مسایل و نظام مابعدالطبیعه و کوششی است برای هماهنگ ساختن قوای طبیعی و ما فوق بشر. قصه ها از دیدگاه Eliade حاوی نشانه های دقیق و روشن یک مرحله مشخص تاریخی نیستند بلکه شیوه های مختلف فرهنگی و دوره های گوناگون تاریخی در قصه ها به هم آمیخته و تلفیق شده اند و تنها نظام سلوک یا کرداری نمونه وار و نوعی که متعلق به هر دوره فرهنگی و تاریخی می تواند باشد در آنها به جا مانده است.

منبع:نوشته جلال ستاری

 

کوشش شاهان هخامنشی برای استقرار صلح و امنیت در جهان

قوم آریایی پارس توانست به مدت کوتاهی بدون قتل و خون ریزی که در آن زمان بسیار عادی بود از هند تا حبشه را تحت فرمان خود درآورد. پارسها پس از تصرف بابل- آشور- ماد- لیدیه و دست یافتن به آسیای صغیر تمام فرهنگ و تمدن این اقوام را با هم ترکیب کردند و صاحب یک تمدن و فرهنگ فوق لعاده شدند که تا آن روز در جهان نظیر نداشت. بهترین دلیل آن همان هنر تخت جمشید است که برای ایجاد آن از هنر تمام کشورهای تابع  خود الهام گرفته شده است و این مطلب را داریوش کبیر در کتیبه ای در شوش یادآور شده است. نقطه مقابل فرهنگ ایران، فرهنگ یونانی یا هلنیک قرار داشت. هخامنشیان با حمله به یونان در نظر داشتند یک امپراتوری جهانی ایجاد کنند که تمام تمدنهای دنیا را در برگیرد و این فکر بزرگی بود که هنوز جهانیان نتوانسته اند آن را تحقق بخشند. چیزی نمانده بود که شاهنشاهی هخامنشی در این کار موفق شود که آتن و اسپارت که نماینده تمدن غرب و هلنیک بودند با این امر مخالفت کردند. اگر هخامنشیان موفق به اجرای هدف بزرگ خود می شدند امروز سرنوشت جهان وضع دیگری داشت. 100 سال بعد با حمله اسکندر عکس این مورد اتفاق افتاد و یونانیان توانستند آن چه را که ایرانیان نتوانستند انجام دهند به خیال خود انجام دادند و نتیجه آن هرج و مرج دوباره بر جهان بود. با نابودی هخامنشیان به دست اسکندر در شرق و غرب جهان دوباره در هرج و مرج دوران باستان فرو رفت و پیشرفت فرهنگ و تمدن و سطح شعور و فکر مردم دنیا را برای همیشه به قهقرا برد. قبل از تشکیل دولت هخامنشیان اقوام آشور و بابل و ماد و مانایی و ... مثل گرگ به جان هم افتاده بودند و کسی خواب راحت نداشت و زندگی برای مردم جهان حکم زندگی در جنگل و تنازع بقا را داشت که آنان که دندان تیزتر داشتند فرمانروا می شدند. خشایار شا در یکی از هفت لوحه ای  که در تخت جمشید یافت شده می گوید: من به درخواست اهورامزدا صلح و آرامش را در جهان برقرار کردم. در واقع با تشکیل دولت هخامنشی مردم دنیا توانستند با خیال راحت به زندگی ادامه دهند. رسم برده داری و اسارت برانداخته شد و ملل مختلف مانند یهودیان آزاد شدند. همه در پرستش خدای خود آزاد شدند. راههای متعدد شهرها را به هم پیوست و برای نخستین بار مخابرات سریع بین نقاط مختلف جهان برقرار شد و عدالت در همه جا و به طور یکسان برقرار گردید و مردم دنیا توانستند از ترس جنگ و بردگی رهایی یابند و به اندیشیدن در مورد جهان- هنر- موسیقی- تفکر و ... رو آورند. به همت پارسیان تشکیلات اداری در تمام شاهنشاهی نظم و ترتیب پیدا کرد و شاهنشاهی وسیع به ساتراپهایی تقسیم شد تا اداره آن آسان باشد و بازرسانی از طرف شاهنشاه در آن ساتراپی ها مامور مراقبت تمام امور شدند.

منبع: مجله هنر و مردم- شماره 73- مقاله عیسی بهنام استاد دانشگاه تهران

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 16:49 |

 

تاریخچه ورزش باستانی و زورخانه ها در ایران

چون لازمه دفاع از خاک میهن، داشتن قدرت بدنی و تمرینات جنگی بوده، پهلوانان و عیاران به ورزش باستانی که با اشعار سنتهای ملی همراه بود روی می آورده اند. ایرانیان باستان به ورزشهای جنگی و میدانی علاقه زیادی داشتند. هرودوت می گوید: ایرانیان از 5 سالگی تا 20 سالگی به فرزندان خود اسب سواری- تیراندازی و راستگویی و صداقت را می آموزند. استرابون هدفهای اخلاقی ورزش را در میان ایرانیان خاطر نشان می سازد و از نظم و هماهنگی این ملت در این  امور سخن می گوید. گزنفون می نوسید: به کودکان پارسی تا 16 سالگی می آموزند چگونه تیر و کمان و زوبین را به کار ببرند. اگر ایرانیان به شکار علاقه دارند بدین جهت است که هیچ وسیله ای را برای آماده شدن برای جنگ بهتر از ورزش شکار نمی دانند. پلوتارک می گوید: در ایران، رشادت و دلیری و زیبایی اندام از محاسن جوانان محسوب می شود. یکی از اهداف عالی ایرانیان از ورزش  پهلوانی، آماده ساختن  خود برای کشتی گرفتن و جنگ تن به تن بود مانند جنگ رستم با دیو سفید، کشتی گرفتن رستم و سهراب در شاهنامه و ...

ورزش کشتی در ایران باستان:

در ایران باستان عنوان جهان پهلوان از مناسب بزرگ ارتش هخامنشیان بود و هر ساله پس از مسابقات کشتی، قهرمان کشور بر مسند افتخار پهلوانی در تخت  جمشید تکیه می زده است.

سعدی در کتاب گلستان خود از کشتی گیری حکایت می کند که 360 فن می دانسته است. پس از حمله مغول، ورزش پهلوانی و کشتی که مدتی تعطیل شده بود دوباره رایج شد و کشتی گیران بزرگی به ظهور رسیدند. در واقع با حمله مغول به ایران و قتل عام وسیع مردم کشتی و زورخانه ها از رونق افتاد تا این که در زمان اوکتای قاآن (639-634) هجری ورزش کشتی و کسوت پهلوانی دوباره آغاز به کار کرد. پهلوان فیله همدانی و پهلوان محمد شاه از پهلوانان معروف عهد اوکتای هستند. پهلوان پوریای ولی که تا سال 722 هجری زندگی می کرده از پیشوایان عالی مقام و صاحب کرامت کشتی باستانی و از مروجین زورخانه بوده و ورزش باستانی را کمال بخشیده است. از پهلوانان معروف اواخر قرن هفتم و هشتم عبارتند از:  پهلوان اسد کرمانی که بر شاه شجاع اتابک فارس یاغی شد و مدتها با او جنگید و بعد از او پهلوان خرم خراسانی، پهلوان شرف الدین طالب، پهلوان طغانشاه -پهلوان علی شاه هستند. در نیمه اول قرن هشتم عیاری بلند آوازه به نام پهلوان عبدالرزاق سهقی از خراسان ظهور کرد و به سلطانیه پایتخت سلطان ابوسعید گورکانی رفت و پهلوانی به نام علی ابومسلم را به زمین زد و در دربار سلطان ماند و به سرداری لشکر نایل شد و پس از فوت او به  خراسان رفت و در راس نهضت سربداران آن نواحی خروج کرد و در سال 738 هجری در سبزوار بر اریکه فرمانروایی خراسان تکیه زد. از بزرگترین پهلوانان ایران در قرن نهم باید از پهلوان یوسف ساوی نام برد که آیین پهلوانی را از ایران به هندوستان برد. او در هند همه حریفان را شکست داد و از سرداران سلطان محمد شاه بهمنی پادشاه دکن شد و در سال 897 هجری در بیجاپور هند به سلطنت رسید و به عادلشاه معروف شد. از این سال او و فرزندانش که از مروجین مذهب شیعه هم بودند تا سال 1097 هجری بر قسمت بزرگی از هند سلطنت کردند. نام پهلوانان بسیاری از دوران صفویه و زندیه و قاجاریه ذکر شده است که مقام پهلوانی پایتخت را احراز کرده اند. پهلوان کبیر اصفهانی و پهلوان لندره دوز اصفهانی معاصر کریم خان زند بوده اند. پهلوانانی همچون یزدی بزرگ- اکبر خراسانی- حاج محمد صادق و ... از نامدارترین پهلوانان این دوران هستند. اردشیر بابکان- ابومسلم خراسانی- یعقوب لیث صفار- شاه اسماعیل صفوی و نادر شاه همه اینها پهلوانان بزرگی در عصر خود بودند. در زمان بنی عباس عیاران در خراسان و بغداد زیاد شدند و به خصوص در سیستان و نیشابور فعالیت زیادی داشتند و یعقوب لیث از سرهنگان این طایفه بوده است. چون عیاران در هر شهری برای خود رییس انتخاب می کردند و او را سرهنگ می نامیدند. عیاری در تاریخ ایران باستان به اشکال گوناگون دیده می شود مانند به عیاری رفتن رستم به دژ تورانیان برای دیدن سهراب رفت. بعد از اسلام عیاری به صورت عمومی و نهضتهای جمعی ایرانیان بر ضد اعراب متجاوز بروز می کرده است. به همین دلیل خلفای اعراب عیاران دلیر وطن پرست ایران را خارجی می نامیدند. عیاران را که پیرو آیین جوانمردی و دلیری بودند فتی نیز می نامیدند و فتیان عیار سخت معتقد به اصول خاصی تعلیمات این مکتب بودند و اجرای این احکام را رعایت می کردند. آیین جوانمردی و پهلوانی که مکتب عیاران شناخته شده و در زمان پارتها یا اشکانیان رواج زیادی داشته بعد از اسلام به صورت طرفداری از آیین تشیع و مکتب علی و فرزندان او علیه خلفای عرب مبارزه می کردند. در تاریخ سیستان ذکر شده که عیاران مردمی جوانمرد و شجاع  و ضعیف نواز بودند. در قابوسنامه ذکر شده که جوانمردترین عیاران کسی است که او را چند گونه هنر بود، دلیر و مردانه بود، به هر کاری بردبار باشد، به کسی ضرر نرساند، پاکدل و پاک عورت باشد، به عهد خود و فادار و زیان  خود به سود دوستان روا دارد. به  اسیران ظلم نکند. به بیچارگان بخشش کند. بد کاران را از بدی باز دارد. راست گوید، راست شنود (غیبت نکند). از تن خود داد و عدل بدهد. بر آن سفره که نان  خورده باشد بدی نکند. نیکی را به بدی مکافات نکند. زبان را نیک نگاه دارد. چون نیک بنگری این همه در سه شرط خلاصه می شود اول  خرد- دوم راستی- سوم مردمی. بعضی عیاران آن قدر قدرت یافتند که بارها قشون اعراب را از قسمتهای وسیعی از ایران بیرون راندند. از  پهلوانان بزرگ آنها حمزه بن آذرک بود که چندین بار لشکر هارون الرشید را شکست داد و و دیگری یعقوب لیث صفار بود که خاک ایران را از تسلط اعراب خون خوار آزاد ساخت. از قرن هفتم تا نهم هجری که فرزندان چنگیز مغول و ترک در ایران بودند، عیاران دوباره شروع به ورزش کشتی و پهلوانی کردند و همواره با مغول و ترک در جنگ بودند. به طور کلی پهلوانی و عیاری در ایران تحت مبارزه با بیگانگان عرب و  مغول انجام می شد. در زمان حاکمان مغول عیاران خراسان قیام کردند و نهضت سربداران آن سرزمین را به وجود آوردند. یکی از سرگردگان ایشان که از طریق پهلوانی و عیاری دست عوامل مغول را از خراسان قطع کرد پهلوان عبدالرزاق بیهقی بود که سر سلسله پادشاهان عیار خراسان شد. عیاران در تاریخ ایران پهلوانانی فداکار بودند که مانند پیروان حسن سباح تن به هر گونه خطر می دادند و لوازم جنگی آنان لباس سیاه (مانند نینجاها)- نیم جبه- لباس زره دار - داروی بیهوشی- کارد- خنجر- زنبور- کنج کاو- اره-سوهان و ... بود که برای نجات دوستان خود به زندان وارد می شدند و آنها را نجات می دادند.

علاقمندان می توانند کتاب خداوند الموت را هم مطالعه کنند.

منبع: هنر و مردم- شماره 55- اردیبهشت 1346 شمسی- مجله نوشته کاظم کاظمینی رییس باشگاه بانک ملی ایران


هويت واقعي موسي (موسي مصری بود)

اكثر مورخان جهان معتقدند خروج بني اسرایيل از مصر به رهبري موسي رخ داده است. اما فرويد در كتاب موسي و يكتاپرستي با دلايل تاريخي ثابت مي كند كه موسي يك فرد مصري بوده است نه از اعقاب بني اسرایيل .

موسي در زبان عبري موشه(Mosche) نوشته مي شود. واژه موشه يك كلمه مصري و به معناي فرزند مي باشد. تولد موسي هم مانند تمام قهرمانان دنيا همراه با اسطوره مي باشد. اتورانك در كتاب اسطوره هاي مربوط به تولد قهرمانان نوشت: در همه اقوام متمدن درباره پهلوانان، شاهان- پيامبران و قهرمانان ملي خويش، مردم اسطوره هایي سر هم كرده و در مدح ايشان شعرها سروده اند. تاريخ تولد و سالهاي اوليه زندگي قهرمانان درتمام دنيا سرشار از ويژگيهاي خيال انگيز است. قهرمان مردي است كه دلاورانه با تمام مشكلات مي جنگد و در نهايت پيروز مي شود . نهادن كودك در صندوقچه و بي پناه گذاردن و به روشني نمادي از تولد و زايش است. صندوقچه همان زهدان مادر است و رودخانه همان آبي است كه كودك هنگام تولد درآن غوطه ور است. هنگامي كه قومي در خيال و تصور خويش اين افسانه را به شخصيت مشهوري نسبت مي دهد حكايت ازاين دارد كه آن شخصيت به عنوان قهرمان در ميان آنان به رسميت شناخته شده است. مصريان هيچ انگيزه اي براي تجليل و تكريم موسي نداشتند اين افسانه مي بايد از قوم يهود سرچشمه گرفته باشد. موسي فردي مصري بود با تباري بلند پايه كه اسطوره مي كوشد او را به فردي يهودي مبدل سازد. يعني قومي نياز داشت تا او را يك يهودي معرفي كند . موسي نه تنها رهبر سياسي يهوديان ساكن در مصر بلكه آموزگار ايشان هم بود. مردي كه ايشان را واداشت تا ديني جديد اختيار كنند. اينجا يك سوال پيش مي آيد كه دين يهود بر پايه يكتاپرستي است اما دين مصريان دين چند خدايي بود اما در زمان آمنحوتپ سوم كه در سال 1350 ق.م زندگي مي كرد پرستش خورشيد به نام خداي يكتا يا آتون به وجود امد كه مخالف دين قبلي كاهنان يعني آمون بود. دين آتون كه بر مبناي يكتاپرستي به وجود آمد باعث شد آمنحوتپ نام اختاتون را براي خود برگزيند. دين آتون يا اختاتون به جهان پس از مرگ اعتقادي نداشت . اخناتون هرگز اجازه نداد بت يا تنديسي منقوش از آتون ساخته شود او مي‌گفت خداي راستين از شكل و صورت منزه است و بالاتر از آن است كه در وهم و خيال بگنجد. موسي هم در زمان اخناتون زندگي مي كرد و يك مصري بود و طرفدار دين آتون. بنا براین دين خود را كه منشا يكتاپرستي بود به قوم يهود انتقال داد . با اين تفاوت كه به جاي آتون، يهوه را مورد پرستش قرار داد. دين يهود كه تمام ملحقات خود را از دين آتون وفرعون اخناتون گرفته بود پرستش خورشيد را به طور كامل كنار گذاشت درحالي كه دين مصري بدان پايبند بود موسي براي يهوديان فقط دين تازه نياورد بلكه ايشان را با سنت ختنه هم آشنا كرد خاستگاه ختنه در مصر است . هرودوت شرح مي دهد كه سنت ختنه از ساليان بسيار دور در مصر مرسوم بوده است .گفته وي را بررسي اجساد موميايي شده و حتي تصاوير نقاشي شده روي ديوار غارها به اثبات مي رساند . رسم ختنه از مصريان به دين يهود منتقل شد واز آيين يهود به دين اسلام هم راه يافت. خروج قوم يهود از مصر بين سالهاي 1350 و 1358 ق.م رخ داده است يعني مي توان گفت پس از مرگ اخناتون و پيش از قوام يافتن مجدد دولت مركزي به دست هارمهاب .موسي آرزو داشت از يهوديان ملتي مقدس بسازد خروج بني اسرایيل در اثر هرج ومرج مصر در جنگ بين طرفداران آمون وآتون تسهيل شد. قبايل قوم يهود كه بعدها قوم بني اسرایيل را تشكيل دادند در زماني مشخص به دين جديدي گرويدند اما اين رويداد نه در مصر رخ داد بلكه در مكاني موسوم به مريبه قادش واقع شد. شايد آنها پرستش خداي يهوه را از ديگر قبايل مجاور خود آموختند . يهوه به معناي خداي آتشفشان است اما در مصر هيچ كوه آتشفشاني وجود ندارد يهوه در اساتير ديوي مرموز و خون آشام بود كه شب هنگام مانند خفاش راه مي پيمايد واز نور روز مي گريزد .يوشع از رهبران بني اسرایيل از آنان خواست كه سنت ختنه را بپذيرند تا از نيش زبان مصريان مصون گردند. رسم ختنه در دين يهوه قانون گشت و از آن جا كه پيوندي ناگسستني با مصر دارد، پذيرش آن به معناي سرسپردگي به قوم موسي بود. كتاب تورات براثر دستكاريهاي جهت دار تحريف شده و با پروازهاي خيال شاعرانه شاخ و برگ يافته است .موسي كه خود دانش آموخته مكتب فرعون اخناتون (مبلغ يكتاپرستي) بود، درمقام پادشاهي همان شيوه ها را به كار بست، فرمانهايي صادر كرد و مردم را به پذيرش دين خود واداشت. فكر خدايي فراگير و همه شمول سر برآورد، آمنحوتپ چهارم يااخناتون كه همزمان با سينوهه مصري بود وقتي به مقام فرعوني رسيد، تلاش خود را در ايجاد فكر يك خداي جهان گستر نمود. او دين آتون را رسمي اعلام كرد وآتون در مقام خداي همگان بدل به خداي يكتا شد. بعد از سرنگوني اخناتون دين آتون ممنوع اعلام شد و دوباره دين قديمي آمون سر برآورد. (جنگ بين پيروان آمون وآتون در كتاب سينوهه شرح داده شده است). دراين هنگام موسي با طرفداري از دين آتون كه ممنوع اعلام شده بود به جنگ فرعون و كاهنان رفت. يهوديان با رسم ختنه كردن خود را از بقيه اقوام دنيا جدا كردند. بازيافتن يك پدر آسماني ازلي اعتماد به نفس آنان را صد چندان كرد. انگاره آرماني پدري پر مهابت (يهوه) كافي بود تا فقط او را بپرستند تا هميشه مراقبشان باشد. آن طرز فكر عظيمي كه موسي مظهر آن بود از آن خودش نبود، آن را از سلطان خويش اخناتون گرفته بود . قوم يهود سرشت ويژه شان را مديون موسي بودند كه به ايشان ديني بخشيد كه اتكا به نفسشان را چندان بالا برد كه خود را در مرتبه اي بلندتر از همه قومهاي ديگر انگاشتند. از ميان تمام اقوامي كه در عهد باستان در حوزه مديترانه مي زيستند قوم يهود تنها قومي است كه نام و هويت خود را زنده نگه داشته است. به تمام علاقمندان به تاريخ و روان شناسي- فلسفه و جامعه شناسي پيشنهاد مي كنيم كتاب موسي و يكتاپرستي اثر زيگموند فرويد را مطالعه كنند .

منبع: موسي ويكتاپرستي زيگموند فرويد- ترجمه صالح نجفي نشر رخ‌داد ‌نو

 

مشاهیر بزرگ ایران: حکیم زکریا رازی- پزشک-شیمی دان و فیلسوف ایرانی

متولد شعبان 251 هجری قمری- فوت پنجم شعبان 313 هجری قمری... حکیم زکریا رازی پزشکی بوده که با تجربه و عمل سر و کار داشته و از طرفی شیمیدان بی نظیری بوده است. چون رازی به دنبال یافتن اکسیر حیات یا معجونی که انسان را جوان سازد و حجرالافلاسفه یعنی ماده ای که فلزات را به طلا تبدیل می نماید بوده است تعداد زیادی مواد شیمیایی (کیمیا) را کشف کرده است. بیشترین آثار رازی را ابوریحان بیرونی معرفی کرده است. پس از ابوریحان سایر مورخان و محققان درباره مقام علمی و آثار رازی تحقیقات زیادی انجام داده اند. تحقیق درباره مقام علمی رازی در غرب از قرن 15 میلادی آغاز شد. اولین بار در سال 1486 م. کتاب حاوی رازی در شهر برشیا از شهرهای شمال ایتالیا به لاتین ترجمه شد. آن گاه کتاب آبله و سرخک رازی نیز چاپ و ترجمه شد. کتاب آبله و سرخک به زبانهای لاتین- یونانی- فرانسوی- انگلیسی و آلمانی 40 مرتبه به چاپ رسید.

رازی و بیمارستان:

برتری و مزیتی که رازی بر بسیاری از پزشکان زمان خود داشته و پس از خود در دنیای پزشکی به یادگار گذاشته است و از مختصات پزشکی او می باشد امروزه در جمیع بیمارستانهای دنیا برقرار است. یادداشتهای روزانه از کار و عملیات و احوال و گزارش بیماران است که در بیمارستانهای بغداد و ری نگاشته و کلیه حوادث و اتفاقات مهم و مشاهدات مفید را همان طور که امروزه در تمام بیمارستانهای دنیا معمول است ثبت کرده و رو وشت برداری کرده است. کتاب حاوی معروف وی در حقیقت مجموعه یادداشتهای بالینی (کیلینیکی) وی می باشد. این کتاب در حکم دایره المعارف بزرگی است که نتیجه زحمات و تجربه های شخصی وی می باشد که سالیان دراز بدان مشغول بوده و بدین مناسبت چون بیشتر وقت رازی مصروف بیمار و بیمارستان بوده است اکثر مورخان او را پزشک بیمارستان و پزشک کلینیسین نام نهاده اند.

رازی و آزمایشهای پزشکی:

رازی از اولین پزشکانی است که تجربه و آزمایش را در علم پزشکی وارد ساخته است. پزشکی تا دوران رازی بر طبق گفته بقراط و جالینوس و کتابهای آنان بوده است و بر طبق نظر بقراط عمل می کردند. رازی اولین پزشکی است که  خود را از قید بسیاری از عقاید این دو استاد رها کرده و از معلمان خود جدا شده است و برای اولین بار روش تجربه و آزمایش را در علوم طبیعی به خصوص شیمی و پزشکی وارد کرده  است. رازی می گفت: آن چه را که پزشکان بر آن متفق القول باشند و با قیاس نیز تطبیق کند و تجربه و آزمایش آن را تایید نماید باید پیوسته در نظر داشت. کتابهایی که رازی تالیف کرده بیشتر نتیجه تجربه و آزمایشهایی است که در بیمارستانها و نتیجه اعمال او بوده که به روی بیماران به عمل می آورده است.

اثر زکریا رازی بر شیمی و داروسازی:

حکیم رازی در شیمی هم استاد بوده و به غیر از پزشکی، شیمیدان بزرگی در زمان خود بوده که مواد زیادی را در شیمی و داروسازی وارد ساخته و با آنها سر و کار داشته است. الکل (الکحول= Alcol=Alkohol) و جوهر گوگرد (اسید سولفوریک) از اکتشافات وی محسوب می شود. معروف است که وی الکل را از تقطیر مواد قندی و نشاسته ای و جوهر گوگرد را از تجزیه سولفات دوفر به دست آورده است. (رجوع شود به کتاب تاریخ شیمی م. هوفر) و تاریخ شیمی در قرون وسطی (تالیف بر تلو وهودا). بنابراین رازی توانست استحصالات دارویی را در پزشکی وارد نماید. یکی از دانشمندان تاریخ پزشکی به نام دکتر دونالد کمپل در کتاب خود به نام طب عرب و نفوذ آن در قرون وسطی می گوید: رازی اولین کسی است که استحصالات دارویی از خود به یادگار گذاشت و می توان نتیجه گرفت که رازی توانسته با کشف دو ماده مذکور در بالا تعداد زیادی استحصالات دارویی از خود به یادگار گذارد و این مطلب از مطالعه آثار وی که حب و معجون و تریاق (پاد زهر) و مرهم و شیاف که خود او تهیه کرده بسیار روشن می گردد.

تاریخچه پزشکی بالینی بیماران:

 زکریا رازی از اولین پزشکانی است (البته بعد از بقراط) که در 1100 سال قبل مانند روش بیمارستانهای امروزی، گزارش حال بیماران و تاریخچه های آنان را با ترتیب صحیح و شکل منظم و توجه به سابقه بیماری در خانواده و مرض و سایر علل و اسباب مربوط به بیماری مرضی چنان چه امروز در بیمارستانهای جهان برای درمان و مداوای بیماران در موقع ورود بیمار قبل از هر چیز در نظر می گیرند و پس از آن به معالجه می پردازند. دخالت داشته است. رازی اولین پزشکی است که شرح و بسط کامل از دو بیماری آبله (سرخک- حصبه) و تشخیص افتراقی این دو بیماری را به خوبی از عهده برآمده است. رازی در این کتاب توضیح و شرح لازم و دقیق از علایم و آثار و عوارض و درمان دو بیماری نامبرده را بیان داشته است. این کتاب به نام کتاب الجدری و الحصبه- کتاب آبله و سرخک می باشد. از نظر تاریخ پزشکی این کتاب بزرگترین و ارجمندترین کتاب راجع به آبله و سرخک تا دوران رازی است و در تاریخ بیماریهای همه گیر (اپیدمیولوژی) بیان مطلب نموده است.

رازی و علم شیمی:

دانشمندان برجسته شیمی قدیم ایرانیان بودند. مانند جابر بن حیان/ در اروپا به او گبر یا زرتشتی می گفتند/ توسی که جوهر شوره (اسیدازتیک) را اختراع کرد و بعد از او حکیم رازی جوهر گوگرد (اسید سولفوریک)- الکل و بسیاری از استحصالات دارویی و شیمیایی را کشف کرد. کیمیاگران آن موقع که به دنبال تبدیل فلزات کم ارزش به طلا بودند درست است که در این کار موفق نشدند اما کشفهای دیگری انجام دادند که کمک به پیشرفت شیمی- پزشکی و داروسازی کرد. زکریا رازی توانست تعدادی پادزهر (تریاق)- معجونها- شربتها و مواد شیمیایی مختلفی اختراع کند. نتیجه ای که او به دست آورد کشف سنگ جهنم (نیترات دارژن)- زاج سبز- سوبلیمه اکیال- املاح آمونیاک- جوهر شوره- جوهر نمک- قلیا- شوره- الکل- جوهر گوگرد و تیزاب سلطانی به زکریا رازی نسبت داده می شود. حکیم رازی تبدیل مواد و فلزات را به فلز دیگر ممکن می دانسته و این مطلب از کتابهای تالیف او مانند کتاب الانبات به خوبی پیداست.

منبع:هنر و مردم- مقاله های دکتر محمود نجم آبادی- شهریور 1348

 

تاريخچه مردم شناسي (ه. ر. هيس) قسمت دوم

درمجمع الجزاير في جي چوبي را از مجراي بول فرد مذكر به خايه دان فرو مي‌كردند ودرنتيجه آلت مردانه كه پايين آن قرار داشت از هم شكافته مي شد. همچنين مرسوم بود با يك نوع خيزران تيزي قسمتهاي داخلي فرج زنان را خراش مي دادند. فاسيون معتقد بود اين كفاره اي بود براي اشتراك در ازدواج يا كمونيسم جنسي كه درآن كليه زنان يك قبيله تعلق به تمام مردان داشتند و از اين راه آلت مرد و زن را شكنجه مي كردند تا كفاره از براي جرمي باشد كه عليه جمعيت مرتكب مي شد. قبيله كورناي هنگامي كه جانوري را شكار مي كردند پاره اي از قسمتهاي بدنش را به افراد بخصوصي از خانواده اختصاص مي دادند . ران راست از آن پدر ومادر بود. ران و دست چپ به پدرزن و مادرزن تعلق مي گرفت. پاي چپ به برادر- كله و جگر را خود شخص و خانواده اش مي خوردند. گوشها را زن مي خورد و او هم گوش راست را به خواهرش مي‌داد‌. مرگ امري طبيعي نبود بلكه براثر سحر و جادو پديد مي آمد. وبه همين سبب در نظر آنها دفع مرگ بوسيله طلسم هاي متقابل امكان پذير بود. در تشريفات تكليف و بلوغ شدن دختران ضمن آن غشا بكارت را با يك چاقوي سنگي سوراخ مي كردند. هنگامي كه پسران به سن بلوغ مي رسيدند آنها را ختنه مي‌كردند. قبيله آرونتا تولد كودكان را نتيجه آميزش جنسي نمي دانستند وآن را يك نوع سحر و جادو مي دانستند. درميان بوميان استراليا عشق به زندگي و سحر و جادو بهم وابسته بود و زنها از لحاظ جنسي موجوداتي خطرناك بودند كه مي توانستند آلت تناسلي مردان را متورم كنند. اسميت عقيده داشت در ميان اقوام ابتدايي اساتيري وجود داشت كه حكايت از جانور شدن آدمي زادگان مي كرد. مشهور بود كه زنان يك كلان از قوم بني اسرایيل مارمولك زاييده اند. دسته ديگر مي توانستند خود را تبديل به گرگ يا پلنگ كنند. در نزد اعراب عربستان به يكنوع موجود غير مادي به نام جن اعتقاد داشتند. جنها فاقد شخصيتهاي به خصوص خدايان بودند اما بعضي اوقات به شكل افراد يا حيوانات يا افعي ظاهر مي شدند. اغلب اوقات در حالت دشمني بودند اما به كمك سحر جلوگيري از ظهور آنها امكان داشت. اعراب درختان مقدس را مناهل مي ناميدند. يعني مكانهايي كه فرشتگان يا جنها در آنجا فرود مي آمدند و به آواز و رقص و پايكوبي مي پرداختند. دراعتقاد اعراب جنها ارواحي وحشي بودند. جن مرحله اي بود بين يك جانور و توتم. اسميت مي گفت: در نزد اقوام باستاني خدا ذات قادر مطلقي حاضر و ناظر در همه جا نبود لكن بواسطه يكرشته شباهتهايي كه نه فقط با انسان بلكه با جانوران و درختان داشت با جهان مادي مربوط و مرتبط مي گرديد. توتميزم با نجاست مرتبت مي شد و نجاست همان چيزي بود كه به طور مثال در جزاير اقيانوس آرام براي آنان مقدس بود وآن را تابو يعني حرام مي شمردند. در نظر قبايل بني اسرایيل خوك نجس بود. بشر دوران نخستين براي رهايي از ترس حيوانات و ارواح وحشي خود را ناگزير به عقد اتحاد با آنها مي دانست. مفهوم جديد حيواناتي كه نجس شمرده مي شوند و هرگز كسي به گوشت آنها لب نمي زند به عقيده اسميت يادگاري از دوران توتميزم بود. قرباني حيوانات به عنوان كفاره يا به منظور رشوه دادن به خدا،‌عملي بود كه بعدها برايش دلايل عقلاني تراشيدند . تابو عبارت از جنبه منفي به كار بردن سحر بود و سحر به طور كلي علمي كاذب يا مفهوم غلطي از قوانين طبيعي و نتيجه اي بود كه بشر به اشتباه از تداعي معاني گرفته بود. جادوگر آدم نيمه شياد زرنگي بود. به تدريج چنين آدمي با استعانت ادعاهاي خويش جايگزين شوراي ريش سفيداني شد كه در ميان اقوام بدوي تر به وجود آمده بود .سرانجام جادوگر مراحل تكامل را پيمود و تبديل به سلطان و كاهن قوم گرديد . فريزر دين را چنين معني كرد كه عبارت از سازش با قوايي است برتر بر آدميزاد كه به گمان انسان اين نيروها طبيعت و زندگي افراد بشر را اداره مي كرد و در اختيار خود داشت. به عقيده فريزر ابتدا اعتقاد به خدا به وجود آمد و بعد از آن بشر پايبند رسوم و تشريفات گرديد. جاودگر از نيروهاي نامریي جلوگيري مي نمود و حال آن كه كاهن با دادن كفاره آنها را راضي مي ساخت. يكي از مهم ترين وظايف جادوگر، توليد باران بود. در سراسر جهان مردم درختان را مي پرستيدند. در ميان بلغارها مرسوم بود كه چون درختي بي ثمر مي ماند پاره اي اوقات آن را با تبر تهديد به قطع شدن مي كردند. فريزر در تحقيقات خود درباره سحر و جادو و دين با ذكر اين نكته پايان داد كه در ذهنهاي مردم ابتدا سحر رسوخ نمود، سپس دين و سرانجام علوم طبيعي به وجود آمد. آفرينش انسان از خاك عقيده رايج ميان بابليها- مصريها- يونانيها وقوم بني اسرایيل بود. قبايل  باتاك در سوماتراي مركزي زن بدكار را محكوم نموده و به قتل مي آورند و گوشت آن را مي خوردند. در ميان پاره اي از بدويهاي آفريقا مردها تا 3 سال بعد از ازدواج حق نداشتند زنان خود را عريان ببينند. تايلور معتقد بود اعتقاد به خداوند قادر مطلق به تدريج از شمار زياد ارواح در طبيعت ناشي مي گرديد. كه هر كدام از آنها زاييده اعتقاد به ارواح بود. مردمان ابتدايي به طور غريزي از اجساد مردگان و خون در ترس و وحشت بودند و به همين سبب آيين هاي مرده پرستي رواج گرفته بود و خون در تشريفات اقوام سهم مهمي داشت. اگر مردي خشمگين دشمني را در پيش رويش لعنت و آرزو مي كرد او بيمار شود،‌تلقين كه در عواطف و ذهن انسان ابتدايي موثر مي افتاد ممكن بود آن قدر قوي باشد كه طرف را بيمار سازد. سحر عبارت بود از تشديد و منعكس ساختن اراده به نحوي مرموز كه جنبه متافيزيكي به خود گرفته بود. افراد قبيله استرالياي مركزي اغلب اوقات خون آدم زنده را مي خوردند و در نظر آنها اين عمل فرقي با نوشيدن شير نداشت .عقيده به وجود روح محصول فرعي جريانهاي فكري اوليه بشر بوده است. خود وحشي معتقدات خود را تجزيه وتحليل نمي كرد. هر چيزي كه قدرت ايجاد تصويري ذهني داشت ممكن بود صاحب روح باشد. روح آدمي زنده، زنده و سالم بود. روح آدمي مرده چيزي بود عجيب، يعني تركيبي از تصوير ذهني شخصي زنده به شكل همان فرد، آندامانها انعكاس نور درآينه يا آب را روح مي دانستند. برخي اقوام بدوي سراب را روح آب مي پنداشتند. در نزد مردمان باستان يك نفر شخص قهرمان يا پهلوان بزرگ به مرور ايام تبديل به يك نياي مقدس مي گرديد كه مورد پرستش قرار مي گرفت. بيماري را چيزي مي دانستند كه در بدن بيمار جا مي گرفت و معتقد بودند بايد بوسيله افسونها و اوراد جادويي آن را نابود كرد. با نوجي ني ولت فيش در كتابش تحت عنوان منشا هنر خاطر نشان ساخته است كه در واقع عمل بافندگي يكنوع رقص براي دستهاي انسان بود. تاريخ عروسي بشر عبارت از تاريخ رابطه اي است كه درآن زنان به تدريج براحساسات شديد، حب و بغضهاي بيجا و منافع خودپرستانه مردان فايق آمده بودند. در بسياري از قبايل، جوانان در روابط جنسي آزاد بودند اما اگر پسری دختري را حامله مي كرد مجبور به ازدواج با او بود. از آن جا كه حسادت جنسي در ميان مردم ابتدايي موجود بود و حتي جانوران از اين امر جدا نبودند اين عامل موثري در تقويت ازدواج زوجي محسوب مي شد. در جوامع بشري آن چه عفت خوانده مي شود امري نسبي و قراردادي بود كه به مقتضاي محل فرق مي كرد. حيا امري قراردادي و لباس از آن جا ناشي مي شد كه مي خواستند بدن را گرم نگه دارند يا بر جاذبه جنسي بيفزايند. دين ومذهب درتمام امور فكري بشر دخالت داشت به همين سبب كليه مناسبات جنسي با مقاصد ديني همراه بود. حتي ناقص ترين طريقه عروسي معلوم در جهان بدون مراسم مذهبي صورت نمي گرفت. ختنه كردن در اقوام نخستين به اين خاطر صورت مي‌گرفت تا با دادن ذره اي از عضو در راه خدايان سلامتي تمامي عضو را تامين مي كردند. در قبيله آفريقايي يوروبا عمل ختنه را قرباني در راه الگبا خداي عشق بازي مي دانستند. برخي از قبايل معتقد بودند زنان هنگام تكليف، با شياطين يا خدايان مقاربت و نزديكي مي كنند. موسيقي و رقص به همراه آداب مذهبي از كهن ترين انواع هنر بود كه بيش از هر عاملي به سازمان اجتماعي بشر كمك مي كرد. در ميان اقوام ابتدايي موسيقي و رقص هر دو ارتباط بسيار نزديكي با هم داشت. ريشارد واگنر در 1877 ادعا كرد كه موسيقي از رقص پديده آمده است. فرد وحشي ممكن بود از تاريكي احساس وحشت كند و ازاين احساس، تصور وجود يك روح خبيث در ذهنش نقش بندد . مك لنان مي گفت: توتميزم (پرستش حيوانات )عبارت از يك مرحله ديني بوده است كه عموم اقوام بشري از آن گذر كرده اند. توتمها عبارت از خدايان جانوري بودند كه بعدها به شكل انسان درآمدند. بعضي از بوميان استراليا از نحوه باردار شدن زن و رابطه پدر دراين رويداد اطلاع نداشتند. رابطه جنسي فقط يك سرگرمي مطبوع بود و تولد كودك در شكم زن را معجزه اي مي دانستند كه در نظر آنها فقط از طريق جادو ميسر بود. ترس از مردگان از اين جا ناشي مي شد كه اعتقاد داشتند ارواح مردگان، شياطين خبيث هستند . بنياد تابو يا منع بعضي كارها در واقع كهن ترين نوع وجدان يا بازرسي دروني فرد در مقابل اميال احساسي بود. اساس توتميزم عبارت بود از اعتقاد به اين كه يك جماعت فرزندان جانوری به خصوص بودند وآن گروه مجاز به كشتن وخوردن جانور مزبور نبود. به تمام دانشجويان رشته هاي تاريخ و جامعه شناسي و روان شناسي پيشنهاد مي كنيم كتاب تاريخ مردم شناسي از ه.ر.هيس را حتما مطالعه كنند.

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 16:48 |

 

اصل ونصب اقوام کرد بلوچ و آذری  در ایران

کردها بزرگترین گروه اقلیت در خاور میانه هستند که تا شمال عراق ، جنوب ترکیه و شرق سوریه گسترده شده اند. کردهای ایران در استانهای کردستان اذربایجان غربی و کرمانشاه ساکن هستند. زبان شیرین کردی عامل مهمی است که به کردها هویت خاصی می دهد . زبان کردی از شعبات فرعی شاخه فارسی زبانهای ایرانی است که مانند زبانهای بلوچستان و تاجیکستان ریشه هندو اروپایی دارد. یکی از ویژگیهای زبان شیرین کردی وفور کلمات پهلوی و پارسی باستان در ان است . به گفته هرودوت در زمان باستان زبان کردی و فارسی بسیار به هم شباهت داشت . چهار گویش در زبان کردی وجود دارد : کرمانجی، سورانی، هوراس یا کرمانشاهی. کرمانجی گویش کردهای ترکیه وسوریه و عراق وایران است .گویش زبان استان کرمانشاه کرمانشاهی است. کردها از نسل مادهای آریایی هستند که به همراه پارسها وارد فلات ایران شدند. مادها اولین بنیانگذار امپراتوری ایرانی یا حکومت دیااکو شدند. کردستان یکی از ساتراپهای مهم در دورانهای ماد هخامنشی اشکانیان و ساسانیان بود . کردهای با غیرت جنگجو و شجاع ، همواره نگهبان و مدافعان امپراتوری ایران باستان بودند و کردها علیه تهاجم اعراب در ارتش ساسانی خدمت می کردند. نتیجه این جنگها برای کردها و فارسها مصیبت بار بود . مینورسکی می نویسد درحمله اعراب به ایران حدود پانصد هزار خانواده قلع و قمع شدند. پس از اسلام در زمان سلجوقیان ایالت بزرگ کردستان دوباره تشکیل شد در همین دوره بود که صلاح الدین ایوبی کرد نژاد صلیبی ها را در فلسطین شکست داد و سلسله خود را در سوریه تاسیس کرد . کردها در طول تاریخ همواره پشتیبان ایران و یار ویاور فارسها بودند اما از زمان شاه اسماعیل اول که مذهب رسمی ایران را تشیع اعلام کرد، کردها و بلوچها که سنی مذهب بودند اتحاد خود را با فارسها از دست دادند و اختلاف بین کردها و اذربایجان هم از همین زمان اغاز شد. کردها در طول تاریخ همواره خود را ایرانی می نامیدند و حافظ سنتهای تاریخی و فرهنگی ایران بودند اما ظهور سلسله صفوی که ترک بودند باعث بیگانگی و دوری کردها از جامعه ایران گردید. قاجاریه  هم ابزار تفرقه بینداز و حکومت کن را در قبال روسای ایلات کرد آریایی در پیش گرفتند. کردهای ایران بر خلاف آذریها درانقلاب مشروطیت هیچ نقشی ایفا نکردند در حالی که آذریها محافظان انقلاب مشروطه در مقابل محمد علی شاه بودند. دراثر تحولات ابتدای قرن بیستم کردهای ترکیه و عراق خود را دارای حق برابر با ترکها واعراب برای تاسیس کشور مستقل خود بعد از سقوط عثمانی می دانستند اما روابط فرهنگی و دوستانه میان کردها و فارسها در ایران مانع ایجاد سیاستهای تجزیه طلبانه بوده است. درک کینان می نویسد: ناسیونالیستهای کرد یک رابطه عاطفی و میهن پرستانه نسبت به ایران و مردم ان دارند. فارسها در مقایسه با ترکها وعربها هیچ خصومت و کینه ای با کردها ندارند. کردها پسرعموی فارسها هستند. در تاریخ ایران کردها هرگز خیانت و جنایت و خون ریزی نکرده اند . گرایش تجزیه طلبی در میان کردهای ترکیه وعراق بسیار قوی تر از کردهای ایران است زیرا فرهنگهای ترکی و عربی برای کردها بیگانه تر است تا فرهنگ ایرانی .چون زبان کردها زبان دوره هخامنشیان و دوران باشکوه و عظمت ایران باستان است.

بلوچستان:

بلوچها در اصل ساکن ایران بوده اند، اما در دوران حکومت سلجوقیان درایران و پس از حمله مغول ، مهاجرت گسترده آنها از جنوب و جنوب شرق ایران به طرف شرق در مسیر سند و پنجاب در پاکستان کنونی آغاز شد.

به طور کلی بلوچها در سه کشور ایران پاکستان وافغانستان زندگی می کنند. 45% بلوچها در پاکستان ساکن هستند. در قرون گذشته نزاد بلوچها را به عربها و حمزه عموی پیغمبر انتساب می کردند اما تحقیقات تاریخی نشان داد که بلوچها هم مانند کردها و آذریها آریایی هستند. عطاء اله منگال یکی از رهبران سیاسی بلوچهای پاکستان می گوید : ما مانند کردها آریایی هستیم ما عرب یا سامی نیستیم. قبل از اسلام بلوچها زرتشتی بودند و شهر سوخته سیستان یکی از نخستین مراکز تمدن در دنیا مربوط به 6000 سال قبل نزدیک زابل قرار دارد .زبان بلوچی شاخه ای از شعبات زبان فارسی و از خانواده زبانهای هندو اروپایی می باشد. زبان بلوچی با زبان فارسی کهن مربوط به دوران پهلوی – اوستایی و مادی در زمان هخامنشیان و ساسانیان بسیار نزدیک است .  گویش بلوچهای پاکستان به گفته محمد سردار خان به گویش فارسی کهن عصر هخامنشی بسیار شباهت دارد .تمام بلوچها تا اواسط قرن 18 میلادی درایران زندگی می کردند تقسیم بلوچها بین ایران و هندوستان تحت سلطه انگلیس در سال 1870 میلادی در پی سیاستهای امپریالیستی بریتانیا صورت گرفت. کوروش کبیر بلوچها را تشویق کرد در ایالات شمالی ایران در کردستان ارمنستان و گیلان ساکن شوند . بلوچها هم مانند کردها نگهبانان امپراتوری هخامنشیان اشکانیان و ساسانیان بودند. در ارتش هخامنشیان قسمت عمده سربازان کردها و بلوچها بودند. بعد از اسلام حمله مغول به ایران باعث مهاجرت گسترده بلوچها به سمت شرق و شبه قاره هند شد. مکران و سند، مراکز اصلی مقاومت جلال الدین خوارزمشاه در برابر مغولان خون خوار بود. در جریان بازی بزرگ اسیا نامی که رقابت روس وانگلیس برای کسب برتری براین منطقه به خود گرفت، بلوچستان به عنوان منطقه ای حساس دراین رقابت شهرت یافت .نتیجه این رقابت ها تقسیم بلوچستان میان هند ایران وافغانستان در سال 1870 میلادی بود

آذربایجان :

آذربایجان ایران بزرگترین بخش سرزمین هایی است که امروز اذربایجان نام گرفته اند. جمهوری آذربایجان شوروی نام آن اران است. اران بیشتر به نام خان نشینهای شیروان گنجه و قراباغ شناخته می شد، پس از انقلاب اکتبر مبنای تشکیل یک دولت مستقل به نام اذربایجان گردید. در انقلاب مشروطه و مبارزه با حکومت مستبد قاجار تبریز نقش مهمی در انقلاب ایفا کرد. در مورد ریشه های نام آذربایجان دو دیدگاه وجود دارد. اولین دیدگاه برآن است که آذربایجان از کلمه آذر به معنی آتش می آید که واژه ای فارسی است چون مهم ترین آتشکده ایران باستان آذر گشنسب در آذربایجان بود . این گروه آذربایجان را به مفهوم سرزمین آتشها (آتشکده ها ) معنا کرده اند . دیدگاه دوم نام آذربایجان را به آتروپات قهرمان ایرانی منسوب می کند که در برابر حمله اسکندر به ایران مقاومت کرد.  مساله زبان در گذشته وحال یک عامل مجادله میان ناسیونالیستهای افراطی ترک در آذربایجان بوده است. زبان مردم قدیم آذربایجان زبان آذری بوده که یکی از زبانهای باقی مانده دوران ساسانی بوده است. زبان ترکی توسط ترکان غز و مغولان که از ترکستان و مغولستان به آذربایجان وارد شدند  وارد آذربایجان شد. با ظهور سلسله صفوی ترک در آذربایجان زبان این منطقه آریایی، ترک زبان شد. اما گروه پان ترکیستهای آذربایجان شوروی و ترکیه بر بومی بودن زبان ترکی در آذربایجان اصرار می ورزیدند . ا.م ممدوف ، عبدالکریم علی زاده و توفیق حاجی اف در شوروی دست به تحریف تاریخ زدند و باافسانه پردازی و دروغ سعی کردند ثابت کنند آذربایجان در ابتدا مسکن ترکان بوده است . در دوران غزنویان و سلجوقیان و صفویه که پایتخت ایران در آذربایجان بود باعث رشد و گسترش زبان ترکی دراین منطقه گردید. در زمان قاجار تبریز به عنوان مهم ترین مرکز مبارزه علیه قاجاریه بود . روشنفکران و شاعران بزرگ زمان مشروطیت و پس از آن از سرزمین آذربایجان بودند مانند طالب زاده فتحعلی آخوند زاده احمد کسروی سید حسن تقی زاده و گنجوی خاقانی شیروانی قطران تبریزی صائب تبریزی ایرج میرزا و محمد حسین شهریار بهترین غزل پرداز قرن بیستم همه به زبان فارسی شعر سرودند . شهریار هرگز نپذیرفت که آذربایجان می تواند جدا از ایران دارای هویتی باشد و در برابر همه تشویقهای پان ترکیستهای شوروی و ترکیه برای سرودن  اشعار ناسیونالیستی ترکی مقاومت کرد.

ظهور گرایش های تجزیه طلب در آذربایجان

درسال 1320 روسها از شمال و انگلیسی ها از جنوب به ایران حمله کردند. همزمان با تلاش روسها برای وارد کردن فشار بیشتر بر دولت مرکزی جهت کسب امتیازهایی چون امتیاز نفت شمال یک جنبش جدایی طلب در آذربایجان شکل گرفت. در 12 شهریور 1324 حزب جدید دمکرات یا تجزیه طلب آذربایجان به وجود آمد. در همین موقع روزنامه آذربایجان به عنوان ارگان رسمی فرقه دمکرات به زبان ترکی منتشر شد که هدف آنها جدا شدن آذربایجان از ایران و الحاق آنها به ترکیه و اذربایجان شوروی بود . اما در آذرماه 1325 ارتش ایران مداخله کرد و آذربایجان به کنترل دولت درآمد. در تبریز مقاومتی در برابر نیروهای دولتی ایران صورت نگرفت و اغلب رهبران جدایی طلب دمکرات از جمله پیشه وری به شوروی فرارکردند. هدف شوم آنها احساسات ملی آذریهای ایران را جریحه دار می کرد چون آذریهای ایران از 4000 سال قبل تا کنون در کنار اقوام فارسی و لر و کرد و بلوچ زندگی کرده اند . آذریهای ایران فرقه دمکرات تجزیه طلب را مظهر منافع ملی و میهن پرستی نمی دانستند  . در واقع  اغلب آذریها مشتاقانه از ورود ارتش ایران و سرکوب تجزیه طلبان در تبریز استقبال کردند. به نوشته ریچارد کاتم حتی در تبریز که پایتخت حکومت پیشه وری دمکرات بود مردم به پا خاستند و قبل از ورود ارتش، کلیه مقامات فرقه تجزیه طلب را که به آنها دسترسی داشتند اعدام کردند. هموطنان کرد بلوچ وآذری کتاب قومیت وقوم گرایی در ایران را حتما مطالعه کنند.

منبع: قومیت و قوم گرایی درایران نشر نی دکتر حمید احمدی

 

استفاده ازنفت در جهان باستان

درایران باستان از نفت ومشتقات ان استفاده زیادی می شد. به گفته کتزیاس پزشک یونانی اردشیر دوم هخامنشی بر سر کوه خیمر شعله ای از آتش وجود دارد که شب و روز زبانه می کشد. در شوش بر بالای برج سفید از 15 دهانه آتش فروزان زبانه می کشد. پلینی می گوید چرم را به نفت آغشته می کردند تا ان را از گزند اتش مصون دارند. از نفت در جهان باستان برای رنگ کردن مجسمه ها و جلا دادن آهن و سر میخها استفاده می کردند و برای درمان در پزشکی هم از نفت استفاده می کردند. استرابون گوید صابئین به دود دادن بیمار با سوختن آسفالت می پرداختند. ویرژیل گوید که قیر سیاه دمل را خشک می کند و فهرستی از دردها معرفی کرده که شفابخش آنها مشتقات نفت است مانند تراخم و لک سفید در قرنیه و برص و لیخن که مرضی است پوستی وجرب و نقرس . ازیکی از مشتقات نفت یعنی آسفالت برای نگهداری شراب استفاده می شد. در کتاب مقدس سفر پیدایش درباره ساختن برج بابل سخن از استفاده از قیر شده اشت . پلینی گوید که قیر جایگزین آهک وگچ می شد. استرابون گوید که آسفالت برای ساختن تاقهاو جرزها و ستونها به کار برده می شد وان را برای اندود کردن درها به کار می بردند. این گفته ها را کاوشهای باستان شناسی در تل اسمر و اوروک و موهنجو دارو تایید می کنند. کشتیها را از دیرباز در تمدنهای بین النهرین از سومری گرفته تا بابلی وآشوری با قیر اندود می کردند .

این عمل در نقشهای برجسته هم نمودار شده است. استرابون و پلینی از این عمل یاد می کنند. در کتاب مقدس سفر پیدایش درباره کشتی نوح امده است که آن را از بیرون و درون به قیر اندودند. استرابون می گوید که در ظروف نئین اگر قیر اندود شده باشند می توان آب ریخت . سدی که موسی در ان به نیل افکنده شد هم قیر اندود شده بود. در کار جنگ هم نفت ومشتقات ان فراوان به کار گرفته می شد.

پلینی گوید که در سامورات در کماژن در هنگام دفاع در برابر حمله لوکولوس با قیر سربازان رومی واسلحه انها را آتش زدند . توسیدید از نقاطی به هنگام حمله یاد می کند . آمین مارسلن حکایت می کند که تیر مادی به پیکانی گفته می شد که ایرانیان ان را آغشته به نفت می کردند و فروزان می افکندند. در جای دیگری از منجنیقهایی یاد کرده که تیرهای نئین را که سر تیرهای آهنین محتوی ماده قابل اشتعال داشت می افکندند. در لوحهای گلی عنوان شده که برای گرم کردن روشنایی از نفت استفاده می کردند. در بین النهرین و بابل که هیزم به دست نمی رسید به گفته دیودور آسفالت می سوزانیدند. به قول استرابون و پلینی از آسفالت با قیر نفت خام می گرفتند و در چراغدانها به جای روغن نباتی یا حیوانی می سوختند. در آن روزگار چراغهای نفتی با لوله شیشه ای در شهرها رواج داشت. درآمریکا از هزاران سال قبل بومیان از نفت استفاده می کردند. قبایل اینکا از نفت برای انفجار استفاده می کردند .

ارتش اسپانیا چون در امریکا به تصرف و لشکرکشی می پرداختند به نخستین تصفیه خانه نفت برخوردند مرکب از تعدادی ظرفهای کوچک که نفت در آن می ریختند و در آفتاب می گذاشتند و حرارت خورشید نفت خالص را جدا می کرد. در پرو با این روش نفت را تصفیه می کردند . چینیها در 2200 سال قبل گاز نفت را با لوله های خیزران حمل می کردند. در سال 615 میلادی در ژاپن چاههای نفت را به روش ابتدایی استخراج می کردند. اعراب از نفت در جنگهای صلیبی علیه لویی مقدس بهره گرفتند و با فراهم ساختن انفجار بزرگی او را وحشت زده کردند. از قرن هشتم میلادی یا دوم هجری اعراب یا سپاه معاویه این ماده را در نارنجکهایی می ریختند و فروزان به سوی دشمن می افکندند و نیز کهنه های آلوده به نفت را دور سنگها می پیچیدند و به سوی دشمن پرتاب می کردند( به کتاب عایشه بعد از پیغمبر رجوع شود). مردم منبع...مجله هنر و مردم

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 16:46 |

مكاتبات آلبرت انيشتين و زيگموند فرويد درباره چرا جنگ؟     ادامه مطالب وبلاگ را در ارشیو یا نوشته های پیشین وبلاگ به خصوص دی ماه 1386ابتدا سیو سپس مطالعه کنید

نامه انيشتين به فرويد:

آقاي فرويد عزيز آيا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتي براي بشريت وجود دارد؟ چرا بايد انسانها اين طور بي رحمانه همديگر را بكشند؟ چرا تمام كوششها براي يك صلح پايدار به شكست منجر شده است؟

چرا انسانها اين قدر خون خوار وبي رحم هستند؟ چرا مردم اجازه مي دهند ديكتاتورهاي جاني وديوانه از احساسات آنان سو استفاده كنند وآنان را تا مرز جنون وكشتن همسايگان خود به كار ببرند؟

آيا هدايت رشد روان انسان در جهتي كه توان مقابله با جنون نفرت ونابودي را داشته باشد امكان پذير است؟

پاسخ فرويد به آلبرت انيشتين:

به طور كلي تضاد ميان انسانها وحيوانات با توسل به قدرت وخشونت خاتمه پيدا مي كند ، در انسانها چون اختلاف عقيده هم وجود دارد اين تضاد به بالاترين حد از انتزاع مي رسد . انسانهاي غارنشين كه به صورت گله حيوانات زندگي مي كردند قدرت بازو و مشت تعيين كننده مالكيت بود با پيدايش اسلحه واستراتژي جنگ، برتري فكري جاي زور بازو را گرفت. به طور كلي كشتن دشمن سبب ارضا يكي از غرايز انساني است اما به تدريج درنظامهاي بشري تغييراتي صورت گرفت و شيوه هاي توسل به زور به نفع حاكميت حقوق تغيير كرد. با نگاهي گذرا به تاريخ بشر مي بينيم كه همواره اختلافاتي پايان ناپذير ميان يك يا چند موجوديت اجتماعي، اختلافاتي ميان واحدهاي كوچك و بزرگ، محدوده هاي شهري مناطق مختلف ميان قبايل ملتها وامپراتوريها وجود داشته كه اغلب با زورآزمايي وجنگ خاتمه يافته است .

برخي مانند هونها و مغولها  در تاريخ بشر مانند طاعون ظاهر شدند و فقط بدبختي و تباهي به بار آوردند. جلوگيري قطعي از بروز جنگ فقط زماني ممكن است كه انسانها براي جايگزيني قدرت مركزي ورعايت احكام آن در هريك از موارد اختلاف به توافق اصولي برسند. آقاي انيشتين شما از سهولت بسيج مشتاقانه انسانها براي جنگ حيرت كرده و حدس زده ايد كه چيزي درون انسانها منشا اثر است و سپس از غريزه نفرت و نابودي كه كار اين گونه تحريكات را آسان مي كند نام برده ايد.ما روان شناسان به وجود چنين غريزه اي اعتقاد داريم و سعي كرده ايم تظاهرات و نشانه هاي اين غريزه را بررسي كنيم.

غرايز انساني به دو گونه اند:

1- غرايزي كه خواهان صيانت نفس و وحدت زندگي هستند اين غرايز را عشقي يا تمايلات جنسي مي نامند.

2- غرايزي كه خواهان نابودي و مرگ هستند ما آنها را به غريزه پرخاشگري و غريزه تخريب خلاصه مي كنيم .

 به نظر مي رسد كه هيچ يك از اين غرايز به تنهايي فعاليت نمي كنند. به طور مثال شخصي كه عاشق مي شود غريزه تصاحب و مالكيت و پرخاشگري هم در او تشديد مي شود اما غريزه تخريب يا مرگ و ويرانگري در درون هر موجود زنده اي فعال است و مي كوشد موجود زنده را به تدريج ويران و متلاشي كند و   حيات را به حالت بي جان برگرداند درحاليكه غريزه عشق وشهواني قطب مخالف آن است كه معرف كوششهاي زندگي هستند .

اميدي به محو تمايلات پرخاشگرانه انسانها نمي توان داشت . بلشويك ها اميدوارند بتوانند از طريق تضمين ارضا نيازهاي مادي و رفع اختلاف طبقاتي در جامعه و برابري پرخاشگري انسانها را از ميان بردارند. به نظر من اميدي واهي و خيالي باطل است چون بلشويكها حتي به پيروان خود نمي آموزند از كينه توزي و دشمني نسبت به يكديگر دست بردارند . هدف ما محو كامل تمايلات پرخاشگرانه انسانها نيست فقط بايد سعي كرد اين گرايش به گونه اي هدايت شود كه به صورت جنگ بروز نكند . امروزه در جوامع اكثريتي عظيم از مردم تشكيل مي دهند كه خوداستقلال وثبات عقيده ندارند و به مرجع قدرتي نيازمندند كه براي ايشان قادر به اتخاذ تصميم باشد . بايد دقت وكوشش بسيار به كار برد تا انسانهاي روشنفكر تحصيل كرده و داراي استقلال فكر شجاع و حقيقت و، از لايه هاي بالاي جامعه تربيت نمود وهدايت توده هاي وابسته و فاقد استقلال را به آنان سپرد . البته وضعيت مطلوب و دلخواه اجتماعي مركب از مردماني خواهد بود كه زندگي غريزي خود را مطيع و مقهور حاكميت خرد و عقل كرده باشند.  نمي توان تمام جنگها را در اساس محكوم كرد. تا زماني كه قدرتهايي وجود دارند كه بي رحمانه آماده نابودي ديگرانند، ديگران نيز بايد خود را براي جنگ مسلح كنند از ويژگيهاي روان شناختي تكامل فرهنگي، دو وي‍ژگي از اهميت زيادي برخوردارند يكي قدرت يابي عقل كه بر زندگي غريزي غلبه نموده است و ديگري دروني شدن تمايلات پرخاشگرانه با همه پيامدهاي سودمند و تمام عواقب خطرناكش. تا كي بايد انتظار داشت تا مردم دنيا صلح طلب شوند؟ نمي دانم . تنها اميد من به نگرش فرهنگي وديگري ترس موجه از تاثيرات و پيامدهاي جنگ است. هرچيزي كه به تكامل فرهنگي ياري رساند (مانندكتاب اينترنت و ...) وآن را تقويت و تسريع كند، بي گمان كاربردي مثبت عليه جنگ دارد .

دوستدار شما زيگموند فرويد

منبع: بزرگان روان شناسي دوره 120 جلدي از نشر دانزه ترجمه خسرو ناقد

 

تاريخ نهضت مشروطيت قسمت اول -از كتاب مشروطه ايراني

نظريه ولايت از درون نظريه تصوف متشرعانه، سر بركشيد. مفهوم متشرعانه اي كه در گذشت زمان ، سرانجام بيان نهايي خود را به صورت نظريه ولايت در دوره قاجار به دست داد واز ولايت در معناي عرفاني آن به ولايت در معناي حكومت و كشورداري ، تغيير مفهوم يافت . ميرزا آقا خان كرماني با همدستي ........ و با بدترين سو استفاده از مذهب، خون خوارترين شاه قاجار ترك يعني ظل السلطان را به جاي ناصرالدين شاه به تخت نشاندند.در دوران قدرت نمايي و استبداد محمد علي شاه مجلس به توپ بسته شد. مخالفت او با مشروطيت به صورت تمام عيار علني شد. آزادي خواهان و روشنفكران را مي كشتند تا كم كم اوازه ايستادگيهاي تبريز پراكنده گرديد. بهانه محمد علي شاه اين بود كه مشروطه با اصول دين اسلام مخالف است اما با به توپ بستن مجلس و كشتن مخالفان كاري كرد كه مردم به طرفداري از مشروطه خواهان و سقوط حكومت محمد علي شاه قيام كنند. ميرزا ملكم خان مي گفت براي رفع ظلم از جهان بايد به مظلوم گفت كه اي خر، قدرت تو كه از دولت بيشتر است چرا متحمل ظلم مي شوي  .

ثقه الاسلام تبريزي از آزادي خواهان اين دوره بود كه درآن روز بحراني تاريخ ما كه شور ويرانگر جايگزين شعور سازنده مي شد، از تعادل باز نايستاد و با شهامت و بردباري مخالفتهايش را ابراز مي كرد. فساد سلطنت استبدادي قاجاريه ترك به حدي بود كه مردم ايران در آذربايجان و رشت و خراسان و فارس وكرمان با تبديل تابعيت خود را به دولتهاي روس وانگليس مي بستند . مخالفان مشروطه، آزادي را به معناي محلد و بي دين معني مي كردند. مستشارالدوله كتابي به نام قانون چاپ كرد و مي گفت تنها راه نجات ايران در يك كلمه يعني قانون خلاصه مي شود. آخوندزاده مي گفت: بدون درك بنياد تفكر فلسفي غرب و به زبان او بدون درك وشناخت خيال غربي نمي توان به جوهر تكامل اين مدنيت پي برد ودست يافت. تا بنياد انديشه از اساس دگرگون نشود و نگاه و فهم ما دگرگون نگردد و  تا به رمز واقعي پيشرفت اروپا كه داروين گاليله ولتر- كپلر جيمزوات و ... به ارمغان اوردند پي نبريم نمي توانيم به پيشرفت واقعي دست يابيم . آخوندزاده مي گفت بايد در ايران كتابهايي چاپ شود كه انديشه و تفكر ما را دگرگون كند . (دانشجويان امروز ما بايد كتابهاي تاريخ فلسفه ویل دورانت دنياي سوفي- ماجراهاي جاودان در فلسفه جامعه شناسي نخبه كشي جامعه شناسي خودماني و... را مطالعه کنند ) . آخوندزاده با اشاره به تلاش مستمر مستشارالدوله در زمينه قانون خواهي به او مي نويسد: صلاح كار در آن است كه در همه نقاط ايران دادگاههاي شرع كه به عهده .... بود برچيده شود وامر قضاوت از دست .......باز گرفته به عهده وزارت عدليه گذاشته شود. درآن زمان عموم مردم دولت را اهل ظلمه مي دانستند براي همان بود كه جز ظلم چيزي از اهل ديوان نمي ديدند. در دوره قاجار نظريه ولايت  مطرح شد و خلاصه كلام نراقي اين بود كه در هر امري از امور همان گونه كه پيامبر وامامان ولايت و حق حاكميت داشته اند، فقيه نيز به دليل نيابت و وراثت از پيامبر وامام همان حقوق وامتيازات را داراست.

بيشتر روحانيون زمان قاجار دشمن سرسخت صوفيه بوده اند و چندين كتاب در رد و تكفير صوفيه به قلم آورده اند وتا آنجا كه قدرت داشتند به آزار و اذيت و كشتار صوفيان پرداختند .مولوي سر دسته عارفان و صوفيان بود اما بعد از مولوي صوفيان متشرع و هوشمند و دنيادوست جاي عارفان آزاده را اشغال كردند. خانقاهها كه كارشان به حل و فصل امور شرعي وپول وثروت كشيده شده بود، اينك دام‌گاههایي شده بودند براي فريب و تخدير مردم و در جهت حمايت از حكومتها از يكديگر سبقت مي گرفتند. يكي از علل اصلي دشمني عارفان خدادوست با روحانيون اين بود كه عارفان با نقد خود، قدرت و اقتدار فقها را محدود مي كردند .  دردوره قاجار .......... به چنان قدرتي دست يافتند كه از لحاظ سياسي خود را قادر مي ديدند كه كنترل حكومتها را در اختيار بگيرند و در بسياري موارد روحانيون، پادشاهان و حكام را مطيع احكام خود مي كردند. بعد از فتح تهران مخالفان سياسي تقي زاده كه از روشنفكران مشروطه بود گفتند تقي زاده بايد از مملكت ايران تبعيد شود و او را از مجلس اخراج كنند. اما از روحانيوني كه با اساس مشروطه مخالفت مي كردند شيخ فضل الله نوري بود كه مي گفت اگر واقعا مشروطه خواه وطن پرست هستيد، مشروطيت ايران جز براساس مذهب ممكن نيست   استوار وپايدار بماند شيخ فضل الله نوري مي گفت دين بايد در سياست دخالت كند و تلاش او ان بود كه مشروطيت را عين اسلام بنامد وآن را روح اسلام بنامد اما مشكل ازاين جا شروع شد كه روشنفكران  که نياز داشتند تا توده مردم را بسيج كنند اينك هنگام استقرار نظام مشروطه، از قدرت روز افزون روحانیون به وحشت افتادند و به چشم مي ديدند كه حكومت به دست روحانيون مي افتد و همين امر باعث شد آنان به دشمني با روحانيون بپردازند كه بهبهاني قرباني آن شد. در واقع روشنفكران و تقي زاده در پي سلب نفوذ كلمه روحانيون بودند. يكي ديگر از اعضاي نهضت مشروطه شيخ محمد خياباني بود كه بر خلاف تقي زاده و ديگران از خشونت پرهيز مي كرد و مبارزه مسالمت اميز فكري و قلمي را به كار مي برد. اما شيخ فضل الله نوري عليه مجلس اول كارشكني مي كرد و در سركوب مشروطه خواهان و روشنفكران همدست محمد علي شاه قاجار بود. روحانيون بعدها مخالفت خود را با مشروطه اعلام كردند به طوري كه سيد علي سيستاني فتواداد كه المشروطه كفر والمشروطه طلب كافر . با تاسف درتاريخ ايران در اوج تحولات سياسي و انقلاب ها آزادي بيان و مطبوعات فقط در جهت انتقاد از حكومت وقت ترور و ... به كار رفته است و هرگز مردم ما به روان روشنفكري يعني آزادي انديشيدن و مطالعه و تفكر و رواداري ديني پي نبردند. در آن دوره روزنامه ها خيلي راحت تهديد مي كردند و شورش به راه مي انداختند اما اگر كسي از انديشه هاي ولتر گاليله نيوتن و ... صحبت مي كرد چماق تكفير از آستين غيب سر مي كشيد و هستي روزنامه را به خطر مي انداخت . آزادي خواهي درايران بيشتر استبداد سياسي را هدف مبارزه قرار مي داد . روشنفكران ايراني فرصت تاريخي براي انديشيدن فلسفي واجتماعي بر سر مسايل به دست نمي اوردند . ميرزا حسن تبريزي معروف به رشديه كه پير معارف هم خوانده شده است، در واقع بنيان گذار شيوه جديد آموزش ابتدايي است. آموزش الفبا به شيوه جديد و مرسوم شدن اين شيوه درايران به همت او اغاز شده است . كسروي و ديگران او را بنيادگذار دبستان به شيوه امروزي مي دانند. گرچه  كار او را تكفير كردند و چند بار طلاب به مدرسه هايش حمله بردند و او مكرر از تبريز و مشهد فراري شد اما از تلاش در ايجاد مدارس باز نايستاد . ايجاد مدارس جديد يكي از انگيزه هاي اصلي و مهم مخالفت  ضد مشروطه با مشروطيت ايران بوده است .عوامل حكومت استبدادي قاجار هم در مخالفت با ايجاد مدارس جديد، با اين جناح از روحانيون، همدست و همصدا بوده اند. شيخ فضل الله نوري مي گويد: ترا به حقيقت اسلام قسم مي دهم آيا مدارس جديد خلاف شرع نيست؟ آيا ورود به اين مدارس مصادف با نابودي دين اسلام نيست؟ آيا دروس زبان خارجه فيزيك و شيمي و رياضيات عقايد اسلامي را ضعيف نمي كند؟

دراين هنگام فرياد مقدسين در مجالس بلند شد كه اخر الزمان نزديك شده است كه جماعتي كافر و بي دين مي خواهند الفبا ما را تغيير دهند. قران را از دست بچه هاي مردم بگيرند و كتاب فيزيك و شيمي به آنها ياد بدهند. (اما گذشت زمان نشان داد آموزش فيزيك و شيمي مغايرتي با دين و خداپرستي ندارد). تساوي و برابري همه افراد ملت با هر عقيده و مرام و مذهب و دين در برابر قانون يكي از آرمانهاي اساسي مشروطيت بوده است. مخالفان مشروطه مي گفتند چگونه ممكن است افراد كليمي و مسيحي و... در برابر قانون با مسلمانان برابر باشند. شيخ فضل الله نوري برسر همين اصل تساوي اقليت هاي مذهبي واحترام به حقوق آنان به كشمكش و مخالفت با روشنفكران پرداخت و به همين دليل روحانيون ضد مشروطه و شيخ فضل الله نوري به علت آزادي و احترام به اقليتهاي مذهبي از تهران به قم مهاجرت كردند دولت ابادي مي نويسد: بعد از ماجراي تنباكو، براعتبارات فوق العاده رياست روحاني افزوده شد و عموم روحانيون به دنبال آن بودند كه در سياست مملكت دخالت كنند و اين بذري است كه در نتيجه دخالت اضطراري ميرزاي شيرازي درامر سياست در مزرعه روحانيت پاشيده شد. چون دولتها براي پيشبرد مقاصد سياسي و استبدادي خود به نفوذ آنان نياز داشتند درآن دوره عموم مردم از حقوق خود آگاه نبودند. سرنوشت زندگي آنها در دست علماي ديني بود حتي حكومتگران شيعه صفوي ناگزير بودند مشروعيت حكومت خود را با مشاركت دادن علماي بزرگ درحكومت واطاعت از آنان تثبيت كنند. بعد از مشروطيت فرياد شيخ فضل الله نوري ضد مشروطه بلند شد كه بايد اجتماع ملي شود وبه جاي روشنفكران علماي دين وارد مجلس شوند.  با تاسف درتاريخ ايران حتي فرزندان چنگيز خون خوار براي حفظ دودمان سلطنت مانند بنده ذليل در زير لواي اسلام پناهنده شدند. ملا احمد نراقي در معراج السعاده مي گفت: علومي مانند پزشكي، هندسه،‌نجوم، موسيقي، فلسفه و رياضيات براي امور مادي اين دنيا هست وچون به درد اخرت نمي خورد تحصيل آنها واجب نيست. حكومت استبدادي قاجار هم دشمن انديشيدن و آزاد انديشي بود و با هرچه كه مايه بيداري مردم تلقي مي شد سرناسازگاري داشت .

درديد ملاهاي زمان قاجار آگاهي از علوم دنياي غرب وآشنايي با فلسفه ولتر و... اولين كفر است. هم شاهان قاجار  ان دوره نمي خواستند مردم با سواد و روشنفكر شوند.(گذشت زمان نشان داد مردم كافر وبي دين نشدند).

مشير الدوله

يكي از سردمداران مشروطه، ميرزا حسين خان مشيرالدوله بود. در ديد مشيرالدوله اخذ دستاوردهاي مدنيت غرب ، مثل تنظيمات، قانون عدالتخانه، راه اهن و... بي آن كه در نحوه تفكر و انديشه جامعه اسلامي ، تحولي بنيادي رخ دهد راه به جايي نمي برد. اما عوامل استبداد سياسي يعني درباريان و عوامل  مستبد با پشتيباني سياست خارجي، يعني عوامل روسها، زمينه برانداختن  صدارت مشيرالدوله را فراهم كردند. مخالفت با مشيرالدوله دراين بود كه مشيرالدوله آنان را از دخالت در سياست باز مي داشت. مشيرالدوله در صدد قوانين مانند منع تعدي حكام به مردم رواج تجارت و كشف معادن و ساختن راهها و پلها و نگهداري بناها وعمارات ، قانون جهت حفظ مال وجان و ناموس مردم ، اجراي قانون آبله كوبي و ... در كشور بود .

حتي شاه به او مي گفت:اگر مثل شما يك فرد دلسوز با غيرت و طالب ترقي، در پيش دست من باشد، كارهاي بزرگ مي توانم انجام دهم. اما پوسيدگي نظام استبدادي، مجال به اجراي نوآوريهاي جديد را به او نمي داد.

روشنفكري ، دشمنان بسياري داشت ،‌عقب ماندگي ذهني مردم ايران دخالت در سياست و مداخلات ويرانگر روس وانگليس روز به روز بر مشكلات مي افزود. تلاشهاي مشيرالدوله دراصلاح استبداد به جايي نرسيد اما بذر انديشه تجدد را در بخشي از مردم علاقمند فرو نشاند.

منبع: مشروطه ايراني دكتر ماشاا... آجوداني

 

 

 

فرزانگان از كتاب چنين گفت زرتشت

من از نگاه كودكان و شقایقهاي سرخ دانشمندم اما در چشم گوسفندان ديگر دانشمند نيستم.

شما اي فرزانگان نامدار.همگي در خدمت مردم و خرافاتشان بوده ايد.اگر جوينده حقيقت و راستي بوديد ،كسي شما را گرامي نمي داشت .(مردم دروغگويان متملق را دوست دارند )برادران- خواجگان چين برده مي پرورند و گستاخي شان را سرگرمي مي گزينند.انساني كه مردم از او چون سگ از گرگ بيزارند ،كسي جز انديشه وپیام آور تفكر و ازادي نيست  كه قيد ها و بندها را دشمن مي دارد همان كه از بندگي گريزان است و جوياي بيغوله ها .(مردم از روشنفكران دانشمند متنفرند همان طور كه سگ از گرگ بيزار است ). چيزي را كه مردم همواره حقيقت مي پنداشتند دشمن نهفته و در كمين خفته اي براي روح آزادگي بود كه تيز دندان  ترين تازيانشان بر او پارس مي كنند.

همواره گفته شده است . جز در مردم حقيقتي وجود ندارد .واي به حال كسي كه ان را بيرون از مردم بجويد . همواره خواسته ايد بر بندگي مردم مهر تاييد زنید و نام اين خواري حقيقت خواهي نام نها ده ايد .شما اي فر زانگان نامدار. اما دلتان همواره گفته است :در ميان مردم بر خاسته ام و نواي مردم نواي خداست . چون دراز گوشان بردبار نیرنگبازي ،نمايندگي خويش را بر مردم عرضه داشته ايد. چه بسيار قدرتمندان براي سازگار ساختن چرخ خود با گرايش مردم ، دراز گوشي كوچك يا فرزانه اي نامدار را در پي خويش كشيد. اي فرزانگان عامه پسند از شما مي خواهم پوست شيران و حيوانات شكاري را از تن بيرون كشيد. اهل حقيقت كسي است كه در بيابان بي خدايي گام مي زند .زيرا بت بزرگداشت را در درون خود  شكسته است. هنگامي شما را باور خواهم كرد كه بزرگ نشماريد و مثل عقاب باشيد. مثل شير باشيد  شير چه مي خواهد؟ جز تنهايي گرسنگي خلوت و بي خدايي . شير چه مي خواهد جز تنهايي و ازادگي از بردگي مهتران ؟ و دوري از خدايان و بتها و پرستش  بيم افكشان ؟ آرزوي اهل حقيقت همين است .

اهل حقيقت پيوسته در بيابانها زندگي كرده اند و با جان آزاده خويش در مجال چنين گستر ده اش حكم مي رانده اند ( روشنفكران و دانشمندان واقعي هميشه دور از چشم مردم و دانشگاه و... در تنهايي به تفكر و مطالعه سرگرم بودند). اما فرزانگان نامدار با بهترين خوراكيها در كام در شهرها مي زيند. مانند پستانداران مي خورند تا شير دهند .همواره چون دراز گوشان گاري خرافات و اوهام چندين هزار ساله مردم را مي كشند. اينها بايد بدانند خدمتگزارند و اسب گاري كش نه متفكر ودانشمند .(تعداد اين مدرك گرفته هاي قلابي امروزه كم نيست )

چه بسا نوكرانی  هستند ارزنده براي نوكري و بتوان آنان را در نوكري ستود.اي فرزانگان خدمتگزار مردم ،به راستي كه شما با ارتقاي خرد و فضيلت مردم رشد يافته ايد.مردم نيز با شما رشد يافته اند.شما حتي در فضايلتان مردم باقي مانده ايد و بي بصيرت و بي خبر از معناي خرد (مانند جناب دكتر...كه مردم  ما با چه اشتياقي آثار او را مطالعه مي كنند).انديشه حياتي است كه بر زندگي حكم مي راند و زندگي جز با رنگهايي كه مي كشد دانايي را افزون نمي سازد . خود جز با  اشكها و قرباني شدن  نيكبخت  نمي شود . شما هرگز نمی توانید

 

جانهايتان را در برف افكنديدو مانند فلسفه نيچه در ستيغ كوههاي سرد پر برف  زندگي كنيد.اي نامداران شما عقاب نيستيد .(به قول برتراند راسل  پرواز شما مانند  سوسك بالدار است )و چشمه ساران خرد ناپيدا چون يخ سرد است.

كشيشان:

زرتشت روزي گروهي از كشيشان را در حال  گذر نشان داد و به پيروانش گفت:اينها كشيشان هستند . اگرچه با من دشمن هستند .شما بايد از نزد آنان آرام بگيريد و شمشيرتان در نیام      باشد تا شما را نيازارند.آنان دشمناني شريرند .هيچ حقدی    به پاي كينه اي نمي رسد كه آنان را در فروتني  خويش دارند . چون كسي به آنان دست زند خود در معرض آلودگي قرار مي گيرد .من با كاهنان رنج برده ام و مي برم زيرا آنان در ديدگان من زندانياني هستند كه داغ دور افتادگان بر پيشاني دارند.هيچ اژدها براي انسان هولناكتر از هيولاي ارزشها و سخنان واهي نيست .چرا كه سرنوشت ديري در او نهفته مي ماند تا وقتي كه آن اژدها به هوش آيد.آن گاه بر همه كساني كه بر پشت او خانه ساخته اند ،خواهد آشفت و خواهد دريد و فرو خواهد بلعيد .به خانه هايي كه اين كشيشان براي خود ساخته اند نامش را كليسا گذاشته اند .حال  آن كه آنان مغاره هايي هستند عطرآگين.آيا روان مي تواند در پرتو درخشش اين انوار دروغين و كاذب و اين فضاي آلوده به اوج خويش رسد؟(روشنفكر گردد؟).جايي كه در آن جا تنها باوري حكم فرماست كه به مردمان گناهكار مي گويد از پله هاي معبد زانو زنان بالا رويد .اينها مانند كاهنان فرعون و قوم اينكا بر ستيزه جو وآزارگر خويش نام خدا نهاده اند .اين است خدا  پرستي قهرمانانه ي آنان ،اينها براي عشق ورزيدن به خداي خويش جز      دار زدن برانسان راهي نمي دانند .    اينها مي خواستند همچون نعشهاي مرده زندگي كنند .پس بر نعش خود لباس سياه پوشاندند. لباس سياه پوشاندن و زبان به اندرزي گشودند كه از آن بوي گور برخاست .آنها از هر گذر گاهي كه بگذرند رد خون بر جا مي گذارند .چون از عقل و خرد كوچك خود ياد گر فته بودند كه به مردم بياموزند خون گواه حق است .نمي دانستند كه سست پايه ترين،گواهان ،گواهي خون است زيرا خون بر پاكترين آموزه ها سم مي چكاند وآن پاكترين ها جنون وكينه مي شوند. هنگامي كه سر سرد و دل شعله ور به هم مي رسند از تلاقي آنها تندبادی پديد مي آيد كه مردم آن را ناجي مي خوانند .چه بسا مردماني در زمين هستند كه ريشه دارترو بلند پايه تر از كساني كه حتي از اين نجات بخشي ها هم بزرگتر و باشكوهترند، رها سازيد .هنوز زمين انسان برتر را به چشم نديده است. البته دشمني نیچه با كشيشان قرون وسطي بود كه با انديشه هاي زهر آگين خود هر گونه آزاد انديشي را سركوب و مخالفان را به توده اتش  مي سپردند ).      

دانشمندان :

خوابيده بودم ناگهان ديدم گوسفندي پيش آمد وآن تاج گل نهاده بر سرم را جويد و مي گفت :زرتشت ديگر دانشمند نيست.من همواره در نگاه كودكان و خاربنان و شقايقهاي سرخ دانشمندم .چرا كه آنان حتي در شرارتشان پاكند .اما در چشم گوسفندان ديگر دانشمند نيستم. خجسته باد سرنوشتم .حقيقت آن است كه من خانه دانشمندان را ترك كرده ام و از آن بيرون آمده ام .من شيفته آزادگي ام و دلداده گشتن در فضاي آزاد خاك تازه ، چنان كه خوشتر مي دارم خفتن برپوست گاوان تا غنودن بر بستر شكوه ومنزلت دانشمندان . اما ان دانشمندان در سايه سرد مي گريزند و بر پله هايي نمي نشيند كه از حرارت آفتاب تافته اند. (منظور مدرك گرفته هاي امروزي كه عضو هيات علمي دانشگاه و کارمندان میراث و... هستند )چون به آنان دست زني چنان غباري پس مي دهند كه گويي كيسه هاي آردند.دانشمندان چون فرزانه نمايي كنند از حكم و حقايق خردشان ،رعشه اي سرد به جانم مي افتد وناگهان از آن بوي گند گردابها برمي خيزد .چه بسيار از فرزانگيشان آواز قورباغه ها شنيده ام.نيرنگ مي ورزند و چشم به راهند تاببينند پاي دانش چه كسي مي لنگد.در نگاههاي دزدانه خود به عنكبوت مي مانند.هر وقت با آنان  بوده ام بر فرازشان بوده ام .از اين روي آن دانشوران همواره با من دشمن بوده اند (مدرك گرفته هاي بي سواد دانشگاه چشم ندارند ببينند من از آنها خيلي با سواد ترم.نیچه ).آنان نمي توانند بشنوند كسي از فرازشان بگذرد .از اين روي بر سرشان خار نهاده اند و بر آن خاك و خاشاك افكنده اند تا صداي گامهايم را خفه سازند و همواره كمتر گفته هاي مرا شنيده اند .همه ضعف و بيراهه هاي انسان   را  میان من و  خويش حايل كر ده اند و اين دژ خانه را سقف دروغين مي خوانند.اما به رغم همه اينها همواره بر فرازشان مي گردم و انديشه هايم را نشر مي دهم .آنان حق ندارند در خواست خويش چيزي بخواهند كه من مي خواهم .

چنين گفت زرتشت ...

 

امير كبير به قلم محمد سعيدي

چه بسا اوقات در طی تاريخ طولاني ايران ضعف و فتور بر ملت غلبه يافته و اسباب بدبختي و انقراض ايرن فراهم شده است  اما هميشه مردي بزرگ مانند كوروش _داريوش-حسن سباح-بابك و..... بر خاسته اند.يكي از اين مردان بزرگ ميرزا تقي خان امير كبير مي باشد .جنگهاي ايران با روسیه وانعقاد عهدنامه ترکمن چای و گلستان که باعث شد 17 شهر مهم ایران به روسيه واگذار شود مردم ايران را آشفته كرد .سلسله قاجاريه  ايران را متزلزل كرده بودند. ثروتهاي ملي به باد مي رفت و خاندانها و خانواده ها پريشان  مي شد .قاجاريه با گرفتن پول و رشوه از عمال بيگانه روس وانگليس ،جريان امور كشور را به دلخواه آنان بر مي گرداندند و تا مي توانستند  به مردم ظلم وستم مي كردند.بنابراين شيرازه امور كشور از هم گسيخته می شد و ظلم و ستم و تجاوز و نا امني رفته رفته بر ايران سايه مي افكند .آباديها رو به ويران مي رفت و باستان شناسان غرب در خوزستان جلوي چشم مردم ميراث فرهنگي 7000 ساله ما را به يغما مي بردند،

امير كبير:

امير كبير يك ايرانی آريايي ن‍‍‍ژاد بود كه به راستي از فرزندان زرتشت و كوروش بود .نام او محمد تقي بود.پدرش ابتدا آشپز ميرزا عيسي قايم مقام بود .امير كبير ابتدا با يك هيات سياسي به روسيه رفت و در ان جا هوش واستعداد خود را نشان داد .مسافرت به روسيه باعث شد امير كبير بر خلاف جوانان امروزي كه در غرب دنبال خوشگذرانی هستنداوقات خود را به خوشگذرانی نگذراند.از مشاهده دانشگاه مسكو و كارخانجات اسلحه سازي و.... متوجه پيشرفتهاي مهم جهان غرب گرديد . امير كبير در ارزنه الروم چون در مقابل تقاضاي تركها و روسها مقاومت نشان مي داد عليه او توطئه كردند تا او را به قتل رسانند اما امير جان سالم به در برد و مقاومت كرد تا مسايل مورد اختلاف را به نفع ايران خاتمه   داد. شهر محمره وراضي چپ شط العرب را كه مورد ادعاي عثمانيها بود از آنها پس گرفت و ضميمه خاك ايران ساخت.اما بعد از ورود امير به پايتخت همه درباريان با او از در مخالفت بر آمدند و در راس همه آنه مهد عليا مادرشاه بود كه با روسيه و انگليس همكاري مي كرد تا موجبات شکست امير را فراهم آورد .نخستين كاري كه امير انجام داد ايجاد امنيت و استقرار وضع كشور بود .اكثر ياغيان و دزدان هر روز هر گوشه و كنار ايران طغيان مي كردند و سياست خارجي هم آنها را تقويت  مي كرد.اميركبير بيش از هر كار به ايجاد امنيت و دفع سركشان پرداخت .چنان كه سالار در خراسان با آن كه روس وانگليس از آن حمايت مي كردند به شدت سركوب كرد .پس از ايجاد امنيت در خراسان و فارس و بلوچستان و سرکوب عشاير  در فارس همه جا با مخالفت سياست خارجي رو به رو مي شد...... كه در راهزني و سفاكي شهره هر ديار بوده اند در زمان صدارت امير دست از پا خطا نمي كردند و نه تنها به كاروانها دستبرد نمي زدند بلكه اگر چيزي هم در راه مي يافتند از ترس به مامورين دولت تسليم مي كردند  و آنچه هم از سابق برده بودند به تدريج همه را برگرداندند .فهرست خلاصه اصلاحات امير كبير از اين قرار است ايجاد امنيت و استقرار وضع دولت تنظيم قشون ايران به روش اروپايي- ايجاد كارخانه هاي اسلحه سازي اصلاح امور قضايي جلوگيري از شكنجه تاسيس چاپارخانه-تاسيس دارالفنون نشر علوم جديد-استخدام استادان خارجي ترويج ترجمه و انتشار كتابهاي علمي ايجاد روزنامه و انتشاركتاب-تاسيس بيمارستان و رواج تلقيح عمومي آبله مرمت اثار باستاني- مبارزه با فساد و رشوه خواري كاستن نفوذ روحانيون مخالفت با اصول خرافات و تعزيه خواني ترويج صنايع جديد استخراج معادن گسترش زراعت و آبياري كوتاه كردن دست روسها وانگليسها از كشور اصلاح امور مالي وتنظيم بودجه-اميركبير بعد از استقرار امنيت و جلوگيري از نفوذ بيگانگان به اصلاح وضع مالي و تعديل بودجه ابتدا از حقوق خود كم كرد بعد سراغ شاهزادگان و حكام روحانيون و.....رفت.امير حتي حقوق شخصي ناصرالين شاه  را محدود كرد و جلو كليه بذل و بخششهاي بيجاي او را گرفت.امير در صدد ازدياد عوايد دولت بر امد و مالياتهاي گذشته را وصول كرد .به علاوه كوشش او در اين بود كه مردان كاردان و صادق را بر سر كارها بگمارد و دست عناصر نالايق و بي كفايت سود جو را از امور ديوان كوتاه سازد .امير چند كارخانه اسلحه سازي تاسيس كرد كه احتياج قشون ارتش را تدارك ببيند.در مورد استخدام صاحب منصبان خارجي براي تربيت قشون امير همچنان سخت گير بود و هر كس را كه استخدام مي كرد اول خود شرايط جامعي براي طرز خدمت او وضع مي كرد. امير در اصلاح وضع دادگستري در سر تاسر كشور توجه بسيار داشت. به كليه حكام دستور داده بود از تعدي و شكنجه به خصوص آزار متهمين به قصد گرفتن اقرار آنها احتراز كنند.امر كبير نسبت به اجراي دسورات خويش  فقیر    و شريف و شاهزاده و نوكر نمي شناخت و همه كس را در مقابل قوانين و مقرات يكسان مي دانست.سپس قاضي امين و با شخصيت و مورد اعتماد بر سر كارهاي قضايي مي گماشت و اجراي عدالت را با كمال سختي وخشونت آزآنها مطالبه مي كرد.نتيجه اين سختگيريها آن بود كه مردم به تدريج عادت به عدل و انصاف در حق يكديگر كردند و ديگر كسي در حق ديگري ظلم نمي كرد .ايجاد چاپارخانه و مراقبت از حسن اداره امور پستي از كارهاي اميركبيراست.درقسمت اصلاحات فرهنگي مهم ترين اقدام امير يكي تاسيس دار الفنون بود كه خود بنای آن راساخت و معلمين  مخصوصي از اتريش و فرانسه استخدام كرد.گذشته از احداث دارالفنون محصلين به خارج اعزام داشت تا علوم جديد فرا گيرند .به دستور وي كتابها و مقالات بهداشتي مربوط به امراض مسري از قبيل وبا طاعون آبله منتشر مي شد .امير دربهداشت نضافت كوچه ها و مجاري آب اقدام نمود و مردم  رامتوجه نمود كه امراض بر اثر كثافت و ميكروب ها توليد مي شود و از آسمان نازل نمي گردد. امير در اصلاحات مذهبي نفوذ روحانيون را در سياست كم كرد.

قاعده بست نشيني كه وسيله سو استفاده اشرار و مجرمين شده بود از بين برد. دستورهاي خاصي براي حفظ حقوق اقليتهاي مذهبي مانند زرتشتيان-مسيحيها و كليميها صادر كرد تا دچار ظلم نشوند .امير كبير در محيطي نامساعد و آميخته با جهل ودنائت و مفاسد دست به كار شد كه روس و انگليسي هم با تمام كارهاي روشنفکرانه او مخالف بودند و در هر مر حله اي بايد مبارزات شديد با عوامل داخلي دربار و روحانيون و بيگانگان بنمايدو صد ها سنگ از پيش پا بردارد تا بتواند قدمي در راه اصلاحات بر دارد .بي شك اگرعوامل جاهل داخلي و بيگانگان امير كبير را از بين نبرده بود به يقين ايران به همان راهي مي افتاد كه ژاپن در ان ايام پيمود و ايران تبديل به ژاپن دوم و ابر قدرت خاور ميانه مي گرديد.كتاب جامعه شناسي  نخبه کشی از نشر نی  را هم مطالعه كنيد.

 

كارل گوستاو يونگ بنيان گذار روان شناسي تحليلي

كارل گوستاو يونگ از نظر تاثير بر انديشه قرن بيستم و ياري شناخت وضعيت انسان،همرديف زيگموند فرويد است.مفاهيمي كه او ابداع كرده از جمله نمودگارهاي باستاني-ناخودآگاه جمعي-نقاب و سايه و طبيعت هدفمند روان انسان كه به سوي تفرد پيش مي رود،جزیي از فرهنگ بشري معاصر است.

درآرشيو يا نوشته هاي پيشين وبلاگ مفاهيم سايه وپرسونا شرح داده شده اند).يونگ به عنوان روان پزشك ،پس از بررسي بيماران روان پريش به تدريج به سوي فرضيه اي فراگير در باب كاركرد روان انسان پيش  رفت.قبل از او فرويد به عنوان متخصص اعصاب فرضيه اي درباره كاركرد ذهن بيماران روان نژند ارايه كرده بود.هرچند راجع به رابطه  فرويد و يونگ و تاثير آن بر انديشه هاي يونگ ،گاه كار به اغراق كشيده است اما بايد گفت كه مباني فكري يونگ خيلي قبل از آشنايي وي با فرويد شكل رفته بود.كارل گوستاو  يونگ يك درون نگر اشراقي و زيگموند فرويد يك برونگراي حسي بود ،سرگرميهاي عمده يونگ در دوران كودكي جستجو در طبيعت بود و به نمايشنامه- شعر تاريخ و فلسفه علاقه داشت يونگ بعد به اختلالات روان پريشي علاقه پيدا كرد و به قول خودش پرسش سوزاننده براي او اين بود كه واقعا درون بيمار روانی واشفته چه مي گذرد ؟بعدها همكار و دوست فرويد شد و اين دو پيشگام روان شناسي نوين ژرفا گرديدنداما اختلاف نظر يونگ با فرويد در اين بود كه كوشش او را براي تقليل همه رويداد هاي نا خود آگاه به سايقهاي جنسي نمي پسنديد .يونگ معتقد بود نا خوآگاه فراتر از اين حرفهاست و جايگاه كوششها و رقابتهاي متنوع است.يونگ در تاليفات پر شمار خود كه تعدادي از آنها به فارسي برگردانده شده است نتايج پژوهشهاي خود را درباره افراد سالم و بيماران رواني و اسطوره ها و داستانها و رفتار و باورهاي ديني اقوام گونا گون منتشر كرده است وي به ظاهر بسنده نكرد و زوايا و ژرفاي پنهان فردي و گروهي انسانها را كاويد.وي در 10 سال آخر عمر به اين نتيجه رسيد كه روان شناسي بايد تحقيق در تاريخ اديان را هم در نظر بگيرد و رموز و ظرایفی كه از هزاران سال قبل جز مناسك ديني بوده است و خوابهاي انسان امروزي رانیز از نظر مضامين آنها مورد تعبير وتفسير قرار دهد.هركس در در ياي گسترده و ژرف كشفيات او فرو رود هر بار با صدفي پر گوهر باز خواهد گشت.يونگ دوران كودكي و نوجواني را در تنهايي و تفكر در دامان طبيعت و خواندن كتابها گذرانيد.از ميان علوم انساني ،باستان شناسي و تاريخ و فلسفه را مطالعه مي كرد .يونگ متوجه شد كه روان پريشيها بيماريهاي شخصيت دارند.او در يافت كه روان انسان نه تنها جنبه شخصي دارد بلكه در ضمن گروهي است.

ساختار شخصيت از ديدگاه يونگ :

ساختاري كه فرويد براي سازمان روانی در نظر گرفت اگو-سوپراگو و ايد بود.اما ساختار روان شناسی یونگ با فروید متفاوت است. ساختار شخصيت در روان شناسي يونگ عبارتند از ايگو(من)-پرسونا-سايه  آنیما و آنيموس ناخود آگاه فردي و جمعي،در نوشته هاي پيشين وبلاگ بخش كارل گوستاو یونگ اين مفاهيم به اختصاربيان شده ند.در اينجا ناخوداگاه را از نظر يونگ بررسي مي كنيم.

الف:ناخود آگاه شخصي:

لايه رويي ناخود آگاه به تفسير يونگ عبارت است از ناخود آگاه شخصي كه محتوي همه تمايلات و احساسات است كه ما در طول زندگي خويش به علت ناپسند بودن این افکار  از خود دفع كرده ایم.

ب:ناخود آگاه جمعي يا گروهي :

ناخود آگاه شخصي هر فرد جنبه منحصر به فر د دارد .زيرا هر شخص در طول زندگي خويش انديشه ها و احساسات متفاوتي را واپس زده است.در عين حال يونگ اعتقاد داشت در ژرفترين لايه روان يك،ناخود آگاه وجود دارد كه به ارث برده مي شود و همه انسانهاي روي زمين در آن سهيم هستند.ناخود آگاه گروهي ته  نشست آن چيزي است كه در حين گتطور نوع انسان و گذشته نياكان آموخته شده است .به همان كونه كه اسيد دي اوكسي ريبونوكلیك   DNA) ) درانسان  توده اي از گذشته هاي اوست. اين خاطرات پنهاني نه فقط شامل بشر اوليه است بلكه خاطرات مربوط به اجداد حيوان آدم نماي بشر(دوراني كه اجداد ما حيوان بودند) را هم در بر مي گيرد.يعني عقايد وافكار و احساسات اجداد چندين ميليون سال قبل درروان ما وجود دارد كه گاهي اوقات در خوابهاي خود بعضي از آنها را ه صورت سمبوليك مشاهده مي كنيم. تلفيق  فرضيه هاي گزينش طبيعي داروین با ژنتيك مندلي كه تاثيري ژرف بر همه زيست  شناسي داشت در سالهای  1920 روي داد .ناخود آگاه جمعي از نيروهاي  كارمايه  ذاتي و تمايلات  سازمان دهند ه اي به نام نمود گارهاي باستاني تشكيل شده است. تصوير هاي

اين نمودگارها در اساتير-هنر-روياها وخيالپردازيهاي تمام مردم دنيا يافت مي شوند.از طريق اين تصاوير مرم مي كوشند ژرفترين خواسته هاي درونی و تمايلا ت ناخود آگاه خویش را بیان کنند.یونگ معتقد است تمام افراد بشر دارای ناخوداگاه  جمعي يكسانی هستند كه به دلیل  شباهتي است كه در ساختار مغز آنها به علت تكامل و تطور عمومي گونه انسان وجوددارد. اين خاطره نوعي به معني امكان بازسازي و تجربيات نسلهاي گذشته است. بشر اين تمايل ذاتي را دارد كه از تاريكي يا مار بترسد كه علت  آن مي تواند مخاطراتي باشد كه انسانهاي نخستين و اجدادمان در تاريكي  با آن رو به رو مي شده اند يا اين كه  قرباني مارهاي سمي مي شده است.احساس افتادن از ارتفاع در خواب گاهي به مواقعي بر مي گردد كه اجداد ما ميمون ريخت بودند و درهنگام پرش از درختان احساس مي كردند زير پاي آنان خالي مي شده و حالت سقوط به آنان دست می داده است.جنين انسان در شکم  مادرش شكل دنيايي را كه در آن پاي خواهد گذاشت به صورت يك تصوير مجازي در خود دارد. و اين تصورات بعد ها با يافتن اشيايي در جهان خارج به صورت ادراک واقعی و احساسات در می اید.از نظر يونگ مغز نوزاد لوح پاك نانوشته نيست بلكه مجموعه فرهنگ و اعتقادات و باورهاو ترسهاي بشري از هزاران سال قبل به صورت ناخود آگاه جمعي در ذهن نوزاد تازه به دنيا آمده وجود دارد.انسان امروزي چون به پديده هايي برخورد مي كند كه از تسلط وادراك او خارج است به گمان نقش داشتن افسونگري و نيروهاي شيطاني در اين ميان مي افتد كه باعث مي شود رفتارهاي خرافي از خود نشان دهد.يونگ می گفت آيا امكان ندارد تمايل بشر به رفتار خرافي يك واكنش مناسب در برابر نيرو هاي ماورا طبيعت خدايان يا شياطين را از ديد انسان اوليه باشد؟برسيهاي يونگ به كاربرد ناخود آگاه گروهي مربوط  می شود و دريافت که چیزی به نام متافیزیک وجود ندارد ، یونگ دریافت خرافات نوعي برون فكني بشر اوليه به علت عدم قدرت تشخیص او بوده است.وي نتيجه گرفت كشش ما نسبت به عقايد خرافي به علت خاطره گروهي از عقايد خرافي گذشته نوع بشر است .زماني كه ما دربرابر پديده هاي ناشناخته به صورت خرافی رفتار مي كنيم تنها به علت وجود ناخود آگاه گروهي در ماست.

پرسونا:

پرسونا (به تبع نقابي كه بازيگران باستاني يونان هنگام اجراي نمايشنامه به صورت مي زدند ) یاشخصيت بيروني واسطه بين ایگو و دنياي واقعي است. نقاب يا پرسونا  روش ساز گاري فرد در مواجهه  با اجتماع   و دنیا و جامعه است كه فرد در مواجهه با اجتماع اتخاذ مي كند. پرسوناي ما با توج به نقشها يمان تغيير مي كنند. به طور مثال يك سرباز ممكن است قيافه جدي را كي را مبو را در اجتماع به خود بگيرد تا ترس خود را پنهان كند.خطر آنجاست كه مردم با نقاب شخصيتي خود يكي  مي شوند(به طور مثال يك مربي كونگفو فكر مي كند بروسلي هست ). نقاب پا پرسونا چيزي درغين يا ماسکي است كه شخص به صورت  مي زند تا نقش ميش در لباس گرگ را بازي كند.

سايه

سايه تشكيل شده است از صفات و احساساتي كه نمي توانيم در خود بپذيريم.سايه تصويري معكوس از پرسو ناست كه نماينده تمام افكار و تمايلات زشت و  ناپسندي هست كه درون ماست و ما آنها را انكار مي كنيم .هنگامي كه چيزي را در حضور مردم نمي توانيم تحمل كنيم و سعي مي كنيم آن را فرامو ش كنيم تظاهرات سايه خود را مي بينيم .سايه  به طور عمده منفي است زيرا متضاد تصوير مثبتي است كه از خود داريم .هر اندازه جامعه اي كه فرد در آن زندگي مي كند متعصب تر و غيرتي باشد سايه  درون نيز وسیع تر خواهد بود.سر كوب سايه یا ان باعث مي شود نا خود آگاه قدرت زيادي بيابد  كه باعث بروز روان پريشي و كابوس شبانه خواهد شد.

آينما و آنيموس:

آينما عبارت است از همه تجارب از زن در ميراث رواني يك مرد.آنيموس عبارت است از ته شست همه تجارب از مرد در ميراث رواني يك زن .بشر يك موجود دو جنسيتي است.هرمردي خصلت زنانه و هر زني خصلت مردانه دارد. چينیها از آن به عنوان ين و يانگ يعني جنبه هاي زنانه ومردانه شخصيت انسان ياد مي كنند. براي فهم بهتر آنیما و آنيموس كتاب انسان و سمبولهايش از كارل گوستاو يونگ را مطالعه كنيد.

منبع:كارل گوستاو یو نگ بنيان گذار روان شناسي تحليلي دكتر فريد فدايي-نشر دانژه بز رگان روانشناسي

 

 

تاريخ مشروطيت قسمت دوم

وقايع 15 سال آخر سلطنت ناصر الدين شاه به خطوط اصلي مباني ارماني نهضتي شكل داد كه در دوره مظفر الدين شاه به نام  نهضت مشروطيت  ايران به ثمر نشست .برجسته ترين روشنفكران اين دوره ملكم سيد جمال الدين اسد آبادي ميرزا آقاخان كرماني و..... بودند.تجدد وآزادي در اين دوره دو دشمن بزرگ داشت .درباريان شاه و...... .ملاعلي كني .......... از كلمه آزادي به كلمه قبيح آزادي ياد مي كند .شيوه استدلال و نظر او در مخالفت با ازادي و  روشنفكري همان شيو ه اي است كه بعدها شيخ فضل الله نوري به جنگ انديشه آزادي خواهي برخاست .روشنفكران ايران كه از طريق كتابهاي جديد با تمدن غرب آشنا مي شدند از نقش موثر افكار روشنگري در انقلاب کبیر فرانسه بی اطلاع نبودند.چون انقلاب فرانسه سر مشقي براي انقلابيون و روشنفكران ايران بود . مستشار الدوله كتاب يك كلمه يا قانون  را چاپ كرد كه يكي از منابع مهم مربوط به مشروطيت و مورد مطالعه روشنفكران ايران بود.مستشار الدوله بري اولين بار از آزادي عقيده بيان قلم قانون منع شكنجه تساوي همه مردم از شاه و گدا و مسلمان و غير مسلمان در بربر قانون سخن گفت. اما مجتهد بزرگ عصر ملا علي كني يكي از جنايتهاي مشير الدوله را ترويج آزادي در ايران مي دانست .حكومت مشير الدوله حكومت عدالت و قانون بود و در اين راه جلوي سو استفاده شاهزادگان و در باريان را مي گرفت

مدارس جديد در ايران :

مشير الدوله همواره از لزوم ساخت مدارس جديد در ايران مطابق مدارس اروپا كه فيزيك و شيمي و صنعت مي آموختند سخن مي گفت .احساس نياز به مدارس جديد يا دولتي را اولين بار امير كبير قانون خواه ايران را به تاسيس دارالفنون بر انگيخت.

چون به گفته روزنامه اختر در آن زمان در اروپا از هر 1000 نفر  یک نفر بی سواد،ود ایران از هر 1000 نفر   10 نفر باسواد بودند آن هم به شيوه مكتب خانه قديم و دروس طلبگي رشديه اولين مدرسه را در ايروان به سبک جديد احداث كرد اما .........    مانع شدند و گفتند تاسسيس مكاتب و مدارس خارج از رويه اسلام جايز نيست.رشديه مي نويسد مشكل اصلي اين جا بود كه ناصر الدين شاه با ساخت مدارس و با سواد شدن مردم مخالفت مي كرد و دستور داد مرا باز داشت كنند./ اقا محمد خان هم به پسرش توصیه می کرد اگر می خواهی بر مردم حکومت کنی سعی کن مردم گرسنه و بی سواد باشند/.در سال1300 رشديه دوباره در تبريز مدرسه احداث كرد كه به جهت مخالف طلاب صاحب نفوذ بسته شد.درب مدرسه را قفل كردند .طلاب و مكتب دارها و اراذل اوباش با چوب و چماق به مدرسه حمله كردند .اسباب و كتابخانه اش راغارت كردند.رشديه هم به مشهد فرار كرد .

ميرزا علي خان امين الدوله :

بعد از ترور ناصر الدين شاه ترک ،امين الدوله با همكاري مظفر الملك كار احداث مدرسه رادنبال كرد و در نهايت رشديه قهرمان خلق ايران در سال 1276 شمسي به اشاره امين الوله و سرپرستي رشديه در تهران آغاز به كار كرد .رياست امين الدوله بر اداره دولت ،به آزادي بيان و مطبوعات و افكار روشنفكري كمك كرد .اما عوامل داخلي يعني در باريان و روحانيون و دولت روسيه مقدمات سقوط  حكومت  ترقي خواه و فرهنگ پرور امین الوله را فراهم کردند.روسها همیشه دشمنان سرسخت ازاد اندیشی و روشنفکر شدن مردم ایران بودند.امین الدوله مخالف دخالت روحانیون   در سياست بود

 

و به مخالفتهاي انان  با پيشرفت تكنولو‍‍‍ژي و آموز ش درايران اهميتي نمي داد .پس درباريان مستبد و نوكران روسيه و بعضي از ....  از هر فرصتي استفاده می کردند تا مشكل تاز ه اي براي امين الدوله  روشنفكر ايجاد كنند و او را دشمن دين و مروج كفر در ايران مي نا ميدند. (به خاطر تاسيس مدارس و تدريس فيزيك و شيمي و صنعت ).سر انجام روحانيون  امين الدوله  را عزل كردند.

ميرزا ملکم خان ناظم الدوله :

ملكم خان يكي از سرشناس ترين روشنفكران سياسي دوران قاجار است .كه در پيشبرد فكر قانون خواهي در ايران تاثير زيادي داشته است .آدميت مي گويد در تاريخ بيداري افكار و نشر عقايد ازادي خواهي در ايران ملكام خان بي همتاست .

ملكم مي گفت شرط فرزانگي آن است كه آيين تمدن اروپايي و علم و تكنولوژي آنان را از جان و دل بپذيريم و جهت فكري خود را با سير تكامل تاريخ و روح زمان  دمساز كنيم.ملكم با وجود اين كه شيفته فرهنگ و علم و تمدن غرب بود مي گفت كدام احمق گفته است ما بايد برويم همه رسومات و عادت غربیها را اخذ كنيم و زنان ما مثل آنان بي بندو بار باشند ما بايد عالم و صنعت را از آنان فرا گيريم .ملكم روزنامه قانون را منتشر كرد كه در فكر و انديشه و روشنگری  آن زمان تاثير زيادي گذاشت.او به قدرت خود و روزنامه در شكل دهي افكار عمومي واقف بود و مي گفت در عصر ما براي پيشرفت امور دولت ،اسلحه بزرگ دنيا روزنامه نويسي است. از ايجاد قانون عقلي در برابر قانون آسمانی سخن گفت .ملكم در شماره هاي قانون از طرفداران قانون به عنوان انسان و از مكتبي كه هوادار قانون و ترقي است به انسانيت ياد مي كند و مي نويسد :كتاب آدميت را به دست بياور بخوان ،آدم شو و به اندازه شعور خود ،در ترويج آدميت بكوش .هر كس طالب عدالت و صاحب غيرت و دوستدار علم و مظلوم و ترقي خواه است او آدم است.براي اجراي اهداف پادشاه ميل پادشاه كافي نيست بايد مردم اين قدر شعور داشته باشند كه معناي قانون را بفهمند و دنبال قانون باشند.درپاسخ اين پرسش كه چه بايد كرد تا مردم معني قانون را بفهمند مي گويد اول تو خودت بفهم و تو خود طالب قانون باش.با سقوط شاه شيخ فضل الله نوري به بدترين شيوه ها اعدام شد .اما ملت ما تاوان چنان تناقصي  را كه ميراث روشنفكري ايران چه مذهبي و چه غير مذهبي بود با استقرار حكومت.....پرداخت .شاه آن زمان معتقد ات بسيار خرافي داشت به طوري كه كه وقتی  نقشه كود تا و توپ بستن  مجلس را مي كشيد به ميرزا ابوطالب روحاني ضد مشروطه گفت  برايم استخاره كن كه مجلس را به توپ ببندم يا نه شيخ فضل الله نوري شاه را به كشتار مردم تبريزو مشروطه خواهان تشويق مي كرد اما تهران فتح شد وشاه به سفارت روس پناهنده شد   و همدستان او هم اعدام شدند.مخالفت مشروعه خواهان به مخالفت با مباني اصولی  نظام مشروطيت محدود نمي شد آنها با تجدد-راه اهن- بانك مدارس جديد و دانشگاه-تاتر و سينما-حتي نرخ گذاري اجناس،سجل احوال وايجاد شناسنامه هم  مخا لف شرع وغير اسلامي محسوب مي گرديد .اصل وكالت،حريت و مساوات يعني آزادي و برابري واصل وضع قوانين بيش از هر اصل ديگري مورد مخالفت قرار گرفته است.شيخ فضل ا..نوري مي گفت فايده آزادي قلم و زبان آن است كه فرقه هاي ملاحده و زناذقه افكار و عقايد و كلمات كفرآميز خود رامنتشر كنند.روحانيون به نيابت از رسول اكرم،كار اجتهاد در احكام شرعي را به عهده گرفتند و گفتند سلطنت از نبوت جدا نيست واين دو مكمل هم هستند.روحانيون مي گفتند در زمان غيبت امام عصر ،سلطنت از هر نوعي كه باشد حرام است و فقط مجتهدين حق حاكميت را دارند. محمدحسين تبريزي از روحانيون مشروطه در رساله كشف المراد من المشروطه در انتقاد از مجلس،ماليات گمرك نرخ گذاري اجناس سرشماري جمعيت-حبس ابد به جاي اعدام و ... همه را مخالف قوانين دين مي دانست و مي گفت طبق قوانين یهود ونصاري و زرتشتي با مسلمانان برابر نيستند و حق قصاص  ندارند.مشكل مشروطه در دايره مخالفت روحانيون ضد مشروطه و روشنفكران مشروطه خواه به درازا كشيد و بعد از به توپ بستن مجلس و فتح تهران،كار به ترور وكشتار كشيد و اين زماني اتفاق افتاد كه دو دشمن بزرگ ايران روس وانگليس از فرصت استفاده كردند و با مداخلاتشان آتش جنگ مشروطيت  میان روحانیون و روشنفکران را دامن مي زدند و بین انان نفاق و تفرقه می انداختند. به كليه خوانندگان وبلاگ توصيه مي كنيم كتاب مشروطه ايرانی را حتما مطالعه كنند.منبع:مشروطه ايرانی دكترماشاا...آجوداني-نشراختران

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 18:53 |

 

پروفسور زیگموند فروید

 زیگموند فروید اولین فرزند جاکوب فروید بود. کودک تازه وارد را سلیمان زیگزماند نامیدند. فروید هنگام ورود به دانشگاه نامش را به زیگموند مختصر کرد. در کودکی برادر کوچک فروید در گذشت و فروید اولین بار احساس آسیب پذیری و ترس از مرگ را در خود احساس نمود. فروید در 8 سالگی خواندن آثار شکسپیر و گوته و داروین را آغاز کرد. فروید می گفت از دوران کودکی آرزو داشتم دردهای آدمیان را کاهش دهم اما او نیز مانند انیشتین به علت یهودی بودن بسیار مورد آزار و اذیت قرار گرفت. فروید در تحقیقات خود متوجه شد که ریشه  ناراحتی عصبی برخی از بیماران در مشکلات جنسی آنها می باشد. در سال 1889 فروید کتابی به نام زبان پریشی به چاپ رساند و نوشت گاهی اوقات لکنت زبان و برخی زبان پریشیها ناشی از علل روان شناختی است که از ضمیر ناخودآگاه سرچشمه می گیرند. بعد از آن فروید روش تداعی آزاد یا تعبیر رویا را آغاز کرد که تولد علم روان کاوی محسوب می شود. او عقیده داشت تنها شیوه  درمانی بعضی از بیماران که نمی توان آنها را از طریق خوابواره درمان کرد کمک به یادآوری خاطرات واپس مانده و دردناک مرتبط با بیمار است. فروید این فرآیند را تخلیه هیجانی یا پالایش نامید. فروید روش نوینی به نام تداعی آزاد ابداع نمود تا بیمار هر چه به ذهنش می آید از چیزهای کم اهمیت و حتی شرم آور و دردناک را بدون هیچ گونه حذف به شکل کامل بیان کند. فروید معتقد بود آن چه در روش تداعی آزاد به ذهن می آید تصادفی نیست بلکه مطالبی است که با منشا بیماری در ارتباط و سبب ماهیت تعارض شان به طور ناهشیار سرکوب شده اند.

فروید از بیماران می خواست رویاهایشان را بیان کنند و در مورد عناصر و ویژگی های مهم آن به تداعی آزاد بپردازند. بدین ترتیب فروید تعبیر رویاها را شاهراه مهم ناخودآگاه دانست. به کارگیری تداعی آزاد و تحلیل رویا در درمان بیماران و دست یابی به موفقیتهای روزافزون درمانی، اشتیاق و کنجکاوی فروید را به کند و کاو در ژرفای ذهن بشر افزایش می داد. به تدریج این فکر در او قدرت گرفت که نیروهای ناخودآگاه ذهن بیماران موجب تظاهرات نابهنجار می شود و کلید برطرف ساختن مشکلات روانی شان را باید در حل تعارضات ناخودآگاه آنان جستجو کرد. فروید به این نتیجه رسید که در سبب شناسی همه روان رنجوریها ردپای عوامل جنسی به چشم می خورد و در صورتی که فردی زندگی جنسی بهنجاری داشته باشد ممکن نیست به روان رنجوری مبتلا شود . در سال 1897 فروید نظریه شخصیت را پی ریزی کرد و بقیه عمرش را در راه تکامل این نظریه صرف کرد . فروید مخالفت دیگران را با عقده ادیپ در این می دانست که آنها شهامت رو به رو شدن با واقعیت را ندارند . در کتاب مکانیسم روانی فراموشی فروید نوشت فراموشی هیچ گاه بدون علت رخ نمی دهد و نوعی مکانیسم دفاعی روان شناختی است که بطور ناخودآگاه توسط فرد اتخاذ می گردد تا اضطراب همراه با رویداد خاصی را کاهش دهد . مهمترین اثرش را فروید تحت عنوان تعبیر رویاها عرضه کرد و به صراحت بیان کرد که رویا نوعی تحقق آرزو است ، تحقق دگرگون شده امیال کودکی که در حالت بیداری به اسانی قابل دسترسی برای خودآگاهی نیست .

 

در کتاب آسیب شناسی زندگی روزمره فروید به پژوهش در فرایندهای ناخودآگاه  - لغزشهای کلامی نوشتاری و ... که افراد به هنجار مرتکب می شوند دست زد. فروید در کتاب سه مقاله درباره  نظریه جنسیت به چگونگی رشد غریزه  جنسی در انسان پرداخت و برای اولین بار مراحل رشد  روانی جنسی را از کودکی تا بزرگسالی ترسیم نمود. در اثر دیگرش با عنوان لطیفه ها و ارتباطشان با ناخودآگاه نشان داد که چگونه لطیفه هایی که مردم می گویند محصول مکانیزم ناخودآگاه آنها است. یونگ در سال 1906 پس از علاقمند شدن به نظریات فروید در یک سخنرانی به دفاع از عقاید او پرداخت و از آن پس همکاری خود را با فروید از طریق مکاتبه و ارسال کتابش برای او آغاز نمود. آلفرد آدلر شروع به انتقاد از دیدگاه تمایلات جنسی کودکی و عقده  ادیپ کرد و گفت آن چه که در شکل گیری شخصیت انسان نقش اصلی را ایفا می کند عقده  حقارت و برتری جویی است نه علت شناسی جنسی که فروید ادعا می کرد.

فروید دریافت از روی هنرآفرینی هنرمندان نیز می توان به کشف عوامل ناخودآگاه در آنها نایل آمد و در مقاله ی شوخی و رابطه  آن با ناخودآگاه به شباهت هنر با رویا و سایر فعالیت های ناهشیار اشاره کرد.

در سال 1915 فروید مقاله  ناخودآگاه را نوشت. در مقاله  تاریخچه  روان رنجوری کودکی به رویای گرگ مرد پرداخت و نشان داد بیماری که در 4 سالگی خود 6 گرگ سفید را در خواب دیده بود که باعث اضطراب او شده بود مربوط به 18 ماهگی کودک بوده که اولین بار شاهد آمیزش جنسی والدین خود بوده است. در کتاب فراتر از اصل لذت برای اولین بار به وجود غریزه  مرگ در انسان اشاره کرد. او معتقد بود که غرایز مهم ترین نیرو های محرک شخصیت آدمی هستند و آنها را زیر مجموعه ی غریزه  زندگی و مهم ترین آنان را جنسی می دانست. اما در این کتاب نظریه اش را اصلاح کرده و غرایز را به دو دسته  غرایز زندگی و غرایز مرگ تقسیم بندی کرد و جز مهم و حیاتی غرایز مرگ را پرخاشگری معرفی نمود. او نوشت هدف همه  زندگی مرگ است و ما به طور مقاومت ناپذیری به سوی مرگ کشیده می شویم. بنابراین هر گونه پدیده و حرکت روانی در انسان نتیجه ی مبارزه و در هم آمیختگی غرایز زندگی و مرگ است.

در کتاب روان شناسی گروهی و تحلیل اگو فروید به بررسی نیروهای شهوانی ناخودآگاه پرداخت که این امیال افراد گروه را به رهبرش پیوند می دهد. فروید در کتاب من و نهاد به بررسی عملکرد ذهن انسان پرداخت و با ارایه یک مدل ساختاری از ذهن آدمی آن را سه بخش نهاد من و فرامن (Id-Ego-Superego) تقسیم نمود. نهاد یا Id جایگاه غرایز و شهوات است و کارکرد آن در جهت کسب لذت و اجتناب از درد است که هنگام تولد در انسان وجود دارد. من بخشی از شخصیت است که هنگام کنش متقابل کودک و محیط پیرامون او شکل می گیرد. فرامن یا Superego بخش اخلاقی- اجتماعی و قضایی شخصیت است و کوشش آن بیشتر برای رسیدن به آرمانهاست تا واقعیات. فروید در سال 1927 کتاب آینده  یک پندار را نوشت که دین از احساس بیچارگی انسان سرچشمه گرفته است. او به شباهت بین اعمال عبادت و نیایش و رفتارهای وسواسی اشاره کرد. به تصور او, اعمال وسواسی راههای حفاظت من از خیال پردازیها و تکانه های جنسی است که فرد آنها را واپس زده و در عین حال جابه جا شده و همان تکانه هاست. در کتاب موسی و یکتا پرستی دین را نوروز وسواس همگانی خواند. فروید کشفیات فیزیکدان بزرگ انیشتین را مانند یک حقیقت مسلم پذیرفته بود و انیشتین هم فروید را غریزه شناس فرزانه  انسانها می نامید. در سال 1993 با هدف ریشه کن ساختن روان کاوی آثار فروید در آلمان سوزانده شد. اما توماس مان در مقاله  فروید و آینده نوشت: فروید یک مبارز بی امان و راسخ و یک متفکر و محقق است که می دانست چگونه تنها بایستد و بسیاری را به سوی خود جلب کند. فروید آخرین تقسیم بندی خود را از غرایز, غرایز مرگ را مقابل غرایز زندگی معرفی کرد. یعنی انسانها میلی ناهشیار به بازگشت و مردن دارند. غریزه  مرگ موجب مرگ و نیستی و کینه و عداوت و انهدام نسل است. یک جز حیاتی غرایز مرگ پرخاشگری است که انسان را به تخریب و کشتن و تسخیر وا می دارد. فروید در نهایت به این  نتیجه رسید که پرخاشگری به عنوان بخشی از سرنوشت انسان, اهمیتی همپایه با امور جنسی دارد. علاقمندان به دانش  روان شناسی برای تحقیق بیشتر مجموعه  120 جلدی بزرگان روان شناسی و تعلیم و تربیت از نشر دانژه را مطالعه کنند. نشر دانژه 88846148-88842543-021

 

نكاتي مهم از تاريخ ايران

در حدود سال 617 هجری بر اثر حمله چنگيز مغول سلطنت خوارزمشاهي از بين رفت و شمال ايران ميدان تاخت و تاز سپاه مغول گرديد.  8 نفر از نسل چنگيز كه سلسله آنها ايلخاني خوانده مي شود روي هم رفته 115 سال بر ايران فرمانروايي كردند .هلاكو-اباقان تكودراخان-كيخاتوخان غازان خان اولجايتو و سلطان ابوسعيد گرچه امپراتوري مغولان خون خوار 115 سال طول كشيد اما حکومت آنها بر تمامي اسيا و روسيه و تا مرز لهستان سيادت داشت.پس از زوال سلسله مغولان ايران به صورت  ملوك الطوايفي در امد .اين بود كه خانواده هايي از قبيل جلايري ها در (آذربايجان ارمنستان)-مظفريها در (اصفهان وفارس و كرمان )-سربداران (در سبزوار و گرگان )

هريك بر ناحيه اي تسلط يافت .در اين هنگام تيمور لنگ كه ترك زبان بود وادعا  مي كرد نسب   او به يكي از سرداران   چنگيز مي رسد در سمر قند قيام كرد و ماورالنهر و خوارزم وايران و ارمنستان و گرجستان و بين النهرين را تسخير كرد .تيمور به ايران بيشتر از چنگيز صدمه زد.درحمله چنگيز مغول به ايران شهرهاي شمالي بلخ و بخارا نيشابور و ري باخاك يكسان شدند اما در حمله تیمور  كمتر شهري در ايران است كه ويران نشده باشد به طوري كه تيمور در اصفهان 70 هزار نفر را قتل عام كردو از سر آنان مناره اي هراس انگيز به شكل  مناره مساجد ساخت. هنگام مرگ تيمور خون خوار طايفه قره قویونلو  طغيان كرد وبر اذربايجان و كردستان و سوريه  تسلط يافت.بعد از مرگ اوزون حسن كشمكش رخ داد ودر سال 905 هجري شاه اسماعيل كه پدرش شيخ حيدر بود در تبريز سلسله صفوي را تاسيس كرد .درهمين هنگام سلطان سليم عثماني در تركيه به سلطنت رسيد .سلطان سليم چون از توسعه قدرت شاه اسماعيل نگران بود تمام توجه خود را به شرق معطوف كرد. در سال 920 هجري  به بهانه اين كه شاه اسماعيل شيعيان عثماني را تحريك به شورش مي كند سلطان سليم با توپ و تفنگ داخل مرز ايران شد.درجنگ معروف به چالدران سپاه ايران مردانه جنگيدند و با شمشير به جنگ تفنگ  و توپخانه عثماني رفتند اما شكست خوردند و كردستان غربي و ارمنستان و گر جستان از دست ايران رفت و به تصرف عثماني در آمد . در اين هنگام جنگ ايران با عثماني توجه اروپا را كه از قدرت جهان گشايي عثمانيها در وحشت بودند شاه طهماسب را ياري دادند تا باب تجارت ومراوده سياسي را با اروپا باز كند. شاه تهماسب براي جنگ با عثمانيها ارتش ايران را به تفنگ و توپخانه مجهز كرد .سر انجام شاه عباس در سال 1014 هجري به عثاني حمله كرد و نه فقط تبريز بلكه بغدادو بصره را هم از چنگ عثمانيها بيرون آورد و پرتقاليها را هم از جزيره هرمز اخراج كرد.شاه اسماعيل يك شيعه متعصب بود كه حتي شيعيان قلمرو  عثماني او را مرشد و نايب امام مي دانستند .به همين جهت سلطان سليم كه يك   متعصب سنی بود 40 هزار نفر از شيعيان عثماني را قتل عام كرد .جنگهاي بين ايران وعثماني  به صورت جنگ شيعه و سني در آمد .شاه اسماعيل به علت مخالفت با عثماني و اتحاد مردم ايران با يكديگر مذهب شيعه را دين رسمي ايران اعلام كرد.

عوامل سياسي باعث شد مذهب شيعه در ايران گسترش يابد و فقط در لار كردستان و قسمتي از سيستان مردم سنی   مذهب گردند.

جنگهاي ايران با عثماني رشته وحدت تمدن و وحدت علوم را كه از قرن دوم هجري تا نهم هجري دنيای  اسلام را به هم متصل كرده بود و باعث شد دانشمنداني مانند ابوريحان خوارزمي- ابن سينا و.... به وجود آيند

از هم گسيخت و ارتباط ايران با ساير كشورهای اسلامي كه پيرو آيين تسنن بودند قطع گردد.در نتيجه همين سياست قطع ارتباط با كشورهاي  سنی  مذهب در زمان صفويه تاآخر  قاجار يه علم و دانش در ايران  رو به قهقرا رفت .پادشاهان صفوي نه فقط علم  و دانش حتي شعر وادبيات را تشويق نكردند.زبان دربارشان تا مدتها تركي بود و حتي نامه هايي كه به شاه عثماني مي نوشتند به زبان تركي بود در حالي كه عثمانيها از جمله سلطان  سليم علاقه زيادي به شعر و ادبيات فارسي مي داشتند و پاسخ صفويان را به زبان فارسي مي نوشتند.

حكومت عثماني يا تر كيه :

 کشوری كه امروزه با نام تركيه شناخته مي شود مسكن اوليه قوم هيتي ها و اقوام مختلف آريايي  نژاد بود .در اواسط قرن هفتم هجری  تيره ای ترك  زبان بر اثر حمله چنگيز از ماورالنهر مهاجرت كرد و در نقطه ای بين ازروم و در ياچه وان اقامت گرديد .عده اين گروه 4000 نفر بوده است .ريیس گروه  ارتغرل    با دسته اش در خدمت سلطان علاءالدين سلجوقي وارد شد كه در آن هنگام بر  آسياي صغير حكومت مي كرد (سلجوقيان در قرن ششم وارد خاك عثماني شدند).

پسر ارتغرل كه در آن هنگام رييس تيره  بود بادسته اش درجنگ علاالدين سلجوقي و جلال الدين خوارزمشاهي به كمك اولي وارد و پيروز  شدند و جلال الدين شكست خورد .به پاداش اين همكاري علاالين عثمان را با هداياي طبل  و دم اسب به فرمانروايي برگزيد وسر انجام در بروسه سلطنتي برپا كرد كه بعد ها به وی منتسب و به نام سلسله عثماني معروف شد.

در قرن هشتم هجري عثمان و فرزندانش قدرت يافته قسمت غربي آسيای صغير را تصرف سپس از تنگه داردانل عبور كرده ودر خاك اروپا شهر ادرنه تا رود دانوب را تصرف كردند.حكومت ونفوذ تركان بر آسياي صغير موجب شد تا زبان و فرهنگ اين ديار به تدريج تركي شود و بعد ها كشوري به نام تر كيه به وجود ايد .همان گونه كه حمله اعراب به مصر باعث شد زبان مصريان وسوريها که از اقوام بودند، عربي شود.

 

تاثیر جنگ در زبان و ادیان مردم جهان

صرف نظر از خسارات وارده از سوانح طبیعی مغلوب شدن در جنگ و تسلط حکومت خارجی بزرگترین اتفاق زیان آور و بزرگترین مصیبتی است که بتوان تصور کرد . در جنگ اول جهانی اگر چه دولت آلمان شکست خورد اما بعد از 20 سال دوباره پیشرفت کرد و با ابرقدرتهای آن زمان یعنی انگلستان فرانسه روسیه و امریکا مبارزه کرد . اثر غیر مستقیم جنگهای صلیبی در زمان سلجوقیان این بود که امپراتوری شرقی روم را ضعیف کرد و زمینه را فراهم ساخت تا اسیای صغیر تحت تسلط پادشاهان سلجوقی در آید و سرانجام تحت تسلط آل عثمان قرار گیرد که آنها نیز مانند سلجوقی ها ترک بودند و یک کشوری به نام ترکیه درست شود . آخرین جنگ بین ایران و روم 26 سال طول کشید و این دو ابر قدرت را به قدری ضعیف کرد که ایران در جنگ با اعراب شکست خورد و تا 200 سال تحت تسلط حکومت اعراب در آمد نمونه دیگر قوم بنی اسراییل بود که 3 بار شکست خوردند و پایتخت آنان یعنی اورشلیم یا بیت المقدس دو بار ویران شد . بار اول در 2800 سال قبل که حکومت آشوری آنجا را تصرف کرد . بار دوم در 2600 سال قبل که بخت النصر پادشاه بابل آن جا را ویران و عده ای از آنان را برای بردگی به بابل برد بار سوم در سال 70 میلادی بود که امپراتوری روم معبد آنان را ویران کرد و قوم بنی اسراییل را از سکونت در شهر بیت المقدس ممنوع کرد . در 1300 سال قبل سپاه اسلام در زمان عمر خطاب بر فلسطین مستولی گشت شهر اور شلیم به این شرط تسلیم شد که قوم یهود مجاز نباشد در آن شهر سکونت کنند . این شرط تا اوایل قرن بیستم رعایت می شد تا این که بعد از 1900 سال قوم بنی اسراییل دوباره بر قسمتی از وطن خود تسلط یافت و حکومتی به نام اسراییل را برقرار کرد . در تاریخ بیشتر اوقات اهالی بسیاری نقاط که مغلوب کشور یا قوم دیگر می شدند زبان و دین طبقه حاکم را می پذیرفتند و به تدریج زبان اصلی خود را فراموش می کردند . به طور مثال قبل از ورود آریاییها (پارس ماد - پارت) به ایران اقوام لولوبی ایلامی کاسیها و ... زندگی می کردند که به تدریج تحت تسلط حکومت مادها و پارسها قرار گرفتند . کشور مصر با آن تمدن باشکوه 6000 ساله بعد از شکست از مسلمانان زبان آنها عربی شد . یا کشور افغانستان که آریایی اصیل و جزء ایران بود با حمله مغول ، نژاد مردم افغانستان نابود شد و یک نژاد مغولی  در افغانستان به وجود آمد . به طور کلی اهالی بین النهرین (مردم بین النهرین سومری بودند نه سامی یا عرب) سوریه لبنان فلسطین اردن مصر شمال آفریقا عرب نیستند اما به خاطر این که 1300 سال پیش از اعراب مسلمان شکست خوردند زبان مردم این نواحی عربی شد . در ایران خودمان هم اگر قهرمانانی مانند مازیار بابک فردوسی و ... نبودند زبان مردم ایران عربی  بود . یا در آذربایجان ایران که زبان مردم این منطقه آذری آریایی بود و زمان صفوی که تبریز پایتخت ایران می گردد چون صفویان ترک بودند زبان مردم آذربایجان که آریایی و از مادها بودند ، زبان آنها ترکی شد . نمونه دیگر آسیای صغیر است که مسکن قوم هیتی ها بود که 4000 سال قبل آهن را کشف کرده بودند .

اما 700 سال قبل با ورود سلجوقیان  و مغولان که تحت تسلط آل عثمان بودند چون زبان سلجوقیان ترکی بود به غیر از مسیحی ها ارمنی ها و یونانی ها بیشتر مردم زبان و دین طبقه حاکم را قبول کردند و امروز قومیت اصلی و زبان و تمدن خود را فراموش کرده و خود را ترک می نامند. در صورتی که هنگام تسلط سلجوقیان مردم آسیای صغیر ترک نبودند اما چون ترکان و مغولان در آن ناحیه قدرت را به دست گرفتند مردم ترک مسلمان شدند و کشوری به نام ترکیه به وجود آمد . نمونه دیگر خوزیها یا مردم خوزستان بودند که از 1300 سال قبل با ورود چند طایفه عرب به خوزستان زبان مردم این ناحیه عربی شد در حالی که مردم خوزستان در اصل ایرانی و آریایی هستند که از زمان هخامنشیان خوزستان یکی از ساتراپهای مهم ایران بود. تنها آشور است که نام و نشانی از آن باقی نمانده است و گرنه  سایر قومهای مغلوب مانند مصر و سوریه و ... زبان و دین متجاوزان را قبول کردند و فقط قومیت اصلی خود را فراموش کردند. به طور مثال تحقیقات انسان شناسی و ژنتیک نشان داد که 80% مردم ترکیه از لحاظ ژنتیک ترک  نیستند و ریشه اریایی دارند و انها هم مانند اذربایجان فقط زبان آنها ترکی  شده است.

به طور کلی در بیشتر موارد شکست از همسایه فقط باعث شده که قوم مغلوب زبان و دین غالب را قبول کنند و در پاره ای موارد حتی قومیت اصلی خود را فراموش کنند و خود را از قوم غالب بدانند (مانند خوزستان ایران که مردم آن به جای این که خود را از خوزی های آریایی و بازماندگان تمدن 6000 ساله شوش  بدانند خود را عرب می نامند.)

منبع: داستان تمدن محمد نمازی، موسس بیمارستان نمازی  و لوله کشی آب در شهر شیراز

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 18:51 |

زيگموند فرويد بنيان گذار روان كاوي

1856- تولد زیگموند فروید در ششم می در فرایبورگ

1859-عزیمت از فرایبرگ به لایپزیگ

1860- استقرار خانواده فروید در وین

1865- ورود به مدرسه ژیمنازیوم

1873-اتمام تحصیلات دبیرستان و ورود به دانشکده پزشکی وین

1882-فعالیت تحقیقاتی در انستیتو فیزیولوژی پروفسور بروکه

1877-انتشار اولین مقاله های فروید راجع به جنسیت مارماهی و خرچنگ

1881-اخذ مدرک دکترا در پزشکی

1882-آشنایی و نامزدی با مارتا برنایز

1885- دوره کارورزی در بیمارستان عمومی وین

1887-بررسی تاثیر کوکایین در علم پزشکی

1886-آموزش زیر نظر پروفسور شارکو در پاریس آغاز علاقه به کار روی هیپنوتیزم و هیستری

1886-تاسیس اولین مطب خصوصی در وین ازدواج با مارتا پس از 4 سال

1886- کار در انستیتو کاسوتیس وین و اقدام به پژوهش بسیار در حوزه نورولوژی به ویژه فلج مغزی کودکان

1887- تولد اولین فرزند فروید و مارتا (ماتلیده)

1889-تولد دومین فرزند فروید (مارتین)

1891-انتشار کتاب درباره آفازیا توسط فروید.

1892-تولد فرزند چهارم فروید (ارنست)

1893-انتشار مقاله مشترک با برویر تخت عنوان ارتباط اولیه

1895-انتشار کتاب مطالعاتی برهیستری با همکاری برویر فروید برای اولین بار یکی از رویاهای خود را تفسیر می کند .

1896-برای اولین بار فروید اصطلاح روانکاوی را به کار برد .

1897-آغاز خودکاوی فروید مطرح ساختن موضوع امیال جنسی در کودکان و عقده ادیپ

1898-انتشار مقاله مکانیسم روانی فراموشی

1899- چاپ کتاب تعبیر رویاها

1901-انتشار کتاب آسیب شناسی زندگی روزمره

1902-انتصاب فروید به سمت استادیاری دانشکده وین بنیان گذاری جامعه روان شناسی چهارشنبه

1903-پایان رابطه دوستانه فروید با فلایس

1905-انتشار کتاب سه مقاله درباره مسایل جنسی انتشار کتاب لطیفه ها و ارتباط آنها با ناخودآگاه انتشار کتاب تحلیل یک مورد هیستریک

1906-آغاز همکاری فروید با کارل گوستاویونگ

1908-تشکیل اولین کنگره بین المللی روان کاوی در سالزبورگ

1909-مسافرت به آمریکا و سخنرانی در دانشگاه کلارک به دعوت استانی هال انتشار یک مقاله تحلیل یک مورد فوبی در کودکی پنج ساله انتشار مقاله یادداشتهایی درباره یک مورد نوروز وسواس معروف به موش مرد .

1910- تاسیس انجمن بین المللی روان کاوی در شهر زوریخ سوئیس

1911-جدایی آدلر از فروید انتشار مقاله ای درباره تحلیل یک بیمار پارانویید به نام قاضی اشربر

1912-راه اندازی ژورنال روان کاوی ایماگو با همکاری اتوراتک وزاکس

1913-انتشار کتاب توتم و تابو کناره گیری یونگ از نهضت فروید

1914-آغاز جنگ جهانی اول انتشار مقاله در مورد تاریخچه جنبش روانکاوی

پایان تحلیل چهارساله یکی از مهمترین بیماران فروید معروف به گرگ مرد انتشار مقاله موسای میکل آنژ انتشار مقاله درباره خود شیفتگی و مطرح ساختن مفهوم من ایده ال

1915-تدوین سلسه مقالات دوازده گانه راجع به فرا روان شناسی انتشار مقاله مهم درباره ناخودآگاه

1917-چاپ کتاب پیشگفتارهای مقدماتی در مورد روان کاوی .

1918-پایان جنگ جهانی اول

1919-تاسیس موسسه انتشاراتی بین المللی روان کاوی در وین

1920-مرگ سوفی دختر فروید- چاپ کتاب فراتر از اصل لذت و معرفی تیوری جدید وسواس عملی و مفهوم غریزه مرگ .

1921-انتشار کتاب روانشناسی گروهی و تحلیل اگو

1923-چاپ کتاب من و نهاد و ارایه مدل ساختاری ذهن و تقسیم آن به نهاد من و فرا من

1924- بروز تعارض بین فروید و اتورانک

1925-انتشار اولین مقالات فروید راجع به جنسیت زنان

1926-چاپ کتاب منع ها علایم و اضطراب

1927-انتشار کتاب آینده یک پندار

1930-چاپ کتاب تمدن و نارضایتی های آن کسب جایزه گوته در ادبیات

1932-انتشار پیشگفتارهای مقدماتی جدید درباره روان کاوی مکاتبات فروید و انیشتین پیرامون موضوع چرا جنگ؟

1933-سوزانده شدن کتابهای فروید توسط نازیها در برلین بازنشست شدن فروید از دانشگاه در سن 78 سالگی

1935- انتخاب فروید به عنوان عضو و انجمن پزشکی سلطنتی بریتانیا.

1936-جشن 80 سالگی فروید و تقدیر از او.

1938-تصرف اتریش توسط ارتش آلمان انتشار کتاب موسی و یکتاپرستی تدوین مقاله مختصری بر روان کاوی

1939-مرگ فروید در 23 سپتامبر در اثر شدت یافتن بیماری

منبع : بزرگان روان شناسی زیگموند فروید نشر دانژه دکتر علی رضا جزایری

 

 

تاريخچه سیر علم در جهان باستان

چون علم فقط در محيط تمدن پرورش مي يابد ايرانيان سومريها-مصريها يونان هند و چينيها پایه گذار اولين علوم در دنيا شدند. در حدود 5000 سال با ظهور  شهر هاي شهر سوخته سيستان انشان فارس-بابل تمدن اطراف مصر و هند تمدن رشد پيدا كرد .در 3900 سال قبل شهر بابل مركز علم و تجارت بين النهرين شد و سومريها در بابل علم را توسعه دادند. ساميها بعدها سومريها را شكست دادند و ساكن بين النهرين شدند-تمدن بين النهرين مربوط به قوم سومري هست نه اعراب سامي ).البته در مورد شهر سوخته-انشان و هگمتانه كاوشهاي باستان شناسي بسيار كم انجام شده است .طبق مدارك موجود متفكران هندي كه علاقه مند به معرفت وشناخت عالم بودند اولين افكار فلسفي را طرح كردند. (ريگ ودا متعلق به 5000 سال قبل مي باشد).همين افكار بعدها به ساير قومها سرايت كرد و پايه و مبناي رشته هاي مختلف  فلسفه گردید. در 3700 سال قبل هم انديشه هاي  اشو زرتشت در افكار فيلسوفان  يونان به خصوص افلاتون تاثير زيادي گذاشت .درزمان امپراتوري هخامنشي به خاطر شاهراه هاي بزرگ وامني كه ايجاد شد فيلسوفان و بازرگانان يونان مانند هرودوت و.... توانستند به نقاط دور دست حتي به هند سفر كنند و از معلومات و افكار و فلسفه بقيه نقاط دنيا اطلاع كسب كنند و فيلسوفانی چون سقراط- افلاتون- ارسطو- بقراط و.....اين علوم را در اختيار مردم دنيا قرار دادند .فيلسوفان يوناني چون از تالس اولين كساني بودند كه انديشه هاي موهوم و مزخرف متافيزيك را كنار و درباره ماهيت ماده و جهان كنوني شروع به تفكر كردند. در واقع يونانيها، معلومات مصريها بابليها ،‌هنديها وايرانيان را در دسترس عموم مردم دنیا قرار دادند. افلاتون كه شاگرد سقراط بود حوزه علمي خود را در باغي موسوم به آكادمي تشكيل داد و بحثهاي فلسفي را در آتن شروع كرد. بعد از افلاتون شاگردش ارسطو در باغي موسوم به ليسيوم حوزه علمي تشكيل داد . ارسطو اولين دانشمندي بود كه كتابهايي در رشته هاي مختلف نوشت و معلومات تمام قومها را جمع كرد . بعد از حمله اسكندر به ايران كه قصد نابودي تمدن و فرهنگ ايران را داشت دو كتابخانه بزرگ در تخت جمشيد به كتابخانه اسكندريه مصر منتقل گشت و از آن به بعد اسكندريه به مركز علم در دنيا گرديد. (براي شناخت كتابخانه اسكندريه به كتاب كنيز ملكه مصر ترجمه ذبيح الله منصوري رجوع شود). حتي ديوان هومر كه حماسه ملي اهالي شبه جزيره يونان قرنها سينه به سينه نقل مي شد در اسكندريه به صورت كتاب در آمد. بعد از اسلام در ايران دانشمنداني چون زكريا- ابوريحان بيروني خيام خواجه نصير توسي ابن سينا- فارابي و... يكه تاز علم ودانش گرديدند اما چون آثار اين بزرگان به زبان عربي نوشته شده جهان غرب دانشمندان ما را عرب مي داند نه ايراني . دراواسط قرن چهارم ميلادي كه كشيشان دين مسيحي قدرت به دست گرفتند چون معتقد بودند تحصيل علم و فلسفه ايمان به دين را از بين مي برد مردم را تحريك كردند و قسمتي از كتابخانه اسكندريه در آتش سوخت تا اين كه 1300 سال قبل عمروعاص در اسكندريه وعمر در ايرام تمام كتابخانه ها را آتش زدند .در قرن ششم ميلادي گروهي از دانشمندان و پزشكان شهر ادسا (سوريه كنوني )كه مورد آزار واذيت مسيحيان قرار گرفته بودند در زمان قباد ساساني به ايران پناهنده شدند. قباد پدر انوشيروان عادل اين دانشمندان را با مهرباني پذيرفت و در شهر گندي شاپور سكونت داد و براي آنها مدرسه و بيمارستاني ساخت كه شهرت جهاني پيدا كرد كه بعد ها زكريا ي رازي و ابن سينا از علوم آنها استفاده كردند .اين دانشمندان كه به ايران آمدند تمام كتب علمي و فلسفي را كه در اسكندريه تدريس مي شد با خود به ايران آوردند .يعني همان زماني كه حكومت روم و اروپا تدريس فلسفه را ممنوع كرده بودند شاهان ايران افرادي را براي فراگيري دانش و گردآوري كتابهاي مفيد به تمام دنيا گسيل مي كردند .

تاريخچه  علم در ايران بعد از تسلط اعراب :

بعد از دو قرن سكوت و كشتار و خفقان در ايران وكشتن انديشمندان و آتش سوزي كتابخانه ها ابن مقفع يكي از شاگردان مدرسه گندي شاپور بسياري از كتابهايي كه در زمان انوشيروان نوشته شده بود از زبان فارسي ميانه به عربي ترجمه کرد.به خصوص خداي نامه كه بعدها فردوسي شاهنامه را از روي متون خداي نامه نوشت .و كليه ودمنه را. در همين زمان جابربن حيان كه اهل توس مشهد بود پايه علم شيمي را گذاشت. فلسفه ارسطو و سقراط كه تا آن زمان نوشته شده بود با زبان بسيار مشكل و پيچيده بود.ابن سينا و فارابي افكار اين فيلسوفان را به زبان ساده درآوردند ودر اختيار مردم اروپاقرار دادند. به طوري كه در آن زمان در اروپا استاد يا معلم اول به ارسطو می گفتند- فارابي به معلم دوم وابن سينا به معلم سوم معروف شد.ابوموسي خوارزمي پايه رشته ای از رياضيات را گذاشت كه آن را جبر و مقاله ناميد.ابن هيثم كه ايرانی بود كتاب  منظر و مزايا رانوشت و خواص شبيه عدسي را طوري شرح داد كه بعدها در اروپا به واسطه كتاب او توانستد عينك و دوربين وذره بين را بسازند.به گفته پروفسور كندي محقق تاريخ علم كپرنیك نظريه خورشيد  مركزي خود را از نظریه خواجه نصير توسياخذ کرده است. در قرن هاي 12 تا 13 ميلادي چون ترجمه هاي متون اصلي  كتابهای ارسطو و جالينوس قابل درك نبود مدرسين دانشكده هاي اروپا ناچار بودند براي تدريس پزشكي به كتاب علي بن عباس مجوسي و زكرياي رازي و ابن سينا توسل جويند و براي تدريس فلسفه به كتاب فارابي و ابن سينا . در اروپا از كتابهاي جابربن ايران براي تدريس شيمي  و از كتابهاي خوارزمي  براي تدريس رياضيات واز كتاب ابن هيثم براي تدريس مناظر و مزايا استفاده مي شد  که پایه علم اپتیک را ابتدا ارشمیدس و بعدها ابن هیثم گذاشت .از قرن 13 تا 16 ميلادي جابربن حيان خوارزمي  ابن سينا و فارابي را در اروپا مي شناختند اما در ايران ما مردم دچار خرافات و اوهام بودند و جزء معدودي كسي آنان را نمي شناخت .

مقدمات پيدايش علوم جديد در اروپا:

در آرشيو يا نوشته هاي پيشين وبلاگ در مورد ولتر و و فيلسوفان عصر روشنگري اروپا به تفصيل بحث شد. در دوره 200 ساله اي كه از زمان شاه تهماسب صفوي شروع شد و اندكي بعد از وفات نادرشاه خاتمه يافت در اروپا علوم رياضي و هندسه و صنعت پيشرفت زيادي نمود. چنان كه نوشتن طريقه عدد به صورت قوه بر پايه ده و طريقه لگاريتم وگرافيك و طريقه جامع و فاصله و جمع مقادير بي‌نهايت كوچك- اما در قرن وسطي هم در ايران علم نجوم تا حدي پيشرفت كرد و دانشمنداني مانند بيروني خيام خواجه نصير توسي الغ بيك و جمشيدكاشاني ظهور نمودند . جمشيد كاشاني اولين دانشمندي بود كه كسر را به طريقه اعشاري و با استفاده از مميز نوشت .از زماني كه صفويان  قدرت به دست گرفتند ديگر در ايران دانشمند بزرگ يافت نشد که دنیا انان را به رسمیت شناسد . در اروپا در اين زمان حركت اجسام  اعم از آسماني يا غير آسماني و به طور كلي آن چه كه به قواي  طبيعت و به نيرو ارتباط دارد موضوع رشته  علم جديد فيزيك قرار گرفت  كه قبلا رشته اي از هندسه بود و رشته اي از فيزيك محسوب گرديد. كوپرينك اعلام كرد زمين در  مدار دايره اي شكل به دور خورشيد مي گردد وخورشيد هم مركز عالم نيست (به گفته پروفسور كندي افكار كپرنيك برگرفته شده از نظريه خواجه نصيرتوسي مي باشد).بعد از آن تيكو براهه از طريق هندسه و رياضيات اين نظريه را اثبات كرد. بعد از وفات تيكو براهه شاگردش كپلر نقشه هايي از آسمان كشيد و خط سير كره ماه و پنج سياره را دراين نقشه ترسيم كرد و متوجه شد حركت سيارات به دور خورشيد بيضي است نه دايره بعد از كپلر گاليله اولين دانشمندي بود كه فقط به مشاهدات عيني و جمع آوري مدارك و دلايل رياضي و هندسي اكتفا نكرد بلكه به آزمايشهاي علمي پرداخت .گاليله همچنين به نيروي جاذبه پي برد و جرم هوا را انداه گيري كرد. گاليله اولين دانشمندي بود كه وجود خلا را ثابت كرد .20 سال بعد تريچلي ثابت كرد كه هوا وزن دارد ،ون گوريك آلماني خلا را بوسيله تلمبه ايجاد كرد .چند سال بعد بويل انگليسي ثابت كرد كه فشار حجم هوا به نسبت عكس تاثير مي كند.بعد از گاليله نيوتن با استفاده از علم گاليله قوانين نيوتن و جاذبه زمين را توصيف كرد و پايه گذار فيزيك كلاسيك شد. نيوتن  قوانين حركت را طرح كرد و بوسيله منشور نور خورشيد را تجزيه كرد و متوجه شد نور خورشيد از 7 رنگ يا طيف تشكيل شده است .وان همليت هلندي گاز را كشف كرد كه بعد سوم ماده محسوب شد .و بويل هم كشف كرد كه هوايي كه تنفس مي كنيم مخلوطي از گاز هاي مختلف است.

در اوايل قرن 99 دالتن نظريه اي طرح كرد مبني بر اين كه ماده از واحد هاي مجزايي تشكيل مي شود و به تقليد از ذيمقراط يوناني آن را اتم ناميد كه پايه گذار فيزیك اتمي و هسته اي گرديد. بنابراين همان طور كه در زمان باستان دانشمندان درباره سيارت تحقيق كردند كه علم وهندسه و نجوم به وجودآمد دوره جديد هم كشفهاي كپلر ونيوتن درباره حركت اجسام آسماني باعث پیشرفت رياضيات و علم فيزيك گشت علاقه مندان مي توانند كتابهاي تايخ علم وتاريخ تمدن ويل دورانت جلد(1) را مطالعه كنند.

***

 

تاريخ تمدن

الف: تاريخ تمدن از ديدگاه محمد نمازي

تمام فرهنگ نويسان سابق كلمه تمدن را شهر نشيني تعريف كرده اند و كلمه متمدن را شهر نشين. رعايت رسوم وآداب اجتماعي حتي در ميان وحشيان واجب شمرده مي شود. نوعي از زندگي را كه انسان به كشاورزي و دامپروري مشغول شده ولي پايه زندگي او هنوز به پايه تمدن نرسيده در باستان شناسي زندگي عصر حجر جديد مي گويند. بشر پس از زندگي غارنشيني به يكجا نشيني رو آورد و نخستين كشاورزان پي بردند بهترين زمين مساعد براي زراعت اراضي كنار رودخانه هاست و حتي المقدور كنار رودخانه ها (مانند بين النهرين و نيل در مصر) را براي سكونت خود برگزيدند. در نوشته هاي پيشين آرشيو ذكر شد كه سياره زمين 5/4 ميليارد پيش به وجود آمد پيدايش حيات مربوط به 570 ميليون سال پيش، پيدايش انسان حداكثر 10 ميليون سال و تاريخ تمدن حداكثر 10 هزار سال مي باشد . در 500 هزار سال پيش اجداد انسان هر سنگ يا استخوان و هر چوبي را كه در دسترس بود برمي داشتند و از آن به عنوان ابزار يا وسيله دفاع استفاده مي كردند. از 400 هزار سال پيش انسان شروع به تيز كردن سنگ و استخوان كرد. از 100 هزار سال قبل انسان از سنگ چخماق ابزارهاي سنگي مانند تبر ساخت. چون سنگ چخماق به راحتي ورق مي شود و مي توان از آن ابزارهاي مختلف ساخت. آثاري كه در غار چوكوتين چين كشف شده نشان مي دهد مخلوقي انسان مانند در 500 هزار سال قبل از آتش استفاده مي كرده است .بسياري از مورخان معتقدند كه رسانيدن نوع زندگي خود به پايه تمدن از جمله استعدادهاي ذاتي و فطري بشر است و كمتر قومي است كه استعداد فطري آن را نداشته باشد كه زندگي خود را دير يا زود به پايه تمدن برساند. به عنوان مثال قوم روسیه اسلاو(شوروي سابق) تا 1000 سال پيش نه صاحب خط بود نه نوشته اما در طول 200 سال گذشته ناگهان دگرگون شدند و اولين قمر مصنوعي اسپوتنیک 1 را روسها به فضا پرتاب كردند. (نمونه ديگر كشور استراليا است كه تا 200 سال قبل به شيوه انسانهاي نخستين زندگي مي كردندو سرزمین ادمخواران بود اما امروزه دانشجويان كشور ما با 7000 سال تاريخ تمدن براي ادامه تحصيلات  بايد به سيدني بروند ).

تمدن مانند يك مرض مسري است كه از هر جامعه اي به ساير جوامع سرايت مي كند. به عبارت ديگر معنويات و  مظاهر مادي و بنيانهاي مترقي ترين جامه ها به ديگر جوامع سرايت مي كند. (مانند مغولان واعراب كه با همزيستي با ايرانيان متمدن شدند. مغولستان وحشي ترين قوم بشر امروزه كشوري متمدن محسوب مي شود كه حتي مجازات اعدام درآن وجود ندارد. يا كشور امارات). محمد نمازي تاريخ تمدن بشر را در 6 مرحله معرفي مي كند:

1-  تمدن ماقبل تاريخ: قبل از 6000 سال قبل

2- آغاز تمدن باستاني: از 5000 سال قبل در شهر سوخته سيستان شهر انشان پايتخت ايلام – تمدن بین النهرین و بابل – اهرام مصر و... اتمام اين دوره در 2500 سال پيش بود.

3-  تمدن عتيق: 2500 تا 1400 سال قبل

4-  آغاز تمدن قديم  از 1400 سال قبل واتمام آن 450 سال قبل

5- تمدن جديد: از 400 سال قبل با ظهور گاليله نيوتن دكارت و...

بشر ابتدايي بعد از مرحله غارنشيني يا شكارورزی دوره دامپروري وكشاورزي را اغاز كرد. اهلي كردن بعضي حيوانات قبل از شروع دوره كشاورزي اغاز شد. هنگام شكار ، بزغاله يا گوساله نوزاد دستگير مي شد ومردان اين نوزادان را زنده و به عنوان ارمغان براي زنان خود مي بردند. زنان اين حيوانات كوچك را پرورش مي دادند تا به رشد برسد. از همين جا زمينه دامداري ايجاد شد اما انسان سگ را اهلي نكرد بلكه سگ خود به خود در اثر همزيستي با انسان به طور طبيعي اهلي شد. نه فقط دامپروي بلكه كشاورزي وسفال سازي در حدود 7000 سال قبل بوسيله مهاجرين از ناحيه اي در ساحل جنوبي درياي مازندران (كلمه خزر را به كار نبريم) به اروپا رسيد. دامداري به مفهوم حقيقي آن فقط هنگامي واقعيت پيدا كرد كه با كشاورزي توام گشت. به عبارت ديگر تا كشاورزي و دامداري و ساختن ابزار وآلات مسي هر چهار با يكديگر توام نشد اولين شهرنشيني ها و تمدنهاي ابتدايي حاصل نشد. كشاورزي و دامداري با هم رشد كردند .

سهم زنان در فراهم آوردن تمدن بشري :

درعصر حجر قديم كه كشاورزي هنوز شروع نشده بود وانسان از راه شكار و جمع كردن ميوه ها ودانه ها و گياههاي خودرو معيشت مي كرد شغل مردان شكار و وظيفه زنان جمع كردن ميوه ها و دانه ها و گياهان بود. فكر بذرافشاني و كشت گندم ابتدا به خاطر زن خطور كرد و زنان مخترع كشاورزي و دامپروري درتاريخ بشر بودند . حيوانات مانند گاو و  گوسفند و پرندگان خانگي را زنان اهلي كردند. مورخان ساخت ظروف سفالين و بافتن الياف را به صورت پارچه تالي ودنباله هايي از بافتن تركه هاي نازك درخت به صورت سبد يا زنبيل را به زنان نسبت داده اند. اين سه ابداع را زنان انجام دادند. درباره سبد كه اولين ظرف ساخت بشر بوده است اين ابتكار كار زنان بوده است. چون بعد از مواد خوراكي و پوشاك وابزار هيچ احتياج ديگري مهم تر از ظرف نبود واين احتياج را زن بيشتر از مرد احساس مي كرد. بعد از آن زنان سفال و كوزه اختراع كردند درعملي كردن كشاورزي و اهلي كردن حيوانات و پرندگان و مرغ و خروس- دراختراع دوك ريسندگي دستگاه بافندگي سفال سازي چرخ بافتن سبد بافتن لباس وساختن ظروف سفالين زنان بيشتر از مردان دخالت داشتند.  درابتداي دوران زندگي بشر، دوره زن سالاري بود. زن ریيس خانواده بود. وارث خانواده از مادر به دختر بزرگتر مي رسيد. زن صاحب مسكن و خانواده بود. صاحب اصلي كودك مادر او بود نه پدرش . ازدواج يك زن با چندين شوهر بسيار عادي بود. اينها خصوصيات دوره شكار بود اما با به وجود آمدن كشاورزي ترک مرحله شکارورزی جامعه به تدريج پدر سالار شد. حس مالكيت شخصي بر زمين و زن خانواده به وجود آمد. احساس غيرت وتعصب نسبت به زن به وجود آمد.برای مطالعه بیشتر دوران زن سالاری کتابهای تاریخ تمدن ویل دورانت جلد 1 و زبان گمشده از اریک فروم را مطالعه کنید.

منبع: داستان تمدن (مجموعه آثار محمد نمازي موسس بيمارستان  نمازي در شيراز) احسان يارشاطر نيويورك آبان 1353

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 18:50 |

 

توفان نوح ...افسانه يا واقعيت

در حدود سالهاي 1310 تا 1320 هجري شمسي در خرابه هاي شهر باستاني اور در بين النهرين كاوش باستان شناسي انجام شد و مداركي كشف شد كه روشن كرد چرا يكي از اولين شهرهاي جهان واولين تمدنها همزمان با شهر سوخته سيستان كنار رود فرات فقط در حدود 5300 سال پيش تجلي نمود و چرا زودتر به ظهور نرسيد. درضمن اين كاوشها، قبر همسر يكي از پادشاهان شهر اور كشف شد و ساخت و پرداخت و تنوع الات وابزارها و زيبايي زرگري زيورهاي طلا و نقره اي كه دراين قبر وجود داشت دلالت كرد كه زمان دفن جنازه اين ملكه چندين قرن بعد از شروع شهر نشيني و تمدن بايستي فرض شود. صورتي از نام و تاريخ سلطنت پادشاهان اورينز كه قبلا كشف و ترجمه شده بود روشن ساخت كه اين ملكه موسوم به شوباد بوده است و زمان سلطنت شوهرش در حدود 4800 سال قبل . به اين ترتيب معلوم شد كه در حدود 4800 قبل تمدني در شهر اور وجود داشته است و سابقه اين شهر واين تمدن را بايستي چندين قرن زودتر يعني در حدود 5300 سال قبل فرض كرد. زيرا قبر اين ملكه طبقه اي در لایه ای از گل ولاي وجود داشت و پس از كندن آن طبقه تا عمق چندين متر آثاري از قصبه يا شهر كوچكي كشف شد كه طبقه روي آن را پوشانيده بود . از وجود اين طبقه گل ولاي و ازضخامت آن كه بيش از 2 متر است مسلم شد كه اين قصبه در حدود 1000 سال قبل از زمان دفن جنازه ملكه شوباد نزديك بوده است صورت شهر را پيدا كند كه ناگهان سيل عظيمي امده و در نتيجه طبقه اي از گل ولاي ته نشين گشته روي اين ده انباشته شده است. واكنون توفان نوح خوانده مي شود و زمان آن براساس روايات تاريخي توام با مدارك باستان شناسي حدود 5800 سال قبل برآورد مي شود. مي توان حدس زد اگر توفان نوح دهات اطراف مصب رود فرات را ويران نكرده بود شايد اولين شهرنشيني و اولين تمدن در حدود 5700 سال قبل تجلي نموده بود.

خرابه هاي شهر قديم اور درنزديكي نقطه اي واقع شده است كه رود دجله اكنون به رود فرات متصل مي شود واين دو رود مسير مشتركي پيدا مي كنند كه امروز شط العرب خوانده مي شود .ولي در حدود 6000 سال قبل و تا مدتها بعد اين دو رود هر يك مسير جداگانه اي داشته است و مصب هر دو رود در نزديكي محل شروع شط العرب واقع مي شد. اراضي فعلي اطراف شط العرب حدود 6000 سال قبل زير دريا بوده است كه درمدت 6000 سال از گل و لاي پر شد و به صورت زمين خشك در آمد. در اساتير بين النهرين واژه عبري قاين به معني آهنگر و آهنگران دوره گرد قومي بودند كه مهارت سنتي آنان به روايت تورات نوازندگي بود كه با كشاورزان آنجا جنگ كردند و برآنان پيروز شدند كه افسانه هابيل وقابیل دركتاب مقدس ازهمين جا آغاز شد. جاري شدن چهار رود بزرگ از باغ و جنگل يادآور اساتير بهشت عدن و افسانه آدم وحوا شد. رانده شدن ادم/ادم نام یکی از فرمانروایان بین النهرین بود که از سرزمین خود بیرون رانده شد/. از باغ بازتاب احساس چوپاني است كه گوسفندان او از زمينهاي زراعي و باغها رانده مي شود (بعد از شكست ازآهنگران آن ناحيه) داستان مايه اسفار پنجگانه كه بعدها وارد تورات يهوديان شد از پيدايش انسان و رانده شدن او از بهشت به سبب جاه طلبي و پيدايي اسرایيل از گريز از بردگي درمصر تا شفيع و واسطه رحمت خدا شدن سخن مي گويد. و بدين سان روايت كهن درخت حيات و حكمت، باغ عدن، مار سخنگو به جاي روشنگري از بينشي شاعرانه ريشه مي گيرد. تا سازگاري اسكان يافتگان كشاورز و چوپانان كوچ نشين كه خاستگاه روايت قابيل وهابيل در سفر تكوين است كه حدود 5000 سال پيش در بين النهرين اتفاق افتاد و وارد كتاب مقدس و افسانه ها شد.

توفان نوح در اساتير بين النهرين

در سفر تكوين در تورات دليل توفان بزرگ داوري خدا درباره آدميان است. در روايتي ديگر از اكاد، ئوت نه پيش تيم روايت مي كند كه خدايان از بسيار شدن آدميان و هياهوي آنان رنج مي بردند و چنين شد كه نخست قحطي و بعد سيل و توفان را بر زمين جاري ساختند . ئه آ خداي آبها و كومه ئي نئين يكي از تالارهاي حصيري است كه هنوز هم شبيه به آن در منطقه باتلاقي بين النهرين وجود دارد واز آن به عنوان انجمن گفتگو سخن مي گويند. ئه آ آشكار كردن تصميم خدايان از ئوت نه پيش تيم مي خواهد براي زنده ماندن آوند يا كشتي بزرگي بسازد:

يكي كشتي بساز، يكي كشتي با درازا و پهني به اندازه

گستره كف كشتي 1500 ذراع بود

هرلبه 36 ذراع كشتي را طرحي دادم و چوبها را به هم آوردم كشتي را 6 عرشه بود.

خشم توفان و سيل دراين اسطوره چندان است كه حتي خدايان وحشت زده به بلندترين جاهاي آسمان پناه مي برند و چون سگان از ترس مي لرزند.

پس  نتیجه می گیریم که داستان توفان نوح اشاره به يك سيل عظيم ويرانگر است كه بيش از 5000 سال قبل دربين النهرين اتفاق افتاد و شهر اور در بین النهرین  را ويران كرد. اين سيل بعدها صورت افسانه پيدا كرد و نابودي شهر اور را به نابودي تمام دنيا تعبير كردند. واشخاصي مانند نوح، هابيل وقابيل نماينده گروهي از مردم كنعان در بين النهرين 6000 سال پيش بودند كه داستان زندگي انها وارد عقايد و كتابهاي مقدس گرديد و به صورت اساتير درآمد . اين گونه مسايل را هرگز نبايد خرافات دانست بلكه بايد با كاوشهاي باستان شناسي و تحقيقات مردم شناسي روان شناسي اساتير وتاريخ اديان اين مسایل را موضوع تحقيق وبررسي قرارداد.

منبع: 1- تاريخ تمدن 2- شناخت اساتير خاور نزديك (بين النهرين) نوشته جان گري ترجمه باجلان فرخي

 

 

تاق كسري و تيسفون در ايران باستان

ويرانه هاي  باقي مانده از شهر قديم تيسفون را شادروان ارنست هرتسفلد   در كتابي به  نام يك مسافرت از نظر باستان شناسي بر زمين فرات كه در تاريخ 1920 در برلين منتشر شده به طور مفصل معرفي نمود .بعد از آن در سال 1928 كاوشهايي توسط هيات آلماني تحت سر پرستي آقاي رويتر در تيسفون انجام شد. و در سال 1390 ميسيون در كاوش تيفسون شركت كرد.پروفسور كريستن سن در كتاب ايران  در زمان ساسانيان مي نويسد :پايتخت شاهنشاهي ايران در زمان خسرو اول وسعت و اعتبار فراوان يافت و تيسفون نام شهر عمده اي است كه جز مجمو عه اي از چند شهر بود كه  به زبان شامي MAhoze   مي ناميدند و اعراب آن را به المداين ترجمه كرده اند كه احتمال دارد ترجمه پهلوي شهرستان  باشد.شهرهاي مهم اين مجموعه وه اردشیر (سلوكيه قديم) و تيسفون بوده است .آمين مارسلن مي گويد:پايتخت ايران  غير قابل تسخير بود و از چندين شهر تشكيل شده بودو حصار ی  آن را احاطه مي كرد  و اين حصار درواز ه هاي محكم داشت.تيسفون در مشرق دجله و وه ارد شير در غرب آن قرار داشت و جسري آن دو را به هم مي پيوست و فردوسي درشاهنامه در ضمن بيان تاريخ پادشاهي شاپور دوم می گويد :چون رفت وآمد روي اين پل هر روز زياد مي شد شاپور در ابتداي پادشاهي خود دستور داد پل ديگري روي دجله انداختند تا عبور از آن پل و برگشت از پل ديگر انجام شود .تيسفون اصلي در شرق دجله حصاري به صورت كمان داشت و برجهاي متعددي در اين حصار بود  كه  آثار آنها هنوز باقي است و مجموع زميني كه در زير آن بود از 58 هكتار تجاوز نمي كرد. در شرق تيسفون امروز آرامگاهي به نام سلمان پاك وجود دارد كه در محله سابق اسپانبر واقع است.كاخ شاهان ساساني در همين محله قرار داشته و مركب از حياط ها تالار ها و باغهايي بوده است كه تاق كسري امروز در ميان آن برپا بوده است. درجنوب تاق كسري خرابه هایی به نام خزانه كسري وجود دارد و محل ديگري بستان كسري ناميده مي شود كه باقي مانده شهروه آنتيوخ خسرو مي باشد كه رو مگان نيز ناميده مي شد و خسرو اول پس از فتح انطا كيه عده ای از مردم آن شهر را به پايتخت خود انتقال داد و شهر جديد را براي آنها ساخت .قسمتي از مداين را كه در غرب دجله قرار دارد حصاري از آجر احاطه كرده بود و بخش مهم آجرهاي ان شهر از شهر بابل به اين محل حمل شده بود و در مكان قديمي ترين ساختمان اين شهر يعني سلوكيه بر پا شده بود.

اردشير قسمتي از آن را تعمير كرد و آن را وه اردشير ناميد. (خانه اردشير) و اردشير مركز عمده مسيحيان ايران و مقر كاتوليكوس رييس مذهبي آنان  بود و كليسايي در آن بنا شده بود كه به فرمان شاپور دوم ويران شد.

   و بعد از مرگ ان پادشاه دوباره آن را بر پا كردند.در5 كيلومتری شمال وه اردشير شهر كوچك  درزنیذان قرار داشت .در غرب وه اردشير شهري به نام ولاش آباد واقع بود.بنابراين از مجموع شهرهايي كه در زمان خسرو اول پايتخت ايران راتشكيل مي دادند امروزه 5 شهر آن را مي شناسسيم.(تيسفون و رو مگان در شرق دجله –وه اردشیر و درزنیذان

و لاشاباد در غرب آن . اگر محله اسپانبر در شرق و ما حوزه در غرب را به 5 شهر فوق اضافه كنيم تعداد شهرهای مهم  پايتخت ساسانيان به 7 خواهد رسيد.در اطراف و رود دجله چند كاخ مخصوص شاهنشاه وجود داشته است ولي از همه  انها معروفتر همان تاق كسری يا ايوان كسری است كه در محله  اسپانبر قرارداشت.(درمورد تاق كسري در ارشيو يا مطا لب پيشين وبلاگ دي ماه  1386 -ايران درزمان سا سانيان مطا لبي ذكر شده است).هيات كاوش كننده  الماني اظهار كرده اند كه اين ايوان بزرگي كه پا برجاست به دستور خسرو اول ساخته شده است.مجموع اين كاخ و ساختمانهاي فرعي ان در زميني به وسعت 400*300مترقرارگرفته است و مركب از ايوان وآثار بناي ديگري در فاصله   100متر از آن و تپه  مصنوعي  كوچكي به نام حرم خسرو در جنوب ايوان و درشما ل  آن خرابه هاي يك گورستان بوده است .ايوان كسري مهم ترين قسمتي از مجموع كاخ تيسفون است كه امروز پا برپاست.نماي ان به طرف شرق است و 29مترارتفاع دارد و عبارت بوده است از ديواري بدون پنجره كه تاق نماهايي درسرتاسرآن ساخته شده و ميان تاق نماها نيم ستون هايي در طرفين قوسهاي  هلالي وجود دارد .مجموع  اين تاق نماها و قوس ها و نيم ستون ها در   4 طبقه  از پايين به بالا گنجانده شده است.به احتمال زياد روي اين بناي آجري را به وسيله گچ سفيد كرده بودند و بعضي از قسمتهاي آن را رنگ زده بودند و در بعضي قسمت هاي ديگر روپوشي از سنگ مرمر ظاهر نماي بنا را مي پوشانده است.تاسال 1888 اتمام نماي اين بنا بر پا بودو نقشي از آن دركتاب ديولافوآ كشيده شده است.در همين سال قسمت شمالي ايوان بزرگ خراب شدواكنون قسمت جنوبي ايوان

نيز خراب خواهد شد .ايوان  بزرگ به صورت گهواره بيضي شكل در ميان نماي بنا قرار گرفته و عرض آن 25 متر و درازي آن    43 متر است .در پشت ديوارهاي طرفين ايوان  5 تالار كم ارتفاع تر از ايوان مركزي با تاق گهواره اي شكل ساخته شده بود .در طرفين ايوان تاق هاي متعدد ديگر وجود داشت .ضخامت اين ديوارهاي آجري بطور كلي بسيار زياد است .در داخل تالارها تزييناتي به صورت گچ بري وجود داشته كه تعداد زيادي از آنها در حفاري هيات آلماني پيدا شده است .زيبايي ايوان كسري بيشتر از نظرعظمت آن مي باشد.ابن خرداد آن را به كوهي تشبيه كرده كه در آن كاخي تراشيده باشند. مي گويند خليفه المنصور نخستين كسي است كه دست به خرابي آن زد ،از مصاح آن براي ساخت شهر جديد بغداد استفاده مي كرد. بناهاي دوره هخامنشي از ستونهاي سنگي و سقف افقي ساخته شده بودو با وجود مصالح فراوان نسبت به كاخ بزرگي مانند تاق كسري عيوب زيادي داشت .به طور مثال براي سقف بناي تخت جمشيد چون از چوب استفاده شده بود به مرور زمان موريانه و رطوبت چوبهاي سقف را مي پوساند و يا در كاخ بزرگ آپادانااز تعداد زيادي ستون استفاده شده بود كه مانند درختان جنگل كاخ را تاريك ساخته بود و روزهاي بار عمومي مانند عيد نوروز عده اي  از حاضران در پشت ستونها قرار مي گرفتند و از ديدن شاهنشاه محروم مي شدند.اما در ايوان كسري معماران مسايل بزرگي را مانند پوشاندن تالار بسيار بزرگی  با مصالح سبك و ارزان و روشن كردن آن و افزودن بر وسعت تالار بوسيله حذف ستون و افزايش ارتفاع آن بوسيله ذف ستون و افزايش ارتفاع آن بوسيله ايجاد تاق مرتفع بيضي شكل حل كرده اند.در سقف افقي تخت جمشيد خطر آتش سوزي موريانه و پوسيدگي چوب وجود داشت .اما در كاخ كسري اين مشکل حل شده بود.تاق كسري بيضي شكل و اختراع منحصر به فرد ايرانيان است. نمونه اين كاخ در فيروزآباد و سروستان  در زمان اردشير اول ساخته شده است. و اين نشان مي دهد معمار اين كاخ رومي نبوده و كار خود ايرانيان است .نمونه تاق كسري در هيچ جاي دنيا ديده نشده است.تاق كسری يكي از پيشرفتهاي بزرگ معماري را در ايران باستان نشان مي دهد.ساخته شدن اين كاخ در شاهنامه حكيم فروسي بيان شده است .

منبع :مجله هنرو مردم _شماره 44 خرداد ماه 1345 وزارت فرهنگ و هنر

 

 

تاريخچه كتاب و كتابخانه ها در ايران باستان

از آنجا كه كتاب و كتابخانه به عنوان شناسنامه دانش و انديشه و تمدن ملتها شناخته مي شود، ايرانيان در بوجود آوردن كتاب و كتابخانه از نخستين ملتهاي جهان در كنار مصر و يونان بوده اند. بنا به تحقيق خط شناسان نخستين خط در ايران باستان دين دبيريه است كه تاريخ اختراع آن را به 4000 سال پيش نسبت داده اند. در حالي كه در كاوشهاي باستان شناسي سال 1382 مليان يا انشان در 50 كيلومتري تخت جمشيد لوحهای گلی متعلق به 5000 سال پيش يافت شد كه اين خود ديرينگي تمدن را در ايران نشان مي دهد.سنگ نوشته هاي هخامنشي با خطوط ميخي نوشته شده است. خط شناسان اختراع خط ميخي را از سومريها و بابلي ها دانسته اند. در كاوشهاي باستان شناسي تپه مارليك و به دست آمدن مهره هاي مخلوط درسال 1350 اين نظريه را كه ايرانيها خط ميخي را از سومريها و بابليها اخذ كرده باشند متزلزل كرد. مهره هاي بدست آمده از تپه مارليك 11 مهره است كه منقوش هستند. مهره هاي استوانه اي درايران باستان به جاي مهر به كار مي رفته است و داراي خطوط وعلايم هستند. برطبق نظر دانشمندان خط شناسي، پيدايش خط نخست از علايم ونقوش آغاز شده است به مرور زمان اين نقوش و علايم كه مانند خط هيروگليف يا تصويري مصريان بودند جاي خود را به حروف الفبا دادند. طبق لوحهای گلی كشف شده در مليان پيدايش خط درايران به 5000 سال مي رسد. وايرانيان توانسته بودند به ثبت افكار و تجربه هاي خود بپردازند به گفته روز به فارسي (ابن مقفع) ايرانيان 7 خط داشتند: 1-دين دبيريه كه با آن اوستا را مي نوشتند 2- ويش دبيريه كه با آن صداها آهنگها اشارات و علايم قافيه و تعبير خواب را ثبت مي كردند 3- گشتك دبيريه: با آن عهدنامه ها اقطاعات و نامها و رمزها را بر انگشتر و سكه ها مي نوشتند 4- پاره گشتك كه 28 حرف داشت و با آن پزشكي و فلسفه را مي نوشتند 5- شاه دبيريه كه اختصاص به پادشاهان و خاندانهاي سلطنتي داشت 6- راز سهريه كه پادشاهان نامه هايي را به اين خط براي شاهان كشورهاي ديگر مي نوشتند 7- راس سهريه كه نقطه دار بوده و براي بيان مطالب منطقي و فلسفي به كار مي رفته و 24 حرف داشته است. بنابراين ايرانيان جز نخستين ملتهايي بودند كه براي ثبت وضبط اصوات وآهنگهاي موسيقي و حتي ضبط نواي آبشار و نغمه پرندگان وغرش ببر و شير با خط مخصوص قادر به نوشتن و ثبت آن بوده اند كه آن را خط ويش دبيريه مي گفتند كه به جاي نت موسيقي امروز به كار مي رفت. ايرانيان درزمان هخامنشي بر روي سنگها يا لوحهاي گلي مي نوشتند واين لوحها را مانند آجر مي پختند تا در برابر رطوبت استقامت بيشتري داشته باشد و گاه مطالب بسيار مهم را در لوحهاي طلايي مي نوشتند.  ايرانيان قبل از اين كه از توز(پوست درخت خدنگ) براي نوشتن استفاده كنند نوشته هاي خود را بر پوست دباغي شده گاو مي نوشتند. اين سنت مربوط به قبل از آيين زرتشت مي رسد وان را توز مي ناميدند. كتزياس پزشك اردشير دوم ساساني كتاب پرسيكا را درباره ايران نوشته است و متذكر است كه كتابش را از روي دفترهاي پوستي كتابخانه شاهي اردشير استنساخ كرده است. در كاخ آپادانا بر روي چوبها و سنگهاي كاخ- نوشته هايي بوده است كه اسكندر آنها را خراب و ويران كرد و سوزانيد و تعداد زيادي را به كتابخانه اسكندريه منتقل كرد. ايرانيان ابتدا بر روي سنگ و سپس لوحهاي گلي و طلايي و مسي و پوست گاو وآهو و سرانجام بر پوست درخت خدنگ افكار وآثار خود را ثبت مي كرده اند.  ساخت كاغذ در ايران سابقه اي كهن دارد وايرانيان اين صنعت را از چينيان آموخته بودند. ابن نديم مي نويسد كاغذ خراساني از كتان به دست مي آيد و كارگران چيني آن را در خراسان مانند كاغذ چيني مي ساختند وانواع آن طلحي- لوحي- فرعوني جعفري و طاهري است .اعراب در سال 87 هجري سمرقند را فتح كردند واز ديدن كارخانه هاي كاغذ سازي آن به شگفت افتادند و از آن زمان مسلمانان با كاغذ آشنا شدند كه اين تكنيك  از طريق ايران به اروپا منتقل شد. كاغذ سمرقندي در زمان ساسانيان از تمام كاغذها مرغوب تر بود. گروهي معتقدند مانويان ايران در سغد كارخانه كاغذسازي احداث كردند و چينيها از همين زمان با كاغذ آَشنا شدند چون تاريخ صنعت كاغذ درايران به زمان اشكانيان مي رسد.

كتابخانه هاي ايران قبل از اسلام

ابن نديم مي نويسد: كي ضحاك در زمينهاي سواد شهري بنا كرد وآن را جايگاه علم و دانشمندان قرار داد. دوازده كاخ به شماره دوازده صورت فلكي ساخت و براي كتابهاي علمي درآنها خزينه هايي ساخت و مردم را در آن كاخها جاي داد. اسكندر پس از حمله به ايران كاخهايي بر سنگها و تخته هاي آن انواع علوم نقش شده بود با خاك يكسان كرد و آن چه در ديوانها و خزانه هاي تخت جمشيد بود رونوشتي برداشت و به زبان رومي و قبطي برگردانيد. و آن چه به خط گشتك بود در آتش انداخت. آن چه از علوم نجوم و پزشكي و ... مي خواست از آنها برگرفت و با ديگر چيزها از علوم واموال و گنجينه ها و دانشمندان تصاحب كرد و به مصر فرستاد. ناگفته نماند در حمله اعراب به ايران هم به دستور عمر در ايران و به دستور عمر وعاص در اسكندريه مصر تمامي كتابها سوزانده شد. ابومعشر بلخي مي نويسد: پادشاهان ايران براي نگهداري علم و دانش كوشش زيادي مي كردند. آنها براي محفوظ ماندن كتابها و آثار دانشمندان از سخت ترين و محكم ترين اسباب استفاده مي كردند كه تاب مقاومت در برابر هر گونه پيش آمدي را داشته باشد و عفونت وپوسيدگي درآنها راه نيابد وآن پوست درخت خدنگ بود كه به آن توز مي گفتند. درايران باستان بهترين مكانها را جهت كتابخانه و خزانه كتاب انتخاب مي كردند. جايي كه از زلزله بر كنار و گل آن چسبندگي داشته باشد تا براي ساختمانهاي محكم و پا بر جا مناسب باشد. يكي از كتابخانه هاي بزرگ ايران باستان جي در اصفهان بود.  در ميان كتابهاي اين كتابخانه كتابي بود در علم ادوار سنين كه براي استخراج سير حركت ستارگان به كار مي رفت.

منبع: هنر ومردم سال 1346

+ نوشته شده توسط قاسم حمزوی در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 18:49 |

 

تاريخچه بنياد تجزيه طلبي آذربايجان

مساله قوميت مردم آذربايجان واختلاف آنان با فارسي زبانها را از اواسط قرن 19 ميلادي كشورهاي شوروي سابق عثماني(تركيه) و روسيه درآذربايجان شكل دادند. اين سه نيروي خارجي در تلاش براي سياسي كردن مساله زبان و شكل گيري حركت سياسي طرفدار خود مختاري يا تجزيه طلبي نقش موثري داشتند. روسيه اولين كشوري بود كه در مسايل آذربايجان ايران درگير شد. اين درگيري از زماني آغاز شد كه روسيه پس از فتح قفقاز درجنگهاي ايران و روس در زمان فتعلي شاه تلاش کرد تا با نفوذ و گسترش فرهنگ ايراني و آريايي مبارزه كند چون نفوذ فرهنگ ايراني در ميان استانهاي جنوبي و مركزي روسيه بسيار زياد بود.

ابزار روسيه درمبارزه عليه فرهنگ آريايي ايران، تلاش براي احياي زبان تركي بود كه در واقع اولين گام در راه خلق هويتي مشخص براي ساكنان منطقه هم بود. هاتسلر مي گويد: قبل از اشغال روسيه، حيات فرهنگي اذربايجان شوروي تحت نفوذ تمدن ايراني قرار داشت.اين ارتباط طبقات تحصيل كرده شوروي با مردم ايران، روسها را وحشت زده مي كرد و به همين دليل تصميم گرفتند با حمايت از گسترش فرهنگ تركي محلي، اين نفوذ را در هم بكوبند. در نتيجه سياست مقامات روسيه با ايران افرادي مانند آخوندزاده را تشويق كردند تا به جاي فارسي به زبان ترك محلي بنويسند وبراي تركان ايران يك تاريخ جعلي درست كنند كه آذربايجان قبل از ورود آرياييها مسكن تركان بوده است و حتي نشرياتي مانند اكنچي و ملانصرالدين با لحن ضد ايراني و ضد شيعه خود تحت حمايت عملي روسيه قرار داشتند. علاقه فزاينده به زبان و فرهنگ تركي درقفقاز، با ظهور گرايشهاي پان تركيسم درتركيه(عثماني) تقويت شد. گسترش الحاق گرايي نتيجه جهت گيريهاي پان تركي و پان توراني ناسيوناليستهايي چون ضياگوك آلپ سه سطح از جامعه ترك را مدنظر داشت: الف: تركهاي تركيه ب: تركهاي آذربايجان ايران و خوارزم كه قرار بود سرزمين اوغوزستان را تشكيل دهند ج: ترك زبانان دوردست مانند ازبكها- ياكوتها تاتارها و... ضياگوك آلپ مي گفت اين سه گروه تركستان بزرگ يا توران را به وجود مي آورند(توران آريايي بودند نه ترك چون اسامي آنها مانند افراسياب و فرنگيس ريشه آريايي دارند نه ترك ). به گفته گوك آلپ اولين سطح يعني تركيسم تحقق يافته است (منظور كشور تركيه) دومين سطح اوغوزيسم ممكن است در آينده شكل بگيرد(تجزيه آذربايجان ايران و الحاق آن به تركيه) و سومين سطح يعني تورانيسم با صدها ميليون جمعيت طرحي براي آينده دور خواهد بود.

منبع:‌

1- landav , pan- Turkism in Turkey .37

2- swiettchowski,National consciousness.216

تركهاي روسيه درابتدا سياست پان اوغوزي را در قبال آذربايجان ايران در پيش گرفتند. اوضاع آشفته ايران در زمان قاجار مداخله نظامي و فرهنگي تركهاي عثماني را در آذربايجان تسهيل كرد. پس از انقلاب سال 1908 تركهاي جوان انديشه يك دولت خودمختار ترك را در آذربايجان ايران مطرح كردند. درهمين زمان خليل بيگ يكي از مقامات بلند پايه تركهاي جوان، داوطلبان مسلح را به آذربايجان ايران اعزام كرد. يكي از اهداف عمده يورشهاي عثماني به آذربايجان ايران در سال 1915 م كمك به پان تركهاي قفقاز براي كسب استقلال و نيز تشكيل محافل پان تركي درآذربايجان ايران بود. درحضور ارتش عثماني در آذربايجان ايران اولين بار نشريه اي به زبان تركي به نام آذربايجان در تبريز منتشر شد دراين روزنامه براي اولين بار بر تركي بودن آذربايجان و ريشه هاي ديرين ميراث فرهنگي تركي آن تاكيد شد( مربوط به حداكثر 600 سال قبل). آنها سعي مي كردند با ايجاد شعبه هاي حزب اتحاداسلام در آذربايجان، آذريهاي آريايي ايران را به خود جلب كنند و آذربايجان را كه به منزله سر ايران بود به تركيه الحاق كنند اما اغلب رهبران آذري ايران از جمله شيخ محمد خياباني به سياستهاي عثماني اعتراض كردند . شكل گيري جمهوري تركيه نوين به اميدهاي پان تركيسم درآذربايجان ايران پايان نداد. در سال 1923 م تركهاي اجاقي كنفرانسي در مورد آذربايجان ايران در استانبول تشكيل دادند. روشنی بيگ از پان تركيستهاي تركيه،  از آذريهاي ايران خواست تا با جمهوري جديد التاسيس  تركيه متحد شوند. اشغال آذربايجان درسال 1320 شمسي آغاز دوران جديدي بود كه طي آن مقامات شوروي خلق انديشه ها و هدايت حركتهاي سياسي محلي گرا را به منظور تامين منافع استراتژيك خود آغاز كردند. فكر جدايي اذربايجان و كردستان و بلوچستان از ايران مساعدترين راه براي تجزيه و نابودي ايران بود. درهمين زمان سرودن اشعار قومي درباره آذربايجان به زبان تركي آغاز شد( به تحريك ميرزا ابراهيم اف در باكو) ميرزا ابراهيم اف نوشت: براي آذربايجان ايران كه سركوب مي شدند و هويت و مليت و زبانشان ناديده گرفته مي شد، وطن يولنده هم چون نوري بود كه در تاريكي مي درخشيد. دراين هنگام فرقه دمكرات كمونيست با طرح جدا كردن سرنوشت آذربايجان از ايران مردم را تحريك به شورش مي كردند تا به اهداف پست روسهاي كمونيست كمك كنند. به نوشته انور خامه‌اي برنامه فرقه را شورويها تدوين وهدايت كردند. پس از سقوط اتحاد جماهير شوروي، جنگ سرد ميان تركيه و ايران به خاطر آذربايجان شروع شد و محافل پان ترك در تركيه و باكو در تلاش بودند تا انديشه طرح هويت قومی تركي براي آذربايجان ايران و ستیزه جویی انان را با هموطنان فارس  را احيا كنند.

به طور كلي طرح بيداري قومي وظهور حركتهاي قومي در آذربايجان ايران كردستان و بلوچستان نتيجه سياستهاي كمونيستهاي شوروي بود.

تو همايون مهد زرتشتي وفرزندان تو

پورايرانند وپاك آيين نژاد آريان

بي كسي است ايران، به حرف ناكسان از ره مرو

جان به قربان تو اي جانانه آذربايجان

(محمد حسين شهريار)

منبع: قوميت و قوم گرايي درايران- نشر ني- دكتر حميد احمدي

 

حكومت استبدادي ونقش آن در خودمداري

دركلي ترين تعريف، حكومت استبدادي را مي توان حكومت متمركزي دانست كه با فقدان يا ضعف شديد حاكميت قانون، سيطره خودكامانه وسركوبگرانه ای بر جامعه تحميل مي كند. خصلتهاي اصلي اين حكومت عبارتند از: قدرت متمركز ديوان سالارانه- حاكميت بي قانون و هرج ومرج در اداره ها ودادگاهها- دست زدن حكومت به اعمال خشونت سركوبگرانه نظامي شديد همانند آن چه در سال 1389 درليبي قذافي عليه مخالفان به كار برد. بنيان حكومت استبدادي بر قدرت متمركزي است كه با سيطره برامور عمومي بودن هرميانجي بر قلمروي متشكل از چند شهر بزرگ و جوامع روستايي خودكفا و پراكنده حكومت مي كند. هگل در بخش بندي تاريخ جهاني در مورد استبداد شرقي مي گويد، بنياد جهان شرق بر آگاهي بي ميانجي و روحانيت گوهري است. اين رابطه پدرشاهي است وآن چه كل جامعه را به هم پيوسته مي دارد ترس از سرزنش و كيفر است . اين مرجعيت اراده انسانها را براي زندگي آزاد و روشنفكرانه در هم مي شكند و فقط مي تواند فرمانبرداري و تسليم وانفعال را در انسانها برانگيزد. درحكومتهاي استبدادي چون ليبي راي خودكامانه مرجع قدرت استبدادي فراتر از قانون است . قانون هيچ نظارتي بر پادشاه مستبد چون آقا محمد خان ندارد . حاكم مستبد تابع قانون نيست بلكه قانون وابسته به اراده و نيز تابع تعابير شخصي پادشاه است. استبداد فاقد قانون است. درحكومت استبدادي هميشه مي توان تمامي سياست را به هواي نفساني تحويل كرد. دين نقش قانون بنيادي را ايفا مي كند و مرجعي مي شود كه مافوق مرجع سياسي قرار دارد. استبداد هيچ قانوني براي اداره امور كشور و تداوم آنها نمي‌شناسد. قدرت استبدادي مردم را به شكل انسانهاي جدا از هم بي واسطه ، رو در روي نهادهاي وابسته به خود قرار مي دهد. منتسكيو مي گويد درحكومت استبدادي همه افراد با هم برابرند چون همه آنان هيچ اند و پشيزي به شمار نمي آيند . درحكومت استبدادي وفاداري به خدايگان تنها دراعلام اين نظر بروز مي يابد كه هرچه او مي گويد وانجام مي دهد حقيقت مطلق و مقدس است . هيچ حكومت استبدادي گريزي از ناامني و بي ثباتي ندارد . بي قانوني ناامني و بي ثباتي حكومت استبدادي با هرج و مرج ساختاري آن قابل توضيح است. هرج و مرج در ذات استبداد وجود دارد و با فروپاشي هر نظام استبدادي هرج و مرج بر جامعه مستولي مي شود. اين حكومت هرگز نمي تواند هرج و مرج اقتصادي و گران فروشي را در جامعه حذف كند چون خودش موجد هرج و مرج اجتماعي مي باشد. محور قدرت حكومت استبدادي بر پايه ترس و خشونت پليس وارتش است كه در استيلاي وحشت در جامعه هيچ حد ومرزي نمي شناسد. (مانند حزب بعث صدام) . دراين حكومت  ترس از قانون شرط اساسي زندگي در جامعه است واگر اين حكومت فرو بپاشد جامعه دچار جنگ طبقاتي وهرج ومرج و... مي‌شود .حاكم درنظام استبدادي خودمدارترين فرد است و  هيچ مامور معذوري دراين حكومت وجود ندارد. وقتي يك حكومت ديكتاتوري فرو مي پاشد وانقلاب مي شود طبقه ضعيف جامعه در اين هرج ومرج آسيب مي بينند و خواهان به قدرت رسيدن مستبدي مي شوند تا از طريق خشونت و ترس و سركوب از آنان در برابر دشمني يكديگر حفاظت كند. ازاين جاست كه با رفتن يك ديكتاتور دوباره ديكتاتور جديدي پديد مي آيد. درحكومتهاي استبدادي در ايران شاه نه نماينده مردم بلكه نماينده خدا روي زمين بوده است و توده مردم هيچ اعتراضي بر نظر خدا نمي توانستند ابراز كنند.

تاريخ حكومتهاي استبدادي بعد از اسلام

پس از تسخير ايران به دست اعراب مردم ايران تا دو قرن درسكوت بودند كه بالاخره در قرن سوم هجري اولين سلسله ايراني آريايي نژاد يا سامانيان به وجود آمد . سامانيان و ديلميان (ازجمله عضدالدوله ديلمي) خواستار برگرداندن شكوه و عظمت ايران باستان بودند اما بزرگترين اشتباهي كه مرتكب شدند اين بود كه از غلامان بيگانه ترك كه هويت ايراني نداشتند در ارتش خود استفاده كردند تا اينكه همين سركشي نگهبانان ترك باعث سرنگوني ايرانيان شد و با تاسف مردم و علما هم با جدا شدن از حكومت سامانيان آريايي را در جنگ با تركان تنها گذاشتند. اين سپاهيان به نام غزنويان بر اريكه قدرت نشستند و با ظهور محمود غزنوي يك دوران اقتدار ايلي كه مخالف شهرنشيني بود درايران اغاز شد و با نهضت مشروطه در اواخر سلسله قاجاريه  عمر اين دوران سياه استبدادي ايلي به پايان رسيد. اما در كار نظارت و رهبري نظام اداري خوارزمشاهيان و سلجوقيان وزراي ايراني بودند كه حكومت مطلقه استبدادي را به آنان ياد دادند تا تركان راحت تر دست به كشتار و چپاول بزنند./ منظور از ترک در این وبلاگ غلامان غزنویان در 700 سال قبل می باشد و تحقیقات زنتیک نشان داده که 80 درصد مردم ایران از فارس و لر و ترک و عرب ریشه اریایی دارند/سال قبل  خواجه نظام الملك نقش موثري در شناساندن ضرورت حكومت مطلقه استبدادي به سلجوقيان داشت تا جنگهاي صليبي به راه اندازند و...

همين سپاهیان بیگانه كه هويت ايراني نداشتند با تاسيس و تثبيت اقتدار ايلي، درپي پاسخ گويي به الزام مشروعيت ديني به دستگاه خلافت متوسل شدند و گرايش بسيار تعصب آميزي از آيين تسنن را به دست گرفتند تا به بهانه مخالفت با دين و خدا هرگونه مخالفت سياسي را سركوب كنند. در اوج اقتدار ايلي در دوره هاي خوارزمشاهيان سلجوقيان و صفويه با تقويت گرايشي به وحدت مرجع سياسي و ديني نظريه شاه سايه خدا و نايب امام مطرح شد. نواب خواندن  شاهان صفوي اشاره اي است كه منصب شاهان نيابتي از سوي امام مهدي تا هنگام ظهور او بوده است. يعني انتخاب شاهان توسط مردم یا رضايت مردم براي انتخاب جانشين رسول اكرم(ص)  نادرست و گناه كبيره است و آنها با نايب امام خواندن شاهان صفوي حتي نيابت امام را در اختيار خود گرفتند.

حكومت استبدادي و نقش آن در خودمداري ايرانيان:

فرهنگ ايران درطول تاريخ در كل فرهنگي خدامحور بوده است. اما انسان دوستي در فرهنگ ايران هم بر بنيان اصل خدا محوري ممكن گرديده است . جزمي‌گرايي وتعصب ديني، سلطه مناسبات فرهنگي پدرسالارانه و تداوم آن، معارضه با هر نوع آزاد فكري و آزادانديشي، تبليغ واشاعه اين نظر كه فرد اراده اي بر سرنوشت خود ندارد بلكه زندگي او قضا و قدري است. تفكر مبتني برعرفان واشراق و عدم نگرش تفكر عملي و ... از اثرات حكومت استبدادي در جامعه است كه باعث شد ايرانيان به طور كلي افرادي خودمدار باشند. گرايش انسان به زندگي در محدوده رفع نيازها و تحقق منافع و مصالح شخصي و خصوصي بي واسطه آني و فوري به عنوان تعريف خودمداري ارایه مي شود. در واقع خودمداري همانند مفهوم غرق شدگي در من بودن يا انسان در خود است .انسان خودمدار شخصيت خاص فاقد هويت فردي واجتماعي است .انسان خودمدار تا وقتي بتواند خود را در قلمرو خاص بودن نگه دارد احساس ايمني مي كند. چرا كه مي تواند به خودمداري بي‌حد و مرزي ادامه دهد. به همين دليل ، زندگي خودمدار ارزش و اعتبار اجتماعي ندارد او عضو جماعتي انباشته از انسانهاي خودمدار است كه هر يك آماده است تا از ديگري به عنوان وسيله اي براي تحقق خودمداري اش استفاده كند. مبارزه روشنفكران سياسي با حكومتهاي استبدادي براي آنان با همه نوع خطرات خشونت بار همراه بوده است (مانند مورخ بزرگ آذربايجان احمد كسروي كه به خاطرافشاي هويت آريايي بودن مردم آذرآبادگان به شهادت رسيد) . حكومت استبدادي كه حكومت بي ثباتي و ناامني و بي قانوني شناخته شده ا